final day :

امروز عصر وقتی به کتابفروشی رفتم ، فهمیدم که امروز روز آخره . آقای  متینی ، اون کسی که من جایگزینش بودم ، از مرخصی برگشته بود .

طبق عادت مألوف ِ هفته ای که گذشت ، وسایلم رو گوشه ای گذاشتم و به قسمت ادبیات رفتم . تمامی کتاب ها رو از نظر گذروندم . هشت روز باهاشون زندگی کرده بودم و حالا دل کندن از اونها برام بسیار بسیار مشکل بود . هِّی …… دستی به سر و روشون کشیدم و یه جورایی باهاشون وداع گفتم . آقای متینی پیشم اومد و گفت «نکنه دیگه نمی خوای بیای اینجا ؟» ، یادم اومد که همیشه بطور عادی ، هفته ای ۲ بار به اینجا سر می زدم و اوضاع مثل قبله .

توی این مدت خیلی سعی کردم که به خواننده های کتابهای «کوئیلو» بقبولونم که کتاب «۱۱ دقیقه» از کوئیلو نیست و از نویسنده ی دیگه ایه که قصدش تقلید و کپی برداری از پائولو بوده . این مسأله وقتی برای من روشن شد که به نشر کاروان سر زدم و از خودشون پرسیدم . اونها هم که ناشر رسمی کتابهای کوئیلو هستن گفتن که هیچوقت همچین کتاب و نوشته هایی از قلم ِ کوئیلو روی کاغذ نیومده .

بعضی از مشتری ها سراغ کتاب «خاطرات دلبرکان خسته ی من» از گابریل گارسیا رو می گرفتن ؛ در حالیکه این کتاب یک بار چاپ شده اون هم با اسم «خاطرات روسپیان سودازده ی من» ! فکر می کنم تنها کتابی که مترجمان عزیزمون نتونستن اسمش رو عوض کنن ، کتاب «۱۹۸۴» از جرج ارول بوده .

دلم تنگ می شه ؛ همین الآن هم تنگه . از این به بعد همه اش دلم پرپر می زنه که دوباره برگردم اونجا . گفتم که ، تنها مشکلی که توی کتابفروشی داشتم این بود که هیچ مأکولی برای خوردن یافت نمی شد . می شه اینجوری نتیجه گیری کرد که کسی که خوره ی کتاب باشه و بیاد به یک کتابفروشی ، سعی می کنه گرسنگیش رو با کتاب رفع می کنه و با کتاب سیر بشه ( البته آدم که از کتاب سیرمونی نداره) .

کار خوبی بود ! چقدر با مردم در تماس نزدیک بودم ! از اونجایی که هیچ دو نفر آدمی مثل هم نیستن ، توی این کار هیچ دو دقیقه ای از این مدت ، مثل دقایق ِ قبلش نبود . کاریه که اصلاً توی لوپ نمیفته و تکراری نمی شه .

 کتابهایی رو که در این چند روز انتخاب کرده بودم با تخفیف ۱۵٪ خریدم و یکی از کتابها رو هم بهم هدیه دادن . آقای متینی اصرار داشت که از این به بعد ، هر چند وقت یکبار برم و چند ساعتی رو اونجا باشم ، مثل هفته ی قبل . بهم گفت که از کارم راضی بودن و می خوان که دوباره برم . من هم برای آقای متینی دعا کردم که بازهم براش کار پیش بیاد و بره مرخصی . یه جورایی قرار شد من آلترناتیو ِ آقای متینی باشم .

لیست کتابهام :

تفسیرهای زندگی (ویل و آریل دورانت)

رویای آدم مضحک (فئودور داستایوفسکی)

نمایشنامه همه ی افتادگان (ساموئل بکت)

خوشی ها و آرزوها (مارسل پروست)

گوساله ی دریایی و داستان های ظنز و سوررئالیستی (آلبرتو موراویا)

متن هایی برای هیچ (ساموئل بکت)

نمایشنامه پزشک نازنین (نیل سایمون)

آثاری از نویسندگان امروز آفریقای جنوبی (نادین گردیمر – لیونل ابراهامز)

عقاید یک دلقک (هاینریش بل)

گل صحرا (واریس دیری – کاتلین میلر)

صید قزل آلا در آمریکا (ریچارد براتیگان)

