:)

30/12/2010

فردا خواهر دوست داشتنی میاد ایران. بعد از پنج ماه. چقدر دلم براش تنگ شده! چقدر ذوق دارم!

همینجوری

19/11/2010

آخرین چیزی که برای اتاق خریدم و خیلی بهش دل بسته شدم. ماگ ماهی سیاه کوچولو. کلا کلکسیون ماگ دارم ولی این یکی حس خاصی داره. صمد بهرنگی، حرف های کتاباش و جامعه ی خودمون، همه و همه در کالبد یک ماهی سیاه کوچولو فرو رفته . کودکی ما با داستان های صمد بهرنگی سپری شد. برای کودکان حاضر ، دلم می سوزه :

مجموعه ی گل خُشکهای خواهر دوست داشتنی که قطعا نمی تونست با خودش ببره چون اون طرف مرز، باید پودر گُل تحویل می گرفت به جای گل خشک! حالا روی میز تحریر جلوی چشمام هستن. هر کدوم از این گیاه های خشک، مربوط میشن به یکی از سفرهایی که رفتیم یا رفته. این که از هر سفر، خصوصا سفرهایی که لذتبخش بودن، یک یادگاری برداریم، یکی از بهترین لطف هاییه که می تونیم در حق خودمون بکنیم :

پی نوشت : در عکس اول، بساط پایان نامه رو مشاهده می کنید که مثل بختک افتاده روی زندگیم و اصلا قصد نداره خودش رو جمع کنه. قابل توجه دوستانی که هنوز باهاش درگیر هستن  :))

پی نوشت : این روزها زیاد برایان آدامز گوش میدم. صداش حس بسیار خوبی داره.

Armenian happiness

28/10/2010

دو هزار و هفتصد و نود و دومین سالروز تأسیس شهر ایروان. مردم به هر نحوی از این فرصت برای شاد بودن و شادی کردن استفاده می کردن.در هر نقطه ی شهر، گروهی مشغول رقص بودن یا اینکه هر کسی هر هنر داشت، به نحوی اون رو نشون می داد. از نقاشی گرفته تا سنگ بری و حتی fashion stage و خلاصه هر کاری :

گروه مارش دخترانه – یک ملودی احتمالآً حماسی رو اجرا می کردن و مردم رو به وجد میاوردن. تمام طول شهر رو دور می زدن و یک بند اجرا می کردن. هر جایی میرفتیم، صدای طبله هاشون میومد.

مسابقه ی رقص های خیابانی  – منظور از رقص خيابانی، همون break dance , street dance هست. هر کسی چیزی بلد بود، به نمایش می گذاشت. تو این عکس هم مسابقه بین اون خانم و آقا ست. اون خانم با این که خیلی جدی و خوب می رقصید، ولی به اون آقا باخت.

 

مجسمه ها – این مجسمه ها که خیلی طبیعی به نظر ميان، از ابتدای شروع جشن، یعنی از ابتدای روز، بيرون این کافه گذاشته شدند که هم تبلیغی بشه برای کافه و هم مردم با دیدن اين مجسمه هایی که هر چند دقيقه یکبار فیگور ایستادنشون رو عوض می کردن، به وجد بیان. بله. یک خانم  یک آقای واقعی رو نمی دونم با چه نوع موادی رنگ آمیزی کرده بودن که امکان نداشت کسي باورش بشه که زیر این همه پارچه و گچ و رنگ، دارن نفس می کشن.

fashion stage – قرار شد هر کسی هر کاری بلده رو به نمایش بذاره. اینجا هم یک سکوی مخصوص مد، اون هم وسط خیابون اصلی شهر برپا کردن. لباس هاشون کمی عجیبه ولي… جشنه دیگه. 

نقاشی در خیابان – هر کس هر هنری داشت، نشون می داد. این آقا هم کار کشیدن این تابلو رو با شروع جشن آغاز کرد و شب به انجام رسوند. نهایتاً اثر زیبايی شد.

