:)

30/12/2010

فردا خواهر دوست داشتنی میاد ایران. بعد از پنج ماه. چقدر دلم براش تنگ شده! چقدر ذوق دارم!

eyes wide shut

26/12/2010

در مورد فیلم eyes wide shut به اختصار نمی توان صحبت کرد. بزرگی و شکوه افکار استنلی کوبریک در تمام آثارش هویداست. من همیشه شیفته ی انتخاب موسیقی کوبریک هستم. سمفونی هایی چنان درخور صحنه های فیلمهاش پیدا می کنه که اون حس رو در بالاترین نقطه ی اوجش منتقل کنه. برای نمونه، سمفونی های بتهوون در پرتقال کوکی و یا والتزهای  شوستاکوویچ در eyes wide shut . وقتی گوش می دهید، لذت مطلق، اون حسیه که بهش می رسید.

دانلود والتز شماره 2 – شوستاکوویچ

 

بی تربیت

25/12/2010

معمولاً با خوندن نوشته های پشت اتوبوس ها، لبخند می زدم به خاطر خلاقیتی که در خلق این کلمات و عبارات به کار رفته. ولی با دیدن این عبارت، قهقه می زدم.

توی ترمینال منتظر بودم اتوبوس حرکت کنه و برگردم اهواز. حواسم به این نوشته پرت شد. ازش عکس گرفتم. راننده دید. چنان داد و بیداد راه انداخت که انگار از  …  چی عکس گرفتم(ببخشید ها البته!) . من هم مدام بهش می گفتم» آقا جون! من فقط از پشت اتوبوست عکس گرفتم…!» این رو که می گفتم، بیشتر خنده م می گرفت. راننده هم بیشتر عصبانی می شد و …(یه حرف بد!)!

یکی از مسافرها هم برای اینکه آش رو بیشتر شور کنه،گفت : «کلاً ما ایرانی های موبایل به دست…!!(یه حرف خیلی بد!)

راهنمایی : برای حدس زدن حرفهای داخل نقطه چین ها، شاید گوش دادن آهنگ «بی تربیت» از گروه «کیوسک»، بتونه کمک کنه!! از اینجا دانلود کنید

وُلِک کا

19/12/2010

– جمعه به همراه خانواده رفتیم آبادان. به خاطر تجربه ی خوشمزه ای که از سفر قبلی به آبادان هنوز زیر دندونمون مونده بود، به محض رؤیت دروازه های شهر، مستقیماً رفتیم سراغ رستوران پاکستان مرکزی. پلو ماهی سفارش دادیم. بقدری لذیذ بود….بقدری لذیذ بود که که مطمئنم دیگه تا آخر عمرم همچین مزه ای رو تجربه نخواهم کرد. در پرانتز، خاطر نشان می کنم که بنده مطلقاً آدم شکمویی نیستم هااا !
– خیلی خیلی تصادفی، 6 عدد چهره ی آشنا توی رستوران دیدم. مینا، مسعود، هومن و بقیه ی اعضای خانواده هاشون.
– ساعت 2 تا 4 عصر، شهر خلوت بود و بازارها هنوز تعطیل. منظورم، همون بازارهای کویتی ها، ته لنجی ها، امیری و … هست. دَم دَم های غروب، دقیقا مثل گلی که یواش یواش شکفته بشه، شهر هم شکفت. کم کم فروشنده ها اومدن به مسافرها برسن، مسافرها اومدن توی خیابون ها، خیابون ها پر از ماشین شد… جلوی چشم ما، شهر زنده شد. مامان و بابا با دیدن هر فلکه و هر مغازه ای، سیلی از خاطرات رو که به ذهنشون می رسید، تعریف می کردن. خاطراتی مربوط به زمانی قبل از تولد من البته. اون زمان ها که آبادان برای خودش برو و بیایی داشت.
– شب، پاکوره ی هندی خوردیم. (یه جور کوفته ی تند و تیز که توی روغن زیاد سرخ شده)
– ازجایی رد می شدیم که این رو شنیدیم «بیا با هزارتومن کلیه هات رو شستشو بده ! بیا با هزارتومن کلیه هات رو استریلیزه کن!» سری چرخوندیم و دنبال یک مرکز بیماری های خاص بودیم که کلیه ها رو درمان می کنن. چیزی ندیدیم جز یک فروشنده ی دوره گرد که ماء الشعیر می فروخت. (می دونین که کلاً آبجو کلیه ها رو تمیز می کنه).
– چه لاف هایی میان این آدمهای آبادانی ! با لهجه ی شیرین خودشون البته.
– بچه های آبادان، هنوز هم توی خوشگلی و خوشتیپی رودست ندارن 🙂
پی نوشت : چقدر اون چند روز تعطیلی صفا داشت. انصافاً به موقع بود. به قدر یک ماه فعالیت و تفریح کردم.

