-از یک ماه آخر پایان نامه یه جورایی خیلی زجرآوره. هر کسی تو رو می بینه، از روی دلسوزی و همدردی سراغ کار رو می گیره. کسی رو که پایان نامه داره، باید مثل مرغ کُرچ* بذارید به حال خودش!

دوستان از اصفهان خبر می دن که تا مچ پا توی برف هستن. ما هم می گیم که فقط نم نم بارونش به جنوب می رسه.

-داشتم کتاب «باجه عوارض شهر خیالی*» رو می خونم و به این فکر می کردم چه خوبه که برای نسل ما هم کتاب های با نثر ساده وجود داره. پشت کتاب رو نگاه کردم و دیدم نوشته مخصوص گروه های سنی د( دوره ی راهنمایی) و ه (سال های دبیرستان) !

دوستان از تهران خبر میدن که تا ساق پا توی برف هستن. ما هم می گیم که فقط مه و سرمای استخوان سوزش به جنوب می رسه.

 

 

*مرغ کُرچ : مرغی که یک مدت رو در قرنطینه می گذرونه تا تخم بذاره. توی اون مدت اصلا نباید بهش نزدیک شد. بدجوری واکنش نشون می ده!

*باجه عوارض شهر خیالی : نورتون جاستر – نشر چشمه – یه کمی گران !

بی تربیت

25/12/2010

معمولاً با خوندن نوشته های پشت اتوبوس ها، لبخند می زدم به خاطر خلاقیتی که در خلق این کلمات و عبارات به کار رفته. ولی با دیدن این عبارت، قهقه می زدم.

توی ترمینال منتظر بودم اتوبوس حرکت کنه و برگردم اهواز. حواسم به این نوشته پرت شد. ازش عکس گرفتم. راننده دید. چنان داد و بیداد راه انداخت که انگار از  …  چی عکس گرفتم(ببخشید ها البته!) . من هم مدام بهش می گفتم» آقا جون! من فقط از پشت اتوبوست عکس گرفتم…!» این رو که می گفتم، بیشتر خنده م می گرفت. راننده هم بیشتر عصبانی می شد و …(یه حرف بد!)!

یکی از مسافرها هم برای اینکه آش رو بیشتر شور کنه،گفت : «کلاً ما ایرانی های موبایل به دست…!!(یه حرف خیلی بد!)

راهنمایی : برای حدس زدن حرفهای داخل نقطه چین ها، شاید گوش دادن آهنگ «بی تربیت» از گروه «کیوسک»، بتونه کمک کنه!! از اینجا دانلود کنید

کلاغ پر

10/12/2010

[من و یک پسر بچه ی سه ساله در حال بازی کلاغ پر. امروز صبح]

من: کلاغ؟

بچه: پر

من: گنجیشک؟

بچه: پر

من: صندلی؟

بچه: پر

من: نه عزیزم. صندلی که پر نداره، تو چرا خبر نداری؟

حالا دوباره..

من: کلاغ؟

بچه: پر

من: گنجیشک؟

بچه: پر

من: تلویزیون؟

بچه: پر

من: نه عزیزم. تلویزیون که پر نداره، تو چرا خبر نداری؟ بذار برات توضیح بدم. ببین آقا کوچولو. کلاغ پرواز می کنه. گنجیشک هم می تونه بپره و بره توی آسمون. چون پر دارن، بال دارن. مگه صندلی و تلویزیون، پر دارن ؟ ……

…یک ساعت بعد…

من: کلاغ؟

بچه: پر

من: گنجیشک؟

بچه: پر

من: کیمیا؟

بچه: پر

من : [!!!!!!!!!!!!! دیگه لال شدم] دوست داری همه ، پر ؟

بچه: [با حرکت شدید سر به سمت پایین و یک لبخند تا بناگوش] اوهوم !

یک روز …

29/11/2010

ظهر) وقت استراحته و داری با یکی از دوستات چت  می کنی. مجددا می گم که وقت استراحته. بعد از کلی صحبتهای خصوصی با دوستت، می فهمی که مدت هاست همکار میز کناری داره با غیض(یعنی چشمهای از شدت خشم از حدقه دراومده) نوشته هات رو می خونه! البته من عادت دارم! ولی اون دوست اونور خط که این چیزا براش قابل هضم نیست، یک «سلام خانم همکار» با فونت70 می نویسه که بزرگیش، چشم همکار رو میزنه و از رو میره. محیط شخصی چیه؟ به مانیتورم نگاه نکن یعنی چی؟ دوره و زمونه ی این لوس بازی ها به سر اومده.