چه کسی موتزارت را کشت؟ (ارنست ویلهم هاینه)

راز فال ورق (یوستین گوردر)

داستان و نقد داستان طنز آمریکا (مارک تواین – ادگار آلن پو – … )

بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه (ژول تلیه- شارل لوئی فیلیپ – … )

هجوم دوباره ی مرگ (ژوزه ساراماگو )

دادا و سوررئالیسم (سی.و.ای.بیگزبی )

مسخ (کافکا)

قلعه ی حیوانات (جورج ارول)

ترغیب (جین استین)

پی نوشت : این ماجرا رو همین جا ناتمام میگذارم ؛ چون مطمئن هستم که دوباره ماجراهای اینچنینی در پیش دارم  و در ضمن آدم هیچوقت به چیزی که دوستش داره نمیگه » خداحافظ» که امید دیدار مجدد رو از بین نبره .

Advertisements

از امروز شمارش معکوس برای اتمام کارم توی این کتابفروشی شروع شد . قرار بود بین 8 تا 10 روز اینجا باشم .

امروز بیشتر مشغول کتاب خوندن بودم . یک نمایشنامه خوندم به اسم «سه تک گویی» . جالب بود . یک مشتری گفت این چیه توی دستتون ؟ بهش نشون دادم و ماجراش رو تعریف کردم . گفت می برمش . خوبه که خوندنش رو تموم کرده بودم .

بخش کودکان همیشه برام جذاب بوده ؛ چه وقتی که خودم مشتری باشم و دنبال آخرین کتاب «رامونا» اومده باشم و چه وقتی که راهنما باشم و معرفی کنم . کتابهایی رو که خودم سالها پیش خوندم چنان با آب و تاب تعریف می کنم که خاطرات اون زمان ها برام زنده میشه . وقتی کتابی رو به یه بچه معرفی می کنی و از تو می پرسه  خودت خوندیش ؟ و می گی آره ، خوندمش ، کلی ذوق می کنه .

اینجا کلی دوست جدید پیدا کردم . خیلی از مشتری ها خودشون رو معرفی می کنن و می گن «کتاب رو که خوندم میام و با هم راجع بهش صحبت می کنیم» . من می گم که من هم یک مشتری هستم مثل خودتون با این تفاوت که یک فرصت عالی به دست اوردم .

کلی کتاب برداشتم ؛ بعضی از مشتری هایی که میومدن ، کتابهای خوبی بهم معرفی می کردن . نمی دونم با این وقتی که اینجا گذاشتم ، باهام راه میان که یک تخفیف ِ جون دار بهم بدن ؟ هر چند ، به تجربه ش می ارزید.

من همین جا از ناشر کتاب های … (اسمش رو نمی گم . معلومه که منظورم کیه  !) عذر می خوام . به خدا قصد من سوء تبلیغ نیست ! آخرهای کار امروز (ساعت 10شب) ، دختری با دوست پسرش اومده بود اینجا .  من این حرف رو قبول ندارم که از تیپ ِ طرف میشه فهمید چیزی می خونه یا نه . تجربه ثابت کرده که عجیب و غریب ترین تیپ ها کتابهایی خوندن که مثلاً من هنوز نخوندم و باید بخونم . OK ? کتابفروشی خلوت بود . من و مدیر داشتیم در مورد داستان های کوتاه فارسی صحبت می کردیم که دختره پرسید «از (نمیشه نگم!) مودب پور آخرین کتابش رو دارین ؟» ما گفتیم تمام کردیم و یک کتاب دیگه بهش معرفی کردیم توی همون مایه ها . پرسید «خودتون خوندینش؟» گفتیم نه،ولی مشتری های دیگه معرفیش کردن . گفت «سَبکش چیه ؟ » ما پرسیدیم «سَبک ؟ منظورتون رو متوجه نمی شیم ؟ رمانتیک هستن دیگه» . گفت «من فقط مودب پور می خونم . فقط با سبک اون ، کار می کنم ؛ عاشقانه و طنز . «(مجبورم نقل قول کنم ) بعد یکهو شروع کرد به حرف های ناجور زدن : «نمی دونن سَبک چیه ، الکی زرزر می کنن ! اسم خودش رو گذاشته راهنما ! مردک…. ! …. ِ …. ! عجب آدم ِ …. ! و …. » نمی شه حرفهاشو گفت . نمی دونم ناگهان چه اتفاقی براش افتاد . ما واقعاً سزای اینهمه حرف ناجور نبودیم ، خیلی صادقانه اعتراف کردیم که ازش نخوندیم . خلاصه اینکه رفت و ما رو توی یک شوک بزرگ بر جا گذاشت ، اینجا بود که یک مشتری از پشت سر گفت «همون بهتر که بره مودب پور بخونه» .