Toucan Bird

12/12/2010

توکا – پرنده ای که همیشه عاشقش بودم و رنگ های بدنش رو ستایش کرده م. انصافاً …. زیبا نیست ؟ این همه رنگ …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلاغ پر

10/12/2010

[من و یک پسر بچه ی سه ساله در حال بازی کلاغ پر. امروز صبح]

من: کلاغ؟

بچه: پر

من: گنجیشک؟

بچه: پر

من: صندلی؟

بچه: پر

من: نه عزیزم. صندلی که پر نداره، تو چرا خبر نداری؟

حالا دوباره..

من: کلاغ؟

بچه: پر

من: گنجیشک؟

بچه: پر

من: تلویزیون؟

بچه: پر

من: نه عزیزم. تلویزیون که پر نداره، تو چرا خبر نداری؟ بذار برات توضیح بدم. ببین آقا کوچولو. کلاغ پرواز می کنه. گنجیشک هم می تونه بپره و بره توی آسمون. چون پر دارن، بال دارن. مگه صندلی و تلویزیون، پر دارن ؟ ……

…یک ساعت بعد…

من: کلاغ؟

بچه: پر

من: گنجیشک؟

بچه: پر

من: کیمیا؟

بچه: پر

من : [!!!!!!!!!!!!! دیگه لال شدم] دوست داری همه ، پر ؟

بچه: [با حرکت شدید سر به سمت پایین و یک لبخند تا بناگوش] اوهوم !

nothing

07/12/2010

وقتی یکی از دوستانت میاد و پیشت میشینه، خیره میشه توی چشمات. تو هم بهش خیره میشی. حس می کنی ناراحته. دستش رو نوازش می کنی تا شاید آرومتر بشه. انگار که داری قلبش رو مالش میدی. چشماش کم کم براق میشن، خیس می شن، سطح اشک رو می بینی که بالا و بالاتر میاد توی چشماش… تا اینکه دو تا قطره ی درشت اشک از چشماش سرازیر میشه. وقتی بهت میگه غمش بقدری سنگینه که حتی نمی تونه از دلش بیاد بالا تا بیان بشه، چقدر احساس استیصال می کنی که هیچ کاری از دستت بر نمیاد جز نوازش دستش…

 

Old Man In  Sorrow- by: Vincent VanGogh

VanGogh Bedroom

04/12/2010

ونسان(وینسنت) ونگوگ، در دو تابلوی زیر، اتاق خود در آلرس را به تصویر کشیده است. در نگاه اول، این دو، یکسان به نظر می رسند ولی با دقت بیشتر، در می یابیم که سه تفاوت عمده در این دو تابلو وجود دارد.

تصویر اول) Vincent’s Bedroom in Arles 1888

تصویر دوم) Vincent’s Bedroom in Arles 1889

و اما تفاوت ها… تفاوت در تابلوهای نصب شده روی دیوار است. به تابلوی دوم روی دیوار هر دو نقاشی نگاه کنید.

در تصویر اول :

  1. Rocks with Oak Tree (احتمالا)
  2. Portrait of Eugene Boch
  3. پرتره ای از میلت

———————————————————————————-

در تصویر دوم :

  1. نامشخص
  2. پرتره ی شخصی
  3. نامشخص

منبع : 1 و 2 و 3

پی نوشت : البته یک تابلوی سوم هم از این اتاق وجود دارد که من فقط به همین دو بسنده کردم.

ظرافت

01/12/2010

این، یک مجسمه است.

پارادوکس ظرافت و سختی .

اثری از پیکره تراش سبک باروک و کلاسیک، جیان لورنزو برنینی .

The Rape of Proserpina:  1621-1622

 

به ظرافت چین و چروک پوست زن دقت کنید. اینجاست که انسان در برابر معجزه ی هنر، سر تعظیم فرود می آورد.

 

پی نوشت: الحق که برنینی، شایسته ترین جانشین برای مایکل آنجلو(میکل آنژ) ا ست.

منبع : 1 و 2