it’s complicated

04/01/2011

چرا باید در انتهای بیست و هفت سالگی بفهمم که «هر کسی لیاقت احترام گذاشتن رو نداره» و این که «دوره و زمونه ای شده که باید و باید در وهله ی اول به فکر خودت و منافع شخصی خودت باشی» ؟؟؟ چرا اینقدر دیر؟؟؟

nothing

07/12/2010

وقتی یکی از دوستانت میاد و پیشت میشینه، خیره میشه توی چشمات. تو هم بهش خیره میشی. حس می کنی ناراحته. دستش رو نوازش می کنی تا شاید آرومتر بشه. انگار که داری قلبش رو مالش میدی. چشماش کم کم براق میشن، خیس می شن، سطح اشک رو می بینی که بالا و بالاتر میاد توی چشماش… تا اینکه دو تا قطره ی درشت اشک از چشماش سرازیر میشه. وقتی بهت میگه غمش بقدری سنگینه که حتی نمی تونه از دلش بیاد بالا تا بیان بشه، چقدر احساس استیصال می کنی که هیچ کاری از دستت بر نمیاد جز نوازش دستش…

 

Old Man In  Sorrow- by: Vincent VanGogh

my mistake

10/11/2010

لطفا شما دچار اشتباه زیر نشوید:

در حالی که با یک نفر در کافی شاپ نشسته اید و در حال نوشیدن قهوه هستید، زیر و بم روابط قبلیتون با آدمهای دیگه رو باهاش در میون بذارید. یک ساعت بعد پشیمون بشید و بهش اس ام اس بدید که «یه دروغ مصلحتی دخترونه گفتم که فقط عکس العملت رو ببینم». بعد هم طرف جواب بده که «دروغ گفتی یا اینکه از گفتنش پشیمون شدی و می خوای خرابکاری ات را درست کنی؟سعی می کنم باور کنم». بعد برای اینکه از عمق فاجعه کم کنید و از بیش از این ضایع شدنتون جلوگیری به عمل بیارید، بهش جواب بدید که «آدم هر چیزی رو که دوست داشته باشه باور می کنه» . این کار شما دقیقا ماجرای اون چیزیه که هر چی بیشتر به هم بخوره، بوی گندش بیشتر درمیاد! و شما بزنید توی سر خودتون که چرا فقط یک ثانیه قبل از حرف زدن، فکر نکرده اید.

لطفا فکر نکنید که آدم های دیگه بلانسبت شما، هیچی نمی فهمن. لطفا این بلا رو سر خودتون نیارید. لطفا!

یادمان!

02/11/2010

سه سال پیش توی دانشگاه، یک عدد خاطرخواه داشتم. بنده ی خدا چه کارها که برام انجام نداد؛ چه جزوه هایی رو از زیر سنگ هم که شده برای من پیدا می کرد. پیش اومده بود که توی سرمای زمستون، توی حیاط دانشگاه منتظرم بایسته تا یک جزوه یا یکسری سؤال رو که برای من پیداکرده بود بهم بده. البته بگم که تمام این همیاری هاش، خودجوش بود و من درخواستی ازش نداشتم. در واقع تا 2 ترم روحم هم خبر نداشت که چرا این بیچاره داره اینجور خودش رو به آب و آتیش می زنه. مثلاً نمی دونم از کجا، جزوه ی دست نویس یکی از اساتید دانشگاه هاروارد رو تهیه کرده بود و به دستم رسوند. با اینکه یک ترم از من بالاتر بود، بعد از هر کدوم از امتحانات پایان ترم من، بیرون حوزه ی امتحانی منتظر می ایستاد تا من بیام بیرون و ازم بپرسه که امتحانم چطور بود و اگر احیانا از نتیجه راضی نبودم، دلداریم بده. در طول این دو ترم، من هیچ کتابی نخریدم. همین آقا (باز هم می گم، به صورت خودجوش)، تهیه ی تمام کتاب های من رو  به عهده گرفته بود. چه مقاله هایی برام پیدا میکرد. چون معدل من خیلی خوب بود، اون هم به هر دری می زد که نمره هاش عالی بشه و معدلش رو بکشه بالا تا یه جوری خودش رو نشون بده…

بیچاره. دلم براش می سوزه. وقتی بعد از 2 ترم تلاش و کوشش فراوان و شجاعت بسیار به خرج دادن، در انتهای ترم از من خواستگاری کرد و من خیلی ریلکس بهش گفتم «متأسفم»، بیچاره تا پنج دقیقه مات و مبهوت نگاهم می کرد و فقط این رو میشد از توی صورتش خوند «آخه چرا؟» .

حالا بگذریم. داشتم مقاله هایی رو که توی این سالها جمع کرده م نگاه می کردم که یاد ایشون افتادم. با اینکه می دونم هرگز سراغ این وبلاگ نمیاد ولی همینجا به خاطر اون همه زحمت(البته خودجوش) ازش تشکر می کنم.

 

یک ترانه

20/10/2010

وقتی این ترانه رو گوش می دم، خصوصاً وقتی ویلونش نواخته میشه، داغ می شم، ناراحت می شم، احساس می کنم عاشق می شم، به یاد تمام فرصت هایی می فتم که برای عاشق شدن از دست دادم، به یاد تمام لحظه هایی می فتم که برای عشق ورزیدن از دست دادم. آخه این همه اهمال، برای چی؟ چه چیزهایی رو از دست دادم. چه چیزهایی دیگه هرگز بدست نیاوردم…. نمی دونم. کلاً حسی بهم می ده که نمی تونم به راحتی توصیفش کنم.

آنقدر به دنبال درس و کار و سفر و راضی نگاه داشتن خانواده و موارد اینچنینی دویدم که از عاشقی  درست و حسابی غافل شدم. یه جورایی انگار یه گوشه ی زندگیم، شاید به اندازه ی یک نقطه ی خیلی کوچیک، خالی مونده ولی با هیچ چیز دیگری پر نمی شه. این، ناراحتم می کنه، خیلی ناراحتم می کنه.

در هر حال . مدت ها بود که به دنبال یک ترانه با این ویژگی خاص می گشتم. مرا ببوس، این عاشقانه ترین ترانه ایه که تا به حال گوش دادم.

پی نوشت : یادم نمیاد اینطور صحبت کرده باشم. ایراد کار هم همینجا ست.