تصمیم داشتم جهت تمدید پایان نامه برم دانشگاه. القضا مسیرم از شوشتر رد میشد. در آخرین لحظات، ندا هم تصمیم گرفت بیاد تا یک «جهانگردی به شیوه ی من و ندا» ی جدید رو تجربه کنیم. شهری که رفتیم، از نظر جغرافیایی، تکراری بود و قبلاً رفته بودیم ولیکن جاهایی رو انتخاب کردیم که نه تنها من و ندا بلکه کلاً کمتر کسی(شاید هم هیچ کس) قدم به اونجاها گذاشته بود.

طبق روال معمول ِ تمام جهانگردیهامون، قبل از طلوع خورشید، ترمینال اتوبوسرانی بودیم. قرار گذاشتیم که همیشه  هنگام طلوع توی راه باشیم. همینطور هم شد. از اونجایی که هردو، روز قبل رو اضافه کاری مونده بودیم، بعد از دیدن دهمین یا شاید دوازدهمین پرتو نور خورشید(!) خوابیدیم. من بعد از اینکه نزدیک بود در حال خواب از صندلی اتوبوس پرت بشم پایین، بیدار شدم و بیدار موندم. ندابسیار راحت و ملیح می تونه توی یک اتوبوس ِ نافرم ِ در حال حرکت بخوابه. پس به شوشتر که رسیدیم، بیدارش کردم. تقریباً ورودی شهر بودیم که منظره ی بسیار بسیار زیبایی به چشممون خورد. همونجا رو برای صبحانه خوردن انتخاب کردیم. مشکل اینجا بود که کمی تا قسمتی، البته به نظر من، از شهر خارج می شد. ما هم دو تا دختر خانم، رفت و آمد مشکل بود. این بماند. رفتیم دانشگاه و من کارم رو انجام دادم. واقعاً خوشحالم از این بابت که امکان انتخاب واحد اینترنتی رو برای ما فراهم کردن؛ چون مجبوریم برای انتخاب تمدید پایان نامه که فقط سی ثانیه طول کشید، حضوری تشریف ببریم دانشگاه! کار دانشگاه تمام شد و گرسنگی شدیداً فشار می اورد. این دفعه، از اهواز با خودمون وسایل صبحانه نیاورده بودیم چون بنا بود از همون شوشتر، آش با نون تازه بخریم و نوش جان کنیم. من فقط فلاسک چای مربوط به جهانگردی هامون رو اورده بودم. بدون چای هرگز. نشون به اون نشون که یک مسیر بسیار طولانی رو پیاده طی طریق نمودیم، تمام نانوایی ها، حلیم پزی ها، آش پزی ها و حتی حلیم بادمجون پزی ها، تعطیل بودند…. که نه. کارشون تموم شده بود. من و ندا هم که اهل ناراحتی یا پشیمونی نیستیم و ابداً بهمون برنخورد. رفتیم و یه نان سنگک تازه و داغ خریدیم بعلاوه ی کره و عسل و شیر و راه افتادیم به سمت همون محلی که نشون کرده بودیم.

رسیدیم به امامزاده عبدالله که روی یک کوه صخره ای واقع شده. اون محل زیبا، پشت این امامزاده بود. لازم به ذکر است که مناطق کوهستانی خوزستان، از شوشتر شروع میشه. پس یه نیمچه کوهنوردی هم داشتیم امروز. از پشت امامزاده رفتیم پایین، از یه پارک رد شدیم و از اینکه میدیدیم نه تنها هیچ خانمی تا کیلمترها در دیدرس نیست، بلکه غیر از موتور و وسایل نقلیه ی اینچنینی، چیزی هم رد نمیشه. امنیت ِ اون مکان چیزی در حد زیر صفر بود. ولی جای فوق العاده ای بود. مستأصل ایستاده بودیم و از بالا نگاهش می کردیم. یعنی همچین جایی باشه و من و ندا فقط آرزو به دل بمونیم؟ نمیشه. از کسی که اون منطقه رو آبیاری می کرد راجع به امنیتش پرسیدیم، گفت شما ها برید من هواتون رو دارم. با همین جمله دلمون رو زدیم به دریا. مشکل اینجا بود که چاقوهایی که همراهمون داشتیم، یک بار مصرف بودند و نمی شد به عنوان سلاح دفاع شخصی ازشون استفاده کرد. پس رسماً ریسک کردیم و راه افتادیم. یک دره ی پوشیده از رنگ سبز، درخت های زیاد به طوری که انتهاش دیده نمی شد. از اون پایین، صدای آب میومد. در حالی که مدام دور و برمون رو می پاییدیم، درخت ها رو کنار می زدیم و پایینتر می رفتیم. یک جای تقریباً بکر، فوق العاده و بسیار خنک. من مشغول پهن کردن بساط صبحانه شدم شامل زیر انداز مخصوصمون، کره، مربا، نان سنکگ تازه، رطب(یه مدل خرمای جنوبی)، چای تازه، چند تا قاشق و چاقوی یکبار مصرف و شیر. ندا هم با پایه ی دوربینش مشغول عکسبرداری بود. (من هم باید یکی بخرم. نیازه واقعاً).

شروع کردیم و صبحانه ی بسیار دلچسبی رو که با صدای آب و پرندگانی که به افتخار حضور ما کنسرت اجرا می کردن، نوش جان کردیم. آرامش بی نظیری داشت این محل. اشتهای آدم باز میشد به شدت. حامی گوش دادیم و کلی صبحانه خوردیم. اون آقای باغبان هم گاهی از اون بالا دیده میشد که مشغول آبیاری بود. نکته ی بد در مورد این مکان این بود که اگر کسی مزاحمم ما میشد و بلایی سر ما می اورد، صدای داد و هوار و جیغمون به هیچ جا نمی رسید. ولی بیخیالی هم عالمی داره. توی اون عالم هم خیلی خوش می گذره. بعد از صبحانه شروع کردیم و عکس گرفتیم از من، از ندا، از من و ندا، از مکان بدون من و ندا، از آب، از درخت، از پرنده و …. البته با دوربین ندا. به همین منوال تا اینکه خیلی اتفاقی، دوربین ندا از روی پایه افتاد روی زمین. خاک زیرش نرم بود ولی باعث شد لنز دوربین خراب بشه و دیگه نتونیم هیچ عکسی بگیریم. غم بر ما مستولی گشت، خصوصاً اینکه من هم دوربین نداشتم. چرا؟ واقعاً «چرا؟» چون خواهر دوست داشتنی، زحمت کشیده و دوربینم رو با خودش برده به بلاد کفر. کمی برای دوربین ندا عزاداری کردیم و بعد به موبایل من رو اوردیم. کفش و جوراب رو دراوردیم و پاهامون رو گذاشتیم توی آب. آی خنک شدیم. نگاهی به ساعت، ساعت یازده. وقت رفتن بود. ضد آفتاب رو تجدید کردیم و اندکی میک آپ و راه افتادیم. مکان بسیار معرکه ای رو پیدا کرده بودیم. از این به بعد می شه از این محل تحت عنوان «کیمیا و ندا» یاد  کرد چون اسمی نداشت.

صبحانه

رفتیم امامزاده عبدالله تا ندا زیارت کنه. بعد راه افتادیم به سمت مقصد بعدی، قلعه سَلاسِل و نهر داریون. این دو مکان، به دوره ی هخامنشی و ساسانی بر میگرده. پُرسون پُرسون پیداش کردیم. نه تابلویی، نه راهنمایی، نه آدمی که نشونمون بده. فقط انتهای یک کوچه، ندا گفت یه حسی بهش میگه که همینجاست. حسش صحیح بود. انتهای یک کوچه که به انتهای دنیا بیشتر شبیه بود، چیزهایی رؤیت می شد. باورش سخت بود که قلعه ای با این قدمت هزار ساله اینقدر مهجور واقع شده باشه. ظهر بود و آفتاب به شدت اذیت می کرد. ولی این دلیل نمی شه که من و ندا از تصمیمون صرف نظر کنیم. قلعه ی سلاسل باید دیده می شد.

