:)

30/12/2010

فردا خواهر دوست داشتنی میاد ایران. بعد از پنج ماه. چقدر دلم براش تنگ شده! چقدر ذوق دارم!

Advertisements

Annet

12/08/2010

این پست، یک درد دل دوستانه است:

خواهر دوست داشتنی تمام وسایل لازم برای یک سفر پنج ساله رو بست. برای تکمیل تحصیلاتش در رشته ی نوازندگی پیانو میره دانشگاه هنر ارمنستان. دلم براش تنگ میشه. با این که به اصرار خودمون داره میره ولی باز هم هر چی به روز رفتنش نزدیک تر می شیم، دلم بیشتر می گیره. تنها چیزی که دلم رو بهش خوش کردم اینه که داره میره وقتش رو برای کاری صرف کنه که از صمیم قلب دوست داره. از هفت سالگی تا الآن که بیست و سه سالشه، پیانو کلاسیک نواخته. بدون اغراق میگم که رودست نداره. کارش عالیه. حالا دیگه وقتش بود که خیلی حرفه ای تر و آکادمیک تر و به سبک اروپایی نوازندگی رو ادامه بده. قصدم تعریف نیست. اینها رو می گم که کمی دل خودم رو راحت کنم. هر چند جای دوری نمی ره.

 بالاخره دیر یا زود اتفاق میفتاد که از هم جدا بشیم ولی هیچوفت بهش فکر نمی کردم. ما خیلی به هم نزدیک هستیم شاید به قدری که تصورش سخت باشه. قبل از این که حرفی رو به زبون بیاره، من فکرش رو می خونم، حالش بد باشه، من حسش می کنم. خواهرمه. دوستش دارم. خصوصاً این که کوچکتره و همیشه هواش رو داشتم و هیچوقت تنهاش نگذاشتم. حالا همین خواهر کوچولو داره میره که چند سال تنها زندگی کنه. دلم براش تنگ میشه. از همین حالا هم شروع شده. مرتباً بغض راه گِلوم رو می بنده. همه ش به این فکر می کنم که چی می خواد بخوره، توی سرما میخواد چه کار کنه، آخه خیلی به سرما حساسه. خواهر کوچولوم رو از دیگه از شنبه نمی بینم.

 

درسته که داره میره اونجا زندگی کنه ولی دلیل نمیشه که اتاق رو تخلیه کنه. چند روزه که وقتی میرم سراغ کمد لباس ها، می بینم که لباس ها کم میشن. تمام ِ آخرین لباس هایی که برای خودم خریدم رو برداشته و داره با خودش می بره. تمام دیسک ها و صفحه های موسیقی رو برداشته. تمام لوازم آرایشی رو برده. چند تا از کیف های من رو برده.خدا رو شکر که کفش هام اندازه ش نیست وگرنه اونها رو هم می برد. داره از دلتنگی من سوءاستفاده می کنه و هر چیزی رو تصاحب می کنه که ببره. حتی پلاک سنگی رو که همین چند روز پیش خریده بودم، دید و خوشش اومد و با حالتی معصومانه زل زد توی چشمام و گفت «این خیلی خوشگله» . من هم مثل طلسم شده ها، از گردنم دراوردم و بهش دادم. اون جوری که نگاهم می کنه و منم که دل نازک ، خیلی راحت نرم می شم و همین طور شده که نصف اتاق مشترکمون رو ریخته توی چمدون ها و ساک هاش. الآن گرمم و نمی فهمم. وقتی رفت، وقتی رفتم سر کمد که لباس بپوشم و دیدم که هیچی نیست، وقتی رفتم جلوی آینه و دیدم که حتی یه رژ هم نمونده، … اون وقته که می فهمم چه کلاهی سرم گذاشت و رفت این خواهر دوست داشتنی.

چه کنم وقتی از دار دنیا فقط یه خواهر کوچولو دارم که اتفاقاً خیلی دوستش دارم… البته مامان هم داره باهش میره و حدوداً یک ماه اونجا می مونه تا خواهر رو جاگیر کنه و خیالش راحت باشه که مشکلی نداره. یعنی اینکه یک ماه فقط من و پدر توی خونه هستیم. بیچاره پدر. مجبوره طعم غذاهای گیاهی و نامتعارفی رو بچشه که من درست می کنم. باید حسابی هوای پدر رو داشته باشم که دلتنگی اذیتش نکنه.

تنها نکته ی کمک کننده اینه که خواهر پیش از این، تجربه ی زندگی دانشجویی خوابگاهی دور از خونه رو داشته و ما هم تجربه ی دوری از اون رو.

خواهر کوچولو… کی اینقدر بزرگ شدی که حالا داری میری تنها توی یک کشور غریبه زندگی کنی؟ این وابستگی ها و دلبستگی ها هم گاهی ضرر دارن. اگر روابطمون آنچنان مستحکم نبود، چه نیازی بود حتی به نوشتن این پست که دل خودم رو خالی کنم؟

تمام خاطرات مشترکمون جلوی چشمم میره و میاد. با اینکه فقط پنج ساله… ولی …

 هر جا  که باشی، موفق و خوشحال باشی.