hope

11/01/2011

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است…

(ا.شاملو)

 

امشب این شعر رو پدرم برام خوند. گفتگویی ست میان زمین و انسان. با مکث ها و تأکیدات بجای پدرم در هنگام شعر خوانی، لذت شنیدن اشعار خصوصاً شاملوکه کتاب مرجع پدرم هست، دو چندان میشه. همیشه از پدر می خوام که این گفتگو رو از «مدایح بی صله» برام بخونه و او هم با شوق تمام، اجابت می کنه.

«پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمینِ به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ می‌دانم.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی‌خبرت می‌یافتم، و به کوسِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چگونه می‌توانستم رازِ پیامِ تو را دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیام‌گزاران نیز اندک نبودند.
تو می‌دانستی که من‌ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه‌ی عاشقی بختیار، که زرخریده‌وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می‌داشتم که چون دست بر من می‌گشودی تن و جانم به هزار نغمه‌ی خوش جوابگوی تو می‌شد. همچون نوعروسی در رختِ زفاف، که ناله‌های تن‌آزردگی‌اش به ترانه‌ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بَمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ آی، چه عروسی، که هر بار سربه‌مُهر با بسترِ تو درآمد! (چنین می‌گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستانِ خشونت‌باری که انتظارِ سوزانِ نوازشِ حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پُربار پاداشت ندادم؟
انسان دیگرباره گفت: ــ رازِ پیامت را اما چگونه می‌توانستم دریابم؟
ــ می‌دانستی که من‌ات عاشقانه دوست می‌دارم (زمین به پاسخِ او گفت). می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پسِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد. پیغامت کردم از پسِ پیغام که مقامِ تو جایگاهِ بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایتِ آسمان که مهرِ زمین است. ــ آه که مرا در مرتبتِ خاکساریِ عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهی‌ کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادویی‌ِ تو بودم از آن پیش‌تر که تو پادشاهِ جانِ من به خربندگی آسمان دست‌ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.
انسان، اندیشناک و خسته و شرمسار، از ژرفاهای درد ناله‌یی کرد. و زمین، هم از آنگونه در سخن بود:
ــ به‌تمامی از آنِ تو بودم و تسلیمِ تو، چون چاردیواری‌ خانه‌ی کوچکی.
تو را عشقِ من آن‌مایه توانایی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری گناهِ من همه آن بود که زیرِ پای تو بودم!
تا از خونِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که دردِ مکیده شدن را تا نوزاده‌ی دامنِ خود را از عصاره‌ی جانِ خویش نوشاکی دهد.
تو را آموختم من که به جُستجوی سنگِ آهن و روی، سینه‌ی عاشقم را بردری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازشِ پُرخشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگپاره کُشنده‌تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از قربانیانِ بدکنشی‌های خویش بارور کردی.
آه، زمینِ تنهامانده! زمینِ رهاشده با تنهایی‌ خویش!
انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی می‌خواست.

ــ نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین).
و تو بی‌احساسِ عمیقِ سرشکستگی چگونه از «تقدیر» سخن می‌گویی که جز بهانه‌ی تسلیمِ بی‌همتان نیست؟
آن افسونکار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی در وجود نمی‌آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن‌دست نیازی پدید افتد. ــ آنگاه چشمانِ تو را بر بسته شمشیری در کَفَت می‌گذارد، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه‌ی گاوآهن کنی!
اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که منم!

شب و باران در ویرانه‌ها به گفتگو بودند که باد دررسید، میانه‌به‌هم‌زن و پُرهیاهو.
دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسرِ خاک، و به خاموشباش‌های پُرغریوِ تُندر حرمت نگذاشتند.

زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفریق رسیده‌ایم.
تو را جز زردرویی کشیدن از بی‌حاصلی‌ خویش گزیر نیست؛ پس اکنون که به تقدیرِ فریبکار گردن نهاده‌ای مردانه باش!
اما مرا که ویرانِ توام هنوز در این مدارِ سرد کار به پایان نرسیده است:
هم‌چون زنی عاشق که به بسترِ معشوقِ ازدست‌رفته‌ی خویش می‌خزد تا بوی او را دریابد، سال‌همه‌سال به مُقامِ نخستین بازمی‌آیم با اشک‌های خاطره.
یادِ بهاران بر من فرود می‌آید بی‌آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترشِ ریشه‌یی را در بطنِ خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاری که در آغوشم خواهند نهاد، با اشک‌های عقیمِ خویش به تسلایم خواهند کوشید.
جانِ مرا اما تسلایی مقدر نیست:
به غیابِ دردناکِ تو سلطانِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم اندیشید که به افسونِ پلیدی از پای درآمدی؛
و ردِّ انگشتانت را
بر تنِ نومیدِ خویش
در خاطره‌یی گریان
جُستجو
خواهم کرد.»