موسیقی کلاسيک – این جشن فقط مختص رقص و ترانه های مدرن نبود. بیرون کنسرواتوار، این ارکستر مشغول اجرای قطعات کلاسیک هستن برای آدم های با این سليقه و طبع.

خلاصه اينکه : شهرداری و دولت، هر کاری که از دستشون برمیومد انجام دادن برای اینکه مردم  از هر قشر و هر سن و سالی بتونن بیشتر شادی کنن؛ نور پردازی عالی سراسر شهر، باند هاي فوق العده قوی براي پخش موزیک های ملی و رقص خیابوني و …. تا ساعت ها بعد از نیمه شب ادامه داشت. به قول خواهر، شهر رو منفجر کردن!

aabiete

16/10/2010

فکر کن… بیست و چهار ساعت متوالی رو در اتوبوس نشسته باشی و علاوه بر این، سه ساعت و نیم زودتر از پرواز توی سالن انتظار فرودگاه  باشی..از خستگی داری به فنا میری و چشمات اصلاً تابلوی اعلانات رو نمی بینه..سر و صدای وحشتناکی سالن رو برداشته و وسط این همه شلوغی، هدفون فروکردی توی گوشِت و داری آهنگ های راک گوش می دی.. تلویزیون های سالن روشن هستن و از قرار معلوم بازی بین تیم های قرمز و آبی در جریانه. تو داری برای پنج دقیقه خواب می میری و شلوغی اطرافت مثل پتک روی سرت فرود میاد..سرت به دوران افتاده و چشمات گرم میشه که یه چرت کوچولو بزنی که ناگهان ، ناگهان ، سالن منفجر میشه. صدای هو و سوت و جیغ و داد و بیداد و هوار و کلاً هرجور صدایی که هیجان رو نشون میده منتها با بلند ترین ولوم، تو رو تقریباً تا سر حد مرگ می بره. چشمای پر از اشکت رو به سختی توی حدقه تکون می دی و اطراف رو نگاه می کنی ببینی کجا انفجار رخ داده یا اینکه زلزله چند ریشتر بود. خبری نیست. همه سالم و سرحالن و در حال بالا و پایین پریدن یا رجز خوندن برای همدیگه. یک نفر اون وسط فریاد می زنه «آبیته» و تو می فهمی که استقلال گل زده و آبی ها از خوشحالی سر از پا نمیشناسن. دیگه نهایت شلوغیه. اینجا الآن هیچ تفاوتی با استادیوم نداره*.  مطمئنی که کسی صدای تو رو نمی شنوه توی اون ازدحام، پس بلند بلند با خودت حرف می زنی «کاش این هواپیما زدتر بپره. دیگه تحمل ندارم». در این بین، صدای وز وزی از میکروفون اطلاعات شنیده میشه. دقت می کنی که بفهمی اون خانم داره سعی می کنه چی بگه. به سختی از لابلای صداهای «شیش تایی ها ، حالا یه بار هم شما بردین ، برو تیمت رو جمع کن بابا و …» جمله ای رو تشخیص می دی که باعث میشه روی صندلی وااا بری. «به علت  عدم وجود هواپیما(!) پرواز تهران-اهواز تا اطلاع ثانوی تأخیر داره»

 

* نپرسین تو که دختری و استادیوم نرفتی، از کجا می دونی که فضای استادیوم چطوره. سه ساله بودم، لباس پسرونه پوشیدم و در معیت پدر رفتم استادیوم و یک بازی رو از نزدیک دیدم!