عصر) فکر کن میری مجلس ختم یک نفر. جهت تسلیت می ری سراغ پسرش و باهاش دست می دی و تسلیت می گی و مراتب تأسف خودت رو اعلام می کنی. چهار نفر(ترجیحا خانم های خاله زنک که تصادفا همکار هم هستیم) میان بهت میگن «چرا باهاش دست دادی؟ نمی گی براش حرف درمیارن؟ خودت رو کنترل کن»!! بله؟ پس این حرفهایی که می گن دست دادن نشانه ی احترامه، نیمی از احساساتت رو با دست دادن منتقل می کنی و …. ، این حرفها چی شد؟

شب) ساعت 10:10 شب، یک صندلی تاشو می زنی زیر بغلت و با یک فنجان چای سبز باطعم گل یاس، میری روی پشت بوم مجتمع. دلت آرامشی می خواد که فقط روی یک پشت بوم ساکت و خاموش پیدا میشه،یه آرامش شاعرانه. هنوز نصف چاییت رو نخوردی که می بینی تمام وقتت رو به این سپری کردی که مدام دور و برت رو نگاه کنی که نکنه یه وقت یک دزد دیش ماهواره و متعلقاتش، سر برسه و پدرت رو دربیاره. وقتی حتی روی پشت بوم هم آرامش نداری…. برمی گردی و نصف دیگه ی چاییت رو توی راه پله می نوشی… بی خیال آرامش و پشت بوم و هرچیزی دیگه.

نیمه شب) از موضوعی عصبانی هستی. آنلاین می شی تا با یکی از دوستات درمیون بذاری بلکه کمی سبکتر بشی. اون دوستت چنان سؤال پیچت می کنه، چنان از کوره درمیره، چنان بازجویی می شی که اشکت درمیاد و دو ساعت وقت می ذاری که دوستت رو آروم کنی. عصبانیت خودت که پیشکش… موضوع چی بود اصلا؟!

خیلی بعد از نیمه شب) دوباره به این عبارت برخوردم : «هر کسی لیاقت دوستی با شما را ندارد. در انتخاب دوست دقت کنیم». معلوم نیست چرا هر سال، خیلی تصادفی به این عبارت برمی خورم؟ ماجرا در هاله ای از ابهامه!

پی نوشت : حالا که خیلی همه چیز قاطی شد، یک عکس بی ربط ولی ملوس هم میذارم

 

relax

25/11/2010

از حمام اومدم. سردم بود. خودم رو پیچیده بودم توی حوله ی حموم و می لرزیدم. روی تخت دراز کشیدم و دستهام رو از دو طرف تخت آویزان کردم. بی هیچ دلیلی، سرما از وجودم رخت بست. آرامش عجیبی سراغم اومد انگار که هیچ چیزی نمی تونه هیچ خللی در این آرامش عجیبم وارد کنه. روتختی نمدار شد و سرد، متوجه نبودم. چشمهام رو گذاشتم روی هم. خوابم برد. تمام آرامشم از این دنیا به دنیای رؤیاهام منتقل شد. یک خواب بسیار آرام … بسیار آرام. انگار که یک روز تمام رو در آرامش عجیب و جدیدم تجربه کرده باشم. چشمهام رو باز کردم. ساعت فقط بیست دقیقه به جلو رفته بود.

 

مثل این که با چشمهای بسته روی آب دراز کشیده باشی، گوشهات رو برده باشی زیر آب و هیچ صدایی رو نشنوی. معلق معلق.آرام با جریان آب جابجا می شی. آره. چنین حسی داشتم.

music mix

22/11/2010

این روزها خیلی موزیک گوش می دم… خیلی خیلی زیاد، جهت تلطیف و متعادل سازی جوّ نابسامان ناشی از …* . چند نمونه از آرامش بخش ترین ها رو اینجا می گذارم. اگر شما هم به تلطیف نیاز دارید ،  گوش بدید. لذت خواهید برد :

ترکیبی از بلووز – راک – متال – جاز – پاپ – راک اند رول

John Denver – For Youdownload

Kansas – Dust In The Wind download

Gary Moore – Still Got The Bluesdownload

John Denver – Sunshine On My Shoulderdownload

Roger Waters – Comfortably Numb download

Cold play – Troubledownload

Josh Groban – You Raise Me Up download

Loius Armstrong – What A Wonderfull World download

Chris Isaak – Fade Away download


 

* توی نقطه چین قرار دهید «پایان نامه»

همینجوری

19/11/2010

آخرین چیزی که برای اتاق خریدم و خیلی بهش دل بسته شدم. ماگ ماهی سیاه کوچولو. کلا کلکسیون ماگ دارم ولی این یکی حس خاصی داره. صمد بهرنگی، حرف های کتاباش و جامعه ی خودمون، همه و همه در کالبد یک ماهی سیاه کوچولو فرو رفته . کودکی ما با داستان های صمد بهرنگی سپری شد. برای کودکان حاضر ، دلم می سوزه :

