eyes wide shut

26/12/2010

در مورد فیلم eyes wide shut به اختصار نمی توان صحبت کرد. بزرگی و شکوه افکار استنلی کوبریک در تمام آثارش هویداست. من همیشه شیفته ی انتخاب موسیقی کوبریک هستم. سمفونی هایی چنان درخور صحنه های فیلمهاش پیدا می کنه که اون حس رو در بالاترین نقطه ی اوجش منتقل کنه. برای نمونه، سمفونی های بتهوون در پرتقال کوکی و یا والتزهای  شوستاکوویچ در eyes wide shut . وقتی گوش می دهید، لذت مطلق، اون حسیه که بهش می رسید.

دانلود والتز شماره 2 – شوستاکوویچ

 

Inception :  Cristopher Nolan  * movie

Wall-E :  Andrew Stanson  * animated film

Suna No Onna : Kobo Abe  * book

Philippe Jaroussky : Opera singer   * music

The Lovers : Rene magritte  * painting

 

2001: اودیسه ی فضایی

فصل اول: آغاز پیدایش انسان

انسان های اولیه را می بینیم که هنوز در شمایل اورانگوتان هستند. غذا می خورند، بر سر آب دعوا می کنند، به دلیل امنیت بیشتر، دسته جمعی زندگی می کنند. هیچ آثاری از تفکر و تعقل در آنها دیده نمی شود. یک تکه مونولیت را می یابند. بقدری صیقلی و باشکوه است که از دیدنش همزمان می ترسند و به وجد می آیند. با ترس آن را لمس می کنند. از حیطه ی درکشان بسیار خارج است. کمی بعد از یافتن این سنگ صیقلی، بطور تصادفی می آموزند که می توانند ازاستخوان های حیوانات مرده، به عنوان سلاح کشتار استفاده کنند به بیان دیگر، بهره گیری از عناصر محیطی برای رفاه بیشتر.

فصل دوم: 4 میلیون سال بعد

انسان ها علم را درنوردیده اند و زندگی را در سیاره های دیگر آغاز کرده اند. ارتباطات افراد، سرد و رادیویی شده. آنها را در حال غذا خوردن با یکی دونفر نشان می دهد و سفر کردن و پیمودن فضا. مونولیتی در نقطه ای از فضا کشف شده. عده ای جهت بررسی آن اعزام می شوند. همان مونولیت 4 میلیون سال قبل است. این بار هم از قوه ی درک انسان خارج است. منتها این بار بدون ترس نگاهش می کنند. همانند یک نمونه ی علمی یا در انتظار کشف و تجزیه. ولی باز ناتوانی انسان نمایان می شود.

فصل سوم: 18 ماه بعد

سفینه ای ویژه به نام hall به همراه دو سرنشین مأموریت دارند مونولیت را ریشه یابی کنند . کامپیوتری هوشمند، کار هدایت سفینه را بعهده دارد. سرنشین ها در حال ورزش، تماس سرد رادیویی با خانواده و غذا خوردن نشان داده می شوند. اینجا دیگر انسان به نهایت علم رسیده. کامپیوتر هوشمند که دارای احساسات نیز هست، با حس این نکته که دو فضانورد قصد دارند هدایت را از آن بگیرند، به آن دو نفر خیانت می کند و دست به کشتار آنها می زند. انسان تمامی علم و دانش خود را تدارک دیده و hall را بوجود آورده که نهایتاً توسط آن نابود شود. یکی از فضانوردان زنده می ماند و حافظه ی سفینه را پاک می کند و در این بین، مونولیت را می بیند.

تصویر روی صورت فضانورد می ماند و او را می بینیم که از درک آنچه برایش رخ می دهد، عاجز است. آنچه در این سکانس می بینیم، عروج انسان است. کم کم پیر و چروکیده می شود و می میرد در حالیکه رنگهای فضا در اطرافش تغییر می کنند. گویی تمام دوران پیدایش انسان و پیدایش علم و پیشرفت خارق العاده اش مرور می شود و نهایتا به نقطه ی اوج می رسد.

