2001: اودیسه ی فضایی

فصل اول: آغاز پیدایش انسان

انسان های اولیه را می بینیم که هنوز در شمایل اورانگوتان هستند. غذا می خورند، بر سر آب دعوا می کنند، به دلیل امنیت بیشتر، دسته جمعی زندگی می کنند. هیچ آثاری از تفکر و تعقل در آنها دیده نمی شود. یک تکه مونولیت را می یابند. بقدری صیقلی و باشکوه است که از دیدنش همزمان می ترسند و به وجد می آیند. با ترس آن را لمس می کنند. از حیطه ی درکشان بسیار خارج است. کمی بعد از یافتن این سنگ صیقلی، بطور تصادفی می آموزند که می توانند ازاستخوان های حیوانات مرده، به عنوان سلاح کشتار استفاده کنند به بیان دیگر، بهره گیری از عناصر محیطی برای رفاه بیشتر.

فصل دوم: 4 میلیون سال بعد

انسان ها علم را درنوردیده اند و زندگی را در سیاره های دیگر آغاز کرده اند. ارتباطات افراد، سرد و رادیویی شده. آنها را در حال غذا خوردن با یکی دونفر نشان می دهد و سفر کردن و پیمودن فضا. مونولیتی در نقطه ای از فضا کشف شده. عده ای جهت بررسی آن اعزام می شوند. همان مونولیت 4 میلیون سال قبل است. این بار هم از قوه ی درک انسان خارج است. منتها این بار بدون ترس نگاهش می کنند. همانند یک نمونه ی علمی یا در انتظار کشف و تجزیه. ولی باز ناتوانی انسان نمایان می شود.

فصل سوم: 18 ماه بعد

سفینه ای ویژه به نام hall به همراه دو سرنشین مأموریت دارند مونولیت را ریشه یابی کنند . کامپیوتری هوشمند، کار هدایت سفینه را بعهده دارد. سرنشین ها در حال ورزش، تماس سرد رادیویی با خانواده و غذا خوردن نشان داده می شوند. اینجا دیگر انسان به نهایت علم رسیده. کامپیوتر هوشمند که دارای احساسات نیز هست، با حس این نکته که دو فضانورد قصد دارند هدایت را از آن بگیرند، به آن دو نفر خیانت می کند و دست به کشتار آنها می زند. انسان تمامی علم و دانش خود را تدارک دیده و hall را بوجود آورده که نهایتاً توسط آن نابود شود. یکی از فضانوردان زنده می ماند و حافظه ی سفینه را پاک می کند و در این بین، مونولیت را می بیند.

تصویر روی صورت فضانورد می ماند و او را می بینیم که از درک آنچه برایش رخ می دهد، عاجز است. آنچه در این سکانس می بینیم، عروج انسان است. کم کم پیر و چروکیده می شود و می میرد در حالیکه رنگهای فضا در اطرافش تغییر می کنند. گویی تمام دوران پیدایش انسان و پیدایش علم و پیشرفت خارق العاده اش مرور می شود و نهایتا به نقطه ی اوج می رسد.

فصل آخر

انسان را می بینیم که تنها ست، تنها غذا می خورد، تنها می خوابد و رو به زوال است. تکه مونولیت مجدداً خود را به انسان نشان می دهد. این بار هم انسان در کمال ناتوانی دست به سمتش دراز می کند که شاید با لمس آن، کمی از موجودیتش مطلع شود. انسان تمام مرزهای علم را در نوردیده و دیگر چیزی برای کشف باقی نمانده ولی همچنین از درک موجودیت این مونولیت عاجز است. انسان می میرد و جنین انسانی را می بینیم که به مونولیت و سپس به کره ی زمین نگاه می کند گویی با آن بیگانه است.انسان ها از خود دور شده اند.

* مونولیت، استعاره ای از بصیرت و معرفت انسان است که در تمام مراحل پیدایشش حضور دارد. انسان با وجود پیشرفتها و خلاقیتها، همان انسان ابتدایی ست. نشان دادن آن ها در حال غذا خوردن، نشاندهنده ی این است که ذات اولیه ی انسان تغییر نمی کند. ولی در کمال درک علمی، هنوز هم در برابر بصیرت و معرفتش، مانند کودکی گریان است. انسان هنوز در ابتدای راه معرفت و دانش است.