از یک پیرمرد پرسیدیم که چطور میشه رفت اونجا. آدرس داد و ما هم بعد از حدوداً ربع ساعت که توی آفتاب منتظر موندیم و زمین و زمان رو فحش دادیم که چرا میدان امام اصفهان با قدمت صد ساله اینقدر به این محل با قدمت هزاران ساله ارجحیت داره. یک آدم از دور دیده شد که به نظر میومد در همین رابطه می خواد به ما کمک کنه. راهنما بود و ما رو برد که از نهر داریون دیدن کنیم. نهر داریون برمی گرده به دوره ی هخامنشی و اسم داریون از داریوش گرفته شده. در یک محوطه ی باز بودیم، سمت راستمون، در بالای یک صخره، بقایای قلعه ی سلاسل(کوشک) قرار داشت و حدوداً ده متر زیر پاهامون، نهر داریون. گل به گل هم فنس کشی کرده بودن و از بقایای کانال ها و تنگه های زیر زمینی محافظت می کردن. راهنما با نهر داریون شروع کرد. پله های زیادی رو پایین رفتیم تا  زیر صخره ها. به علت تاریکی مفرط، تا زمانی که چراغ های توی کانال روشن بشن، ما هم راهنما رو سؤال پیچ کردیم. این کانال، یکی از هشت کانالی بوده که آب رودخانه ی گرگر از داخلش رد می شده و آب رو برای مراتع و کشاورزی از همینجا تأمین می کردن. حالت یک تونل رو داشت. روی تمام دیواره های سنگی، اثرات تیشه و تبر دیده می شد. جایی از سقف چکه می کرد. راهنما گفت تونل داره ریزش می کنه. این هم نوعی از نگهداری ما از میراث فرهنگی هزار ساله مان است دیگر. کسی از وجود چنین قلعه ای خبر نداره. همه می دونیم که در فلان نقطه ی دنیا، یک خانه ی متروکه ی صد ساله وجود داره ولی نمی دونیم که در همین نزدیکی ها، فرهنگمون داره خیلی بی خبر، خاک می خوره. البته این مشکل به مسئولین هم برمی گرده. اگر شهردار شوشتر چند تا بنر یا تابلو در ورودی شهر نصب میکرد، اگر رسانه ها در مورد این جا صحبت می کردن، اگر و اگر… فعلاً که کسی براش مهم نیست. بماند فعلاً. بعد از توضیحات راهنما و مبلغی غرولند بابت این عدم نگهداری صحیح، برگشتیم به سطح زمین. برای جای بعدی، راهنما شک داشت ما رو ببره یا نه. بعداً خودمون دلیل این شک رو خیلی خوب درک کردیم.

شَوادان(سرداب) که نوعی زیر زمین به حساب میاد. درست زیر ساختمان قلعه ساخته شده. حدوداً پانزده متر زیر قلعه، زیر زمینی هست که با وجود اتاق ها و سرسراها و هوای خنک، جهت استراحت در روزهای گرم تابستان استفاده می شده. برای این قسمت، جناب راهنما از یک آقای دیگری هم کمک گرفت. ما که نمی دونستیم چه چیزی در انتظارمونه، دنبالشون راه افتادیم. ظهر بود، حدوداً ساعت دوازده و نیم. هیچ کسی در اون اطراف دیده نمی شد. آفتاب از وسط آسمون مستقیماً به مغز سرمون می تابید. رسیدیم به ورودی شوادان. دو لنگه در آهنی دیده می شد و پشت در، درست به ثیاق فیلم های ترسناک، یک راه پله ی تاریک که به اعماق زمین می رفت. در ورودی رو با هزار دردسر باز کردن. این نشون می داد که شاید سال ها بود کسی به این نقطه نیومده. حالا ما، دو تا گردشگر غیرعادی محسوب می شدیم. پله های عجیبی بودن. فاصله ی هر پله از پله ی بعدی، شاید نیم متر بود. با قدم های بسیار بلند می تونستیم از این پله ها پایین بریم. تعدا زیادی پله رو طی کردیم تا اینکه به یک راهرو رسیدیم. هنوز چشممون به محیط عادت نکرده بود که سیصد تا خفاش بهمون حمله کردن. من و ندا به خودمون می پیچیدیم. بماند که راهنماها تکون نخوردن. یا به خفاش عادت داشتن یا اینکه خونشون به مذاق خفاش ها خوش نمیومد. در هر صورت، تمام مدتی که اون پایین بودیم، خفاشها از اینور به اونور کمانه می کردن و در رفت و آمد بودن. یک راهرو بود با حجره ها و اتاق های اطرافش. نورگیرهایی در سقف بالای سر تعبیه کرده بودند که هوا رو به جریان می انداخت و خنک می کرد. کف تمام راهروها و اتاقها، پوشیده بود از فضله ی خفاش. این هم یک مدل از نگهداری ما از میراث فرهنگیمون که اینهمه سنگش رو به سینه می زنیم. از اون طرف، منشور کوروش رو که به خاطر بی عرضه بودن خودمون سال ها پیش از دست دادیم، با هزارتا منّت پس می گیریم. از این طرف هم به همچین بارویی که به همون دوران برمی گرده، بی اهمیتی می کنیم. همینجا یک آه بسیار غمگنانه از نهادمون بلند میشه… در انتهای راهرو، یک تونل مانند ِ تاریک وجود داشت که دیواره هاش اصلاً قابل رؤیت نبودند. برای رد شدن از این تونل باید تا کمر خم می شدیم و کورمال کورمال راه می افتادیم.راهنما و دوستش بهمون گفتن می تونید از اینجا رد نشید. ولی همچین راهرویی با این دوز ِ بالای آدرنالین رو نمی شد از دست داد. وقتی راهنما گفت که ممکنه توی این راهرو پر از خفاش باشه، دیگه آمپر آندرنالین چسبید و یکی یکی وارد اون تونل شدیم. راهنما رو فرستادیم جلو که اگر خفاش ها حمله کردن، ما در تیررسشون نباشیم. بعد ندا و پشت سرش هم من. تاریکی تونل رو پشت سر گذاشتیم و به یه بن بست رسیدیم. اون جا روشن بود چرا که بالای سرمون، یه نورگیر با ارتفاع خیلی زیاد، به خارج از صخره ها منتهی می شد. این نورگیر، کار تهویه ی هوا رو هم به عهده داشت. نسیم بسیار خنکی به صورت های عرق کرده مون می خورد که کلی کِیف کردیم. دستی بر جای تیشه های روی دیواره های کشیدیم و برگشتیم. توی راهرو دوباره به خفاش ها برخوردیم. با مصیبت از پله ها بالا رفتیم و از شوادان خارج شدیم. هنوز هم خودم باورم نمیشه که رفتیم اون پایین. منظره ش خیلی هولناک بود. جای بعدی که می خواستیم بریم، طبقات فوقانی قلعه بود که به کوشک معروفه. اینجا دیگه راهنما باهامون نیومد. فقط گفت اون طناب ها رو دنبال کنید تا برسید به کوشک. ازش خداحافظی کردیم و دنبال طنابها راه افتادیم.

