Duck Season

29/09/2010

چرا باید فیلم Duck Season  رو که محصول سال 2004 فرانسه است(با فیلمبرداری سیاه و سفید)، تماشا کرد؟

آیا توانایی انجام هر کاری رو در خود می بینیم؟ آیا می تونیم موارد آزاردهنده روخیلی بی رحمانه از بین ببریم و به کلی محو کنیم؟ یا اینکه تمام مسائل و موجودیت های آزاردهنده ی زندگیمون رو رها کنیم، بریم  ؟ (منظور از «رفتن» ، مطلقاً دوری با بعد مسافت نیست.)

این فیلم رو می بینیم که بدونیم این پشت کردن به قضایای منزجر کننده، فقط جرأت می خواد و نه دیگر هیچ. جرأت انجامش رو داریم؟ شاید اگر حتی احساس کنیم که می تونیم، از شغلمون استعفا بدیم، خونه رو عوض کنیم، روابط رو با برخی از آدمها قطع کنیم، شهرمون رو ترک کنیم و …

من به شخصه هنوز جرأتش رو به اندازه ی کافی پیدا نکرده م.

تصویر بالا تعلق دارد  به بهترین سکانس فیلم و اون تابلوی اردکهای دریاچه که آغازگرتمام افکارتغییر دهنده است

پی نوشت : صدابرداری این فیلم فوق العاده ست به طوری که از صدای چکه ی شیر آب هم غافل نیستیم.

از دوسالگی

27/09/2010

از دوسالگی، خاطرات مبهمی رو یادم میاد. شاید چند تا صحنه ی خاص؛ مثل اون صحنه ای که :

 یه جشن تولد داشتم با یه کیک مستطیل شکل بزرگ و تقریباً با تمام هیکلم توی ظرف پاپ کورن فرو رفته بودم. یه پیراهن سفید و سیکلمه ی توری به تن داشتم که جابه جا ذرت به تورهاش چسبیده بود. یکی باید بهم می گفت که یک عمر وقت دارم برای پاپ کورن خوردن… چه عجله ایه حالا.

توی پارک لاله مشغول بازی بودم که باد، بادکنکم رو برد. من هم طبیعتاً از پی اون دویدم ولی اصلاً نفهمیدم که چطور ناگهان به هوا پرتاب شدم. یک خانم محترم که داشت روی تاب بازی ِ بچه ها خودش رو تاب میداد، با جفت پاهاش زد تخت سینه م و باعث شد برای چند لحظه نتونم نفس بکشم. دیگه هرگز از جلوی تاب بازی رد نشدم.

به مامانم اعتراض کردم که چرا اسمم رو یه چیز دیگه نگذاشت مثلاً مریم. اون موقع هنوز به رمز اسمی که داشتم پی نبرده بودم البته.

برای اولین بار یه موجود زنده، یک گل رو پرورش می دادم. یک شاخه پیچک رو توی یه استکان پر از آب. بقدری بهش آب داده بودم که ریشه اش گندید. دیدن پیچک با برگ های زرد، خیلی برام سنگین بود.

بهونه ی بیرون رفتن گرفته بودم و به بابام آویزون شدم که داشت میرفت به یکی از دوستان دکترش سر بزنه. از توی حیاط  مطب رد می شدیم که دیدم عقب یک وانت جسم سیاهی رو با پتو پیچانده ند. آستین بابا رو کشیدم که اون چیه. نمی دونم چطور شد که خودم رو توی بغل بابا دیدم که داشت با سرعت محل رو ترک می کرد. بعدها… سال ها بعد… فهمیدم که اون، یک خانم بوده که از حادثه ی آتش سوزی بیرون کشیده شده و سوختگی شدید داشته.

برای اولین بار یک تخم مرغ از دستم افتاد زمین و شکست. زرده ی تخم مرغ روی موزاییک ها پخش شد.

صحنه های مبهم دیگه هم یادم میاد.می خواستم برای دوسالگی وبلاگم مطلبی بنویسم که دیدم دوسالگی خودم برام جذابتر بوده با وجود اون همه تجربه که مطمئناً هرگز از خاطرم پاک نخواهند شد.

