وُلِک کا

19/12/2010

– جمعه به همراه خانواده رفتیم آبادان. به خاطر تجربه ی خوشمزه ای که از سفر قبلی به آبادان هنوز زیر دندونمون مونده بود، به محض رؤیت دروازه های شهر، مستقیماً رفتیم سراغ رستوران پاکستان مرکزی. پلو ماهی سفارش دادیم. بقدری لذیذ بود….بقدری لذیذ بود که که مطمئنم دیگه تا آخر عمرم همچین مزه ای رو تجربه نخواهم کرد. در پرانتز، خاطر نشان می کنم که بنده مطلقاً آدم شکمویی نیستم هااا !
– خیلی خیلی تصادفی، 6 عدد چهره ی آشنا توی رستوران دیدم. مینا، مسعود، هومن و بقیه ی اعضای خانواده هاشون.
– ساعت 2 تا 4 عصر، شهر خلوت بود و بازارها هنوز تعطیل. منظورم، همون بازارهای کویتی ها، ته لنجی ها، امیری و … هست. دَم دَم های غروب، دقیقا مثل گلی که یواش یواش شکفته بشه، شهر هم شکفت. کم کم فروشنده ها اومدن به مسافرها برسن، مسافرها اومدن توی خیابون ها، خیابون ها پر از ماشین شد… جلوی چشم ما، شهر زنده شد. مامان و بابا با دیدن هر فلکه و هر مغازه ای، سیلی از خاطرات رو که به ذهنشون می رسید، تعریف می کردن. خاطراتی مربوط به زمانی قبل از تولد من البته. اون زمان ها که آبادان برای خودش برو و بیایی داشت.
– شب، پاکوره ی هندی خوردیم. (یه جور کوفته ی تند و تیز که توی روغن زیاد سرخ شده)
– ازجایی رد می شدیم که این رو شنیدیم «بیا با هزارتومن کلیه هات رو شستشو بده ! بیا با هزارتومن کلیه هات رو استریلیزه کن!» سری چرخوندیم و دنبال یک مرکز بیماری های خاص بودیم که کلیه ها رو درمان می کنن. چیزی ندیدیم جز یک فروشنده ی دوره گرد که ماء الشعیر می فروخت. (می دونین که کلاً آبجو کلیه ها رو تمیز می کنه).
– چه لاف هایی میان این آدمهای آبادانی ! با لهجه ی شیرین خودشون البته.
– بچه های آبادان، هنوز هم توی خوشگلی و خوشتیپی رودست ندارن 🙂
پی نوشت : چقدر اون چند روز تعطیلی صفا داشت. انصافاً به موقع بود. به قدر یک ماه فعالیت و تفریح کردم.

Armenian happiness

28/10/2010

دو هزار و هفتصد و نود و دومین سالروز تأسیس شهر ایروان. مردم به هر نحوی از این فرصت برای شاد بودن و شادی کردن استفاده می کردن.در هر نقطه ی شهر، گروهی مشغول رقص بودن یا اینکه هر کسی هر هنر داشت، به نحوی اون رو نشون می داد. از نقاشی گرفته تا سنگ بری و حتی fashion stage و خلاصه هر کاری :

گروه مارش دخترانه – یک ملودی احتمالآً حماسی رو اجرا می کردن و مردم رو به وجد میاوردن. تمام طول شهر رو دور می زدن و یک بند اجرا می کردن. هر جایی میرفتیم، صدای طبله هاشون میومد.

مسابقه ی رقص های خیابانی  – منظور از رقص خيابانی، همون break dance , street dance هست. هر کسی چیزی بلد بود، به نمایش می گذاشت. تو این عکس هم مسابقه بین اون خانم و آقا ست. اون خانم با این که خیلی جدی و خوب می رقصید، ولی به اون آقا باخت.

 

مجسمه ها – این مجسمه ها که خیلی طبیعی به نظر ميان، از ابتدای شروع جشن، یعنی از ابتدای روز، بيرون این کافه گذاشته شدند که هم تبلیغی بشه برای کافه و هم مردم با دیدن اين مجسمه هایی که هر چند دقيقه یکبار فیگور ایستادنشون رو عوض می کردن، به وجد بیان. بله. یک خانم  یک آقای واقعی رو نمی دونم با چه نوع موادی رنگ آمیزی کرده بودن که امکان نداشت کسي باورش بشه که زیر این همه پارچه و گچ و رنگ، دارن نفس می کشن.

fashion stage – قرار شد هر کسی هر کاری بلده رو به نمایش بذاره. اینجا هم یک سکوی مخصوص مد، اون هم وسط خیابون اصلی شهر برپا کردن. لباس هاشون کمی عجیبه ولي… جشنه دیگه. 

نقاشی در خیابان – هر کس هر هنری داشت، نشون می داد. این آقا هم کار کشیدن این تابلو رو با شروع جشن آغاز کرد و شب به انجام رسوند. نهایتاً اثر زیبايی شد.

موسیقی کلاسيک – این جشن فقط مختص رقص و ترانه های مدرن نبود. بیرون کنسرواتوار، این ارکستر مشغول اجرای قطعات کلاسیک هستن برای آدم های با این سليقه و طبع.

خلاصه اينکه : شهرداری و دولت، هر کاری که از دستشون برمیومد انجام دادن برای اینکه مردم  از هر قشر و هر سن و سالی بتونن بیشتر شادی کنن؛ نور پردازی عالی سراسر شهر، باند هاي فوق العده قوی براي پخش موزیک های ملی و رقص خیابوني و …. تا ساعت ها بعد از نیمه شب ادامه داشت. به قول خواهر، شهر رو منفجر کردن!

Vernissage

19/10/2010

ورنیساژ، یکشنبه بازار شهر یروان- از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در اون یافت میشه. ازآباژور گرفته تا چرخ دنده و آچار … تا فرش ها و تابلوهای نقاشی بسیار نفیس و البته انواع و اقسام موجودات زنده و همه نوع کتاب و همچنین  زیورآلات:

نمایشگاه فرش ایرانی-  قیمت ها ده برابر ایران! داشتیم با ایما و اشاره و ارمنی بسیار دست و پا شکسته، قیمت یکی از فرش ها رو می پرسدیم و می گفتیم که یه فرش کوچولو می خوایم. منظره ی ما که اونجور با دست هامون پانتومیم بازی می کردیم بسیار مضحک بود. بعد از چند دقیقه که به اندازه ی کافی سنگ روی یخ شدیم، فروشنده با فارسی سلیس گفت «فرش چه اندازه می خواین؟»

عروسک های پارچه ای ارمنی- خیلی خوشگل و مامانی بودن.