یکی از اجراهايي که رفتیم و لذت بردیم. پیانیست بسیار دوست داشتنی بود و کارش عالی، فوق عالی. چند لحظه به شروع اجرا، خانمی که ویولنسل می نواخت یادش اومد که عینکش رو جاگذاشته و نمی تونه نت ها رو ببینه. از توی سالن تماشاچی ها بهش عینک های خودشون رو می دادن و اون هم امتحان می کرد ولی هیچ کدوم به چشمش نمی خورد تا اینکه خودش با وجود کهولت سن پا شد و رفت نمی دونم از کجا عینکش ر اورد. در این فاصله هم پیانیست نازنین با همراهی یکی از سولیست ویولن ها، قطعاتی از موتزارت اجرا کرد که کلاً جو سالن رو مفرح و مهیج نگه داشت. ملت سر از  پا نمیشناختن.

بهترین چیز برگری که در تمام عمرم خوردم و خواهم خورد. یکی از نمایندگي هاي شاورما. وقتی اولین گاز رو زدم رسماً رفتم به بهشت. جای دوستان شکمو رو اینجا خالی کردم!

اون بالا، بلندترین نقطه ی شهر ایروانه به اسم «هزارپله» . من و خواهر هزارتا پله رو طی کردیم و رفتيم اون بالا. تمام شهر زیر پامون بود. توی ابرها بودیم. وقتی می گم توی ابرها بودیم، دقیقاً منظورم همینه. برای بالا رفتن پله برقی هم بود ولی هيچ مدرکی دال بر اینکه ما از نوع برقی پله استفاده کردیم، موجود نیست! این خرگوشی که نمی دونم چرا روی سندان ایستاده، به نظر میرسه که مورد علاقه ی ارامنه ست چون چندین حرکت و شکلک دیگه هم از این خوگوش وجود داره که مجسمه هاش رو جای جای شهر گذاشته ن.

به مناسبت دو هزار و هفتصد و نود و دومین سالروز تأسیس شهر ایروان، در هر گوشه و کنار شهر، رقص و پایکوبی برقراره. این ها هم یک گروه رقص ارمنی هستند که البته با اندکی تکنو مخلوط کردن. ریتم تند و مهیج آهنگشون من رو هم به اجرای حرکات موزون وا داشت. اون ساختمانی که پشت سرشون می بینیم، همون سالن اپرا هال هست که اجراهای مختلف در اون برگزارمیشه.