(متن شعر از وبلاگ رسمی احمد شاملو)

پی نوشت بی ربط و دور از مطلب: بعضی از مردم چه وقت هایی رو برای چه کارهایی انتخاب می کنن. حالا هر چی بهشون بگی آمادگی نداریم، مامانمون تازه از سفر برگشته … مگه به خرجشون می ره ؟!

from dad with love

16/03/2010

امروز صبح به پدر گفتم حالا که روزهای آخر ساله ، صبح ها با هم باشیم . بیا با هم بریم سر کار . باهم از خونه بریم بیرون . باهم سوار ماشین بشیم . با هم از خونه رفتیم بیرون . با هم سوار ماشین شدیم و پدر این قطعه شعر از شاملو رو برام خوند :

«ای زنی که صبحانۀ خورشید

در پیراهن توست

پیروزی عشق

نصیب تو باد!»


impression اثر مونه

نقاشی : impression  اثر کلود مونه

این شعر رو امشب پدرم بهم هدیه داد :

 

» به چرک می نشیند

                      خنده

به نوار زخمبندی اش اَر

                      ببندی

رهایش کن

رهایش کن

                     اگر چند

قیلولۀ دیو

                    آشفته شود

…. «

(تعویذ/ ا.شاملو)

هم سفر

در
اين راه طولاني – که ما بي خبريم

و
چون باد مي گذرد

بگذار
خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند

خواهش
مي کنم
مخواه
که يکي شويم ،
 مطلقا
يکي

مخواه
که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و
هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم 

يک
ساز را،
 يک
کتاب را،
  يک
طعم را، يک رنگ را

و
يک شيوه
  نگاه
کردن را

مخواه
که انتخابمان يکي باشد،
  سليقه مان يکي  و روياهامان يکي

هم
سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست

 و
شبيه شدن دال بر کمال نيست
  بل     عزيز من

دو
نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي
  رسانده است؛

واجب نيست که هر دو صداي کبک،   درخت نارون ،   حجاب برفي
قله ي علم کوه ،
  
رنگ سرخ و    بشقاب سفالي را دوست داشته باشند

اگر
چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق

يکي کافيست

عشق،
از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري
نيست

من
از عشق زميني حرف مي زنم که
  ارزش آن در «حضور» است

نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

عزيز
من
 

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد

بگذار  در عين وحدت مستقل باشيم

بخواه
که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم

بخواه
که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد

بگذار
صبورانه و
  مِهرمندانه  در  باب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم

اما
نخواهيم
  که
بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا
  واحدي برساند

بحث،
بايد ما را به
  ادراک
متقابل برساند نه فناي
  متقابل

اينجا
سخن از رابطه ي عارف با خداي
  عارف در ميان نيست

سخن
از ذره ذره ي واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست

بيا
بحث کنيم

بيا
معلوماتمان را
  تاخت
بزنيم

بيا
کلنجار برويم

اما  سرانجام نخواهيم که غلبه
کنيم

بيا
حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،
  تا آنجا که حس مي کنيم
دوگانگي،
  شور
و حال و زندگي مي بخشد

نه  پژمردگي
و افسردگي و مرگ ،……… حفظ
  کنيم

من
و تو حق داريم در برابر هم
  قد علم کنيم

و
حق داريم بسياري از
 
نظرات و عقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم 

عزيز من
بيا متفاوت باشيم

زنده یاد نادر ابراهیمی

پی نوشت : با تشکر از دوست عزیزم «نازنین» (ن.عباسی.اهوازی)

«نماز»

باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب

ذاتها با سایه های خود هم اندازه
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب
چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب
نه صدایی جز صدای رازهای شب
و آب و نرمهای نسیم و جیرجیرکها
پاسداران حریم خفتگان باغ
و صدای حیرت بیدار من من مست بودم ، مست
خاستم از جا
سوی جو رفتم ، چه می آمد
آب
یا نه ، چه می رفت ، هم زانسان که حافظ گفت ، عمر تو
با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم
مست بودم ، مست سرنشناس ، پا نشناس ، اما لحظه ی پاک و عزیزی بود
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله ، گو هر سو که خواهی باش
با تو دارد گفت و گو شوریده ی مستی
 مستم و دانم که هستم من
ای همه هستی ز تو ، ایا تو هم هستی ؟

                                                            مهدی اخوان ثالث ( م.امید)