غرفه ی فروش حیوانات خانگی- سگ، گربه، پرنده، خرگوش- سگ از نژادهای مختلف حتی نژاد گرگی-این گربه یه جوری به دوربین نگاه کرد که دلم براش کباب شد. خیلی ملوسه. اگر خونه م اونجا بود می خریدمش.

 

چیزهایی که از ورنیساژ خریدم :

یک تابلوی نقاشی که خانم نقاش هم حضور داشت وتوضیح داد که با سرانگشت هاش و رنگ و روغن این تابلو رو کشیده. کلآً سطح کاری نقاشی های اونجا خیلی  بالا بود.

یک آباژور سنگی برای خونه ی خواهر که وقتی ما نبودیم، هی نگاهش کنه و یاد ما بیفته و بگه «هِّی. یاد کیمیا ، خواهر عزیزم،به خیر» !

یک کتاب لاتین زندگینامه ی ونگوگ به انضمام تمامی آثارش به صورت رنگی و گلاسه(خلاصه خیلی عالی). وقتی دیدمش چنان ذوق کردم و این ذوق رو هم چنان نشون دادم که فروشنده حاضر نشد تخفیف بده. فهمید ما مشتری هستیم در هر صورت!

یک جفت گوشواره ی سنگ یشم برای خواهر.(تا آخرین روز مدام متذکر می شدم که اینها خیلی خوشگلن. چه رنگ سبز قشنگی… به این خیال که خواهر (مثل خودم که ازهر چیزی خوشش بیاد بهش میدم) اونها رو بهم بده ولی زهی خیال باطل!

 

aabiete

16/10/2010

فکر کن… بیست و چهار ساعت متوالی رو در اتوبوس نشسته باشی و علاوه بر این، سه ساعت و نیم زودتر از پرواز توی سالن انتظار فرودگاه  باشی..از خستگی داری به فنا میری و چشمات اصلاً تابلوی اعلانات رو نمی بینه..سر و صدای وحشتناکی سالن رو برداشته و وسط این همه شلوغی، هدفون فروکردی توی گوشِت و داری آهنگ های راک گوش می دی.. تلویزیون های سالن روشن هستن و از قرار معلوم بازی بین تیم های قرمز و آبی در جریانه. تو داری برای پنج دقیقه خواب می میری و شلوغی اطرافت مثل پتک روی سرت فرود میاد..سرت به دوران افتاده و چشمات گرم میشه که یه چرت کوچولو بزنی که ناگهان ، ناگهان ، سالن منفجر میشه. صدای هو و سوت و جیغ و داد و بیداد و هوار و کلاً هرجور صدایی که هیجان رو نشون میده منتها با بلند ترین ولوم، تو رو تقریباً تا سر حد مرگ می بره. چشمای پر از اشکت رو به سختی توی حدقه تکون می دی و اطراف رو نگاه می کنی ببینی کجا انفجار رخ داده یا اینکه زلزله چند ریشتر بود. خبری نیست. همه سالم و سرحالن و در حال بالا و پایین پریدن یا رجز خوندن برای همدیگه. یک نفر اون وسط فریاد می زنه «آبیته» و تو می فهمی که استقلال گل زده و آبی ها از خوشحالی سر از پا نمیشناسن. دیگه نهایت شلوغیه. اینجا الآن هیچ تفاوتی با استادیوم نداره*.  مطمئنی که کسی صدای تو رو نمی شنوه توی اون ازدحام، پس بلند بلند با خودت حرف می زنی «کاش این هواپیما زدتر بپره. دیگه تحمل ندارم». در این بین، صدای وز وزی از میکروفون اطلاعات شنیده میشه. دقت می کنی که بفهمی اون خانم داره سعی می کنه چی بگه. به سختی از لابلای صداهای «شیش تایی ها ، حالا یه بار هم شما بردین ، برو تیمت رو جمع کن بابا و …» جمله ای رو تشخیص می دی که باعث میشه روی صندلی وااا بری. «به علت  عدم وجود هواپیما(!) پرواز تهران-اهواز تا اطلاع ثانوی تأخیر داره»

 

* نپرسین تو که دختری و استادیوم نرفتی، از کجا می دونی که فضای استادیوم چطوره. سه ساله بودم، لباس پسرونه پوشیدم و در معیت پدر رفتم استادیوم و یک بازی رو از نزدیک دیدم!

یکی از اجراهايي که رفتیم و لذت بردیم. پیانیست بسیار دوست داشتنی بود و کارش عالی، فوق عالی. چند لحظه به شروع اجرا، خانمی که ویولنسل می نواخت یادش اومد که عینکش رو جاگذاشته و نمی تونه نت ها رو ببینه. از توی سالن تماشاچی ها بهش عینک های خودشون رو می دادن و اون هم امتحان می کرد ولی هیچ کدوم به چشمش نمی خورد تا اینکه خودش با وجود کهولت سن پا شد و رفت نمی دونم از کجا عینکش ر اورد. در این فاصله هم پیانیست نازنین با همراهی یکی از سولیست ویولن ها، قطعاتی از موتزارت اجرا کرد که کلاً جو سالن رو مفرح و مهیج نگه داشت. ملت سر از  پا نمیشناختن.

بهترین چیز برگری که در تمام عمرم خوردم و خواهم خورد. یکی از نمایندگي هاي شاورما. وقتی اولین گاز رو زدم رسماً رفتم به بهشت. جای دوستان شکمو رو اینجا خالی کردم!

اون بالا، بلندترین نقطه ی شهر ایروانه به اسم «هزارپله» . من و خواهر هزارتا پله رو طی کردیم و رفتيم اون بالا. تمام شهر زیر پامون بود. توی ابرها بودیم. وقتی می گم توی ابرها بودیم، دقیقاً منظورم همینه. برای بالا رفتن پله برقی هم بود ولی هيچ مدرکی دال بر اینکه ما از نوع برقی پله استفاده کردیم، موجود نیست! این خرگوشی که نمی دونم چرا روی سندان ایستاده، به نظر میرسه که مورد علاقه ی ارامنه ست چون چندین حرکت و شکلک دیگه هم از این خوگوش وجود داره که مجسمه هاش رو جای جای شهر گذاشته ن.

