insomnia

19/09/2010

وقتی می گویند نویسنده ای شاهکار است، بر چه اساسی می گویند؟

«این هفدهمین روز پیاپی است که خوابم نمی برد»…

این عبارت، آغاز داستان خواب اثر هاروکی موراکامی است. بدون هیچ توضیحی، شما هم بخونید از اینجا


شکلات شیری

پی نوشت: كجا ممكن است پيدايش كنم / هاروكي موراكامي / نشرچشمه / 1386 /ترجمه بزرگمهر شرف الدين

یکی از تأثیرگذارترین داستان هایی که خوندم(یا تماشا کردم). با کمک شش تا تصویر کوچک، حرف بسیار بزرگی رو می رسونه:

قصه های من و بابام :

لینک دانلود جلد اول

لینک دانلود جلد دوم

لینک دانلود جلد سوم

قصه های من و بابام

پَر

12/07/2010

چند وقتی می شه که سراغ هیچ کتابی نرفتم جز کتاب های مرتبط با موضوع پایان نامه م. واقعاً شرایط اسف باریه. تا جایی که یادم میاد، همیشه حداقل در حال خوندن یک داستان کوتاه بودم و یا اینکه سر کار پنهان از چشم همکار عزیزم(!) یه ایبوک می خوندم. ولی حالا همون هم نیست. این اوضاع ناراحتم می کنه. وقتی کتابی دستم نباشه، احساس می کنم حرف زدن ِ معمولی هم یادم میره. این چند روز تعطیلی هم انگار آفریده شده بود فقط برای پیشبرد تایپ مطالب جدید تحقیقاتی. فقط تایپ کردم و با هدفون موسیقی گوش دادم. سرانگشتام رفته دیگه.  اصلاً ولش کن. بعد از تایپ یه پاراگراف دیگه، لپ تاپ رو می بندم و میرم که یه کتاب بخونم. اتفاقاً کتاب «پَر» رو مدت هاست که کاندید کردم جهت خوندن. می دونی چیه؟ بعضی وقت ها لازمه که آدم بگه : «… به هرچی کاره که آدم رو از علایقش میندازه»

 پی نوشت1:    … = بی ادبانه ترین حرفی که به ذهن میاد !

پی نوشت2:     پَر – نوشته ی ماتیسن – ترجمه ی میمنت دانا

پر

حتماً نام نیل سایمون رو شنیدید. همون نمایشنامه نویس آمریکایی که موفق به دریافت جوایز معتبر فراوانی شده و تنها نویسنده ایه که در حالی که هنوز در قید حیاته، یک سالن تئاتر به نامش کردند.

خصوصیت بارز نوشته هاش اینه که طنز بسیار ظریفی در اونها موج می زنه. ولی تا زمانی که در فضای داستان ها حل نشدید، نمی تونید از این لحن کمدی لذت ببرید. ویژگی دیگر نمایشنامه هاش اینه که کاراکترها بسیار ملموس هستن و به راحتی میشه به حس همزادپنداری دست پیدا کرد. این نمایشنامه ها معمولاً در سه پرده نوشته می شن که گاهاً مستقل از هم هستن. بهترین ترجمه ای که از اون ها وجود داره، ترجمه ی شهرام زرگر هست و بهترین چاپ مربوط میشه به انتشارات نیلا. نمایشنامه های زیر، اون هایی هستن که من از این نویسنده خوندم و انصافاً لذت بردم:

پابرهنه در پارک

اتاقی در هتل پلازا

عاقبت عشاق سینه چاک

یک پزشک نازنین

یادم میاد زمانی که پزشک نازنین رو می خوندم، بقدری در داستان حل شده بودم که دقیقاً مثل یکی از کاراکترهای مؤنث داستان، با جیغ صحبت می کردم! نکته ای  مشترکی که در این چند نمایشنامه وجود داره، وجود و نقش عجیب زن ها در اون هاست. نیل سایمون دید عجیبی نسبت به زن ها داشته؛ کاراکترهای مؤنث اون، در حالی که بسیار مستقل، مقتدر، باهوش و خواستنی ظاهر می شن، می تونن در آن ِ واحد، بسیار لوس و وابسته به کاراکترهای مذکر، ضعیف بنیه، حتی خنگ و منفور باشن. همین نکته رو دوست دارم. همین بازی با شخصیت نقش ها. کاراکترهای مذکر امّا معمولاً تا انتهای داستان ثابت هستن و تغییر شخصیتی خاصی ندارن. ویژگی دیگه اینه که نیل سایمون در توضیح جزئیات صحنه بسیار موفق و دقیق عمل کرده بطوری که میشه به راحتی در فضای مورد نظر وی قرار گرفت با وجود حتی هزاران کیلومتر فاصله و تفاوت فاحش فرهنگی بین کشور ما و کشور نویسنده.