شاید اون کسی که من به جاش اومدم ، فردا بیاد . شاید امروز آخرین روز باشه . آخی…. دلم حسابی تنگ میشه ؛ 3تا خانم طبقه بالا که کلی با هم رفیق شده بودیم ، آقای سعیدی ، آقای فریسات مدیر اونجا ، صندوقدار مهربون ، انبار کتابها ، بخش کودکان ، بخش ادبیات که توی این مدت اونجا بودم و خیلی چیزای دیگه . مطمئناً این بار آخر نیست . من که همیشه به عنوان مشتری میام اینجا .

Day 6 :

امروز بعد از اینکه از سر کار اومدم نیم ساعت پشت در خونه موندم ؛ کلید هامو فراموش کرده بودم . وقتی بالاخره تونستم برم توی خونه ، احساس کردم که اگه کمی استراحت نکنم ، تحلیل می رم . خوابیدم و ساعت 7 رفتم کتابفروشی . همین 40 دقیقه استراحت باعث شد که امروز سرحالتر از روزهای گذشته باشم .

کتابفروشی خیلی شلوغ بود . وقتی دو تا از دوستان اومده بودن پیشم ، جایی نبود که بایستیم و صحبت کنیم .

امروز دوباره دبیر فیزیکمون ، آقای خاکسار رو دیدم . چه مرد نازنینیه !

دختر خانمی راهنمایی خواست که به عنوان هدیه کتاب بخره . هر کتابی رو که بهش معرفی می کردم بر می داشت . نهایتاً گفت ده جلد کتاب می خواسته . خوش بحال اون یکی طرف .

بعضی از مردم چقدر خوش برخورد هستن . آدم کیف می کنه باهاشون صحبت کنه .

امروز باز هم از اون مشتری های حرفه ای کتابخون داشتیم . کلی کتاب بهم معرفی کردن و من هم . بیشتر توی کار ادبیات فرانسه و اروپای شرقی بودن . بعد از معرفی کتاب ، راجع به فیلم هایی که دیده بودیم صحبت شد و من فهمیدم که چون از «دیوید لینچ» فیلمی ندیدم ، مثل اینه که هیچ فیلمی ندیدم . توی این هفته ، این سومین نفری بود که بهم گفت «چطور از تارکوفسکی فیلم دیدی ولی از لینچ ندیدی ؟» در اولین فرصت با دوستی که می دونستم کارهای لینچ رو داره تماس گرفتم .

دو سه روزه که کاری به کار م،مودب پور و ثامنی و فهیمه رحیمی ندارم . چون هر کسی میاد کتاب «دالان بهشت» رو می خره . هِّی داد … !

آمار کتابهایی که برای خودم کنار گذاشتم داره بالا میره . نمی دونم با این وقتی که برای این کتابفروشی گذاشتم ، موقع حساب کردن ِ این کتابها چطور رفتار می کنن . کلی کتاب براشون فروختم . شاید کار بعدیم توی دنیای دیگه ، ویزیتوری باشه .

باز هم خیلی خوشحالم که فرصت ِ اینجا بودن رو بدست اوردم .

 Day 5 :

 امروز خیلی خسته بودم . صبح ساعت پنج و نیم بیدار شده بودم و رفته بودم دانشگاه ، بعد از دانشگاه مستقیم رفتم سر کار . ساعت چنج از سر کار اومدم و بعد از اینکه لباسام و صورتم رو refresh کردم ، رفتم کتابفروشی . داغون بودم . وقتی آدمایی رو دیدم که مشتاقانه سراغ کتاب می گرفتن و بعد از اینکه یک چهره ی آشنا بین مردم دیدم ، خستگیم رو فراموش کردم .

یکی از دوستان ( که دیروز از بیرون در رد شد و نیومد ) به کتابفروشی اومد و گفت که اگه  کسی از نمایشنامه های «نیل سایمون» چیزی نخونده ، مثل اینه که هیچی نخونده !