به مناسبت دو هزار و هفتصد و نود و دومین سالروز تأسیس شهر ایروان، در هر گوشه و کنار شهر، رقص و پایکوبی برقراره. این ها هم یک گروه رقص ارمنی هستند که البته با اندکی تکنو مخلوط کردن. ریتم تند و مهیج آهنگشون من رو هم به اجرای حرکات موزون وا داشت. اون ساختمانی که پشت سرشون می بینیم، همون سالن اپرا هال هست که اجراهای مختلف در اون برگزارمیشه.

تصمیم داشتم جهت تمدید پایان نامه برم دانشگاه. القضا مسیرم از شوشتر رد میشد. در آخرین لحظات، ندا هم تصمیم گرفت بیاد تا یک «جهانگردی به شیوه ی من و ندا» ی جدید رو تجربه کنیم. شهری که رفتیم، از نظر جغرافیایی، تکراری بود و قبلاً رفته بودیم ولیکن جاهایی رو انتخاب کردیم که نه تنها من و ندا بلکه کلاً کمتر کسی(شاید هم هیچ کس) قدم به اونجاها گذاشته بود.

طبق روال معمول ِ تمام جهانگردیهامون، قبل از طلوع خورشید، ترمینال اتوبوسرانی بودیم. قرار گذاشتیم که همیشه  هنگام طلوع توی راه باشیم. همینطور هم شد. از اونجایی که هردو، روز قبل رو اضافه کاری مونده بودیم، بعد از دیدن دهمین یا شاید دوازدهمین پرتو نور خورشید(!) خوابیدیم. من بعد از اینکه نزدیک بود در حال خواب از صندلی اتوبوس پرت بشم پایین، بیدار شدم و بیدار موندم. ندابسیار راحت و ملیح می تونه توی یک اتوبوس ِ نافرم ِ در حال حرکت بخوابه. پس به شوشتر که رسیدیم، بیدارش کردم. تقریباً ورودی شهر بودیم که منظره ی بسیار بسیار زیبایی به چشممون خورد. همونجا رو برای صبحانه خوردن انتخاب کردیم. مشکل اینجا بود که کمی تا قسمتی، البته به نظر من، از شهر خارج می شد. ما هم دو تا دختر خانم، رفت و آمد مشکل بود. این بماند. رفتیم دانشگاه و من کارم رو انجام دادم. واقعاً خوشحالم از این بابت که امکان انتخاب واحد اینترنتی رو برای ما فراهم کردن؛ چون مجبوریم برای انتخاب تمدید پایان نامه که فقط سی ثانیه طول کشید، حضوری تشریف ببریم دانشگاه! کار دانشگاه تمام شد و گرسنگی شدیداً فشار می اورد. این دفعه، از اهواز با خودمون وسایل صبحانه نیاورده بودیم چون بنا بود از همون شوشتر، آش با نون تازه بخریم و نوش جان کنیم. من فقط فلاسک چای مربوط به جهانگردی هامون رو اورده بودم. بدون چای هرگز. نشون به اون نشون که یک مسیر بسیار طولانی رو پیاده طی طریق نمودیم، تمام نانوایی ها، حلیم پزی ها، آش پزی ها و حتی حلیم بادمجون پزی ها، تعطیل بودند…. که نه. کارشون تموم شده بود. من و ندا هم که اهل ناراحتی یا پشیمونی نیستیم و ابداً بهمون برنخورد. رفتیم و یه نان سنگک تازه و داغ خریدیم بعلاوه ی کره و عسل و شیر و راه افتادیم به سمت همون محلی که نشون کرده بودیم.

رسیدیم به امامزاده عبدالله که روی یک کوه صخره ای واقع شده. اون محل زیبا، پشت این امامزاده بود. لازم به ذکر است که مناطق کوهستانی خوزستان، از شوشتر شروع میشه. پس یه نیمچه کوهنوردی هم داشتیم امروز. از پشت امامزاده رفتیم پایین، از یه پارک رد شدیم و از اینکه میدیدیم نه تنها هیچ خانمی تا کیلمترها در دیدرس نیست، بلکه غیر از موتور و وسایل نقلیه ی اینچنینی، چیزی هم رد نمیشه. امنیت ِ اون مکان چیزی در حد زیر صفر بود. ولی جای فوق العاده ای بود. مستأصل ایستاده بودیم و از بالا نگاهش می کردیم. یعنی همچین جایی باشه و من و ندا فقط آرزو به دل بمونیم؟ نمیشه. از کسی که اون منطقه رو آبیاری می کرد راجع به امنیتش پرسیدیم، گفت شما ها برید من هواتون رو دارم. با همین جمله دلمون رو زدیم به دریا. مشکل اینجا بود که چاقوهایی که همراهمون داشتیم، یک بار مصرف بودند و نمی شد به عنوان سلاح دفاع شخصی ازشون استفاده کرد. پس رسماً ریسک کردیم و راه افتادیم. یک دره ی پوشیده از رنگ سبز، درخت های زیاد به طوری که انتهاش دیده نمی شد. از اون پایین، صدای آب میومد. در حالی که مدام دور و برمون رو می پاییدیم، درخت ها رو کنار می زدیم و پایینتر می رفتیم. یک جای تقریباً بکر، فوق العاده و بسیار خنک. من مشغول پهن کردن بساط صبحانه شدم شامل زیر انداز مخصوصمون، کره، مربا، نان سنکگ تازه، رطب(یه مدل خرمای جنوبی)، چای تازه، چند تا قاشق و چاقوی یکبار مصرف و شیر. ندا هم با پایه ی دوربینش مشغول عکسبرداری بود. (من هم باید یکی بخرم. نیازه واقعاً).