ساعت دو و نیم ظهر . توی اتوبوسی نشسته بودم که غیر از آقای راننده و خودم، هیچ کدوم از مسافرها فارسی بلد نبودند. برای دلخوشی، حتی یک کلمه انگلیسی هم حالیشون نبود. وقتی به این فکر می کردم که باید بیست و چهار ساعت تمام با این آدمهایی که زبون همدیگه رو نمی فهمیم، سر کنم… . آخرین شماره های دنیای تصویر و چلچراغ رو همراهم داشتم که توی این بیست و چهار ساعت، چندین بار تمام و کمال خوندمشون. موزیک هم فراوون گوش دادم. خودم رو بستم به لواشک های عمه لیلا که یه وقت بدماشینی نیاد سراغم. ساعت دو بعد از نیمه شب. رسیدیم به مرز ایران و ارمنستان. تمام وسایل و چمدانها رو گرفتیم دستمون. همه چیز، حتی مجله ها رو هم از روی تسمه نقاله رد کردم. سمت ایران، تمام رفتارها محترمانه. ده هزارتومن پرداختم که مُهر خروج رو توی پاسپورتم بزنن. وارد محوطه شدیم. بعد از یک محوطه ی بسیار وسیع، یک پل وجود داشت که وسط این پل، مرز ایران و ارمنستان بود. بعد از پل، یک مسیر حدوداً یک و نیم کیلومتری که دور یک تپه می پیچید و اون دور دورها به یک ساختمون می رسید که …. تا همینجا بگم که هوا بسیار سرد بود . برای من که اهل جنوبم، دمای ده درجه سرمای ناجوری محسوب میشه. بهمون گفتن که برای تسریع در کار، تمام وسایل رو بزنین زیر بغلتون و این مسیر رو پیاده طی کنین، چون چهل نفر آدم توی صف هستن. منم دو تا ساک دستی و یک کوله ی کوهنوردی بسیار سنگین و یک چمدان بسیار سنگین تر رو … لابد می پرسین که یک نفر و این همه بار؟ بله. خواهر دوست داشتنی دستور فرمودند که باقی وسایلی رو که توی اتاق جا گذاشته بود براش ببرم. بعلاوه ی اینها، کلی حبوبات و سبزی خشک و چند کیلو خرما و زرشک و آرد و هرچیزی که در آشپزخانه یافت میشد و یافت نمی شد. خودم، فقط چند دست لباس توی همون ساک دستی ها داشتم… یک چمدون بسیار سنگین تر رو به دست گرفتم و راه افتادم. هنوز به پل نرسیده بودم که دو عدد سگ در قد و اندازه ی متوسط، اومدن به طرفم. تنها استراتژی مقابله با سگ اینه که مطلقاً نفهمه تو ترسیدی. من هم بی اعتنا به اونها به راهم ادامه دادم. یه نیم نگاه به پشت سرم انداختم. در حالی که دمهاشون رو روی هوا تاب میدادن چمدون ها رو بو می کشیدن و دنبالم میومدن. ایستادم. یکیشون اومد پوزه ش رو به شلوارم مالید و بعد دوپا نشست کنار پام و در حالیکه همچنان دمش رو تکون میداد و زبونش هم از گوشه ی دهنش آویزون بود و یه جورایی انگار لبخند میزد، بهم خیره شد. حالتش به هیچ وجه تهاجمی نبود. یکی از مسافرها که جلوتر از من حرکت می کرد، گفت این سگ ها ارمنی هستن و کاری بهت ندارن. اگه خوراکی داری بهشون بده. منم با اینکه می دونستم سگه فارسی نمی فهمه، بهش گفتم که غیر از لواشک هیچی ندارم. شرمنده. راهم رو ادامه دادم هوا خیلی سرد بود. بینی و گوشها و انگشتهام رو حس نمی کردم. به پل رسیدم و از مرز رد شدم و اون تپه رو پشت سر گذاشتم و به ساختمون بعدی رسیدم. به محض اینکه وارد ساختمون شدم، یک آقای ارمنی که لباس نظامی به تن داشت، از صورتم عکس گرفت(با همه همین کار رو کرد. سیستم جدیده؟). بعد از پر کردن یک فرم به انگلیسی که دلیلتون از این سفر چیه و غیره، دوازده دلار هم بابت گرفتن ویزا پرداختم و رفتم به قسمتی که دوباره وسایل رو از روی تسمه نقاله رد کنم. وای این بار… مثل همیشه وقتی از زیر سنسور رد شدم، بیب، صدا داد، که به خاطر النگوها و کلاً زیور آلاتم بود. توی ایران اصلاً اهمیتی نمیدادن. ولی این بار. سرباز ارمنی گفت «لپ تاپ؟» منم گفتم «yes» خوب لپ تاپ داشتم دیگه. چیز عجیبی نبود. بعد همون سربازه گفت «پیستول» . من نگاهش کردم و گفتم «ها؟!» ببخشید «what? No.no. your mistake. Look what I have here…» و تمام زیور ها رو بهش نشون دادم. وای نکنه بخاطر قرصهای توی جیبم بود؟ مامانم گفته بود که ارمنی ها با هر گونه قرصی دقیقاً مثل مواد مخدر رفتار می کنن . جیب های من هم پر بود از انواع مسکن و قرص سرماخوردگی و گلودرد و … . چه می دونم. عاطفه ی خواهری همینه دیگه. پاسپورتم رو گرفت و بدجور نگاهش کرد. در حالیکه داشتم فاتحه ی خودم رو می خوندم، اون هم پاسپورت رو با دقت بررسی می کرد تا اینکه سرش رو اورد بالا، زل زد توی چشمام ، یکی از ابروهاش رو برد بالاو گفت «کامای؟» تا حالا کسی اینقدر افتضاح اسمم رو تلفظ نکرده بود. لابد یه دزد قاچاقچی معتاد به اسم کامای تحت تعقیب بوده که فکر کردن من همونم. گفتم لابد. بهش گفتم «کیمیا kimia» یهو خودش و همکارش زدن زیر خنده و یکیشون که نمی دونم چطور ناگهان یادش اومد که چند کلمه فارسی هم بلده، با لهجه ای بسیار زشت گفت «سر ِ کار بودی» و هِر هِر خندیدن. من رو بگی، یک لبخند به ظاهر ولی کلی فحش توی دلم تحویلشون دادم و وسایلم رو جمع کردم و رفتم. وقتی دوباره سوار اتوبوس شدیم، ساعت پنج صبح بود. بلافاصه بعد از مرز، جاده به تنگه و گردنه مزین شد اونم از نوع ناجور. منم یه قرص تهوع که شدیداً خواب آوره خوردم و به یک دقیقه نکشید که خوابم برد. ساعت هشت و نیم. یک رستوران بسیار بسیار باصفا. صبحونه، تخم مرغ نیمرو و نان ارمنی(چون نمی دونم چه نوع نونی بود، میگم ارمنی)، چای و قهوه. به قدر سه نفر اشتها داشتم. کلاً توی کوه ها بودیم. بقدری مرتفع که ابرها زیر پامون بودن . اصلاً ، توی ابرها بودیم. مناظر فوق العاده زیبا بودن و هوا هم البته سرد بود.همینجا بود که با خودم گفتم نصف لباسهایی که اوردم، عملاً بدون استفاده می مونن. بعد از صبحانه دوباره مجله ها رو خوندم و موزیک گوش دادم و خوابیدم و لواشک خوردم و میوه و اینها و دوباره خوابیدم تا بالاخره ساعت شد دو و نیم ظهر و رسیدیم به ایروان. دقیقاً بیست و چهار ساعت. از اتوبوس که پیاده شدم، چشمم به جمال خواهر دوست داشتنی روشن شد. خدایا! چقدر دلم براش تنگ شده بود…