مسیری رو با دو ردیف طناب مشخص کرده بودند که کوه رو دور میزد و می رسید به بالاترین نقطه ی صخره. منظره ی ساختمان مخروبه ی قلعه و اینکه حتی کوچکترین تلاشی برای بازسازیش به عمل نیومده بود، حالمون رو بد کرد. بالای صخره، آخرین طبقه ی کوشک رو دیدیم که از جنس کاهگل بود و رنگ قهوه ای خیلی خوشرنگی داشت. نکته ی عجیب و البته ناراحت کننده اینجاست که جای جای محوطه ی دور این طبقه، رد چرخ های بولدوزر دیده میشد. این در حالیه که به خاطر رد شدن یک ریل قطار از فاصله ی چند کیلومتری نقش رستم، صدای اعتراض ها بود که به آسمون بلند شد. اینقدر که تبعیض بین میراث های فرهنگی همدوره قایل می شیم، چه انتظاری می شه از توریست های خارجی داشت که به راحتی روی تخت سینه ی شیرهای در ورودی تخت جمشید، یادگاری کنده کاری کرده بودند؟

اون بالا، تمام شوشتر زیر پامون بود. ندا مرتباً این نکته رو متذکر می شد که این پادشاه ها هم عجب جاهایی رو برای سکونت انتخاب می کردن؛ خوش منظر و محکم. چند تا عکس گرفتیم، افسوس خوردیم و دنبال همون طناب ها اومدیم پایین. نگاه دیگری به قلعه و نهر داریون انداختیم و از اون محوطه خارج شدیم. آفتاب به بالاترین قدرتش رسیده بود. مغزمون رو سوراخ کرد. سردرد من کم کم شروع شد از این تابش ناجور خورشید. گرسنگی رو هم اگه حساب کنیم، مقصد بعدی، فقط و فقط محلی برای ناهار خوردن بود. ساعت یک و ده دقیقه ی ظهر، رستوران مستوفی رو انتخاب  کردیم جهت صرف ناهار.

رستوران موزه ی مستوفی، پیش از این که رستورانی در اون بنا کنن، منزل مستوفی نام داشت و متعلق بوده به یک تاجر ثروتمند در حدوداً سیصد سال پیش. در ِ ورودی این منزل، دو لنگه ی چوبی بسیار سنگین و ضخیم با کوبه های روی درهای مزین به کنده کاری، باز بود و وارد شدیم. بعد از گذشتن از یک راهرو و دیدن کتیبه ها و سنگ های قدیمی که از قلعه سلاسل به اینجا اورده بودن، به حیاط رسیدیم. دقیقاً مثل خونه های قدیمی؛ اندرونی، شاه نشین و باقی قضایا. گرما و گرسنگی به ما اجازه نداد که قبل از ناهار، جذب زیبایی محیط بشیم. غذامون رو سفارش دادیم شامل یک پرس نون چرب، یک پرس کشک بادمجان، یک پارچ دوغ محلی، دو کاسه ماست موسیر محلی و دو تا دلستر لیمویی تگری. این دو تا آخری رو برای این سفارش دادیم که از گرما مغزمون مختل شده بود و فقط به یک چیز خنک فکر می کردیم. بعداً هر دو رو دست نخورده پس دادیم.

توی حیاط، تخت چیده بودن ولی ما یک جای خنک می خواستیم. رفتیم سراغ اتاق شاه نشین. بسیار بسیار خنک بود و داخلش رو با میز و صندلی پر کرده بودن. میزی رو انتخاب کردیم و روی صندلی ها ولو شدیم. زیاد منتظر نموندیم. غذا خیلی سریع رسید. نون چربش با اون چیزی که قبلاً خورده بودم، تفاوت داشت. ما نان چرب رو اینطوری درست می کنیم که نخود و گوشت ماهیچه رو با زردچوبه ی فراوان می پزیم و نهایتاً نون محلی میذاریم روش که چربیش رو جذب کنه. این نون رو توی ظرف جداگانه میذاریم به همراه آب نخود و گوشت در کاسه ای سرو میشه. البته این غذا خیلی قدمت داره و الآن دیگه کسی نمی خوره. در شهرهای کوچک، اون هم فقط قومیت های خاصی، ظهر روز عروسی، خانواده ی عروس به عنوان ناهار میل می کنن. البته مال قدیم هاست. این نون چربی که اینجا خوردیم، شامل خلال بادوم و کشمش هم می شد. در هر صورت غذای بسیار حجیمی بود. کشک بادمجونش حرف نداشت. معرکه بود. کمی تند، بسیار اصیل. ماست موسیرش ما رو روانی کرد. دوغش هم تقریباً من رو بیهوش کرد. کلاً غذاش خیلی اصیل و خوشمزه بود. ساعت یک و ربع رسیدیم به منزل مستوفی و ساعت پنج و نیم خارج شدیم. در این فاصله، کلی استراحت کردیم و از خنکای کولرها، درست زیر گوش آفتاب سوزان لذت بردیم. ناهار رو خوردیم و نشستیم به شیطونی و شوخی کردن. کلاً اونجا جا نیفتاده بود که دو تا دختر، تنها، با کوله پشتی، راه بیفتن توی شهر و با هم برن رستوران و تازه شلوغ بازی هم دربیارن. ما همه ش بلند بلند می خندیدیم و جابجا می شدیم. خنده هامون اینقدر تابلو و بلند بود که هرازچندگاهی بقیه برمیگشتن، نگاهی به ما مینداختن، سری از روی تأسف تکون می دادن و آهی به حالمون می کشیدن. ما هم بی خیال ِ هر آنچه در اطرافمون در جریان بود، خوش می گذروندیم. آخه خوشگذرونی یک مسافر که نمی تونه با لبخند ملیح و رفتار با وقار و خانمی همراه باشه. وقتی از خستگی داری میمیری، خنده ت مطمئناً طوریه که از ته دل برمیاد و موقع خنده تمام حلقت معلوم میشه! بالاخره باید یکی پیدا بشه برای این ملت فرهنگ سازی کنه. من و ندا کلآً رسالت سفرهامون در همین خلاصه شده. جاهایی میریم و کارهایی رو انجام می دیم که کسی زیاد طرفشون نمی ره. دخترهای این شهر باید بدونن که بدون نیاز به یک نگهبان از جنس مرد می تونن خوش باشن.

چای سفارش دادیم. هر کدوم سه لیوان چای خوردیم. و بعد از دو ساعت تصمیم گرفتیم بشینیم توی حیاط که کمی با هوای بیرون همدما بشیم. ضمن اینکه سرم به شدت درد می کرد و به هوای تازه نیاز داشتم. وقتی از شاه نشین خارج شدیم، مطمئن بودیم که کلی پشت سرمون حرف زده خواهد شد. توی سایه روی یکی از تخت ها نشستیم. آرامش عجیبی داشت. کمی موسیقی کلاسیک گوش دادیم که روحمون تازه بشه. دو تا بستنی با طعم قهوه خوردیم که بسیار لذیذ بود و چسبید. از موزه ی طبقه پایین دیدن کردیم. شکر خدا، توضیحاتشون در مورد اشیاء قدیمی و مکشوفه به قدری کافی بود که به هیچ راهنمایی نیاز نبود! دریغ از یک عدد اتیکت یا حتی نوشته ی با خودکار. اصلاً مشخص نبود این چیزی که داری بهش نگاه می کنی، چی هست، مربوط به چه دورانیه، متعلق چه کسی بوده. اینجا هم افسوس خوردیم. البته بعد از اینکه چند تا از ماکت های آدم که توی تاریکی مخفیشون کرده بودن، من و ندا رو تا سرحد مرگ ترسوندن! بعد از چهار ساعت از رستوران موزه ی مستوفی خارج شدیم.

از اونجایی که ترشیجات شوشتر بسیار معروفه و مامانم سفارش خرید ترشی داده بود، راه افتادیم به سمت بازار قدیمی. وارد مغازه ای شدیم که ندا معرفی کرد. ده ها قِسم متفاوت از ترشی ها. انواع میوه ها، انواع ادویه ها، انواع طعم ها. گیج شدم. ترشی لَگَجی خریدم بعلاوه ی ترشی کلم بروکلی و ترشی هلو. فروشنده ما رو مجبور می کرد که از همه تست کنیم قبل از انتخاب. مثل خرید عطر که آدم بوها رو قاطی می کنه، من هم مزه ها رو با هم قاطی کردم. در این اثنا، فروشنده که در مغازه ش در تکاپو بود، پاش خورد به گونی فلفل . فلفل بسیار تند ِ شاخ بز در تمام هوا پخش شد. من و ندا به قدری سرفه کردیم که از مغازه بیرون دویدیم. من احساس کردم لحظه ی مرگم فرا رسیده. به سختی نفس می کشیدم. همه جا پر از فلفل بود. از چشم هام شدیدآً اشک میومد و ریه هام بین سرفه و عطسه، قاطی کرده بودن. تمام لباسهام پر از فلفل شد. نشون به اون نشون که وقتی برگشتم اهواز و با مامانم روبوسی کردم، مامانم شروع کرد به سرفه کردن.