فصل آخر

انسان را می بینیم که تنها ست، تنها غذا می خورد، تنها می خوابد و رو به زوال است. تکه مونولیت مجدداً خود را به انسان نشان می دهد. این بار هم انسان در کمال ناتوانی دست به سمتش دراز می کند که شاید با لمس آن، کمی از موجودیتش مطلع شود. انسان تمام مرزهای علم را در نوردیده و دیگر چیزی برای کشف باقی نمانده ولی همچنین از درک موجودیت این مونولیت عاجز است. انسان می میرد و جنین انسانی را می بینیم که به مونولیت و سپس به کره ی زمین نگاه می کند گویی با آن بیگانه است.انسان ها از خود دور شده اند.

* مونولیت، استعاره ای از بصیرت و معرفت انسان است که در تمام مراحل پیدایشش حضور دارد. انسان با وجود پیشرفتها و خلاقیتها، همان انسان ابتدایی ست. نشان دادن آن ها در حال غذا خوردن، نشاندهنده ی این است که ذات اولیه ی انسان تغییر نمی کند. ولی در کمال درک علمی، هنوز هم در برابر بصیرت و معرفتش، مانند کودکی گریان است. انسان هنوز در ابتدای راه معرفت و دانش است.

*سلیقه ی کوبریک در انتخاب موسیقی برای فیلم هایش بسیار ستودنی ست. موسیقی انتخاب شده، شکوه فیلم و نکات ارزنده اش را صد چندان می کند.

* هنوز هم پس از گذشت حدوداً پنجاه سال از ساخت فیلم، این فیلم در صدر فیلم های علمی و تخیلی است که با استفاده از انواع تکنولوژی ها ساخته شده اند.

* بعد از دیدن این فیلم، می فهمیم که هیچ چیزی نیستیم. هنوز هیچ نمی دانیم.

* مونولیت : تکه سنگهای یکپارچه و صیقلی

* 2001: اودیسه ی فضایی برگرفته از رمانی به همین نام از آرتور سی کلارک – کارگردان استنلی کوبریک – محصول سال 1968

 

طلوع خورشید از پس مونولیت. نماد نخستین جرقه های تفکر انسانی

شکوه کهکشان و نمادی از ناچیزی انسان

انسان هنوز در ابتدای راه معرفت و بصیرت است

Duck Season

29/09/2010

چرا باید فیلم Duck Season  رو که محصول سال 2004 فرانسه است(با فیلمبرداری سیاه و سفید)، تماشا کرد؟

آیا توانایی انجام هر کاری رو در خود می بینیم؟ آیا می تونیم موارد آزاردهنده روخیلی بی رحمانه از بین ببریم و به کلی محو کنیم؟ یا اینکه تمام مسائل و موجودیت های آزاردهنده ی زندگیمون رو رها کنیم، بریم  ؟ (منظور از «رفتن» ، مطلقاً دوری با بعد مسافت نیست.)

این فیلم رو می بینیم که بدونیم این پشت کردن به قضایای منزجر کننده، فقط جرأت می خواد و نه دیگر هیچ. جرأت انجامش رو داریم؟ شاید اگر حتی احساس کنیم که می تونیم، از شغلمون استعفا بدیم، خونه رو عوض کنیم، روابط رو با برخی از آدمها قطع کنیم، شهرمون رو ترک کنیم و …

من به شخصه هنوز جرأتش رو به اندازه ی کافی پیدا نکرده م.

تصویر بالا تعلق دارد  به بهترین سکانس فیلم و اون تابلوی اردکهای دریاچه که آغازگرتمام افکارتغییر دهنده است

پی نوشت : صدابرداری این فیلم فوق العاده ست به طوری که از صدای چکه ی شیر آب هم غافل نیستیم.

چرا فیلم Kill Bill که به حمام خون بیشتر شباهت دارد، فیلم خوبی است؟ با اطمینان میگم چون عین حقیقته. یک خانم تحت عنوان «عروس» تصمیم گرفته که فردی به نام «بیل» رو بکشه. هیچ چیز مطلقاً نمی تونه مانعش بشه. هر چیزی رو که سر راهش باشه، کنار میزنه تا به هدفش برسه. فقط و فقط هدفش رو میشناسه و نه دیگر هیچ و این اصل اراده رو نشون می ده. البته یه نکته ی دوست داشتنی در مورد این فیلم اینه که کارگردان، که اتفاقاً کوئنتین تارانتینو هست، می خواسته بیننده رو کاملاً روی هدف killing Bill متمرکز کنه و هیچ حاشیه ای نداشته باشه مثلاً ما کنجکاو نمی شیم که اسم واقعی این «عروس» چی هست. تنها چیزی که می بینیم، زد و خورد ها و به آب و آتش زدن های خانم عروس است برای معدوم کردن هر آنچیزی که ممکنه مانعش بشه. بله.