*سلیقه ی کوبریک در انتخاب موسیقی برای فیلم هایش بسیار ستودنی ست. موسیقی انتخاب شده، شکوه فیلم و نکات ارزنده اش را صد چندان می کند.

* هنوز هم پس از گذشت حدوداً پنجاه سال از ساخت فیلم، این فیلم در صدر فیلم های علمی و تخیلی است که با استفاده از انواع تکنولوژی ها ساخته شده اند.

* بعد از دیدن این فیلم، می فهمیم که هیچ چیزی نیستیم. هنوز هیچ نمی دانیم.

* مونولیت : تکه سنگهای یکپارچه و صیقلی

* 2001: اودیسه ی فضایی برگرفته از رمانی به همین نام از آرتور سی کلارک – کارگردان استنلی کوبریک – محصول سال 1968

 

طلوع خورشید از پس مونولیت. نماد نخستین جرقه های تفکر انسانی

شکوه کهکشان و نمادی از ناچیزی انسان

انسان هنوز در ابتدای راه معرفت و بصیرت است

Armenian happiness

28/10/2010

دو هزار و هفتصد و نود و دومین سالروز تأسیس شهر ایروان. مردم به هر نحوی از این فرصت برای شاد بودن و شادی کردن استفاده می کردن.در هر نقطه ی شهر، گروهی مشغول رقص بودن یا اینکه هر کسی هر هنر داشت، به نحوی اون رو نشون می داد. از نقاشی گرفته تا سنگ بری و حتی fashion stage و خلاصه هر کاری :

گروه مارش دخترانه – یک ملودی احتمالآً حماسی رو اجرا می کردن و مردم رو به وجد میاوردن. تمام طول شهر رو دور می زدن و یک بند اجرا می کردن. هر جایی میرفتیم، صدای طبله هاشون میومد.

مسابقه ی رقص های خیابانی  – منظور از رقص خيابانی، همون break dance , street dance هست. هر کسی چیزی بلد بود، به نمایش می گذاشت. تو این عکس هم مسابقه بین اون خانم و آقا ست. اون خانم با این که خیلی جدی و خوب می رقصید، ولی به اون آقا باخت.

 

مجسمه ها – این مجسمه ها که خیلی طبیعی به نظر ميان، از ابتدای شروع جشن، یعنی از ابتدای روز، بيرون این کافه گذاشته شدند که هم تبلیغی بشه برای کافه و هم مردم با دیدن اين مجسمه هایی که هر چند دقيقه یکبار فیگور ایستادنشون رو عوض می کردن، به وجد بیان. بله. یک خانم  یک آقای واقعی رو نمی دونم با چه نوع موادی رنگ آمیزی کرده بودن که امکان نداشت کسي باورش بشه که زیر این همه پارچه و گچ و رنگ، دارن نفس می کشن.

fashion stage – قرار شد هر کسی هر کاری بلده رو به نمایش بذاره. اینجا هم یک سکوی مخصوص مد، اون هم وسط خیابون اصلی شهر برپا کردن. لباس هاشون کمی عجیبه ولي… جشنه دیگه. 

نقاشی در خیابان – هر کس هر هنری داشت، نشون می داد. این آقا هم کار کشیدن این تابلو رو با شروع جشن آغاز کرد و شب به انجام رسوند. نهایتاً اثر زیبايی شد.

موسیقی کلاسيک – این جشن فقط مختص رقص و ترانه های مدرن نبود. بیرون کنسرواتوار، این ارکستر مشغول اجرای قطعات کلاسیک هستن برای آدم های با این سليقه و طبع.

خلاصه اينکه : شهرداری و دولت، هر کاری که از دستشون برمیومد انجام دادن برای اینکه مردم  از هر قشر و هر سن و سالی بتونن بیشتر شادی کنن؛ نور پردازی عالی سراسر شهر، باند هاي فوق العده قوی براي پخش موزیک های ملی و رقص خیابوني و …. تا ساعت ها بعد از نیمه شب ادامه داشت. به قول خواهر، شهر رو منفجر کردن!