ترشیجات و لواشک هایی که ندا خرید رو برداشتیم و از مغازه بیرون رفتیم به سمت ترمینال. ماجرایی هم داشتیم برای سوار شدن به اتوبوس. پول بلیط رو داده بودیم ولی وقتی سوار شدیم، جایی نبود که بشینیم. بالاخره جایی جور شد و نشستیم. در واقع نشستیم به خوردن. ترشی میوه بسیار خوشمزه بود و تا اهواز داشتیم اون رو بعلاوه ی لواشک شکم پُر، مزه مزه می کردیم و حرف می زدیم. از شرکت، از همکارها، از کارفرما و اینکه چقدر اون روز بهمون خوش گذشته. جداً لذت محض بود اون روز .جای تمامی دوستان خالی. برنامه ای بود که در واپسین ثانیه ها چیده شد ولی بسیار عالی بود. ساعت هشت شب رسیدیم اهواز و بعد از یاداوری مجدد اینکه چقدر بهمون خوش گذشته، از هم جدا شدیم.

مثل همیشه یک سفر سیزده ساعته ی دیگر هم به خوبی تمام شد. ندا همسفر فوق العاده ایه. فکر نمی کنم هیچ زمانی در طول عمرش ناسلوک بوده باشه. خودش رو با هر شرایطی وفق میده. برای هر دیوانه بازی ای کنارم می مونه. همین باعث میشه از همسفر بودن باهاش همیشه لذت ببرم.

در این سفر، معنای احترام به میراث فرهنگیمون رو هم خیلی خوب فهمیدیم. وقتی خودمون به اجدادمون رحم نمی کنیم، از دنیا چه انتظاری داریم؟

خبر رسید که آبادان تا زانو برف اومده ! اینطوری شد که من و ندا تصمیم گرفتیم مقصد سفر بعدیمون رو آبادان در نظر بگیریم .

ترمینال آبادان پیش در ورودی ِ بهشت آباده !  من با ربع ساعت تأخیر رسیدم به ترمینال . در نتیجه ندا جون ، ربع ساعت وقت داشت که برای کلیۀ اموات خسبیده در اونجا و امواتی که بعدها به اونجا می پیوندن ، فاتحه قرائت کنه .

ساعت ۷ صبح اتوبوس راه افتاد . من و ندا ، روی صندلی پشت سر راننده نشسته بودیم و این توفیق نصیبمون شد که بتونیم چهارچشمی به جاده چشم بدوزیم . تصمیم گرفتیم کمی بخوابیم تا برسیم . من هرازچندگاهی لای چشمم رو باز می کردم و جاده رو نگاه می کردم . عجیبه که این احساس بهم دست می داد که اتوبوسمون از جاش تکون نخورده و اصلاً به آبادان نزدیک نشدیم . یکبار که به تابلوی کنار جاده نگاه کردم ، نوشته بود «آبادان ۸۵ کیلومتر» . خوابیدم و بیدار شدم و دوباره به تابلوی بعدی نگاه کردم «آبادان ۷۵ کیلومتر» . راننده با سرعت ۸ لاکپشت در ساعت رانندگی می کرد ! جاده رو که دیگه نگو . صاااااااااااااااااااااااااااف ِ صااااف . بدون هیچ پیچی ، بدون حتی یک دست انداز ! مستقیم می رفت به سمت آبادان . جاده به قدری صاف بود که از همونجاییکه نشسته بودیم ، می تونستیم آبادان رو ببینیم !!دریغ از یه بوته ، یه تک درخت خشک ، هیچی . هیچ موجود زنده ای توی مسیر ندیدیم . توی راه تُک و نُکی بارون زد و من خوشحال بابت اینکه چتر همراه برده بودم . اون موقع نمی دونستم که اون چتر چیزی نیست جز یک بار سنگین تا آخر سفرمون !

ساعت ۸:۴۵ دقیقه رسیدیم آبادان . اتوبوس ، ما رو یه جایی توی مایه های حومۀ شهر پیاده کرد . به نظر می رسید تازه بارون اومده ، چون تمام اون منطقه پر از آب گل بود . وقتی از اتوبوس پیاده شدیم ، چند دقیقه ای فقط ایستاده بودیم و به اطراف نگاه می کردیم . هیچ تصوری از جایی که باید می رفتیم و جایی که ایستاده بودیم نداشتیم . اونجایی که ما بودیم ، چند تا گوجه فروشی و گوسفند فروشی با بوی بسیار مطبوع وجود داشت . بالاخره راه افتادیم و هر کسی رو که می دیدیم ، این سؤال رو می پرسیدیم «ما می خوایم بریم کنار رودخونه . یه جایی که بتونیم بشینیم و صبحانه بخوریم . از کدوم طرف باید بریم ؟ اونجا امنه؟» جدای از اینکه آدرس دهیشون وحشتناک بود ، به این کلمۀ «امنه» خیلی حساسیت داشتن . احتمالاً اونجا یه جور فحش محسوب می شه ! آدرس اسکله رو گرفتیم . به نظر می رسید تنها جاییه که دو تا خانم می تونن برن اونجا و صبحانه بخورن . آی گرسنه بودیم ! سوار یک تاکسی شدیم و نمی دونم کجا پیاده شدیم ولی تا اسکله ، کلی راه رفتیم . توی راه ، تمام مغازه ها و پاساژها بدون استثنا تعطیل بودن ! پرنده توی خیابونا پر نمی زد . ما هیچوقت دلیلش رو نفهمیدیم احتمالاً این راز تا ابد سر به مهر باقی خواهد ماند …

نمی دونم ساعت چند بود که به اسکله رسیدیم . اسکله کنار گمرک و دادگستری بود . تنها آدمایی که اونجا بودن ، کسایی بودن که مشکل گمرکی یا دادسرایی داشتن . بماند . اسکله پر از لنج های قدیمی بود . یه راهی پیدا کردیم که بریم و لنج ها رو از نزدیک ببینیم و ضمناً خلوت باشه که بتونیم صبحانه هم بخوریم . بعد از اینکه کمی ژانگولربازی دراوردیم و عکس گرفتیم و مرغ های دریایی رو تماشا کردیم ، از اونجایی که کم کم به این وضع رسیدیم که پرنده های توی آسمون رو به شکل مرغ سوخاری می دیدیم ، تصمیم گرفتیم همونجا بشینیم . ندا زیرپایی معروف سفرهامون رو پهن کرد . بساط صبحانه رو برپا کردیم ؛ چای ، نون ، پنیر پرورده ، مربا ، گردو ، کیمیا ، ندا ! با ژل ضدعفونی کننده ، دستهامون رو تمیز کردیم و آماده شدیم صبحانه بخوریم که احساس کردیم کسی ما رو صدا می زنه . یک سرباز که القضا نگهبان اون منطقه بود و کارش این بود که به افراد متجاوزی مثل من و ندا که از حد رد شده بودیم ، تذکر بده و بگه «نمیتونین اینجا بشینین . اینجا منطقۀ مرزیه »  ، داشت نزدیک می شد . خیلی مؤدبانه به این معنی که «جل و پلاستون رو جمع کنین و برین . اینجا هنوز جا نیفتاده که دو تا خانم اونم تنها ، بیان و بشینن و تازه ، صبحانه هم بخورن» . اینجا بود که من و ندا فهمیدیم که درست اومدیم . همینجاست که به فرهنگ سازی برای خانم ها نیاز داره . خلاصه اینکه بساطمون رو بردیم و روی یک صندلی توی یک پارک مجاور اسکله نشستیم . از اونجاییکه اگر زمین و زمان هم به هم دوخته بشن ، به تریج قبای من و ندا برنمی خوره ، چنان صبحانه ای زدیم که نگو . هوا عالی…صبحانه عالی…چای عالی…همسفر عالی…! بسیار بسیار چسبید ! حتی اینجا هم از شر صحبت های آقایون در امان نبودیم . کنار اسکله نشسته بودیم . یک عده آقای آبادانی رد شدن و به من که عینک زده بودم گفتن » عینک میزنه … انگار اومده فیلادلفیا » ! من نمی دونم . این «فیلادلفیا» چطور به ذهنشون رسید ؟!