این فیلم ِ دو قسمتی، ملغمه ای است از انواع گوناگون، کانگ فوهای هنگ کنگی به سبک بروس لی، وسترن اسپاگتی، انیمیشن، سیاه و سفید، تک رنگ، سبک فیلم های برایان دی پالما، تقدم و تأخر زمانی، شمشیرزنی سامورایی و ده ها مورد دیگه. فیلم ، البته فیلم خشنی است و بعضی از صحنه ها می طلبه که آدم صورتش رو برگردونه و نگاه نکنه ولی موسیقی دست ساز و تک فیلم باعث می شه که این خشونت ها قابل تحمل باشن. موسیقی اش جداً فوق العاده ست. از هر سبکی استفاده شده؛ موسیقی فیلمهای دهه ی پنجاه، فلوت چینی، موسیقی اصیل بلغاری و … . بهترین موسیقی این فیلم، ترانه ای است به نام «بنگ بنگ» که در ابتدای فیلم توسط نانسی سیناترا اجرا می شود و بسیار محزون است و متن بسیار زیبایی دارد.

دانلود ترانه ی BangBang با صدای Nancy Sinatra

متن این ترانه:

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
«Remember when we used to play?»

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he’s gone, I don’t know why
And till this day, sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
…Bang bang, my baby shot me down

لیست پنج نفری که باید در این راه از میان برداشته شوند:

سبک فیلم های تارانتینو کاملاً مشخصه. بعد از دیددن فیلم هایی مثل قصه های عامه پسند، جانی براون و اراذل بی آبرو، متوجه می شیم که تارانتینو با مخاطب هاش بسیار روراسته و اهل حاشیه رفتن نیست. با تزریق مقدار قابل توجهی آدرنالین و شخصیت های دوست داشتنی از ملیت های مختلف به فیلم هاش، به راحتی می تونه ذائقه های سینمادوست و اکشن طلب رو راضی نگه داره. من که همیشه راضی بودم .

crazy heart

01/08/2010

crazy heart

فیلم قلب دیوانه یا crazy heart در مورد فراز و نشیب های احساسی یک خواننده ی موفق (سبک کانتری) و رو به بازنشستگی است که اواخر پنجمین دهه از زندگیش رو می گذراند. یک روایت خیلی کلی از فیلم، میگه که یک رابطه ی عاشقانه، اگر چه به غلط انتخاب بشه، می تونه باعث شکوفایی و تغییر نفس بشه چون قلبت در نهایت تو رو به سمت درست سوق می ده حتی اگر فکر کنی که کنترلش رو در اختیار نداری. 

ریتم کند و موسیقی محلی فیلم باعث می شه که ذره ذره ما هم در فضای اون غرق بشیم و قلب ما هم مسیر دیوانه واری رو طی کنه. 

crazy heart 

راستش موسیقی این فیلم من رو جذب کرد. فیلم از موسیقی فوق العاده ای بهره می گیره. اگر به سبک کانتری (country) یا بلووز(blues) علاقه داشته باشید، از این موسیقی لذت می برید. جاده های باریک که دل ِ دشت ها رو می شکافند، افق سرخ شده از آخرین پرتوهای خورشید، باد ملایمی که انگار در موهای ما می پیچه و زمینه ی موسیقی کانتری که خاص این مناظر آمریکا ست، آدم رو مسحور می کنه. 

crazy heart 

دانلود آهنگ  The Weary Kind ، تم اصلی فیلم از اینجا 

دانلود آهنگ  Hold On You ، از متن فیلم از اینجا 

برای آشنایی بیشتر با این سبک موسیقی، ترانه ای زیر رو هم بشنوید : 

1. Before He Cheats اجرا توسط Carrie Underwood 

2. Mississippi Girl اجرا توسط Fath Hill

the Simpsons

07/07/2010

خانواده ی سیمپسون، یک انیمیشن محسول آمریکا ست. این انیمیشن، در 464 قسمت و 21 فصل پخش شده و در سال 2007، فیلم سینمایی آن با عنوان «خانواده ی سیپسون: فیلم سینمایی» بر سر پرده رفت. . پخش از سریال کارتونی از سال 1897 شروع شد و در سال 2000 خاتمه یافت. بدون استثنا در هر رنکینگ، ربته ی اول را به خود اختصاص داده.