دیشب پدرم شام درست کرد. غذاش بقدری تند بود، بقدری تند بود که بعد از خوردن یک ظرف کوچولو، تمام زبون و گلوی بیچاره ی من تاول زد. بعد از اینکه من و مامان کلی سعی و تلاش کردیم که از زیر زبون پدر بکشیم که هدفش از تند کردن غذا چی بوده، وقتی پدر جون سرش رو گذاشت روی بالش، قبل ازاینکه چشمهاش رو ببنده و بخوابه، گفت «به جای  زردچوبه ،فلفل قرمز ریختم. بعد فکر کردم ادویه نریختم، دوباره ریختم. بعد فهمیدم که دوباره فلفل ریختم و …. » و پدر خوابید . البته پدر همچنان صحبت می کرد و صداش دیگه داشت برای ما نامفهوم میشد ولی مطمئنآً هنوز می گفت » بعد دوباره فلفل ریختم، بعدش یادم اومده که فلفل نریختم و …»

 

امشب سعید شنبه زاده مهمان برنامه ی پارازیت بود. با اون لهجه ی زیبای بوشهری چنان صریح و بی پرده صحبت می کرد که مجری حرفی برای گفتن نداشت. وقتی مجری بهش گفت «شما که شهرستانی هستید …» مهلت نداد حرف مجری تمام بشه. خیلی سریع جبهه گرفت و به اون هایی که فکر می کنن فقط هنری که در پایتخت متولد میشه «کلاس» داره، تاخت. گفت اگر کسی گیتار در دستش بگیره و یک ملودی متوسط رو اجرا کنه، خیلی موفق تر از کسی میشه که سالها تجربه در نواختن یک ساز محلی مثل نی انبان داره. از این ناراضی بود که چرا برچسب «بندری» رو به تمام انواع موسیقی شهرهای جنوبی می چسبانن. راست میگفت که این شیوه ی صحبت کردن به نوعی تحقیرآمیزه.  ضمناً خیلی معصومانه و صادقانه به تمام آدمها و شبکه های تلویزیونی که فکر می کنن نواختن ناشیانه ی یک پیانو خیلی بالاتر از نواختن استادانه ی یک ساز جنوبیه، گفت «احمق» (البته احتمالآً به این دلیل که معادل فارسی مناسبی برای کلمه ی فرانسوی در ذهنش پیدا نکرده) . کاملاً حق داره!

چند سال پیش یکی از اجراهای گروهش رو از شبکه ی Mezzo تماشا کردم و انصافاً حظ وافر بردم. دیدن این منظره که چطور تمام تماشاگرهای غالباً فرانسوی حاضر در سالن، مجذوب و مسحور اون رقص بوشهری و انواع و اقسام ریتم ها و تم های جنوبی شده بودند، بسیار بسیار غرورآفرین بود. فعالیت های افرادی مثل سعید شنبه زاده جداً ستودنیه. موسیقی اصیل ایران رو زنده نگه داشتن و به اقصا نقاط دنیا هم معرفی می کنن. پیش از این هم پستی در مورد باله ی ایران نوشته بودم و از نیما کیان (مدیر انجمن باله ی ایران) تشکر کرده بودم که چطور رقص و موسیقی ایران رو حفظ می کنه. پس مجدداً و بدین وسیله

از سعید شنبه زاده و تلاش های قابل احترامش برای حفظ «ایرانی بودن» سپاس گذارم.

 

پی نوشت: سازهای زیر، سازهای اصلی بوشهری هستند و سعید شنبه زاده تخصص در نواختن اونها داره :

 

نی جفتی

دَمام

نی انبان

 

یک ترانه

20/10/2010

وقتی این ترانه رو گوش می دم، خصوصاً وقتی ویلونش نواخته میشه، داغ می شم، ناراحت می شم، احساس می کنم عاشق می شم، به یاد تمام فرصت هایی می فتم که برای عاشق شدن از دست دادم، به یاد تمام لحظه هایی می فتم که برای عشق ورزیدن از دست دادم. آخه این همه اهمال، برای چی؟ چه چیزهایی رو از دست دادم. چه چیزهایی دیگه هرگز بدست نیاوردم…. نمی دونم. کلاً حسی بهم می ده که نمی تونم به راحتی توصیفش کنم.