کلاً از اینکه موجودی به اسم وبلاگ به  زندگیم وارد شده، حس خوبی داشته م در این دو سال. سفرنامه هایی که تایپ کردنشون ساعتها زمان می برد تا لذت سفر رو دوباره حس کنم، مطالب هنری که با جون و دل می نوشتم، فیلمهایی که بلافاصله بعد از دیدنشون، به وبلاگ منتقل می شدن، موزیک ها و ترانه هایی که در حین گوش دادنشون، راجع بهشون می نوشتم و … همه و همه ، حس خوبی بهم می دادن که من هم سعی داشتم این حس خوب رو منتقل کنم. امیدوارم تلاشم نتیجه داده باشه.

تا زمانی که این انتقال حس خوب ادامه داشته باشه، من هم این وبلاگ رو آپدیت می کنم.

پرنسس دوساله در خواب – نقاشی از Amerling

 

مدت ها بود که می خواستم از این گربه ی شیطون که چند هفته از زندگیش در باغچه ی حیاط می گذره، عکس بگیرم.

 هر روز عصر که از سر کار بر می گشتم، می دیدمش که توی باغچه لای گل ها و چمن ها ولو شده و به خواب عمیقی فرو رفته. برای من ِ خسته، دیدن همچین موجودی که در کمال بی خیالی، توی باغچه پهن شده و خوابیده، یه حس غبطه ی عجیبی داره. حالت های خوابیدنش خیلی بامزه ست درست مثل یک نوزاد چند ماهه. چندین تلاش ناموفق داشتم برای عکس گرفتن از این گربه ولی هر بار برگی چیزی رو زیر پام له کردم و اون هم از صدای خش خش، از خواب پریده و در رفته.

تا اینکه امروز مجدداً تلاشی از خودم نشون دادم. دوربین موبایل رو آماده کردم و دستم رو نزدیک و نزدیک تر بردم تا یک زاویه ی خوب از یک فاصله ی نزدیک پیدا کنم. این دفعه حواسم به همه ی شاخه ها و برگ های خشک دور و برم بود که مبادا برن زیر پام و صدا بدن. دکمه رو زدم. صدای چیکّ عکس گرفتن بلند شد.  در اون سکوتی که من حتی نفسم رو حبس کرده بودم که جناب گربه بیدار نشه، صدای کپچر اون قدر بلند بود که گربه ی احمق خیلی ناگهانی بیدار بشه و به طرفم خیز برداره. همچین خودم رو کشیدم کنار که موبایلم از دستم رها شد، چند تا معلق روی هوا زد، پرت شد روی زمین، سُرید به سمت باغچه و خورد به لبه ی بلند باغچه. 3 تیکه شد. برای یه لحظه به خودم گفتم یعنی برش دارم؟ سالمه؟ یه نگاهی به گربه انداختم که کناری ایستاده بود و چنان نگاه فاتحانه ای تحویلم می داد انگار که می خواد بگه «نباید به حریم خصوصی گربه ها تجاوز کنی. خود ِ تو، دوست داری وقتی خوابیدی، بیان ازت عکس بگیرن؟» .

شکست خورده، بقایای موبایلم رو از توی حیاط جمع کردم و در حالیکه زیرلب فحش نثار اون گربه ی بی ادب می کردم، رفتم پی کارم. داشتم به این فکر می کردم که اگر گربه موبایلم رو نمینداخت زمین، لابد به عنوان انتقام، شب میومد بالای تختم و ازم عکس می گرفت..

 

موبایلم چند تا خش برداشت، واین یعنی، هرگز نباید از گربه های خوابیده عکس گرفت، اصلاً به ضررش نمی ارزه.

 

 

دیروز صبح، طبق عادت هر روزه، لیوانم رو زدم زیر بغلم و رفتم توی آبدارخونه که بشورمش. همینکه دستم رو بردم زیر شیر آب، تا مغز سرم تیر کشید. دستم رو برق گرفت. نمی دونم چه نوع اتصالی برقی پیش اومده بود. در هر صورت باعث شد یک جهش چند متری به عقب داشته باشم. انگشت اشاره ی دست چپم تا نیم ساعت بی حس بود.