این هم عکسی از خانم ارمنی که روی صندلی بغلی نشسته بود در لوکیشن رستورانی که صبحانه خوردیم. تمام مدت با ایما و اشاره با هم حرف می زدیم. فکر کنید وقتی می خواستم بهش بگم که من برای صبحانه تخم مرغ نیمرو و قهوه میخورم، چه پانتومیمی اجرا کردم؟!

twitter

15/09/2010

وقتی یک ماه تموم به استاد راهنمات زنگ بزنی ولی جواب نده…

وقتی به خاطر اینکه کاری رو توی شرکت از یک روش غیر معمول به انجام رسوندی، به خاطرش توبیخ بشی…

وقتی دلت برای خواهرت تنگ شده باشه…

وقتی اگه یه شب با خواهر چت نکنی احساس کنی داری به فنا میری…

وقتی شدیداً نیاز به یک تفریح از نوع طبیعت گردی نیاز داری ولی بچه های تیم کوهنوردی هیچ برنامه ای ندارن یا اینکه برنامه شون با تو جور درنمیاد…

وقتی به خاطر پرسه زدن های بی دلیل با موبایل توی اینترنت، فقط چهل هزارتومن قبض اینترنت برای موبایلت بیاد…

وقتی بری کتابفروشی و در حالی که هنوز کتابی که سه روز پیش خریدی، دست نخورده کنار تختت خوابیده، دو تا کتاب دیگه بخری…

وقتی در راه بازگشت از کتابفروشی، یکی ازدوستانت رو ببینی، اون هم کتابهایی رو که خریدی ببینه و یکیشون رو همون موقع با هزار تا تعارف و خنده ازت ببره…

وقتی چهار روز تعطیلی رو بدون داشتن هیچ برنامه ی خاصی،هدر بدی و حالا به عزاشون بشینی…