آنقدر به دنبال درس و کار و سفر و راضی نگاه داشتن خانواده و موارد اینچنینی دویدم که از عاشقی  درست و حسابی غافل شدم. یه جورایی انگار یه گوشه ی زندگیم، شاید به اندازه ی یک نقطه ی خیلی کوچیک، خالی مونده ولی با هیچ چیز دیگری پر نمی شه. این، ناراحتم می کنه، خیلی ناراحتم می کنه.

در هر حال . مدت ها بود که به دنبال یک ترانه با این ویژگی خاص می گشتم. مرا ببوس، این عاشقانه ترین ترانه ایه که تا به حال گوش دادم.

پی نوشت : یادم نمیاد اینطور صحبت کرده باشم. ایراد کار هم همینجا ست.

Vernissage

19/10/2010

ورنیساژ، یکشنبه بازار شهر یروان- از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در اون یافت میشه. ازآباژور گرفته تا چرخ دنده و آچار … تا فرش ها و تابلوهای نقاشی بسیار نفیس و البته انواع و اقسام موجودات زنده و همه نوع کتاب و همچنین  زیورآلات:

نمایشگاه فرش ایرانی-  قیمت ها ده برابر ایران! داشتیم با ایما و اشاره و ارمنی بسیار دست و پا شکسته، قیمت یکی از فرش ها رو می پرسدیم و می گفتیم که یه فرش کوچولو می خوایم. منظره ی ما که اونجور با دست هامون پانتومیم بازی می کردیم بسیار مضحک بود. بعد از چند دقیقه که به اندازه ی کافی سنگ روی یخ شدیم، فروشنده با فارسی سلیس گفت «فرش چه اندازه می خواین؟»

عروسک های پارچه ای ارمنی- خیلی خوشگل و مامانی بودن.

غرفه ی فروش حیوانات خانگی- سگ، گربه، پرنده، خرگوش- سگ از نژادهای مختلف حتی نژاد گرگی-این گربه یه جوری به دوربین نگاه کرد که دلم براش کباب شد. خیلی ملوسه. اگر خونه م اونجا بود می خریدمش.

 

چیزهایی که از ورنیساژ خریدم :

یک تابلوی نقاشی که خانم نقاش هم حضور داشت وتوضیح داد که با سرانگشت هاش و رنگ و روغن این تابلو رو کشیده. کلآً سطح کاری نقاشی های اونجا خیلی  بالا بود.

یک آباژور سنگی برای خونه ی خواهر که وقتی ما نبودیم، هی نگاهش کنه و یاد ما بیفته و بگه «هِّی. یاد کیمیا ، خواهر عزیزم،به خیر» !

یک کتاب لاتین زندگینامه ی ونگوگ به انضمام تمامی آثارش به صورت رنگی و گلاسه(خلاصه خیلی عالی). وقتی دیدمش چنان ذوق کردم و این ذوق رو هم چنان نشون دادم که فروشنده حاضر نشد تخفیف بده. فهمید ما مشتری هستیم در هر صورت!

یک جفت گوشواره ی سنگ یشم برای خواهر.(تا آخرین روز مدام متذکر می شدم که اینها خیلی خوشگلن. چه رنگ سبز قشنگی… به این خیال که خواهر (مثل خودم که ازهر چیزی خوشش بیاد بهش میدم) اونها رو بهم بده ولی زهی خیال باطل!

 