این انیمیشن، یک خانواده ی طبقه ی کارگر شامل پدر(هومر)، مادر(مارج)، دختر بزرگ(لیزا)،پسر(بارت) و دختر کوچک(مگی) را به تصویر کشیده. خانواده ای با مسایل و مشکلات خانواده های معمولی و واقعی که در یک شهر ساختگی به نام اسپرینگفیلد زندگی می کنند. این شهر به همراه تمام خانواده ها و مردمش دقیقاً شبیه سازی شده از دنیای واقعی ست. مسایل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و … که روال ِ هر جامعه ای است در آن به وضوح وجود دارد.

با وجود اینکه این سریال از نوع انیمیشن است ولی طیف وسیعی از انواع مخاطبان را در هر گروه سنی پوشش می دهد و حتی دیدن برخی از قسمت ها آن فقط به بزرگترها و پدر و مادرها توصیه شده. مسایلی مربوط به تربیت فرزندان، مسایل زناشویی، ورشکستگی، اختلافات خانوادگی و … با لحنی طنز پرداخته شده اند.

هر کدام از اعضای این خانواده رفتار غریبی خاصّ خود دارد که مایه ی جذابیت شخصیتش و کل کارتون می شود:

Humer simpson پدر خانواده : یک مرد شلخته و بی مسئولیت و بی آداب که در عین حال عاشق خانواده اش است. با این قابلیت که می تواند یک دونات شکلاتی خوشمزه را به راحتی به کل خانواده اش ترجیح بدهد. این پدر در یک کارخانه ی ساخت اورانیوم غنی شده مشغول به کار است.

Marge simpson مادر خانواده : یک زن پاکیزه و منظم و منطقی که عاشق و مراقب سلامت خانواده اش است و مدام در حال نصیحت کردن شوهرش ، ولی کو گوش شنوا.

Lisa simpson دختر بزرگ خانواده : یک دختر تحصیل کرده و نوازنده ی ساکسیفون که عاشق طبیعت و مدافع حقوق بشر است و مدام در حال چاپ اعلامیه و برگزاری سمینار و توزیع بروشور و انجام کارهای بشر دوستانه .

Bart simpson پسر خانواده : یک پسر به معنای واقعی شرور و بازیگوش که خانواده اش و  مردم شهر از دست او امان ندارند با سطح هوشی متوسط. مدام در مدرسه جریمه می شود و دقیقاً همان کارهایی را انجام می دهد که از انجام آن ها منع شده است.

Maggie simpson دختر کوچک خانواده : یک کودک شیرخواره که گاهی حتی از پدر خانواده هم بیشتر می فهمد. هنوز زبان به صحبت باز نکرده ولی کاملآً از آنچه در اطرافش اتفاق می افتد با خبر است و عکس العمل هایی متناسب نشان می دهد. رفتارش کاملآً بزرگسالانه و تنها مشکلش این است که هنوز حرف نمی زند.

طنز موجود در این سریال، فوق العاده ست و هوش سرشاری برای ایجاد تک تک صحنه های آن بکار رفته. اعضای این خانواده و همچنین هر کدام از آدم های این شهر، نماینده ی قشر خاصی از جامعه ی واقعی هستند. سیپسون، یک خانواده ی کاملاً استثنایی است با نکات بسیار آموزند برای هر خانواده. فقط کافی ست از هر کاری که آنها انجام میدهند، حذر کنیم !

وب سایت رسمی خاناوده ی سیمپسون http://www.thesimpsons.com

برای خرید این سریال و فیلم سینماییش بروید به  این آدرس یا اینکه از اون دسته از دوستانتون که توی خونه دارن، قرض بگیرین! در هر صورت دیدن فیلم هایی با این مضامین و این سطح طنز، شدیداً توصیه می شود.