آدمهای مسنّی میومدن و سراغ شاعری به نام «کارو» رو می گرفتن . من که تا پیش از این اسمش رو نشنیده بودم ، فهمیدم که یک شاعر و نویسنده ی قدیمیه .

آرش آذرپناه (کسی گلدان ها را آب نمی دهد ) اینجا بود . از بچهلا های ترم بالایی دانشگاهم بوده ولی از طریق facebook و 2 تا دوست مشترک(مینا و احسان) من رو می شناخت . شماره ش رو گرفتم برای دوستانی که می خوان برن کلاس داستان نویسی . توی انجمن ، مدرس داستان نویسیه .

 هر روز که می گذره ، بیشتر بابت این فرصت که بدستم اومده شکرگزارم .

day 4 :

امروز روز خیلی خوبی بود . چرا ؟

دبیر فیزیک قدیمی و باسابقه و دوست داشتنی ِ اهوازی که دبیر خودم هم بوده ، اومد اونجا و راجع به عقاید ماکیاولی صحبت کردیم . چه شخصیت دوست داشتنی ای داره این مرد !

امروز یکی از دوستان که قول داده بود حتماً بیاد اینجا ، فقط از بیرون فروشگاه رد شد و رفت !

امروز یکی از مشتری ها ، آقایی بود که میرفت کلاس داستان نویسی و داستان کوتاه می نوشت . گفت فقط به سبک سورئال علاقه داره و حدود 30 تا کتاب از توی قفسه های روبروم بهم نشون داد و گفت که همشون سورئال هستن . من بهش گفتم از کتابهای سبک سورئال فقط همنوایی شبانه و سمفونی مردگان رو خوندم . کلی کتاب بهم معرفی کرد . فکر می کنم چهل و پنج دقیقه ای باهم صحبت و بحث داشتیم .

آقایی راهنمایی خواست که برای خانمش هدیه تولد بخره . ازش پرسیدم که خانمش اهل موسیقی هست یا نه ؟ گفت آره و من بهش کتاب 2 جلدی «خاکی و آسمانی» زندگانی و مرگ موزارت ( موسیقی دان و آهنگساز) رو معرفی کردم .

یکی از بهترین تجربه های امروز این بود که رفتم به انبار کتابفروشی . مساحتش 10 برابر ِ خود ِ کتابفروشی و مملو از کتاب ؛ از سقف تا کف ، از چپ تا راست . از هر کتاب ، حداقل 5 جلد . سقف کوتاه و نور کم  ِ اونجا با همه ی کتاب هاش ، باعث شد سرم گیج بره . تا ده دقیقه ی اول که اونجا بودم ، داشتم دور خودم می چرخیدم و گیج می زدم . حس فوق العاده فوق العاده ای بود .

از خودم تعریف نمی کنم ولی اینجا فهمیدم که خیلی خوب می تونم با انواع و اقسام آدمها رابطه برقرار کنم و بودن توی کتابفروشی ، بهترین راه برای تقویت اینه .

 

day 3 :

امروز اکثر بحث ها و معرفی هایی که داشتم تخصصی بودن .

یک خانم 67 ساله در پی کتابهای طراحی از چهره بود . بهش گفتم که من هم طراحی می کنم ولی با ذغال ، و  از همینجا شروع شد . گفت که سالهاست با مداد کنته طراحی می کنه و …. در همین بین یک دختر خانم که داشت به صحبت ها گوش می داد وارد بحث شد و هر کس نظر یا کتابی برای معرفی به دیگری داشت .

در قسمت نمایشنامه ها ، دختر خانمهایی پی کتابهای نمایشنامه می گشتن . بحثمون با کتاب داستان خرسهای پاندا شروع شد که خونده بودیم و از نمایشنامه های بهرام بیضایی به نمایشنامه های تنسی ویلیامز رسید .

یک خانواده ی کامل شامل مادر ، پدر ، دختر کوچک و پسر بزرگ قصد خرید کتاب برای خودشون داشتن . هر کدومشدو تا کتاب برای خودش می خواست . یک خانواده ی کامل ، یک مجموعه ی کتاب خانوادگی ِکامل .

day 2 :

امروز دومین روز بود . ساعت یک ربع به پنج از سر کار می رسم خونه ، لباس کارم رو عوض می کنم و راه میفتم سمت کتابفروشی که ساعت پنج و نیم اونجا باشم تا ساعت 10 شب . امروز روز بسیار پر کاری بود . مشتریای امروز سلیقه ها و نظرات خیلی متفاوتی داشتن . 