دیگه حرفی نمی مونه فقط اینکه «لطفاً نمایشنامه های نیل سایمون رو بخونید. توی این اوضاع وانفسا، چیزی که همه بهش نیاز دارن، کمی ماجرای کمدی و لبخندی بر لب است.»

——————————————————————————

بخریم و بخوانیم: برخی از نمایشنامه ها رو می تونین از این سایت(آدینه بوک) بصورت آن لاین خریداری کنید.

ای کاش می شد ما هم ببینیم: نمایی از نمایشنامه ها که در نیویورک بر سر صحنه رفته اند :

پابرهنه در پارک

اتاقی در هتل پلازا

عاقبت عشاق سینه چاک

یک پزشک نازنین

glory of freedom

08/04/2010

http://vanbeusekom.us/windmill_rvb/The_glory_of_freedom.jpg

در جامعه گرایش هایی وجود دارند که اجازه نمی دهند انسان در مسیر شادی گام بردارد . پیروان این گونه نگرشها به انسانهای بدبخت نیاز دارند چون بر اساس هدف آنها انسان بدبخت از یک انسان شاد شایسته تر است . انسان شاد انسانی شورشی است اما انسان بدبخت ،؛ هیچگاه شورش نمی کند . انسان بدبخت همیشه آمادۀ فرمانبرداری است ، همیشه آمادۀ تسلیم شدن است . انسان بدبخت تا بدان اندازه نگون بخت است که نمی تواند سرپای خود بایستد . اوخودش را کاملاً بدبخت می داند و به همین دلیل آماده است تا در دام هر کسی گرفتار شود .

اُوشو

از روزنامه به روزنامه

آقایی بعد از از خریدن روزنامه سوار قطار می شود و روزنامه را زیر بغلش می گذارد . نیم ساعت بعد ، با همان روزنامه زیر بغل پیاده می شود . اما روزنامه دیگر همان روزنامه نیست ؛ دسته ای کاغذ باطله است که مرد آن را روی یکی از نیمکت های میدان می اندازد .

کاغذ باطله ها به محض اینکه روی نیمکت تنها می مانند ، دوباره به روزنامه تبدیل می شوند تا اینکه یک آقا پسر آن را می بیند ، می خواند و در حالی که دوباره تبدیل به کاغذ باطله شده ، رهایش می کند .

کاغذ باطله ها به محض اینکه روی نیمکت تنها می مانند دوباره به روزنامه تبدیل می شوند تا اینکه یک خانم مسن آن را پیدا می کند ، می خوند و در حالی که دوباره تبدیل به کاغذ باطله شده ، رهایش می کند . اما بعد ، آنها را به خانه اش می برد و در راه ِ خانه نیم کیلو چغندر در آن می پیچد تا روزنامه ها پس از این دگردیسی پرهیجان ، به یک کاری بیایند .

 

یک داستان خیلی واقعی

یک روز یک آقای متشخص عینکش از دستش به زمین می افتد و از برخورد آن با زمین صدای وحشتناکی بلند می شود . آقای متشخص حسابی پکر می شود ؛ آخر شیشه ای عینکش خیلی گران قیمت اند . خم می شود و عینک را بر میدارد و ماتش می برد از اینکه می بیند معجزه شده و عینک سالم است .

آقای متشخص با قلبی مالامال از شکر و سپاس ، به این نتیجه می رسد که این اتفاق در حکم هشداری دوستانه بوده ؛ پس فوراً به یک عینک فروشی می رود و یک جعبۀ عینک چرمی ِ دولایۀ فوق ِ ایمن می خرد . بالاخره نگهداری ِ یک عینک گران خرج برمیدارد . یک ساعت بعد ، جعبۀ عینک از دستش می افتد و او که از این اتفاق چندان هم عصبانی نیست ، خم می شود تا آن را بردارد ؛ اما می بیند که عینک خرد و خاکشیر شده . کمی زمان لازم است تا این مرد بفهمد که تقدیر از درک بشر بیرون است و در واقع حالا ست که معجزه شده .

 

/قصه های قر و قاطی / خولیو کورتاسار

الف) حالتون گرفته ست و حوصله ندارید . بهترین کمکی که می تونید به خودتون بکنید اینه که یک کتاب رو که اسم خودش و نویسنده ش رو فقط شنیدید و هیچ زمینه ی فکری ای راجع بهش ندارید ، بخونید . هم با یک کشف تازه خودتون رو سورپرایز می کنید و هم از خوندنش لذت می برید . باور کنین ، این ، راه حلّیه که امتحانش رو پس داده .