مجموعه ی گل خُشکهای خواهر دوست داشتنی که قطعا نمی تونست با خودش ببره چون اون طرف مرز، باید پودر گُل تحویل می گرفت به جای گل خشک! حالا روی میز تحریر جلوی چشمام هستن. هر کدوم از این گیاه های خشک، مربوط میشن به یکی از سفرهایی که رفتیم یا رفته. این که از هر سفر، خصوصا سفرهایی که لذتبخش بودن، یک یادگاری برداریم، یکی از بهترین لطف هاییه که می تونیم در حق خودمون بکنیم :

پی نوشت : در عکس اول، بساط پایان نامه رو مشاهده می کنید که مثل بختک افتاده روی زندگیم و اصلا قصد نداره خودش رو جمع کنه. قابل توجه دوستانی که هنوز باهاش درگیر هستن  :))

پی نوشت : این روزها زیاد برایان آدامز گوش میدم. صداش حس بسیار خوبی داره.

Dady

07/11/2010

the greatest man in my life…ever

یادمان!

02/11/2010

سه سال پیش توی دانشگاه، یک عدد خاطرخواه داشتم. بنده ی خدا چه کارها که برام انجام نداد؛ چه جزوه هایی رو از زیر سنگ هم که شده برای من پیدا می کرد. پیش اومده بود که توی سرمای زمستون، توی حیاط دانشگاه منتظرم بایسته تا یک جزوه یا یکسری سؤال رو که برای من پیداکرده بود بهم بده. البته بگم که تمام این همیاری هاش، خودجوش بود و من درخواستی ازش نداشتم. در واقع تا 2 ترم روحم هم خبر نداشت که چرا این بیچاره داره اینجور خودش رو به آب و آتیش می زنه. مثلاً نمی دونم از کجا، جزوه ی دست نویس یکی از اساتید دانشگاه هاروارد رو تهیه کرده بود و به دستم رسوند. با اینکه یک ترم از من بالاتر بود، بعد از هر کدوم از امتحانات پایان ترم من، بیرون حوزه ی امتحانی منتظر می ایستاد تا من بیام بیرون و ازم بپرسه که امتحانم چطور بود و اگر احیانا از نتیجه راضی نبودم، دلداریم بده. در طول این دو ترم، من هیچ کتابی نخریدم. همین آقا (باز هم می گم، به صورت خودجوش)، تهیه ی تمام کتاب های من رو  به عهده گرفته بود. چه مقاله هایی برام پیدا میکرد. چون معدل من خیلی خوب بود، اون هم به هر دری می زد که نمره هاش عالی بشه و معدلش رو بکشه بالا تا یه جوری خودش رو نشون بده…

بیچاره. دلم براش می سوزه. وقتی بعد از 2 ترم تلاش و کوشش فراوان و شجاعت بسیار به خرج دادن، در انتهای ترم از من خواستگاری کرد و من خیلی ریلکس بهش گفتم «متأسفم»، بیچاره تا پنج دقیقه مات و مبهوت نگاهم می کرد و فقط این رو میشد از توی صورتش خوند «آخه چرا؟» .

حالا بگذریم. داشتم مقاله هایی رو که توی این سالها جمع کرده م نگاه می کردم که یاد ایشون افتادم. با اینکه می دونم هرگز سراغ این وبلاگ نمیاد ولی همینجا به خاطر اون همه زحمت(البته خودجوش) ازش تشکر می کنم.

 

دیشب پدرم شام درست کرد. غذاش بقدری تند بود، بقدری تند بود که بعد از خوردن یک ظرف کوچولو، تمام زبون و گلوی بیچاره ی من تاول زد. بعد از اینکه من و مامان کلی سعی و تلاش کردیم که از زیر زبون پدر بکشیم که هدفش از تند کردن غذا چی بوده، وقتی پدر جون سرش رو گذاشت روی بالش، قبل ازاینکه چشمهاش رو ببنده و بخوابه، گفت «به جای  زردچوبه ،فلفل قرمز ریختم. بعد فکر کردم ادویه نریختم، دوباره ریختم. بعد فهمیدم که دوباره فلفل ریختم و …. » و پدر خوابید . البته پدر همچنان صحبت می کرد و صداش دیگه داشت برای ما نامفهوم میشد ولی مطمئنآً هنوز می گفت » بعد دوباره فلفل ریختم، بعدش یادم اومده که فلفل نریختم و …»