شروع کردیم و صبحانه ی بسیار دلچسبی رو که با صدای آب و پرندگانی که به افتخار حضور ما کنسرت اجرا می کردن، نوش جان کردیم. آرامش بی نظیری داشت این محل. اشتهای آدم باز میشد به شدت. حامی گوش دادیم و کلی صبحانه خوردیم. اون آقای باغبان هم گاهی از اون بالا دیده میشد که مشغول آبیاری بود. نکته ی بد در مورد این مکان این بود که اگر کسی مزاحمم ما میشد و بلایی سر ما می اورد، صدای داد و هوار و جیغمون به هیچ جا نمی رسید. ولی بیخیالی هم عالمی داره. توی اون عالم هم خیلی خوش می گذره. بعد از صبحانه شروع کردیم و عکس گرفتیم از من، از ندا، از من و ندا، از مکان بدون من و ندا، از آب، از درخت، از پرنده و …. البته با دوربین ندا. به همین منوال تا اینکه خیلی اتفاقی، دوربین ندا از روی پایه افتاد روی زمین. خاک زیرش نرم بود ولی باعث شد لنز دوربین خراب بشه و دیگه نتونیم هیچ عکسی بگیریم. غم بر ما مستولی گشت، خصوصاً اینکه من هم دوربین نداشتم. چرا؟ واقعاً «چرا؟» چون خواهر دوست داشتنی، زحمت کشیده و دوربینم رو با خودش برده به بلاد کفر. کمی برای دوربین ندا عزاداری کردیم و بعد به موبایل من رو اوردیم. کفش و جوراب رو دراوردیم و پاهامون رو گذاشتیم توی آب. آی خنک شدیم. نگاهی به ساعت، ساعت یازده. وقت رفتن بود. ضد آفتاب رو تجدید کردیم و اندکی میک آپ و راه افتادیم. مکان بسیار معرکه ای رو پیدا کرده بودیم. از این به بعد می شه از این محل تحت عنوان «کیمیا و ندا» یاد  کرد چون اسمی نداشت.

صبحانه

رفتیم امامزاده عبدالله تا ندا زیارت کنه. بعد راه افتادیم به سمت مقصد بعدی، قلعه سَلاسِل و نهر داریون. این دو مکان، به دوره ی هخامنشی و ساسانی بر میگرده. پُرسون پُرسون پیداش کردیم. نه تابلویی، نه راهنمایی، نه آدمی که نشونمون بده. فقط انتهای یک کوچه، ندا گفت یه حسی بهش میگه که همینجاست. حسش صحیح بود. انتهای یک کوچه که به انتهای دنیا بیشتر شبیه بود، چیزهایی رؤیت می شد. باورش سخت بود که قلعه ای با این قدمت هزار ساله اینقدر مهجور واقع شده باشه. ظهر بود و آفتاب به شدت اذیت می کرد. ولی این دلیل نمی شه که من و ندا از تصمیمون صرف نظر کنیم. قلعه ی سلاسل باید دیده می شد.

از یک پیرمرد پرسیدیم که چطور میشه رفت اونجا. آدرس داد و ما هم بعد از حدوداً ربع ساعت که توی آفتاب منتظر موندیم و زمین و زمان رو فحش دادیم که چرا میدان امام اصفهان با قدمت صد ساله اینقدر به این محل با قدمت هزاران ساله ارجحیت داره. یک آدم از دور دیده شد که به نظر میومد در همین رابطه می خواد به ما کمک کنه. راهنما بود و ما رو برد که از نهر داریون دیدن کنیم. نهر داریون برمی گرده به دوره ی هخامنشی و اسم داریون از داریوش گرفته شده. در یک محوطه ی باز بودیم، سمت راستمون، در بالای یک صخره، بقایای قلعه ی سلاسل(کوشک) قرار داشت و حدوداً ده متر زیر پاهامون، نهر داریون. گل به گل هم فنس کشی کرده بودن و از بقایای کانال ها و تنگه های زیر زمینی محافظت می کردن. راهنما با نهر داریون شروع کرد. پله های زیادی رو پایین رفتیم تا  زیر صخره ها. به علت تاریکی مفرط، تا زمانی که چراغ های توی کانال روشن بشن، ما هم راهنما رو سؤال پیچ کردیم. این کانال، یکی از هشت کانالی بوده که آب رودخانه ی گرگر از داخلش رد می شده و آب رو برای مراتع و کشاورزی از همینجا تأمین می کردن. حالت یک تونل رو داشت. روی تمام دیواره های سنگی، اثرات تیشه و تبر دیده می شد. جایی از سقف چکه می کرد. راهنما گفت تونل داره ریزش می کنه. این هم نوعی از نگهداری ما از میراث فرهنگی هزار ساله مان است دیگر. کسی از وجود چنین قلعه ای خبر نداره. همه می دونیم که در فلان نقطه ی دنیا، یک خانه ی متروکه ی صد ساله وجود داره ولی نمی دونیم که در همین نزدیکی ها، فرهنگمون داره خیلی بی خبر، خاک می خوره. البته این مشکل به مسئولین هم برمی گرده. اگر شهردار شوشتر چند تا بنر یا تابلو در ورودی شهر نصب میکرد، اگر رسانه ها در مورد این جا صحبت می کردن، اگر و اگر… فعلاً که کسی براش مهم نیست. بماند فعلاً. بعد از توضیحات راهنما و مبلغی غرولند بابت این عدم نگهداری صحیح، برگشتیم به سطح زمین. برای جای بعدی، راهنما شک داشت ما رو ببره یا نه. بعداً خودمون دلیل این شک رو خیلی خوب درک کردیم.