آقایی که با خانمش اومده بود گفت کتاب «هَستِگی» از میلان کوندرا رو می خواد . بهش گفتم کوندرا همچین کتابی نداره شاید منظورتون «بار هستی» باشه . گفت که از هر جهت مطمئنه و در ضمن توی شهر کتاب نیاوران کار می کنه ! دوست داشتم بهش بگم که اگه فقط یک کتابخوان معمولی هم باشه می دونه که همچین کتابی وجود نداره . ولی دیدم جالب نیست جلوی خانمش ضایع بشه . آروم بهش گفتم کتابی که میخواد اسمش  اینه «آهستگی» !  

خانمی ازم خواست که چند کتاب رو بهش معرفی کنم . بعد از اینکه حدود هشت تا کتاب رو بهش معرفی کردم ، با صدای خیلی بلندی گفت : «گفتی کدومشون ؟» . گوشش خیلی سنگین بود و اصلاً حرفهام رو نشنیده بود .

خانمی گفت : «رمان خوب چی دارین ؟» . بهش گفتم دوست داره جهت گذران وقت کتاب رو بخونه و وقتی تمومش کرد ، به هیچ چیزی فکر نکنه و کتاب رو ببنده یا اینکه وقتی کتاب رو تموم کرد به معناش فرو بره ؟ گفت : «ای بابا ! خانم ! توی این روزهایی که این همه فشار عصبی تحمل می کنیم ، فکر کردن هم به کارمون نمیاد . می خوام فقط وقت بگذرونم . از همین رمان های بی خود می خوام .» من هم آخرین کتاب م،مودب پور رو بهش دادم . 

به خانمی که دنبال کتاب های شعر بود ، کتابی از شفیعی کدکنی نشون دادم و گفتم : «شاید این آخرین کتابش باشه که می بینیم . می دونین که از ایران رفته .» گفت : «خطرناکه ! حرف سیاسی نزن ! بیشتر مراقب خودت باش !» !

امروز موفق شدم یک دختر نوجوان رو تشویق کنم که کتاب های تن تن رو بخونه . اصلاً از وجودشون خبر نداشت . همینطور سه گانه های جان کریستوفر . به گمونم این کتاب ها فقط برای خودمون شناخته شده بودن . نوجوان های این دوره فقط به دنبال کارتون های جدید هستن . مثلاً «خانم ! عصر یخبندان 3 رو دارین ؟» «گارفیلد 5 رو دارین ؟»

امروز دوست معروفم ، ندا ، هم اومد کتابفروشی . کتابی راجع به ترکیب بندی در عکاسی می خواست . نداشتیم .

بهترین قسمت امروز این بود که آقایی اومد و گفت : «دنبال کتابی هستم که من رو ببره به دوران بی تشنّج قدیم . دورانی که کتاب ها سرشار از احساسات بودن ، نه توطئه و فریب . دوست دارم یک کتاب عاشقانه و لطیف بخونم که از مدرنیته در اون خبری نباشه .» از بین کتاب های کلاسیکی که بهش معرفی کردم ، «عقل و احساس» جین استین رو خرید و گفت دقیقاً همون چیزیه که می خواد و بعد از خوندنش میاد که راجع بهش باهام صحبت کنه . تا اون موقع کار من اینجا تموم شده .

امروز یکی از مشتریها بهم گفت که فروشنده ی خوبی هستم … و من حسابی ذوق کردم .

با یک دانشجوی ادبیات زبان انگلیسی آشنا شدم که خیلی از کتابها رو به زبان اصلی خونده بود .

عکس العمل مردم در برابر این سوال من «دنبال کتاب خاصی هستین ؟ می تونم بهتون کتابی معرفی کنم ؟» خیلی متفاوته و بعضاً جالبه …

دیدن آدم هایی که با کنجکاوی کتاب ها رو نگاه می کنن یا مشتاقانه به معرفی کتاب ها گوش می دن ، لذتبخشه و خستگی برای آدم باقی نمی گذاره . 