وقتی زمانی که از رنگ «سیکلمه» حرف می زنی، هیچکس نمی دونه در مورد چه موجودی داری صحبت می کنی و بهت بگن همچین چیزی وجود خارجی نداره…

وقتی مثل آدمهای مازوخیست، بشینی یه فیلم بسیار ترسناک جنگیری نگاه کنی بطوری که شب مجبور بشی وسط مامان و بابا بخوابی و تا صبح کابوس ببینی…

وقتی خواهرت تمام لوازم برقی و غیر برقی اتاقت رو با خودش برده باشه و تو کم کم به غایب بودنشون پی ببری حتی اپیلاتور…

وقتی پدرت یک هفته ی تمام اشتباهاً از صابون دارویی ِ صورتت به جای صابون حمام استفاده کرده باشه…

وقتی عصر که از شرکت برمی گردی خونه، با مامان بشینی و بستنی وانیلی و موز بخورید…

وقتی دکتر به پدر بگه مشکل بیماریش برای همیشه رفع شده…

وقتی بلیط های مسافرتت رو گرفتی در حالی که هنوز شک داری که بهت مرخصی میدن یا نه…

وقتی به جای اینکه اینها رو توییت کنی، اینجا توی وبلاگ می نویسی…

طی آخرین تماسی که با خواهر دوست داشتنی برقرار کردم، ایشون رو بسیار مضطرب و ناراحت یافتم. به گونه ای که هر لحظه ممکن بود بساطش رو جمع کنه و برگرده به میهن اسلامی. هیچگونه دل و دماغی در صداش احساس نمی شد. چند سالی جهت این کوچ موقتی ش برنامه ریزی کرده بود. مطالعات خاص در مورد مکاتب هنری، نواختن قطعات تمرینی خاصی از باخ و … . حتی این اواخر زیاد در دیدرسمون نبود. عمداً داشت سعی می کرد کاری کنه که از حالا به نبودش(هرچند موقتی) عادت کنیم. چرا حالا با وجود این همه ممارست، دچار استرس شده و ناراحته؟ پاسخ اینه که ایرانی های عزیزی که در بلاد کفر اقامت دارند، به شدت خواهر رو ترسوندن. طی همین دو هفته ای که رفته، مقدار متنابهی دلال ایرانی و مغازه دار ایرانی دیده که ارمنستان رو با کوچه پس کوچه های ایران اشتباه گرفتند و هر کاری دلشون بخواد انجام می دن. اکثراً شارلاتان و موذی. در امر پیدا کردن خونه، نیازمند ایرانی های اونجا شده بود که خیلی هم خوب بهش کمک کردن. چند بار سعی کردن سرش کلاه بذارن.  تعداد کمی  از هموطن هامون رو اونجا دیده بود که می شد روشون حساب کرد و هنوز وجدانشون بیدار بوده. باز خوبه که مامانم اونجا همراهشه. میگه اکثرآً بدچشم هستن و آدم در کنارشون مطلقاً احساس امنیت نمی کنه. البته همه رو به یک چشم نمیشه دید ولی خُب. ما ایرانی ها هرجایی که باشیم همیشه خودی نشون می دیم حالا به هر نحوی؛ نخبه هستیم و جزء مدیران اصلی ناسا می شیم، قابل اعتماد هستیم و رئیس ادارات امنیتی می شیم، پروفسور می شیم و خلاصه همیشه به قول معروف سری توی سرها در میاریم یا اینکه حداقل سعی خودمون رو می کنیم. گاهی هم از اون طرف ِ بوم می افتیم و خرابش می کنیم. اصلآً به این ماجرای افراط و تفریط ها کاری نداریم. اگه توی یک کشور غریب بخوایم هم میهنی مون رو گول بزنیم و اذیتش کنیم، پس تکلیف وجدان چی میشه؟ اصلاً وجدان به کنار. میهن دوستی و این قبیل واژه ها کجای فرهنگ لغت ما جای دارند؟

 تصمیم گرفتم از این حال ِ عصب بیام بیرون.