ساعت ۱۱ ، بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم بریم توی شهر دوری بزنیم و به اصطلاح نقبی بزنیم به زیر پوست شهر . از کنار چند کارگاه چوب بری رد شدیم و چند تایی هم تعمیرگاه ماشین . از توی یکی از مکانیکی ها ، صدای کنسرتو ویلون ویوالدی میومد ! من چند دقیقه ای همونجا میخ شدم . توی اون شهر تعطیل ، توی اون خیابون خلوت ، اون موقع روز ، اونم توی یه مکانیکی ، موسیقی کلاسیک ؟! بعد فهمیدم که رادیو بوده . ولی در هرصورت باعث شد حال و هوایی عوض کنم . پیش خودمون این فکر رو کرده بودیم که لابد الآن که لنگ ظهره ، مغازه دارها تشریف آوردن توی مغازه هاشون . زهی خیال باطل ! تعطیل اندر تعطیل اندر تعطیل ! یه مغازه باز بود که اونم گفت داره تعطیل می کنه ! تو کی اومدی که حالا داری می ری ؟! خلاصه . از مغازه ای که احتمالاً اشتباهی باز بود ، m&m خریدیم و خوردیم . من و ندا ، راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم . از این پاساژ به پاساژ بعدی ، از تندیس به مرکزی به کاروک به کادوکس ۱ به کادوس۲ به چهارراه امیری به ته لنجی ها … واقعاً قصد خرید خاصی نداشتیم . آخه اگه مغازه ها باز باشن ، مردم هم میان توی شهر . بابا! از مردم هم خبری نبود . تنها یه مغازه باز بود . رفتیم و شکلات و کافی میکس و چای سبز و ترشی انبه خریدیم . بعد دوباره رفتیم و رفتیم و رفتیم … دویدیم و دویدیم ، سر پیچی رسیدیم ، یه رستوران رو دیدیم . تا همینجا بسه . اینقدر راه رفته بودیم که انگار نه انگار که اون همه صبحانه خورده بودیم . پریدیم توی رستوران «پاکستان مرکزی» . به پیشنهاد یک سری از دوستان که آزادانه عرصه های مکرر رو تجربه می کنن ، قلیه میگو سفارش دادیم با دوغ و ماست و سالاد . وااای ! چقدر خوشمزه بود ! کمی تند بود ولی خیلی خیلی خوشمزه بود ! خستگیمون کاملاً به در شد . همونجا نشستیم و تا زُق زُق ِ پاهامون بخوابه . رستوران شلوغ شد و مردم به جای ما نیاز داشتن . اینطور بود که بلند شدیم .

ساعت ۱۲:۳۰ بود که از رستوران اومدیم بیرون . شهر ، مرده ، ساکت ، خاموش ! دوباره راه رفتیم و رفتیم و رفتیم . اینجا رو بخونید از زبون ندا :

«نزدیک یه ادویه فروشی (محمد جلالی) بودیم که کیمیا گفت این مغازه ، بهترین ادویه رو داره و خیلی توی آبادان معروفه . منم بعد از تماس با مامان تصمیم گرفتم از اون فروشگاه خرید کنم (و کلی ذوق کرده بودم که از معروفترین و قدیمی ترین ادویه فروشی خرید می کنم) . خلاصه بعد از خرید از اون مغازه و طی کردن بقیۀ مسیر … یه ادویه فروشی دیدیم که نوشته بود «اولین و قدیمیترین سازندۀ ادویه حاج محمد جلالی» . من هم پیش خودم گفتم که انگاری باید از این خرید می کردم … چند قدمی که جلوتر اومدیم ُ یه مغازۀ دیگه دیدیم که اون هم نوشته بود «اولین و قدیمی ترین سازندۀ ادویه حاج محمد جلالی» ! نشون به اون نشون که چهار پنج مغازه با این عنوان توی اون خیابون بود ! «

کلاً اون خیابون ، خیابون شعبه های مختلف ادویه فروشی حاج محمد جلالی بود . گُل به گل خیابون بوی ادویه میومد . شاید اسم کوچه محمد جلالی بوده . نمی دانیم . رفتیم . دنبال یه مسجد بودیم برای استراحت و نماز . حتی مسجد ها هم تعطیل بودن ! آدم بره به کی بگه ؟! یه حسینیه دیدیم . که بعد از اصرار ، در رو برامون باز کرد . البته در انتها با چای از ما پذیرایی کرد . دوباره راه افتادیم و رفتیم و رفتیم . البته فقط «نرفتیم» . در بعضی مواقع ، داشتیم «برمی گشتیم» . چون یک مسیر رو چند بار بالا و پایین رفتیم که چهار تا آدم به چشممون بخوره . از یه قهوه خونه به اسم «شاهین آبادان» آب جوش گرفتیم ، چای سبز دم کردیم و دوباره رفتیم کنار اسکله که اونجا چای سبز بنوشیم . چایمون رو با شکلات سفارش شدۀ فلیک خوردیم . خوشمزه بود . فقط زود پودر می شد . هوا بسیار عالی بود و مدّ دریا هم داشت شروع می شد . چای بسیار چسبید … بسیار …

ساعت ۳:۳۰ بود . هوا ابری بود و کم کم داشت تاریک می شد . تصمیم گرفتیم بریم سمت ترمینال . دوباره راه افتادیم و رفتیم و رفتیم . مغازه ها همچنان تعطیل بودن . دیگه کنجکاویمون به حد اعلا رسیده بود . به همین خاطر از یه فروشنده که تصادفاً مغازه رو باز کرده بود ، پرسیدیم که چرا همه جا تعطیله . جوابش هنوز هم که هنوزه برام جای سؤال داره «مگه نمی دونین . امروز هفتم محرمه ، تعطیل رسمیه» !!!!! چی بگم . لابد اونجا اینجوریه . چه می دونم وا… ! تک و توک مغازه ها داشتن کرکره رو می کشیدن بالا . من و ندا هوس کرده بودیم سمبوسه بخوریم و  قصد نداشتیم بدون خوردن سمبوسۀ معروف آبادان ، اونجا رو ترک کنیم . گذشته از اینها ، آب جوش برای دم کردن یه چیز خاص(!) هم می خواستیم . از یکی آدرس گرفتیم . گفت «اون درخت سبزه رو می بینی؟» به مسیری که نشون میداد نگاه کردیم . فقط دوتا درخت توی خیابون بود و طبیعتاً هردو سبز بودن . حالا منظورش کدوم یکی بود ، خدا عالمه ! پُرسون پُرسون به یه سمبوسه فرشی رسیدیم که تازه باز کرده بود . گفتیم سمبوسه می خوایم . گفت «ربع ساعت دیگه آماده می شه» . دنبال آب جوش رفتیم سراغ یه کافی شاپ که تازه باز کرده بود . گفتیم آب جوش می خوایم . گفت «نیم ساعت دیگه آماده می شه» . از یه کافی شاپ دیگه پرسیدیم . گفت «نداریم» . کلاً اون روز توی آبادان ، همه قرص «نه» خورده بودن ! خیابونها رو بالا و پایین رفتیم و بعد از ربع ساعت برگشتیم . آخ جون ! سمبوسه ! آماده بودن . کوچولو و خوش بو ! گرفتیم و رفتیم یه تاکسی پیدا کردیم که ما رو ببره ترمینال .