شَوادان(سرداب) که نوعی زیر زمین به حساب میاد. درست زیر ساختمان قلعه ساخته شده. حدوداً پانزده متر زیر قلعه، زیر زمینی هست که با وجود اتاق ها و سرسراها و هوای خنک، جهت استراحت در روزهای گرم تابستان استفاده می شده. برای این قسمت، جناب راهنما از یک آقای دیگری هم کمک گرفت. ما که نمی دونستیم چه چیزی در انتظارمونه، دنبالشون راه افتادیم. ظهر بود، حدوداً ساعت دوازده و نیم. هیچ کسی در اون اطراف دیده نمی شد. آفتاب از وسط آسمون مستقیماً به مغز سرمون می تابید. رسیدیم به ورودی شوادان. دو لنگه در آهنی دیده می شد و پشت در، درست به ثیاق فیلم های ترسناک، یک راه پله ی تاریک که به اعماق زمین می رفت. در ورودی رو با هزار دردسر باز کردن. این نشون می داد که شاید سال ها بود کسی به این نقطه نیومده. حالا ما، دو تا گردشگر غیرعادی محسوب می شدیم. پله های عجیبی بودن. فاصله ی هر پله از پله ی بعدی، شاید نیم متر بود. با قدم های بسیار بلند می تونستیم از این پله ها پایین بریم. تعدا زیادی پله رو طی کردیم تا اینکه به یک راهرو رسیدیم. هنوز چشممون به محیط عادت نکرده بود که سیصد تا خفاش بهمون حمله کردن. من و ندا به خودمون می پیچیدیم. بماند که راهنماها تکون نخوردن. یا به خفاش عادت داشتن یا اینکه خونشون به مذاق خفاش ها خوش نمیومد. در هر صورت، تمام مدتی که اون پایین بودیم، خفاشها از اینور به اونور کمانه می کردن و در رفت و آمد بودن. یک راهرو بود با حجره ها و اتاق های اطرافش. نورگیرهایی در سقف بالای سر تعبیه کرده بودند که هوا رو به جریان می انداخت و خنک می کرد. کف تمام راهروها و اتاقها، پوشیده بود از فضله ی خفاش. این هم یک مدل از نگهداری ما از میراث فرهنگیمون که اینهمه سنگش رو به سینه می زنیم. از اون طرف، منشور کوروش رو که به خاطر بی عرضه بودن خودمون سال ها پیش از دست دادیم، با هزارتا منّت پس می گیریم. از این طرف هم به همچین بارویی که به همون دوران برمی گرده، بی اهمیتی می کنیم. همینجا یک آه بسیار غمگنانه از نهادمون بلند میشه… در انتهای راهرو، یک تونل مانند ِ تاریک وجود داشت که دیواره هاش اصلاً قابل رؤیت نبودند. برای رد شدن از این تونل باید تا کمر خم می شدیم و کورمال کورمال راه می افتادیم.راهنما و دوستش بهمون گفتن می تونید از اینجا رد نشید. ولی همچین راهرویی با این دوز ِ بالای آدرنالین رو نمی شد از دست داد. وقتی راهنما گفت که ممکنه توی این راهرو پر از خفاش باشه، دیگه آمپر آندرنالین چسبید و یکی یکی وارد اون تونل شدیم. راهنما رو فرستادیم جلو که اگر خفاش ها حمله کردن، ما در تیررسشون نباشیم. بعد ندا و پشت سرش هم من. تاریکی تونل رو پشت سر گذاشتیم و به یه بن بست رسیدیم. اون جا روشن بود چرا که بالای سرمون، یه نورگیر با ارتفاع خیلی زیاد، به خارج از صخره ها منتهی می شد. این نورگیر، کار تهویه ی هوا رو هم به عهده داشت. نسیم بسیار خنکی به صورت های عرق کرده مون می خورد که کلی کِیف کردیم. دستی بر جای تیشه های روی دیواره های کشیدیم و برگشتیم. توی راهرو دوباره به خفاش ها برخوردیم. با مصیبت از پله ها بالا رفتیم و از شوادان خارج شدیم. هنوز هم خودم باورم نمیشه که رفتیم اون پایین. منظره ش خیلی هولناک بود. جای بعدی که می خواستیم بریم، طبقات فوقانی قلعه بود که به کوشک معروفه. اینجا دیگه راهنما باهامون نیومد. فقط گفت اون طناب ها رو دنبال کنید تا برسید به کوشک. ازش خداحافظی کردیم و دنبال طنابها راه افتادیم.

مسیری رو با دو ردیف طناب مشخص کرده بودند که کوه رو دور میزد و می رسید به بالاترین نقطه ی صخره. منظره ی ساختمان مخروبه ی قلعه و اینکه حتی کوچکترین تلاشی برای بازسازیش به عمل نیومده بود، حالمون رو بد کرد. بالای صخره، آخرین طبقه ی کوشک رو دیدیم که از جنس کاهگل بود و رنگ قهوه ای خیلی خوشرنگی داشت. نکته ی عجیب و البته ناراحت کننده اینجاست که جای جای محوطه ی دور این طبقه، رد چرخ های بولدوزر دیده میشد. این در حالیه که به خاطر رد شدن یک ریل قطار از فاصله ی چند کیلومتری نقش رستم، صدای اعتراض ها بود که به آسمون بلند شد. اینقدر که تبعیض بین میراث های فرهنگی همدوره قایل می شیم، چه انتظاری می شه از توریست های خارجی داشت که به راحتی روی تخت سینه ی شیرهای در ورودی تخت جمشید، یادگاری کنده کاری کرده بودند؟

اون بالا، تمام شوشتر زیر پامون بود. ندا مرتباً این نکته رو متذکر می شد که این پادشاه ها هم عجب جاهایی رو برای سکونت انتخاب می کردن؛ خوش منظر و محکم. چند تا عکس گرفتیم، افسوس خوردیم و دنبال همون طناب ها اومدیم پایین. نگاه دیگری به قلعه و نهر داریون انداختیم و از اون محوطه خارج شدیم. آفتاب به بالاترین قدرتش رسیده بود. مغزمون رو سوراخ کرد. سردرد من کم کم شروع شد از این تابش ناجور خورشید. گرسنگی رو هم اگه حساب کنیم، مقصد بعدی، فقط و فقط محلی برای ناهار خوردن بود. ساعت یک و ده دقیقه ی ظهر، رستوران مستوفی رو انتخاب  کردیم جهت صرف ناهار.

رستوران موزه ی مستوفی، پیش از این که رستورانی در اون بنا کنن، منزل مستوفی نام داشت و متعلق بوده به یک تاجر ثروتمند در حدوداً سیصد سال پیش. در ِ ورودی این منزل، دو لنگه ی چوبی بسیار سنگین و ضخیم با کوبه های روی درهای مزین به کنده کاری، باز بود و وارد شدیم. بعد از گذشتن از یک راهرو و دیدن کتیبه ها و سنگ های قدیمی که از قلعه سلاسل به اینجا اورده بودن، به حیاط رسیدیم. دقیقاً مثل خونه های قدیمی؛ اندرونی، شاه نشین و باقی قضایا. گرما و گرسنگی به ما اجازه نداد که قبل از ناهار، جذب زیبایی محیط بشیم. غذامون رو سفارش دادیم شامل یک پرس نون چرب، یک پرس کشک بادمجان، یک پارچ دوغ محلی، دو کاسه ماست موسیر محلی و دو تا دلستر لیمویی تگری. این دو تا آخری رو برای این سفارش دادیم که از گرما مغزمون مختل شده بود و فقط به یک چیز خنک فکر می کردیم. بعداً هر دو رو دست نخورده پس دادیم.