از فردا شروع می کنم. اتاق رو تغییر دکوراسیون می دم. مانیتور و کیس و کی بورد و ماوس و اسپیکرها و آمپلی فایر رو رد می کنم و یه لپ تاپ جمع و جور می گیرم که وبکم داشته باشه جهت هرازچندگاهی دیدن روی خواهر. سعی می کنم از حالا روی مغزش کار کنم که برای جلسه ی دفاعیه ی من مرخصی تحصیلی بگیره. یه برنامه ی غذایی بریزم برای این یک ماه که مامان نیست، من و پدرنباید از گشنگی تلف بشیم.

دیروز داشتم به این فکر می کردم که قبل از به دنیا اومدن خواهر، من چطور زندگی می کردم. خیلی به مغزم فشار اوردم. چهار ساله بودم که تشریف اورد به این دنیا. تا چهار سالگی بدون خواهر بودم. کلی ماجراجویی، سفرهای کوچولوی کوتاه مدت تا سر کوچه، حیوون های خونگی، همبازی های هم کوچه ای، بادبادک هایی که درست می کردم و هیچوقت بیش از 2 متر ارتفاع نگرفتن، نقاشی هایی که می کشیدم، کشف سوراخ سنبه های جدید توی خونه، خرس عروسکی قهوه ای که اون زمان به نظرم به اندازه ی یک خرس واقعی سیصد کیلویی بود، اون روزی که یک بطری کامل شربت سرفه خوردم و از اونجایی که خواب آور بود تا چند روز مثل آدم های مست و پاتیل دودو می زدم و راه می رفتم، جشن تولد هایی که داشتم، رعنا و مهد کودک، گم شدن های عمدی توی پارک و هزاران خاطره ی دیگه. بر میگردم سر زندگیم. برای زندگیم برنامه های جدید می ریزم. با خواهرهم در ارتباط هستیم همچنان. قول داده که در بلاد کفر وبلاگم رو مطالعه کنه.همین جا به عنوان یادی از خواهر دوست داشتنیم،

گوش می دهیم :

 نکتورن شماره 9 اثر فردریک شوپن

دانلود می کنیم :

 پولونایز شوپن

موومان اول سونات پاتتیک بتهوون

 که هر سه قطعه رو خواهر با دستهای هنرمندش نواخته بود.

خواهر-بوشهر

پی نوشت : این همه شیون و واویلا و میگرن و سوء هاضمه و سوزش معده و چشم های سرخ شده و چه و چه و چه ، برای این بود که نمیتونم تحمل کنم که مهر ماه سر برسه. قراره اون موقع برم بهش سر بزنم. چه کنم با این قلب رئوف؟  :دی

Annet

12/08/2010

این پست، یک درد دل دوستانه است:

خواهر دوست داشتنی تمام وسایل لازم برای یک سفر پنج ساله رو بست. برای تکمیل تحصیلاتش در رشته ی نوازندگی پیانو میره دانشگاه هنر ارمنستان. دلم براش تنگ میشه. با این که به اصرار خودمون داره میره ولی باز هم هر چی به روز رفتنش نزدیک تر می شیم، دلم بیشتر می گیره. تنها چیزی که دلم رو بهش خوش کردم اینه که داره میره وقتش رو برای کاری صرف کنه که از صمیم قلب دوست داره. از هفت سالگی تا الآن که بیست و سه سالشه، پیانو کلاسیک نواخته. بدون اغراق میگم که رودست نداره. کارش عالیه. حالا دیگه وقتش بود که خیلی حرفه ای تر و آکادمیک تر و به سبک اروپایی نوازندگی رو ادامه بده. قصدم تعریف نیست. اینها رو می گم که کمی دل خودم رو راحت کنم. هر چند جای دوری نمی ره.