ب) کتابی که من خودم رو با کمکش سورپرایز کردم ، نمایشنامه ی «پزشک نازنین» از «نیل سایمون»  بود . عبارتهای زیر ، های لایت های من از این کتابه :

۱. می دونین ، زندگی برای همه یکسان نیست . همیشه یک عده خدمت می کنن ، یه عده بهشون خدمت میشه . عده ای فرمان میدن و عده ای اجرا می کنن و در یک همچین زندگی ای ، یک حادثه اتفاق میفته که باعث اهانت و توهین می شه .

۲. واقعاً مگه میشه آدم این قدر ساده باشه ! این قدر معصوم … این قدر … معذرت می خوام . رُک بهت بگم . این قدر ساده لوح و احمق ، چطور ممکنه ؟!

۳. انسان تنها مخلوقیه که قادره بخنده و همین اصله که انسان رو از بقیه ی مخلوقات جدا می کنه .

۴. اوه خدای من … می بینین چقدر داره بهم سخت می گذره ؟ این قدر ناامید شدم که دست به دامن خدا شدم …

۵. سرگرمی ؟ نمی دونین چیه ؟ مشغولیت … سرگرمی . یا شاید بهتر باشه بگم تفریح . حالا فهمیدین منظورم چیه ؟

۶. تا حالا یه معدنچی رو بعد از کارش دیدین ؟ کثافت و خاک ِ ذغال تمام بدنش رو گرفته . حتا تو سوراخهای دماغش ، تو گوشهاش پر از دوده ست ، دندوناش مثل ذغال سیاهن ، حال آدم بهم می خوره … یا کشاورز ، پاش رو کجا می ذاره ؟ هر کسی هر حرفه ای داشته باشه بالاخره یه جاییش کثیفه …

۷. حتا اگه قبول نشم مهم نیست ، مهم اینه که خاطره ی امروز خوش ترین خاطره ی تمام زندگیم میشه .

۸. روزی روزگاری مردم می دانند چرا اینجور چیزها اتفاق می افتد و مقصود از این همه رنج چیست … آن وقت دیگر معمایی وجود ندارد . تا آن وقت ما باید به زندگی ادامه بدهیم … و کار کنیم . آره ، فقط باید کار کنیم !

 

به پرده ی دوم،صحنه ی سوم که رسیدم … بهترین قسمتش همینه … 

 

نمایشنامه پزشک نازنین –  نویسنده نیل سایمون – مترجم آهو خردمند – کتاب ، همینقدر کوچیکه !

 

 

 

پی نوشت : با تشکر ویژه از تجربه های آزاد که این نویسنده رو بهم معرفی کرد .

نام کتاب به نام او ست»مارگریتا دُلچه ویتا» * ؛
مارگریتا نام یک گل و دُلچه ویتا به معنی زندگی شیرین است . دختری 14 ساله
با 8 کیلو اضافه وزن ، موهای فرفری و قلبی بیمار ولی سرشار از زندگی .
دنیایی از ستاره ها ، کتاب ها ، اشعار و شخصیت های خیالی دارد که ساخته و
پرداخته ی ذهن خود ِ او ست . ادبیاتش نیز خاص خود اوست . تشبیهاتی به سبک
خودش ؛ برای مثال در مورد پدرش می نویسه :

«می
تونست یه مرد خوشتیپ باشه ، اما موهاش کم پشتن و همیشه سعی می کنه به ترتیبی این
عیب رو بپوشونه . دو هزار تا مویی رو که نزدیک گوش چپش زندگی می کنن مجبور کرده که
به بیابون ِ نیمکره ی راست ِ سرش مهاجرت کنن . این جوری یه شال مو درست کرده و
اونو با اُوردوزی از بریانتین به کله اش چسبونده .»

اشعاری به سیاق خودش ، کتاب هایی که وجود خارجی ندارند ولی از آن ِ خودش ؛ مثلاً

«
«دفترچه ی راهنمای شکار روح» اثر هکتور پلازما رو خوندین ؟ نه ، خُب
معلومه ، چون از خودم در آوردم . «

به همراه مادر ، پدر ، پدربزرگ ، یک برادر بزرگتر از خود ، یک برادر
کوچکتر از خود و سگی کوچک و از قول ِ خود ِ او ، بی اصل و نصب در خانه ای
در حومه ی یکی از شهرهای ایتالیا زندگی می کند . پدربزرگش گاهی صحبت هایی
دارد که از نظر مارگریتا ، او را تا حد سقراط بالا می برد . از عرایض پدر
بزرگش :