aabiete

16/10/2010

فکر کن… بیست و چهار ساعت متوالی رو در اتوبوس نشسته باشی و علاوه بر این، سه ساعت و نیم زودتر از پرواز توی سالن انتظار فرودگاه  باشی..از خستگی داری به فنا میری و چشمات اصلاً تابلوی اعلانات رو نمی بینه..سر و صدای وحشتناکی سالن رو برداشته و وسط این همه شلوغی، هدفون فروکردی توی گوشِت و داری آهنگ های راک گوش می دی.. تلویزیون های سالن روشن هستن و از قرار معلوم بازی بین تیم های قرمز و آبی در جریانه. تو داری برای پنج دقیقه خواب می میری و شلوغی اطرافت مثل پتک روی سرت فرود میاد..سرت به دوران افتاده و چشمات گرم میشه که یه چرت کوچولو بزنی که ناگهان ، ناگهان ، سالن منفجر میشه. صدای هو و سوت و جیغ و داد و بیداد و هوار و کلاً هرجور صدایی که هیجان رو نشون میده منتها با بلند ترین ولوم، تو رو تقریباً تا سر حد مرگ می بره. چشمای پر از اشکت رو به سختی توی حدقه تکون می دی و اطراف رو نگاه می کنی ببینی کجا انفجار رخ داده یا اینکه زلزله چند ریشتر بود. خبری نیست. همه سالم و سرحالن و در حال بالا و پایین پریدن یا رجز خوندن برای همدیگه. یک نفر اون وسط فریاد می زنه «آبیته» و تو می فهمی که استقلال گل زده و آبی ها از خوشحالی سر از پا نمیشناسن. دیگه نهایت شلوغیه. اینجا الآن هیچ تفاوتی با استادیوم نداره*.  مطمئنی که کسی صدای تو رو نمی شنوه توی اون ازدحام، پس بلند بلند با خودت حرف می زنی «کاش این هواپیما زدتر بپره. دیگه تحمل ندارم». در این بین، صدای وز وزی از میکروفون اطلاعات شنیده میشه. دقت می کنی که بفهمی اون خانم داره سعی می کنه چی بگه. به سختی از لابلای صداهای «شیش تایی ها ، حالا یه بار هم شما بردین ، برو تیمت رو جمع کن بابا و …» جمله ای رو تشخیص می دی که باعث میشه روی صندلی وااا بری. «به علت  عدم وجود هواپیما(!) پرواز تهران-اهواز تا اطلاع ثانوی تأخیر داره»

 

* نپرسین تو که دختری و استادیوم نرفتی، از کجا می دونی که فضای استادیوم چطوره. سه ساله بودم، لباس پسرونه پوشیدم و در معیت پدر رفتم استادیوم و یک بازی رو از نزدیک دیدم!

یکی از اجراهايي که رفتیم و لذت بردیم. پیانیست بسیار دوست داشتنی بود و کارش عالی، فوق عالی. چند لحظه به شروع اجرا، خانمی که ویولنسل می نواخت یادش اومد که عینکش رو جاگذاشته و نمی تونه نت ها رو ببینه. از توی سالن تماشاچی ها بهش عینک های خودشون رو می دادن و اون هم امتحان می کرد ولی هیچ کدوم به چشمش نمی خورد تا اینکه خودش با وجود کهولت سن پا شد و رفت نمی دونم از کجا عینکش ر اورد. در این فاصله هم پیانیست نازنین با همراهی یکی از سولیست ویولن ها، قطعاتی از موتزارت اجرا کرد که کلاً جو سالن رو مفرح و مهیج نگه داشت. ملت سر از  پا نمیشناختن.

بهترین چیز برگری که در تمام عمرم خوردم و خواهم خورد. یکی از نمایندگي هاي شاورما. وقتی اولین گاز رو زدم رسماً رفتم به بهشت. جای دوستان شکمو رو اینجا خالی کردم!

اون بالا، بلندترین نقطه ی شهر ایروانه به اسم «هزارپله» . من و خواهر هزارتا پله رو طی کردیم و رفتيم اون بالا. تمام شهر زیر پامون بود. توی ابرها بودیم. وقتی می گم توی ابرها بودیم، دقیقاً منظورم همینه. برای بالا رفتن پله برقی هم بود ولی هيچ مدرکی دال بر اینکه ما از نوع برقی پله استفاده کردیم، موجود نیست! این خرگوشی که نمی دونم چرا روی سندان ایستاده، به نظر میرسه که مورد علاقه ی ارامنه ست چون چندین حرکت و شکلک دیگه هم از این خوگوش وجود داره که مجسمه هاش رو جای جای شهر گذاشته ن.

به مناسبت دو هزار و هفتصد و نود و دومین سالروز تأسیس شهر ایروان، در هر گوشه و کنار شهر، رقص و پایکوبی برقراره. این ها هم یک گروه رقص ارمنی هستند که البته با اندکی تکنو مخلوط کردن. ریتم تند و مهیج آهنگشون من رو هم به اجرای حرکات موزون وا داشت. اون ساختمانی که پشت سرشون می بینیم، همون سالن اپرا هال هست که اجراهای مختلف در اون برگزارمیشه.