 بالاخره دیر یا زود اتفاق میفتاد که از هم جدا بشیم ولی هیچوفت بهش فکر نمی کردم. ما خیلی به هم نزدیک هستیم شاید به قدری که تصورش سخت باشه. قبل از این که حرفی رو به زبون بیاره، من فکرش رو می خونم، حالش بد باشه، من حسش می کنم. خواهرمه. دوستش دارم. خصوصاً این که کوچکتره و همیشه هواش رو داشتم و هیچوقت تنهاش نگذاشتم. حالا همین خواهر کوچولو داره میره که چند سال تنها زندگی کنه. دلم براش تنگ میشه. از همین حالا هم شروع شده. مرتباً بغض راه گِلوم رو می بنده. همه ش به این فکر می کنم که چی می خواد بخوره، توی سرما میخواد چه کار کنه، آخه خیلی به سرما حساسه. خواهر کوچولوم رو از دیگه از شنبه نمی بینم.

 

درسته که داره میره اونجا زندگی کنه ولی دلیل نمیشه که اتاق رو تخلیه کنه. چند روزه که وقتی میرم سراغ کمد لباس ها، می بینم که لباس ها کم میشن. تمام ِ آخرین لباس هایی که برای خودم خریدم رو برداشته و داره با خودش می بره. تمام دیسک ها و صفحه های موسیقی رو برداشته. تمام لوازم آرایشی رو برده. چند تا از کیف های من رو برده.خدا رو شکر که کفش هام اندازه ش نیست وگرنه اونها رو هم می برد. داره از دلتنگی من سوءاستفاده می کنه و هر چیزی رو تصاحب می کنه که ببره. حتی پلاک سنگی رو که همین چند روز پیش خریده بودم، دید و خوشش اومد و با حالتی معصومانه زل زد توی چشمام و گفت «این خیلی خوشگله» . من هم مثل طلسم شده ها، از گردنم دراوردم و بهش دادم. اون جوری که نگاهم می کنه و منم که دل نازک ، خیلی راحت نرم می شم و همین طور شده که نصف اتاق مشترکمون رو ریخته توی چمدون ها و ساک هاش. الآن گرمم و نمی فهمم. وقتی رفت، وقتی رفتم سر کمد که لباس بپوشم و دیدم که هیچی نیست، وقتی رفتم جلوی آینه و دیدم که حتی یه رژ هم نمونده، … اون وقته که می فهمم چه کلاهی سرم گذاشت و رفت این خواهر دوست داشتنی.

چه کنم وقتی از دار دنیا فقط یه خواهر کوچولو دارم که اتفاقاً خیلی دوستش دارم… البته مامان هم داره باهش میره و حدوداً یک ماه اونجا می مونه تا خواهر رو جاگیر کنه و خیالش راحت باشه که مشکلی نداره. یعنی اینکه یک ماه فقط من و پدر توی خونه هستیم. بیچاره پدر. مجبوره طعم غذاهای گیاهی و نامتعارفی رو بچشه که من درست می کنم. باید حسابی هوای پدر رو داشته باشم که دلتنگی اذیتش نکنه.

تنها نکته ی کمک کننده اینه که خواهر پیش از این، تجربه ی زندگی دانشجویی خوابگاهی دور از خونه رو داشته و ما هم تجربه ی دوری از اون رو.

خواهر کوچولو… کی اینقدر بزرگ شدی که حالا داری میری تنها توی یک کشور غریبه زندگی کنی؟ این وابستگی ها و دلبستگی ها هم گاهی ضرر دارن. اگر روابطمون آنچنان مستحکم نبود، چه نیازی بود حتی به نوشتن این پست که دل خودم رو خالی کنم؟

تمام خاطرات مشترکمون جلوی چشمم میره و میاد. با اینکه فقط پنج ساله… ولی …

 هر جا  که باشی، موفق و خوشحال باشی.