وُلِک کا

19/12/2010

– جمعه به همراه خانواده رفتیم آبادان. به خاطر تجربه ی خوشمزه ای که از سفر قبلی به آبادان هنوز زیر دندونمون مونده بود، به محض رؤیت دروازه های شهر، مستقیماً رفتیم سراغ رستوران پاکستان مرکزی. پلو ماهی سفارش دادیم. بقدری لذیذ بود….بقدری لذیذ بود که که مطمئنم دیگه تا آخر عمرم همچین مزه ای رو تجربه نخواهم کرد. در پرانتز، خاطر نشان می کنم که بنده مطلقاً آدم شکمویی نیستم هااا !
– خیلی خیلی تصادفی، 6 عدد چهره ی آشنا توی رستوران دیدم. مینا، مسعود، هومن و بقیه ی اعضای خانواده هاشون.
– ساعت 2 تا 4 عصر، شهر خلوت بود و بازارها هنوز تعطیل. منظورم، همون بازارهای کویتی ها، ته لنجی ها، امیری و … هست. دَم دَم های غروب، دقیقا مثل گلی که یواش یواش شکفته بشه، شهر هم شکفت. کم کم فروشنده ها اومدن به مسافرها برسن، مسافرها اومدن توی خیابون ها، خیابون ها پر از ماشین شد… جلوی چشم ما، شهر زنده شد. مامان و بابا با دیدن هر فلکه و هر مغازه ای، سیلی از خاطرات رو که به ذهنشون می رسید، تعریف می کردن. خاطراتی مربوط به زمانی قبل از تولد من البته. اون زمان ها که آبادان برای خودش برو و بیایی داشت.
– شب، پاکوره ی هندی خوردیم. (یه جور کوفته ی تند و تیز که توی روغن زیاد سرخ شده)
– ازجایی رد می شدیم که این رو شنیدیم «بیا با هزارتومن کلیه هات رو شستشو بده ! بیا با هزارتومن کلیه هات رو استریلیزه کن!» سری چرخوندیم و دنبال یک مرکز بیماری های خاص بودیم که کلیه ها رو درمان می کنن. چیزی ندیدیم جز یک فروشنده ی دوره گرد که ماء الشعیر می فروخت. (می دونین که کلاً آبجو کلیه ها رو تمیز می کنه).
– چه لاف هایی میان این آدمهای آبادانی ! با لهجه ی شیرین خودشون البته.
– بچه های آبادان، هنوز هم توی خوشگلی و خوشتیپی رودست ندارن 🙂
پی نوشت : چقدر اون چند روز تعطیلی صفا داشت. انصافاً به موقع بود. به قدر یک ماه فعالیت و تفریح کردم.

Advertisements