ساعت دو و نیم ظهر . توی اتوبوسی نشسته بودم که غیر از آقای راننده و خودم، هیچ کدوم از مسافرها فارسی بلد نبودند. برای دلخوشی، حتی یک کلمه انگلیسی هم حالیشون نبود. وقتی به این فکر می کردم که باید بیست و چهار ساعت تمام با این آدمهایی که زبون همدیگه رو نمی فهمیم، سر کنم… . آخرین شماره های دنیای تصویر و چلچراغ رو همراهم داشتم که توی این بیست و چهار ساعت، چندین بار تمام و کمال خوندمشون. موزیک هم فراوون گوش دادم. خودم رو بستم به لواشک های عمه لیلا که یه وقت بدماشینی نیاد سراغم. ساعت دو بعد از نیمه شب. رسیدیم به مرز ایران و ارمنستان. تمام وسایل و چمدانها رو گرفتیم دستمون. همه چیز، حتی مجله ها رو هم از روی تسمه نقاله رد کردم. سمت ایران، تمام رفتارها محترمانه. ده هزارتومن پرداختم که مُهر خروج رو توی پاسپورتم بزنن. وارد محوطه شدیم. بعد از یک محوطه ی بسیار وسیع، یک پل وجود داشت که وسط این پل، مرز ایران و ارمنستان بود. بعد از پل، یک مسیر حدوداً یک و نیم کیلومتری که دور یک تپه می پیچید و اون دور دورها به یک ساختمون می رسید که …. تا همینجا بگم که هوا بسیار سرد بود . برای من که اهل جنوبم، دمای ده درجه سرمای ناجوری محسوب میشه. بهمون گفتن که برای تسریع در کار، تمام وسایل رو بزنین زیر بغلتون و این مسیر رو پیاده طی کنین، چون چهل نفر آدم توی صف هستن. منم دو تا ساک دستی و یک کوله ی کوهنوردی بسیار سنگین و یک چمدان بسیار سنگین تر رو … لابد می پرسین که یک نفر و این همه بار؟ بله. خواهر دوست داشتنی دستور فرمودند که باقی وسایلی رو که توی اتاق جا گذاشته بود براش ببرم. بعلاوه ی اینها، کلی حبوبات و سبزی خشک و چند کیلو خرما و زرشک و آرد و هرچیزی که در آشپزخانه یافت میشد و یافت نمی شد. خودم، فقط چند دست لباس توی همون ساک دستی ها داشتم… یک چمدون بسیار سنگین تر رو به دست گرفتم و راه افتادم. هنوز به پل نرسیده بودم که دو عدد سگ در قد و اندازه ی متوسط، اومدن به طرفم. تنها استراتژی مقابله با سگ اینه که مطلقاً نفهمه تو ترسیدی. من هم بی اعتنا به اونها به راهم ادامه دادم. یه نیم نگاه به پشت سرم انداختم. در حالی که دمهاشون رو روی هوا تاب میدادن چمدون ها رو بو می کشیدن و دنبالم میومدن. ایستادم. یکیشون اومد پوزه ش رو به شلوارم مالید و بعد دوپا نشست کنار پام و در حالیکه همچنان دمش رو تکون میداد و زبونش هم از گوشه ی دهنش آویزون بود و یه جورایی انگار لبخند میزد، بهم خیره شد. حالتش به هیچ وجه تهاجمی نبود. یکی از مسافرها که جلوتر از من حرکت می کرد، گفت این سگ ها ارمنی هستن و کاری بهت ندارن. اگه خوراکی داری بهشون بده. منم با اینکه می دونستم سگه فارسی نمی فهمه، بهش گفتم که غیر از لواشک هیچی ندارم. شرمنده. راهم رو ادامه دادم هوا خیلی سرد بود. بینی و گوشها و انگشتهام رو حس نمی کردم. به پل رسیدم و از مرز رد شدم و اون تپه رو پشت سر گذاشتم و به ساختمون بعدی رسیدم. به محض اینکه وارد ساختمون شدم، یک آقای ارمنی که لباس نظامی به تن داشت، از صورتم عکس گرفت(با همه همین کار رو کرد. سیستم جدیده؟). بعد از پر کردن یک فرم به انگلیسی که دلیلتون