ساعت ۴:۳۰ توی ترمینال بودیم . نیم ساعتی طول کشید تا اتوبوس پر بشه . به محض اینکه توی اتوبوس نشستیم ، سمبوسه ها رو خوردیم . خیلی خوشمزه بودن ! اصل آبادانی . نه . اصل آبوددانی ! وقتی سمبوسه از گلومون پایین رفت ، نوبت خوردنی ِ بعدی رسید . دیگه نوبتی هم که باشه ، نوبت ِ لواشک های مخصوص ندا بود . از اون لواشک های سفره ای و بزرگ که آدم دلش می خواد شب جای پتو بندازه روش !! قرچ قرچ لواشک از پوست جدا می کردیم و می خوردیم تا جاییکه دندونامون درد گرفت . لواشک که تموم شد ، نوبت خوراکی بعدی بود . یکی از محصولات klassno رو خریده بودیم که پودر ذرت بود . ریختیم توی فلاسک تا دم بکشه . بعد ریختیم توی لیوانهامون . یه چیزی توی مایه های پورۀ ذرت رقیق شده و کمی شیرین . مزه ش بد نبود . در هر صورت به امتحانش می ارزید . بویی توی اتوبوس راه انداخته بودیم ! این دیگه تیر خلاصمون بود . چون هنوز میوه هامون مونده بود ولی اصلاً جا نداشتیم که بخوریمشون . به قول ندا تا چند روز اگه چای هم بهمون تعارف کنن ، میگیم «جا نداریم» ! راه برگشت رو اینجوری پر کردیم .

ساعت ۶:۳۰ رسیدیم اهواز . بارو بنه رو جمع کردیم ، پیاده شدیم و دوباره به بهشت آباد نگاهی انداختیم . شب شده بود . آخه کی ترمینال رو کنار بهشت آباد میسازه ؟! یه تاکسی گرفتیم به مقصد چهارراه نادری . از اونجا هم پیاده رفتیم تا طالقانی که ندا بره خونشون . بعد هم رفتم تا میدان شهدا و یه تاکسی گرفتم به سمت کیانپارس و خونه . یه سفر راحت و کم خرج داشتم . مثل همیشه خوش گذشت . جای تعجب داره ، وقتی به این راحتی میشه مسافرت رفت ، حتی اگه همیشه حداکثر ۱۳ ساعت طول بکشه ، چرا خیلی از آدمها چسبیدن توی خونشون و بهونه میارن و از جاشون تکون نمی خورن ؟

پی نوشت ۱: من یه نتیجه ای گرفتم . توی این سفرهایی که رفتیم ، توی اون شهرهایی که فرهنگشون بیشتر به فرهنگ من و ندا نزدیک بود ، راحتتر بودیم .

پی نوشت ۲: سفر اگه بخواد خوب باشه ، یه همسفر خوب می خواد که خوشبختانه من این رو دارم . ندا یکی از بهترین همسفرهاست . شاد و سرحال ، پایۀ پیاده روی های طولانی و مثل خودم هَپَلی و خستگی ناپذیر !

پی نوشت ۳: مامان و باباها همه ش می گن : «اگه بدونین اون موقعها آبادان چه صفایی داشت ! چه شکوه و عظمتی ! یه ایران بود و یه آبادان !» متأسفانه ، انقلاب و جنگ و یکسری بی عدالتی ، چیزی از اون آبادان قدیم ، باقی نگذاشته !

پی نوشت ۴ : این سفر ، پیش درآمدی بود برای شروع فرجه های امتحانیم . آخرین امتحانهای دورۀ ارشدم . درسهام به قدری زیادن که اگه بدون یه سفر شروع کنم به خوندن ، وسطش کم میارم !

پی نوشت ۵ : توی مسیر برگشت ، مقصد سفر بعدیمون رو مشخص کردیم !


(به ترتیب از سمت راست : من و ندا)

 

صبح بسيار زود ساعت 5:20 دقيقه بيدار
شديم و در حاليكه هوا هنوز تاريك بود ، از خونه بيرون زديم . فلكه ساعت همديگه رو
ديديم  ، تاكسي سوار شديم به قصد ترمينال 3راه خرمشهر . مقصد اين جهانگردي ،
شهر دزفول يا به قول خودمون ، دزپيل بود . ماشيني كه ما رو به ترمينال مي رسوند ،
يا قصد داشت اين كار رو بكنه ، بسيار كهنه بود و با هر دنده عوض كردن ، طوري تكون
مي خورد كه به یاد كسي افتادم كه توي يك سيني برنج پاك مي كنه ، البته ما نقش برنج
ها رو داشتيم . به اين فكر كرديم كه با همين ماشين ، تا دزفول بريم …. فكر بدي
نبود .

ساعت 6:30 توي ترمينال بوديم . اولين
نفرهايي بوديم كه اسم نوشتيم و منتظر نشستيم كه اتوبوس 40 نفره پُر بشه . آخه كي
اون موقع صبح هوس رفتن به دزفول به سرش ميزد ؟! صبر كردن ِ ما داشت طولاني مي شد
به اين معني كه يك ساعت بعد ندا من رو درحالي صدا زد كه با دهان باز روي صندلي
خوابم برده بود . خلاصه اينكه سوار اتوبوس شديم . توي اتوبوس 2 تا بالش گردني بادي
رو باد كرديم ، قصد خواب داشتيم . مسير 2 ساعته بود و هردوي ما شب قبل دير خوابيده
بوديم ، به انرژيمون جهت جهانگردي به شيوه ي خودمون نياز داشتيم . چشمامون كه
سنگين شد و كم كم روحمون داشت از جسممون جدا مي شد ، آقايي كه با همسر و دختر
كوچولوش صندلي رديف پشت نشسته بود ، بطور ناگهاني پي برد كه استعداد بسيار شگرفي
در خوانندگي داره و با ترانه هاي ابي و داريوش و سياوش قميشي ، ما رو مستفيض
(مستفیظ ، مستفیذ ، مستفیز ، مثتفیظ ، مصطفیظ ، مسطفیز ، مصطفیذ) كرد ! اعتماد به
نفسش جداً قابل تحسين بود .

ساعت 9:30 رسيديم دزفول . بسيار گرسنه
بوديم پس به قصد جايي به اسم ِ چهار راه تاكسي گرفتيم و مستقيماً به سمت رودخونه و
پل قديمي دزفول كه روي آسياب هاي قديمي بنا شده بود راه افتاديم . براي اينكه جاي
دنج و راحتي پيدا كنيم ، كفشهامون رو درآورديم و به آب زديم . آب بسيار بسيار خنك
و زلال بود . راه رفتن توي آب و روي سنگ هاي كف رودخونه ، حس بسيار خوبي داشت .
(آسياب هاي آبي دزفول جزء آثار باستاني اين شهر هستن) . توي دل سنگ ها و آسياب هاي
قديمي ، جايي پيدا كرديم كه مثل يك غار بدون سقف داخل يكي از  ديواره هاي
آسياب ها تعبيه شده بود . براي رسيدم به اونجا ، كمي صخره نوردي هم كرديم . 
بله . حتماً لازم نيست براي صخره نوردي ، بريم ديواره هاي سبلان ! كفش و جوراب
هامون رو كناري گداشتيم ، سفره ي مخصوص جهانگرديمون رو پهن كرديم و بساط صبحانه رو
به راه انداختيم . چاي و نون تست و قند و مربا از من ، گردو و پنير خامه اي و قاشق
و چنگال و سفره از ندا . عجب صبحانه اي بود . بسيار بسيار بسيار لذيذ بود ، بسيار
بسيار چسبيد ، بسيار …