پی نوشت: اگر از طرفدارا های گروه بیتلز بوده اید، حتماً پوستر زیر براتون آشناست :

این هم نمونه ی سیمپسونی ِ بیتلز . در این سریال، صحبت از هر چیزی به میان می آید : گروه بیتلز و حتی سیاست گزاری های ایران !

Ray

06/07/2010

چند وقتیه که حسم نسبت به محل کارم دقیقاً مثل احساس شخصیت ری  ( در فیلم in bruges) به شهر بروژ شده. اگه فیلم رو دیدین، می دونین چی می گم ولی اگر فیلم رو ندیدین، به جرأت می گم که یکی از بهترین تجربه های فیلم بینی رو از دست دادین. فیلم رو ببینید لطفاً. اخیراً ماهنامه ی فیلم نگار، فیلمنامه ی در بروژ رو چاپ کرده. لطفآً حداقل فیلم رو بخونید. در هر صورت بدونید توی فیلم چه خبره و چه حرفی برای گفتن داره.

در بروژ، در آی.ام.دی.بی

در بروژ، در ماهنامه ی فیلم نگار

در بروژ

 از اصل ماجرا دور شدم. می گفتم… حسم مثل حس ری به بروژه. یعنی غیرقابل تحمل! چرا؟ فعلاً مشغول ریشه یابی هستم. کلاً از کجا به این حس پی بردم؟ از اونجایی که گاهی پیش میاد صبح ها دیر برم سر کار، با وجود اینکه دچار کمبود مرخصی هستم یا اینکه از صبح منتظرم ساعت چهار بشه که برم خونه. شاید یکی از دلایلش این باشه که تعداد زیادی کار رو همزمان دارم انجام میدم، کارهای تحقیقاتی، کارهای مربوط به خانه و خانواده، کارهای شرکت و … .شاید هم یکی از دلایلش این باشه که توی شرکت کلمه ی privacy معنی نداره. نه برای کار کردن و نه برای حتی سِرچ گوگلی. همیشه یک نفر هست که به مانیتورم نگاه کنه. هر چقدر هم اعتماد به نفس داشته باشی و یا اینکه می دونی توی سایت خاصی نمیری، اگر بدونی و می دونی که  there is always someone watching، راحت نیستی. شاید هم یکی دیگه از دلایلش این باشه که اخیراً از کار توی یه پروژه ی جدید انصراف دادم بخاطر حجم و مشغولیت های فکری کارهای پایان نامه. همچنان مشغول ریشه یابی هستم…

اسم پست رو  Ray گذاشتم به یاد شخصیت ری در این بروژ. ولی اگه فیلم Ray رو دیده باشید که در مورد ستاره ی نابینای سبک جاز و آر اَند بی، ری چارلز هست،… چی؟ هنوز ری رو ندیدید؟ لطفاً ببینید.

ray

سبک jazz و R ‹n B(Rhythm and blues) هر دو توسط سیاهپوستان آمریکا ابداع شده و به موسیقی مخصوص سیاهان معروف است. سازهای معرف این سبک، ساکسیفون، ترومپت، پیانو، جاز و ویولنسل هستن. مخصوصاً نواختن پیتزیکاتو با ویولنسل. علاوه بر ری چارلز، لوییس آرمسترانگ هم از مشاهیر این سبک هاست.

جاز

 اگر فیلم طعم گیلاس اثر کیارستمی رو دیده باشید، آهنگ تیتراژ نهایی فیلم، یک پایان بندی فوق العاده برای این فیلم ِ فوق العاده رقم زد. این فیلم رو ندیدید؟ لطفاً ببینید تا متوجه فلسفه ی ناب نهفته در فیلم بشید و معنی زندگی رو دریابید. 

طعم گیلاس

پی نوشت : قرار بود این پست در مورد کارم باشه ولی به یک پراکنده گویی واقعی از نوع هنری تبدیل شد.