از این سفر چیه و غیره، دوازده دلار هم بابت گرفتن ویزا پرداختم و رفتم به قسمتی که دوباره وسایل رو از روی تسمه نقاله رد کنم. وای این بار… مثل همیشه وقتی از زیر سنسور رد شدم، بیب، صدا داد، که به خاطر النگوها و کلاً زیور آلاتم بود. توی ایران اصلاً اهمیتی نمیدادن. ولی این بار. سرباز ارمنی گفت «لپ تاپ؟» منم گفتم «yes» خوب لپ تاپ داشتم دیگه. چیز عجیبی نبود. بعد همون سربازه گفت «پیستول» . من نگاهش کردم و گفتم «ها؟!» ببخشید «what? No.no. your mistake. Look what I have here…» و تمام زیور ها رو بهش نشون دادم. وای نکنه بخاطر قرصهای توی جیبم بود؟ مامانم گفته بود که ارمنی ها با هر گونه قرصی دقیقاً مثل مواد مخدر رفتار می کنن . جیب های من هم پر بود از انواع مسکن و قرص سرماخوردگی و گلودرد و … . چه می دونم. عاطفه ی خواهری همینه دیگه. پاسپورتم رو گرفت و بدجور نگاهش کرد. در حالیکه داشتم فاتحه ی خودم رو می خوندم، اون هم پاسپورت رو با دقت بررسی می کرد تا اینکه سرش رو اورد بالا، زل زد توی چشمام ، یکی از ابروهاش رو برد بالاو گفت «کامای؟» تا حالا کسی اینقدر افتضاح اسمم رو تلفظ نکرده بود. لابد یه دزد قاچاقچی معتاد به اسم کامای تحت تعقیب بوده که فکر کردن من همونم. گفتم لابد. بهش گفتم «کیمیا kimia» یهو خودش و همکارش زدن زیر خنده و یکیشون که نمی دونم چطور ناگهان یادش اومد که چند کلمه فارسی هم بلده، با لهجه ای بسیار زشت گفت «سر ِ کار بودی» و هِر هِر خندیدن. من رو بگی، یک لبخند به ظاهر ولی کلی فحش توی دلم تحویلشون دادم و وسایلم رو جمع کردم و رفتم. وقتی دوباره سوار اتوبوس شدیم، ساعت پنج صبح بود. بلافاصه بعد از مرز، جاده به تنگه و گردنه مزین شد اونم از نوع ناجور. منم یه قرص تهوع که شدیداً خواب آوره خوردم و به یک دقیقه نکشید که خوابم برد. ساعت هشت و نیم. یک رستوران بسیار بسیار باصفا. صبحونه، تخم مرغ نیمرو و نان ارمنی(چون نمی دونم چه نوع نونی بود، میگم ارمنی)، چای و قهوه. به قدر سه نفر اشتها داشتم. کلاً توی کوه ها بودیم. بقدری مرتفع که ابرها زیر پامون بودن . اصلاً ، توی ابرها بودیم. مناظر فوق العاده زیبا بودن و هوا هم البته سرد بود.همینجا بود که با خودم گفتم نصف لباسهایی که اوردم، عملاً بدون استفاده می مونن. بعد از صبحانه دوباره مجله ها رو خوندم و موزیک گوش دادم و خوابیدم و لواشک خوردم و میوه و اینها و دوباره خوابیدم تا بالاخره ساعت شد دو و نیم ظهر و رسیدیم به ایروان. دقیقاً بیست و چهار ساعت. از اتوبوس که پیاده شدم، چشمم به جمال خواهر دوست داشتنی روشن شد. خدایا! چقدر دلم براش تنگ شده بود…

این هم عکسی از خانم ارمنی که روی صندلی بغلی نشسته بود در لوکیشن رستورانی که صبحانه خوردیم. تمام مدت با ایما و اشاره با هم حرف می زدیم. فکر کنید وقتی می خواستم بهش بگم که من برای صبحانه تخم مرغ نیمرو و قهوه میخورم، چه پانتومیمی اجرا کردم؟!

yerevan

03/10/2010

وقتی موسیقی و عناصر وابسته اش، وقتی هنر، تابو نباشد :

instruments at yerevan market

یکشنبه بازار(وِرنیساژ) – فروشگاه ادوات موسیقی در خیابان – ایروان – ارمنستان