صبحانه تمام شد و وقت به آب زدن و
عكاسي به شيوه ي من و ندا رسيد . البته قابل ذكر است كه مثل 2 تا دختر خوب ، ظرف
هامون رو توي رودخونه شستيم .  همين جا بگم كه قصد ما فرهنگ سازي براي
دخترهاي دزفول بود كه راحت و بدون نگراني به تفريحاتشون بپردازن ، براي مثال ،
خيلي راحت كنار آب بيان و تفريح كنن .اين رو هم بگم كه 2 تا آقا هم اون دوردورا
بودن كه باعث شدن براي چند دقيقه احساس راحتي نكنيم .  خلاصه از اونجايي كه
ما ، 2 تا دوربين اشتيم و 2 نفر بوديم ، توي دوربين من ، عكس هايي از ندا و توي
دوربين ندا ، عكس هايي از من وجود داره و براي عكس هاي دو نفره ، دوربين رو روي
سنگ ها تنظيم مي كرديم يا اينكه دوربينهامون رو توي دستمون مي گرفتيم ، كله هامون
رو به هم مي چسبونديم و خودمون از خودمون عكس مي گرفتيم . نتيجه ي اين دوربين به
دست گرفتن ، عكسهايي بود كه يا سر نداشت  و يا يك دست و پا بيشتر نداشت . مدتي
گذشت كه ندا گفت :»كيميا ! اون كفش تو نيست كه توي آبه ؟! » يك لنگه
كفشم توي آب شناور بود و داشت ميرفت . گفتم : «آره. اِ . كفش منه . داره ميره
» .  پريدم توي آب و دنبالش رفتم . فاصله داشتم و بهش نمي رسيدم (البته
اگه مي دويدم شايد بهش مي رسيدم ) در حاليكه فاصله ام با كفشم 3 متر بود ، به اين
فكر كردم كه اگه به كفشم نرسيدم ، با يك پاي با جوراب و كفش و يك پاي بدون جوراب و
كفش ، بايد همين راهي رو كه اومديم بر مي گشتيم ، (نزديكترين بازار به پل قديمي ،
بازاري بود به اسم بازار كهنه كه كاسب هاي اونجا مربوط مي شدن به نسل پدربزرگ
هامون در نتيجه اجناسشون هم مربوط مي شد به دوره ي پدر بزرگ هامون .) با يك پاي
برهنه مي رفتيم توي بازار كهنه كه يك جفت گيوه يا گالش يا كفش لاستيكي بخرم و با
يك تيپ فشن 2009 برگردم اهواز . اونوقت اگه خانواده گفتن پس كفشت كو ؟ بهشون مي گم
آب برد … تمام اين فكرها ظرف 3 ثانيه از مغزم گذشت . اين فكر كه با گيوه برگردم
اهواز به قدري برام جذاب بود كه ديگه دنبال كفشم نرفتم و گفتم : «بهش نمي رسم
ندا . چه كنيم ؟» و برگشتم سر جاي قبليم . ندا گفت : » چه ريلكس ! بدو
بگيرش » گفتم : » چه كاركنم خُب ؟ بهش نمي رسم . چه كنيم؟ » ( تمام
اين مكالمه ها با خنده رد و بدل مي شد . حالمون اونقدر خوب بود كه دليلي نداشت
براي يك لنگه كفش ناراحت بشيم . رفت كه رفت ) . اينجا بود كه ندا داد زد : »
آقا ! آقا ! ميشه اون كفشي رو كه اون دوردورا داره مي ره برامون بگيريد ؟ »
يكي از همون 2 تا آقايي بود كه حضورشون ناراحتمون كرده بود . اون آقا پشت سنگ هاي
آسيابها از نظر دور شد و بعد از چند دقيقه با كفشم برگشت و از دور كفش رو برامون
پرت كرد . ما تشكر كرديم و به اين نتيجه ي اخلاقي رسيديم كه همه ي آدما چه خوب و
چه بد ، خوب و بد رو از هم تشخيص مي دن . توي اين فاصله كه كفشم خشك بشه ،
عكس  گرفتيم با ژست هاي مختلف . حتي اين صحنه رو كه مثلاً من دارم دنبال كفشم
مي دوم ، بازسازي كرديم و عكس گرفتيم …

ساعت 11 بود كه تصميم گرفتيم محل
صبحانه رو ترك كنيم و به بازار كهنه هم سري بزنيم . در حاليكه توي آب را ميرفتيم و
بلند بلند مي گفتيم كه داريم فرهنگ سازي مي كنيم و دختراي دزفول بايد ياد بگيرن
مستقل عمل كنن ، ديديم كه حاشيه ي رودخونه پُر از خانواده ها و مردها و زن ها و
دخترهايي بود كه براي گذران وقت و ماهيگيري و آب تني ، كنار آب اومده بودن ! رسماً
ضايع شديم و به اين نتيجه رسيديم كه دفعه ي بعد كه خواستيم در جايي فرهنگ سازي
كنيم ، قبل از هر كاري ، راجع به فرهنگشون بپرسيم .

بازار كهنه ، بازاري تنگ و سرپوشيده
بود كه دكان هاي ساخت ظروف مسي و آلمينيومي ، ساخت قليان هاي چوبي و كلاه نمدي و
پارچه فروشي و خشكبار فروشي داشت . اكثر دكان دارها پير بودن و اگه از اونها مي
پرسيدي كه مشغول چه كاري هستي ، يا جواب نمي دادن و يا مي گفتن : » رو ردّ ِ
كارِت !» (برو پی کارِت). من از اونجايي كه اصالتاً دزفولي هستم ، با بعضي از دكان دارها ،
دزفولي صحبت مي كردم ، ندا هم كه اصالتاً شوشتريه ، شوشتري صحبت مي كرد . منظره ي
دو تا دختر با تيپ هاي ما كه عينك آفتابي و كلاه آفتابگير و دستكش سفيد و كوله
پشتي داشتيم ، در حاليكه محلي صحبت مي كرديم ، خودمون رو هم به خنده انداخت چه
برسه به اونايي كه به ما نگاه مي كردن !

 توت ، دون انار ، كلوچه و نون شيري محلي خريديم . ضمن خريد ،
نشاني محلي براي ناهار خوردن رو هم پرسيديم . آدرس رستوراني به نام احسان رو به ما
دادن و گفتن جاي بسيار شيك و راحتيه و غذاهاش حرف نداره . گرسنه تر از اون بوديم
كه بخوايم راجع بهش مختصر تحقيقي بكنيم . به نظر مي رسيد كه رستوران معروفي باشه
چون از هر كسي مي پرسيديم ، آدرسش رو مي دونست . توي يك كوچه ، يك تابلوي كوچيك
ديديم ، رستوران احسان . در شيشه اي تيره رنگ رو باز كرديم و وارد سالني شديم
 به مساحت 20 متر در 20 متر كه قريب به 50 نفر آدم داخلش بود . خيلي ها غذا
مي خوردن و خيلي ها غذا مي بردن . لژ خانوادگي و غير خانوادگي ، همونجا توي همون
سالن بود . ما چي سفارش داديم ؟ 2 پُرس خورش سبزي ، 2 كاسه ماست محلي ، يك كاسه
زيتون پرورده ، 2 تا دلستر سيب . حدود 15 ميز توي سالن بود كه غير از ميز من و ندا
، بقيه ي مشتري ها و آدم هاي گرسنه اي كه پشت ميزشون نشسته بودن يا توي صف بودن ،
آقا بودن . واقعاً جاي بسيار شيك و راحتي بود ! ولي غذاش بسيار خوشمزه بود . ما
حدود يك ساعت اونجا بوديم و حدود 200 نفر مشتري اومد و رفت . ظاهراً رستوران پُر
طرفداري بود . مشخص بود كه آشپز قديمي و با تجربه اي داره .

ساعت 1:30 غذامون تمام شد ، جهت پياده
روي در آفتاب سوزان ، مسلح شديم به عينك آفتابي و كلاه آفتابگير و كرم ضد آفتاب و
دستكش . قصد داشتيم ظهر رو در امامزاده اي به نام سبز قبا بگذرونيم . تصميم خوبي
بود . چون اونجا به وسايل خنك كننده مجهز شده بود و به راحتي تونستيم توي مسجد
استراحت كنيم و حتي كمي بخوابيم . داشتيم از باد خنك كولر لذت مي برديم كه صدايي
گفت :»اَر گفتي ايانَ چند خِريدُمَه ؟» (اگه گفتي اين رو چند خريدم ) .
برگشتيم و ديديم كه خانم مسني يك كِش يك متر و نيمي رو دستش گرفته و ميگه :»
دِ گوو . يَه چه گوو . گوو چند خِريدُمَه ؟» (بگو . يه چيزي بگو . بگو چند
خريدم ) . واقعاً چي بايد بهش مي گفتيم . ما بايد از قيمت ِ كش باخبر باشيم ؟ من
گفتم 500 تومن ؟ با خوشحالي گفت : » نه . 250 تِمِن » ( نه . 250 تومن)
. بعد هم شروع كرد به نصيحت كردن ما . گفت : «شي كُردينَ ؟ » ( شوهر
دارين ؟) گفتيم نه . شروع شد ، به مادر شوهراتون احترام بذارين ، اونا بودن كه
شوهراتون رو به دنيا اوردن و … بعد هم راجع به احاديث امام علي و … صحبت كرد .
من وقتي ديدم ندا صورتش رو به سمت اون خانم برگردونده و ظاهراً داره گوش مي ده ،
از فرصت استفاده كردم و خوابيدم . وقتي بعد از يك چرت كوتاه بيدار شدم ، هنوز داشت
صحبت مي كرد ! ندا هم داشت سرش رو به نشانه ي تأييد تكون ميداد . همصحبت فوق
العاده اي بود !