Ave Maria

06/07/2010

توی سینما مشغول تماشای یک فیلم بسیار متأثر کننده به نام «هفت دقیقه تا پاییز» بودم. اشک شدیداً توی چشمام حلقه زده بود و تمام سعی خودش رو می کرد که مثل سیل جاری بشه. آخرین بار که رفتم سینما، فیلم «طلا و مس» رو دیدم. به قدری اشک ریختم که بعد از فیلم مجبور شدم برم توی دستشویی، تمام آرایشم ِ خراب شده ام رو پاک کنم، صورتم رو بشورم و دوباره از نو میک آپ کنم! این بار اصلاً قصد نداشتم با چشما و بینی قرمز شده و صورت خیس از سالن برم برون. در نتیجه همه ش به خودم می گفتم «اینا که فیلمه». باز با این وجود … فیلم خیلی خوبی بود. به دیدنش می ارزید. هدیه تهرانی و حامد بهداد واقعاً عالی بازی کردن. یه نکته ای که در مورد این فیلم وجود داره اینه که به نحوی سعی داشت بگه «مرگ و سرنوشت برای هر کدوم از ما یک امر مقدر و از پیش تعیین شده ست. تو وقتی می میری که وقتش رسیده باشه». تأمل و تفکر برانگیزه… نکته ی دیگه اینکه چرا فیلم های اخیر(البته اونهایی که من دیدم)، یا خیلی ناراحت کننده یا اعصاب خرد کن هستن و یا بقدری مضحک که ارزش دیدن ندارن؟ هیچ کارگردانی قصد نداره حد وسط رو رعایت کنه؟

7 دقیقه تا پاییز

دیشب بعد از سالها، به صدای گوشنواز پاواروتی گوش دادم. لوچیانو پاواروتی، خواننده ی تِنور ایتالیایی، برنده ی جایزه ی گرمی (جایزه ای معتبر در عرصه ی موسیقی)، برگزارکننده ی کنسرت های خیرخواهانه و ضد جنگ در زمان حیات خودش بود. (در مورد تنور بگم : تنور،قبل از باس قرار می گیره. اگر باس بم ترین صدای مردان باشه، تنور زیر ترین صدا ست. همچنین در مورد خانم ها که به همین ترتیب، آلتو و سوپرانو دارن). اپرا واقعاً آرامش بخشه. یکی از رؤیایی ترین اجراهایی که از پاواروتی گوش دادم، آوه ماریا اثر آهنگساز دوره ی رمانتیک، شوبرت هست.

دانلود کنید آوه ماریا(Ave Maria ) یا صدای لوچیانو پاواروتی

پاواروتی

پی نوشت: در حال حاضر در فرودگاه هستم. نکته ی قابل عرضی وجود نداره جهت گزارش دادن.

درخشش ابدی ِ ذهن پاک

فیلمی در مورد خاطرات و قدرت بی نظیر آنها و تلاشی که برای باقی موندن می کنن، حتی اگر در صدد حذف اونها باشیم. خاطرات خوب از آدمی که دوستش داریم، در ریزترین اجزای مغزمون ریشه دوانده و به این راحتی از بین نمی ره با هیچ روشی، هیچ علمی. خاطرات خوب، در ذهن ما، ابدی هستند و تا بی نهایت میدرخشند چرا که ذات انسان، آمیخته با شادی ست و لحظات خوب و افکار عجین شده با خاطره ی کسی که دوستش داریم، چیزی که به اون عشق می ورزیم.

فیلم با نمایش یک صحنه ی سیاه شروع و کم کم روی صورت مرد در یک فضای تیره واضح می شود. در انتهای فیلم، زن و مرد در میان برف ها در کنار هم می دوند و صحنه ی برفی به سفیدی مطلق می گراید و فیلم ختم می شود چنانچه گویی از ذهن ما پاک می شود ولیکن راز پس ِ این ظلمت آغازین و روشنای پایانی  چنان زیباست که خاطره ی خوبش تا سال ها در یاد خواهد ماند. همه چیز این فیلم در سطح عالی ست؛ بازی های چشمگیر، کارگردانی فوق العاده، داستان زیبا و … . اگر فیلم فوق العاده و نامتعارف «جان مالکوویچ بودن» را دیده باشید، نویسنده ی این دو اثر، همان است. فیلم پر است از نماد. تمام نماهای آن، اشیا و صحنه های نامتعارف، هر کدام معنای خاصی دارند و درک عمیق می طلبند. این فیلم یک شاهکار است.

 

درخشش ابدی ِ ذهن پاک (eternal sunshine of the spotless mind) – میشل گوندری – محصول 2004 آمریکا