« گاهی اوقات ، تو پرتوی نوری
که از پنجره میاد تو اتاق

 
زندگی رو می بینیم و اسمش رو می ذاریم غبار»

دنیایی دارد شامل بازی های نامتعارف ، دوستان نامتعارف ، عشق
نامتعارف ، روابط نامتعارف و دیدگاه های نامتعارف . از احساسات شاعرانه و
عاشقانه ی مارگریتا :

«امّا حالا که قلب کج و کوله ی من باید با ریتم ِ عشق بدُوه ، چه اتفاقی می افته ؟ سه تا احتمال وجود داره که تو شعرم برات می گم :

عشق نافرجام                رنج می برم و لاغر می شم

عشق نیمه فرجام            تغییر وزن نمی دم

عشق بافرجام                این عشق رو نمی شناسم»

عاشق
هر گونه موجود زنده اعم از کک ها ، پشه ها ، شب پره ها ، پروانه ها ، سوسک
ها ، سگ ها ، پرنده ها ، خزنده ها ، چرنده ها و …البته آدمها . جسور ،
فعال و ماجراجو ست و در قبال یکی از ماجراجوییهایش ، بهای گزافی می پردازد
. فی البداهه اشعاری می گوید که با وجود سادگی و معصومیت ِ نهفته در آنها
، فضا و موقعیتی را که در آن قرار دارد ، به بهترین وجه توصیف می کند .
خیال پرداز است . دوستی خیالی دارد که به عقیده ی خودش ، بارها او را از
مرگ حتمی نجات داده . گاهی حرف هایی بر زبان می آورد که از ادب به دور است
:

گوردن گفت : «دختر خانوم ، خوب دیدن مهمّه
: شما وقتی می ری کنسرت ، دوست داری ردیف اول بشینی یا ردیف آخر ؟ » من جواب
دادم : «آقا وقتی یه گاو دمش رو بلند می کنه ، شما ازش دور می شین یا می رین
از جلو سیاحت می کنین ؟!»

در
مورد این شخصیت دوست داشتنی ، می توان صفحه ها صحبت کرد ولی بهترین توصیف
و تعریف را شخص مارگریتا از خودش دارد . پس از خواندن چند صفحه ، با
ادبیات و شوخی ها و زندگیش خو می گیریم و تا انتهای کتاب ، بی وقفه پیش می
رویم چنان که گویی دانستن سرنوشت او برای ما حیاتی ست . سرزندگی ، شوخی و
خنده ، تخیّل ، ماجراجویی ، هیجان ، شادی … و غم ، تا انتهای کتاب چنان
در کنار هم پیش می روند که در آخر با یکدیگر عجین می شوند و پایانی غیر
قابل پیش بینی را برای این کتاب رقم می زنند . خواندن این کتاب می تواند
برای کسانی که کودکی پر ماجرایی داشته اند ، لحظاتی نوستالوژیک به همراه
آورد .

پی
نوشت 1 : روزهایی بود که می خواستم از اتفاقات اطرافم ، بیخبر باشم . نمی
خواستم بدونم شخص اول و دوم ِ مملکت چی می گن . دوست داشتم با بی خیالی ،
درگیر ماجرایی بشم که فکرم رو برای مدتی از متعلقات آزاد کنه . روزهایی
بود که دوست داشتم به کتابی که می خونم ، بخندم . کتابی می خواستم که به
سان روزهای نوجوانی و خوب ِ گذشته ، من رو درگیر ماجراجویی ها و حوادث ِ
مهیج بکنه . روزهایی که برای تحمل حضور افرادی ، نیاز به مدد جویی از
کتابی داشتم … انتخاب این کتاب ، بهترین گزینه بود .

پی
نوشت 2 : بعد از خواندن این کتاب و پذیرش سبک نویسنده اش ، تصمیم گرفتم
کتاب دیگه ای رو که از او ترجمه شده بخونم : کافه ی زیر دریا / ترجمه ی
رضا قیصریه / نشر کتاب خورشید 

* مارگریتا دُلچه ویتا / استفانو بنّی / ترجمه حانیه اینانلو / 261 صفحه / نشر کتاب خورشید / کمی گران 5400 تومان

دیروز کتابی خوندم با مشخصات زیر :

«قصه های از نظر سیاسی بی ضرر / نویسنده : جیمز فین گارنر / مترجم : احمد پوری / نشر مشکی»

به قدری زیبا با قصه های کلاسیک (bedtime) شوخی کرده که در هر وضعیت روحی اعم از مناسب یا غیر مناسب که باشی ، مطمئناً روی فُرم میای .