یکی از فرصت هایی که همیشه در انتظارش بودم ، یک فرصت برای یک تجربه ی عالی و ناب ، بالاخره نصیبم شد . یکی از دوستان که در کتابفروشی کار می کنه ، بین 8 تا 10 روز رفته مرخصی و من رو جایگزین خودش گذاشته . حالا من می تونم کتابهایی رو که خوندم ؛ به مشتری ها معرفی کنم ، از اونها ایده های جدید برای مطالعه بگیرم ، همونجا هر چقدر که دلم خواست کتاب بخونم ، کتابهای کودک و نوجوان رو  که همیشه دوست داشتم  به مامان و باباها و بچه هاشون معرفی کنم ، شاهد برخوردهای مردم با کتابها از فاصله ی کم باشم  ، قِسم های گوناگون ِ عکس العمل ها رو در قبال معرفی ِ یک کتاب ببینم ، سلیقه ی مطالعاتی ِ سنین مختلف رو بدونم و … و … و … 

day 1 :

کارم رو از دیروز ، جمعه ، شروع کردم . فکر کردم چطور می شه کاری با این حجم تنوع رو حتی متنوع تر و مهیج تر کرد … چند تا کتاب رو نشون کردم و تصمیم گرفتم تا زمان ِ تعطیلی ِ فروشگاه ، به مشتری ها معرفیشون کنم و تشویقشون کنم که اونها رو بخرن و بخونن . چنان بازار تبلیغاتی راه انداخته بودم که انگار از جایی پورسانت دریافت می کردم . موفق هم شدم .

قسمت کودک و نوجوان رو خیلی دوست داشتم . به بچه هایی که با والدینشون میومدن ، کتاب هایی رو معرفی می کردم که خودم در دوره ی کودکی و نوجوانی خونده و لذت برده بودم . 

جالب اینجا بود که حدود هفتاد درصد از آقایونی که به دنبال کتاب بودن ، کتاب رو برای همسرشون می خواستن و قصد داشتن خانمشون رو کتابخون کنن . آقایی گفت به دنبال کتابی بسیار بسیار ساده و روان  و سطحی می گرده چون خانمش تا به حال هیچ کتابی نخونده . گفت کتابی می خواد که در عین سادگی ، در انتهاش نقد و بررسی ِ اثر رو داشته باشه که خانمش تحلیل هم یاد بگیره . خیلی فکر کردم که چه کتابی می تونه هم بسیار ساده باشه و هم تحلیل عمیقی داشته باشه . با مدیر فروشگاه مشورت کردم و نهایتاً تنها کتابی رو که در انتهاش نقد داشت بهش دادیم ؛ سگ ولگرد صادق هدایت .

کتابهایی بودن که من عمراً سراغشون نرفته بودم و نمی رم ؛ کتاب هایی از م.مودب پور ، نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی و … . این قبیل کتاب ها هم مشتری های خاص خودشون رو داشتن و برای اینکه بتونم معرفیشون کنم ، مجبور شدم خلاصه ای از داستان رو که پشت جلدشون چاپ شده بود ، بخونم .

سلیقه ی کتابی ِ بعضی از مردم خیلی عجیبه ؛ دختر خانمی حدوداً شانزده ساله اومد و گفت کتابی می خواد که موقع خوندنش بخنده . من هم کتابهای ایتالیایی رو بهش معرفی کردم چون اکثراً رگه هایی از طنز در اونها هست . مشغول توضیح و معرفی کتابها بودم که گفت دنبال کتابیه که وقتی می خونه ، قهقهه بزنه ، گفت داستانش مثل داستانهای م.مودب پور باشه ولی خنده دار ! از اینکه کسی در این سن و سال به دنبال همچین کتاب بیخودی باشه ، حالم گرفت و بهش گفتم همیچین کتابی وجود نداره که شاید نظرش رو تغییر بده.

این تجربه ، موقعیت های فراوانی برای رویارویی ِ نزدیک با قشر کتابخون و سلیقه ی اونها در اختیارم می گذاره . مطمئناً در این 8 تا 10 روز ، ماجراهای جالبی در پیش دارم .

پی نوشت : موقعیت فوق العاده ایه و جای همه ی دوستان کتابخونم رو اونجا خالی می کنم .