توی حیاط، تخت چیده بودن ولی ما یک جای خنک می خواستیم. رفتیم سراغ اتاق شاه نشین. بسیار بسیار خنک بود و داخلش رو با میز و صندلی پر کرده بودن. میزی رو انتخاب کردیم و روی صندلی ها ولو شدیم. زیاد منتظر نموندیم. غذا خیلی سریع رسید. نون چربش با اون چیزی که قبلاً خورده بودم، تفاوت داشت. ما نان چرب رو اینطوری درست می کنیم که نخود و گوشت ماهیچه رو با زردچوبه ی فراوان می پزیم و نهایتاً نون محلی میذاریم روش که چربیش رو جذب کنه. این نون رو توی ظرف جداگانه میذاریم به همراه آب نخود و گوشت در کاسه ای سرو میشه. البته این غذا خیلی قدمت داره و الآن دیگه کسی نمی خوره. در شهرهای کوچک، اون هم فقط قومیت های خاصی، ظهر روز عروسی، خانواده ی عروس به عنوان ناهار میل می کنن. البته مال قدیم هاست. این نون چربی که اینجا خوردیم، شامل خلال بادوم و کشمش هم می شد. در هر صورت غذای بسیار حجیمی بود. کشک بادمجونش حرف نداشت. معرکه بود. کمی تند، بسیار اصیل. ماست موسیرش ما رو روانی کرد. دوغش هم تقریباً من رو بیهوش کرد. کلاً غذاش خیلی اصیل و خوشمزه بود. ساعت یک و ربع رسیدیم به منزل مستوفی و ساعت پنج و نیم خارج شدیم. در این فاصله، کلی استراحت کردیم و از خنکای کولرها، درست زیر گوش آفتاب سوزان لذت بردیم. ناهار رو خوردیم و نشستیم به شیطونی و شوخی کردن. کلاً اونجا جا نیفتاده بود که دو تا دختر، تنها، با کوله پشتی، راه بیفتن توی شهر و با هم برن رستوران و تازه شلوغ بازی هم دربیارن. ما همه ش بلند بلند می خندیدیم و جابجا می شدیم. خنده هامون اینقدر تابلو و بلند بود که هرازچندگاهی بقیه برمیگشتن، نگاهی به ما مینداختن، سری از روی تأسف تکون می دادن و آهی به حالمون می کشیدن. ما هم بی خیال ِ هر آنچه در اطرافمون در جریان بود، خوش می گذروندیم. آخه خوشگذرونی یک مسافر که نمی تونه با لبخند ملیح و رفتار با وقار و خانمی همراه باشه. وقتی از خستگی داری میمیری، خنده ت مطمئناً طوریه که از ته دل برمیاد و موقع خنده تمام حلقت معلوم میشه! بالاخره باید یکی پیدا بشه برای این ملت فرهنگ سازی کنه. من و ندا کلآً رسالت سفرهامون در همین خلاصه شده. جاهایی میریم و کارهایی رو انجام می دیم که کسی زیاد طرفشون نمی ره. دخترهای این شهر باید بدونن که بدون نیاز به یک نگهبان از جنس مرد می تونن خوش باشن.

چای سفارش دادیم. هر کدوم سه لیوان چای خوردیم. و بعد از دو ساعت تصمیم گرفتیم بشینیم توی حیاط که کمی با هوای بیرون همدما بشیم. ضمن اینکه سرم به شدت درد می کرد و به هوای تازه نیاز داشتم. وقتی از شاه نشین خارج شدیم، مطمئن بودیم که کلی پشت سرمون حرف زده خواهد شد. توی سایه روی یکی از تخت ها نشستیم. آرامش عجیبی داشت. کمی موسیقی کلاسیک گوش دادیم که روحمون تازه بشه. دو تا بستنی با طعم قهوه خوردیم که بسیار لذیذ بود و چسبید. از موزه ی طبقه پایین دیدن کردیم. شکر خدا، توضیحاتشون در مورد اشیاء قدیمی و مکشوفه به قدری کافی بود که به هیچ راهنمایی نیاز نبود! دریغ از یک عدد اتیکت یا حتی نوشته ی با خودکار. اصلاً مشخص نبود این چیزی که داری بهش نگاه می کنی، چی هست، مربوط به چه دورانیه، متعلق چه کسی بوده. اینجا هم افسوس خوردیم. البته بعد از اینکه چند تا از ماکت های آدم که توی تاریکی مخفیشون کرده بودن، من و ندا رو تا سرحد مرگ ترسوندن! بعد از چهار ساعت از رستوران موزه ی مستوفی خارج شدیم.

از اونجایی که ترشیجات شوشتر بسیار معروفه و مامانم سفارش خرید ترشی داده بود، راه افتادیم به سمت بازار قدیمی. وارد مغازه ای شدیم که ندا معرفی کرد. ده ها قِسم متفاوت از ترشی ها. انواع میوه ها، انواع ادویه ها، انواع طعم ها. گیج شدم. ترشی لَگَجی خریدم بعلاوه ی ترشی کلم بروکلی و ترشی هلو. فروشنده ما رو مجبور می کرد که از همه تست کنیم قبل از انتخاب. مثل خرید عطر که آدم بوها رو قاطی می کنه، من هم مزه ها رو با هم قاطی کردم. در این اثنا، فروشنده که در مغازه ش در تکاپو بود، پاش خورد به گونی فلفل . فلفل بسیار تند ِ شاخ بز در تمام هوا پخش شد. من و ندا به قدری سرفه کردیم که از مغازه بیرون دویدیم. من احساس کردم لحظه ی مرگم فرا رسیده. به سختی نفس می کشیدم. همه جا پر از فلفل بود. از چشم هام شدیدآً اشک میومد و ریه هام بین سرفه و عطسه، قاطی کرده بودن. تمام لباسهام پر از فلفل شد. نشون به اون نشون که وقتی برگشتم اهواز و با مامانم روبوسی کردم، مامانم شروع کرد به سرفه کردن.