ساعت 4 بود كه تصميم گرفتيم به جاهاي
ديگه هم سر بزنيم . از سبز قبا كه بيرون اومديم ، آفتاب شديدي همه جا رو گرفته بود
. پرنده پر نمي زد . خيابون ها همه خلوت ، فقط يكجا اثري از آدم ديده شد ، اون هم
جايي بود كه حليم نذر كرده بودن و مردم ظرف ميبردن و حليم مي گرفتن . همه جا تعطيل
بود . تنها گزينه ي پيش روي ما ، يك تاكسي به قصد ترمينال دزفول-اهواز بود .

ساعت 5:20 سوار يك اتوبوس ولوو ويژه
شديم . فيلمي كه توي اتوبوس پخش كردن ، يك فيلم بود با 8 جايزه ي اسكار و سيمرغ
بلورين و … فيلمي به اسم سرگشته ، گمشده ، سرگيجه ، سرگردان يا چيزي توي همين
مايه ها ! فيلم به حدي بيخود بود كه راننده تصميم گرفت هنوز ده دقيقه نگذشته ،
خاموشش كنه . ما بعد از خوردن تنقلات ، دوباره خوابيديم . بايد مسير 2 ساعته رو به
نحوي مي گذرونديم .

ساعت  7:20 ، به اهواز رسيديم .
سفر 12 ساعته ي ما ، جهانگردي دوم به شيوه ي من و ندا ، به پايان رسيد . چرا به
دنبال يافتن جايي در دوردست ها باشيم وقتي شادترين تجربه ها به فاصله ي فقط چند
قدم دورتر از ما جا خوش كرده اند ؟

 


بالاخره بعد از کلی
بالا و پایین کردن برنامۀ زندگیم ، یه پنجشنبۀ خالی پیدا کردم که با دوستم ( و
همکار عزیزم) ندا به یه سفرکوچولو بریم . صبح بسیار زود بار و بنۀ سفر رو بستیم (
به این معنی که کوله هامون رو انداختیم روی دوشمون) و راه افتادیم . قصد کرده
بودیم که حتماً طلوع آفتاب رو توی اتوبوس باشیم که این طور هم شد.

وقتی به مقصدمون (
تا یادم نرفته بگم که شوشتر مقصدمون بود) رسیدیم ، پاهامون از سرما کرخت شده بود.
پیاده راه افتادیم سمت شهر و اولین جایی که رفتیم ، منزل شیخ شوشتری بود ( که مردم
شوشترخیلی به ایشون اعتقاد دارند). مطلقاً اجازه ندادند که داخل منزل رو ببینیم
… ما هم رفتیم دنبال باقی ِ جهانگردیمون . از زور گرسنگی دستامون می لرزید ( هنوز
صبحانه نخورده بودیم) . ندا ( که اهلاً شوشتری ِ ) جایی به اسم کلاه فرنگی رو برای
صبحانه معرفی کرد. مجدداً پای پیاده راهی رودخانه شدیم . هوا بسیار خنک و دلچسب
بود ؛ البته این باعث نمی شد که گرسنگی از یادمون بره . به فاصلۀ حدوداً یک متر از
رودخانه روی سنگ های خنک ، زیراندازی پهن کردیم و نشستیم . صبحانه شامل نان ، کره
، عسل ، گردو ، پنیر و چای تازه ( من یک فلاسک مسافرتی کوچیک برده بودم) می شد که
با ولع میل کردیم . نسیم فوق العاده ای می وزید و سنگهای خنک زیر پاهامون و بوی شن
های خیس هم خوشی ما رو صد چندان می کرد.حدود یک ساعت همانجا ماندیم تا این بهترین
صبحانۀ امسال رو هر چه بهتر در خاطر ثبت کنیم.

مقصد
بعدی رو مقبرۀ شیخ شوشتری انتخاب کردیم ( لازم به ذکر است که شارژ دوربین ندا
مرتباً و متعاقباً تمام می شد.در مقبرۀ حاج شیخ هم پریز موجود بود و …) . بعد
از اون نوبت به آبشارهای معروف و آسیابهای قدیمی شوشتر رسید. کنار در ورودی آبشارها ، یک پیرمرد مغازۀ
کوچکی داشت که صنایع دستی شوشتر رو می فروخت ( ناگفته نماند که برچسب هر کدام از
صنایع دستی اش رو که نگاه می کردیم ، نوشته شده بود
made in china!!) . سه ساعت یا بیشتر دور و بر آبشارها بودیم و به روش خودمون عکس گرفتیم.(منظور از روش
خودمون اینه که دوربین رو روی خودکار تنظیم می کردیم که از ما دو تا ، عکس بگیره و
خودمون می دویدیم که توی کادر بشینیم…وقتی عکس رو نگاه می کردیم …. فقط کادر
خالی و دیگر هیچ….ما کجا بودیم ؟ یک متر اون طرف تر از کادر !!!) همانجا استراحت
کردیم و چای نوشیدیم .

هنوز
ناهار نخورده بودیم و من باید به کلاسم
(دانشگاه شوشتر) می رسیدم . پس مقصد بعدیمون دانشگاه شوشتر تعیین شد. من چادر مشکی
(مجوز ورود) همراه داشتم ولی ندا خیر . به همین دلیل یه ربع ساعت با خانمهای با
حجاب دم در ورودی( که تصادفاً مسئول امر به معروف و نهی از منکر هم بودند) ، چانه زدیم که ندا رو به دانشگاه راه
بدهند. دلیلشون هم این بود که شاید ندا بره توی محوطۀ دانشگاه یا شاید بره توی
راهروها یا … خلاصه کار به جایی رسید که من شک کردم نکنه یه تروریست رو به عنوان
همسفرم انتخاب کرده بودم و خودم نمی دونستم . کلی کارت دانشجویی و کارت ملی و
گواهینامه و پاسپورت و ویزا و کارت سیبا و سپهر گرو گذاشتیم تا اینکه یه چادر ِ از
شدت استفاده سبز شده رو با هزار منت به ندا تحویل دادن و بالاخره دروازه های
دانشگاه رو به روی ما باز کردن . ناهار رو توی محوطۀ دانشگاه خوردیم . از هم جدا
شدیم و هرکدوم به یه سمت رفتیم ؛ ندا
نمازخانه و من سر کلاسم . عصر بعد از کلاسم چادر رو پس دادیم و کارت های هویتمون رو
پس گرفتیم . وقت دیدار از بازار ترشی فروش ها و ماست موسیر فروش ها رسید . بوی
سیرترشی ها و آلوچه ها از یک کیلومتری ِ بازار ، بیداد می کرد . چه ماست
موسیری..!!! موسیر رنده شده توی ماست ریخته بودن و روش سبزی کوهی پاشیده بودن….چه
بویی..!! بعد از حظ وافر از بازار و غروب خورشید ، وقت بازگشت به اهواز رسید. فلاسک
چای رو پر کردیم و بعد از یک ساعت که توی صف بلیط اتوبوس بودیم ( و کلی هم توی
ترمینال عکس گرفتیم تا حدی که همه به عقلمون شک کردن) ، سوار شدیم و به خونه هامون
برگشتیم.

یک سفر یک روزه ، کم
خرج ، دلچسب و مهیج … از طلوع تا غروب…