ترشیجات و لواشک هایی که ندا خرید رو برداشتیم و از مغازه بیرون رفتیم به سمت ترمینال. ماجرایی هم داشتیم برای سوار شدن به اتوبوس. پول بلیط رو داده بودیم ولی وقتی سوار شدیم، جایی نبود که بشینیم. بالاخره جایی جور شد و نشستیم. در واقع نشستیم به خوردن. ترشی میوه بسیار خوشمزه بود و تا اهواز داشتیم اون رو بعلاوه ی لواشک شکم پُر، مزه مزه می کردیم و حرف می زدیم. از شرکت، از همکارها، از کارفرما و اینکه چقدر اون روز بهمون خوش گذشته. جداً لذت محض بود اون روز .جای تمامی دوستان خالی. برنامه ای بود که در واپسین ثانیه ها چیده شد ولی بسیار عالی بود. ساعت هشت شب رسیدیم اهواز و بعد از یاداوری مجدد اینکه چقدر بهمون خوش گذشته، از هم جدا شدیم.

مثل همیشه یک سفر سیزده ساعته ی دیگر هم به خوبی تمام شد. ندا همسفر فوق العاده ایه. فکر نمی کنم هیچ زمانی در طول عمرش ناسلوک بوده باشه. خودش رو با هر شرایطی وفق میده. برای هر دیوانه بازی ای کنارم می مونه. همین باعث میشه از همسفر بودن باهاش همیشه لذت ببرم.

در این سفر، معنای احترام به میراث فرهنگیمون رو هم خیلی خوب فهمیدیم. وقتی خودمون به اجدادمون رحم نمی کنیم، از دنیا چه انتظاری داریم؟

سفر

قطعاً دیدن فیلم » into the wild» و خوندن کتاب» مارک وَ پلو» من رو که عاشق سفر هستم، به مرز جنون رسوند.

into the wild ، که بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده(به کارگردانی شان پن)، ماجرای پسر جوان تازه فارغ التحصیلی به نام Christopher McCandless است که دیگر تحمل زندگی مکانیزه و ماشینی برایش غیرممکن شده. شاگرد اول دانشگاه بودن، داشتن یک خانواده و ماشین وکلاً هرچیزی که موجب اتصال او و این دنیا ست را رها می کند، وسایل ضروریش را در یک کوله پشتی جا می دهد و به مدت دو سال بدون هیچ وسیله ی ماشینی، به سرزمین جادویی و کعبه ی آمالش یعنی آلاسکا می رود وبه تنهایی در طبیعت وحشی آنجا زندگی می کند و طبیعتاً با مشکلاتی مانند فصل یخبندان و فقر غذایی و غیر مواجه می شود . ولی تجربیات این سفر و آشنایی بی واسطه با انسان های مختلف و موجودات زنده ی غیر انسانی( گیاهان و حیوانات مختلف) و لذت بی حد و حصر تنفس در هوای تازه و پُر کردن ریه ها از اکسیژن خالص و هزاران مزیت دیگر، به سختی ها می ارزید(با دیدن انتهای فیلم متوجه میشید که چرا فعل ماضی بکار بردم).

مارک وَ پلو، سفرنامه ی مصوّر منصور ضابطیان به اقصی نقاط دنیاست؛ هند و لبنان تا فرانسه، کره ی جنوبی تا ایالات متحده امریکا. ضابطیان با نوشتن مقدمه ی زیر،هدف و  فضای سفرنامه اش را  به خوبی توصیف می کند :»سفر جدا از جنبه ی تفریحی و سرگرم کننده اش(که متأسفانه همیشه چنین نگاهی به آن شده) دارای یک سویه ی مهم فرهنگی  ست. آشنایی با سرزمین های دیگر، آدم را از چهارچوب دُگم فکری اش خارج می کند. او را به این نتیجه می رساند که همه ی دنیا همین چهاردیواری محصور اطرافش نیست و تازه می فهمد که در گستره ی این جهان چقدر ناچیز است و دنیا چقدر شوخی تر از آن چیزی ست که خیال می کرده. در عین حال به این نتیجه می رسد که دنیا آنقدرها هم که فکر می کرده بزرگ نیست و آدم هایی به ظاهر غریبه در نقاطی که به لحاظ جغرافیایی، تاریخی و اجتماعی مشابهتی باهم ندارند، یکباره به فصل مشترک هایی از تفکر و احساس می رسند.»عکس های بی نظیری که از کشورهای مختلف در دوربینش ثبت کرده و زبان خودمانی سفرنامه اش، لذت خوندن کتاب رو صد چندان می کنه.

مواجهه با این دو اثر فرهنگی باعث شد که دوباره میل به سفر، این بهترین تفریح و روش برای لذت بردن از زندگی، در من شعله ور بشه. واقعاً آدم دلش نمی خواد که همین الآن کوله پشتی ش رو ببنده،از محیط امن خودش بیرون بیاد و  بزنه به دل دنیا و جاهایی که تا به حال ندیده؟

پی نوشت:

+ into the wild. کارگردان: شان پن. محصول سال 2007. آمریکا

+ مارک و پلو. مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس ها. منصور ضابطیان. نشر مثلث. بهار 89

بم کمان

24/04/2010

مدتی نبودم . در سفر بودم و درحال کشف و تجربه …

+

روز جمعه ، بیستم فروردین ماه ، صبح ساعت هفت ، روزمون رو با دیدن انعکاس خورشید ابرگرفته در آب موّاج آغاز کردیم . صبحانه حلیم و عدس خوردیم و چقدر چسبید . با پای برهنه روی گِل ساحل راه رفتیم و اسممون رو روی اون نوشتیم و چه حس خوبی داشت حس کردن خنکای کارون از لابلای انگشتان پا ! ماهیگیرها مشغول تور اندازی در آب بودن جهت شکار ماهی شوریده ، ماهی بیا ، ماهی زبان ، ماهی صُبور ، ماهی کپور ، ماهی شیربُت و … . به دعوت یکی از ماهیگیرها ، چای رو در قایق صرف کردیم در حالی که روی رودخونه در حرکت بودیم . از زیر پل رد شدیم و گردن هامون درد گرفت بس که بالای سرمون نگاه کردیم که ببینیم زیر پل چه شکلیه . هوای ابری باعث می شد آفتاب شدید آزارمون نده . از قایق پیاده شدیم که بارون باریدن گرفت و با قطرات درشت ، از ما پذیرایی کرد . به زیر درختها پناه بردیم تا بارش بارن قطع شد . بارون چیزی نبود که بخواد ما رو فراری بده و برگردیم به محیط بسته و مدرن خونه . نشون به اون نشون که تا ساعت پنج بعدالظهر ، همون جا موندیم و ناهار رو هم همونجا خوردیم .

یک روز از صبح تا غروب رو با کارون همیشه دوست داشتنی همنشین بودیم و دوباره به یاد اوردیم که چه نعمتی در کنار داریم و اغلب از اون غافل هستیم . لازم نیست همیشه کیلومترها از محل زندگیت دور بشی تا بتونی به طبیعت برسی و لذت ببری . اشکال مختلفی از طبیعت ، در اختیار ما هست با فواصل بسیار نزدیک . برای مثال ، اگر من تصمیم بگیرم از اتاقم توی خونه خارج بشم و برم ساحل کارون ، کافیه فقط ده دقیقه راه برم . از اینکه روز جمعه رو به تجدید دیدار با کارون همیشه چشم نواز گذروندم ، احساس رضایت می کنم . طبیعت زنده ، همیشه آغوش سبز و گرمش رو به روی ما گشوده و ما رو صدا می زنه . کافیه این دعوتش رو اجابت کنیم تا بیشتر از زند گیمون لذت ببریم . روز بسیار دلپذیری بود . جای همۀ دوستان ، سبز .

1. خورشید ابرگرفتۀ صبحگاهی بر فراز پل :

خورشید ابر گرفته بر فاز پل

2. سوار بر قایق :

سوار بر قایق

3. ماهیگیرها :

ماهیگیرها

4. پارک ساحلی 1 :

پارک ساحلی1

5. پارک ساحلی 2 :

پارک ساحلی 2

6. پرندۀ دریایی در کمین ماهی . دفعۀ قبل عکسی از این پرنده گذاشتم ولی بعضی از دوستان گفتن که قادر به تشخیص چهرۀ پرنده نبودن ! این بود که دوباره عکسی گرفتم گه پرنده رو بشه راحتتر دید . پرندۀ بسیار زیباییه . نوک باریک کشیده ، سینۀ سبز رنگ برّاق ، دم خاکستری و آبی . پرهای سفید و طوسی روشن :

پرندۀ دریایی

7. نیزارهای اطراف کارون :

نیزارهای اطراف کارون

8. نوعی سمور که در پی شکار کبوترها و گنجشکهای کنار ساحل بود :

سمور

پی نوشت1 : آواژ = نام قدیم شهر اهواز

پی نوشت2 : توضیح ضروری اینکه ، نوع بارون ، «تیپی تأسی» بود ! تیپی تأسی به گویش دزفولی ، به بارونی میگن که قدرت هر قطره ش به شدت یک پس گردنی باشه !

امسال سیزده بدر شلوغی رو گذروندیم . فکر می کنم یازده یا دوازده ماشین بودیم . تمام عمه ها و عموها و مادر بزرگ و نوه ها و عروس ها و دامادها . من مطابق معمول همیشه ، دوربین در دست راه می رفتم و مشغول شکار لحظه ها بودم . یکی از بهترین تفریح های دنیا ، بعد از سفر رفتن و مطالعه و فیلم دیدن و چِه و چِه و چِه ، عکاسیه !! فقط بدی کار اینجاست که خودت توی هیچ عکسی نیستی . کلاً خوش گذشت . حدوداً سه ساعت و نیم ، بی وقفه بدمینتون بازی کردم . روز بعدش نمی تونستم دستم رو تکون بدم . ولی عجب بازی مفرحیه ! کلی سر بسر بچه های فامیل گذاشتم . کلی بحث علمی و فرهنگی و پزشکی راه انداختیم . کار جالبی که انجام دادیم این بود : از ساعت شش صبح سیزده بدر رو شروع کردیم . حلیم و نان تازه خریدیم و پیش از طلوع آفتاب ، در طبیعت بکری بعد از شهرستان شوش حاضر بودیم برای تماشای طلوع و همچنین صرف صبحانه .  عکس های زیر ، گویای گوشه ای از سیزده بدر امسال ما هستن :

1. طلوع زیبای خورشید و هوای سرد صبحگاهی . صبحانه ای که  در حال تماشای این منظره خوردیم ، بسیار بسیار چسبید . جای همۀ دوستان خالی .

طلوع خورشید

2. بیشۀ سرسیز و زیبایی که محل گذران سیزده بدر ما بود . رودخانۀ کرخه رو می بینید  و یک نیستان کوچولو که در آب تشکیل شده . یک ثانیه بعد از گرفتن این عکس ، مثل موش آبکشیده خیس خیس بودم . پسر عمه ها بهم رحم نکردن و من رو گرفتن وانداختن توی آب . حالا هرچی بگی «بابا ! ضد آفتاب زدم . سیاه می شم . لباس دیگه ای نیاوردم . اصلاً آرایشم پاک میشه . نکنید خُب . یعنی چی ؟!» این حرفا انگار بیشتر تشویقشون می کرد .

بیشه ی سیزده بدر

3.  خودم عاشق این عکس هستم . پرنده ای که در آسمان می بینید ، یک مرغ شکارچی دریاییه . چند دقیقه مثل هلیکوپتر ثابت توی هوا بال می زنه و به محض دیدن یک ماهی ، بصورت عمودی ، با سرعتی باورنکردنی ، توی آب شیرچجه می زنه و چند ثانیه بعد ، با یک ماهی کوچولوی اسیر شده بر می گرده

مرغ دریایی

4. سبزه هم گره زدیم . داشتم سبزه گره می زدم و می گفتم «این گره برای خوشبختی پایدار . این برای خانوادۀ دوست داشتنی . این برای قبولی دکتری . این برای سفرهای بیشتر . این برای دوستانم . این برای …» اینجا بود که یکی از عمه هام گفت «داری اشتباه گره می زنی» با تعجب گفتم » واا !! مگه گره غیر از اینه ؟ نکنه باید گرۀ خرگوشی بزنم؟!» عمه ام گفت «سبزه ها برای دکتری و سفرو اینها نتیجه نمی دن . باید گره بزنی و بگی : سال دیگه ، سیزده بدر ، خونۀ شوهر ، بچه بغل » !!!!!!!!!!!!!!  اینجای کار ، من گره زدن رو بی خیال شدم و رفتم . این حرفا چیه ؟؟؟!!!

سبزه گره زدیم