حوالی ظهر بود و داشتم با تلفن صحبت می کردم. کاربر پشت خط بود. در حین صحبت، یک تسمه ی کابل جمع کن رو توی دستم گرفته بودم و باهاش بازی می کردم. خیلی تصادفی پیچوندمش دور انگشتم و سفتش کردم. اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که این کابل جمع کن ها فقط بسته میشن، باز شدن در کارشون نیست. تسمه گیر کرده بود پشت بند اول انگشتم و بیرون نمومد. بند اول هم کبود و متورم شده بود انگار که تمام خون دستم همونجا جمع شده باشه. با  سه تا از همکارها هر کاری کردیم باز نشد؛ با قیچی،با چاقو،با سیم چین، حتی داغش کردم که شاید بسوزه(ولی دست سوخت)، اصلاً راهی نداشت. رسماً اشکم جاری شد. ناخنم سیاه شده بود. نهایتاً یکی از همکارها که تمرکزش از ما بیشتر بود و اتفاقاً مسئول بهداشت و ایمنی شرکت هم هست، با نوک چاقو، یک ضامن رو از پشت گیره ی تسمه آزاد کرد و من خلاص شدم. باز هم انگشتم تا نیم ساعت بی حس بود همون انگشتی که صبح دچار برق گرفتگی شد.

یکی از همکارها گفت که تا حالا دو بار بلا به سر این انگشتت آوردی. منتظر سومی باش. من که اعتقاد ندارم به این حرفها. ولی تا شب حواسم به دستم بود که نکنه بلا به دور، حادثه ی سومی براش پیش بیاد ولی خبری نبود. سالم موندم تا امروز صبح.

صبح طبق عادت هر روزه، لیوانم رو زدم زیر بغلم که برم چای بریزم. کلاً ماجراهای دیروز رو از یاد برده بودم. دکمه ی فلاسک رو فشار دادم که چای بریزه توی لیوانم. نمی دونم چرا شیر فلاسک مشکل داشت و خیلی ناگهانی، کلی چایی رو پخش کرد بیرون. دستم زیر فلاسک بود. طبیعتاً سوخت. ولی یکی از انگشتام خیلی بیشتر سوخت. میشه حدس زد که همون انگشت اشاره ی دست چپم بود! جدی جدی سه بار بلا سرم اومد.نکنه این انگشتم رو چشم زده باشن؟! فعلآً منتظرم ببینم چه چیزهای دیگه ای در انتظار این انگشت اشاره ی فلک زده ی دست چپمه…

پی نوشت1 : در هیچ یک از این بلایا، من مقصر نبودم. یعنی بی احتیاطی از سمت من نبود( البته شاید به استثنای مورد دوم). اینکه روزگار چرا با این انگشتم چپ افتاده، هنوز در پرده ای از ابهامه.

پی نوشت 2 : درک ِ بار آموزشی ِ این پست، به عهده ی خودتون.

پی نوشت 3 : در حال گشت و گذار در دنیای وبلاگ ها بودم که رسیدم به این پست معرکه در مورد کریستوفر نولان و فیلم هایش. برای من که طرفدار پر و پا قرص تفکر نولانی هستم، نویسنده ی این وبلاگ(شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی) یک کشف بود.

insomnia

19/09/2010

وقتی می گویند نویسنده ای شاهکار است، بر چه اساسی می گویند؟

«این هفدهمین روز پیاپی است که خوابم نمی برد»…

این عبارت، آغاز داستان خواب اثر هاروکی موراکامی است. بدون هیچ توضیحی، شما هم بخونید از اینجا


شکلات شیری

پی نوشت: كجا ممكن است پيدايش كنم / هاروكي موراكامي / نشرچشمه / 1386 /ترجمه بزرگمهر شرف الدين

تصمیم داشتم جهت تمدید پایان نامه برم دانشگاه. القضا مسیرم از شوشتر رد میشد. در آخرین لحظات، ندا هم تصمیم گرفت بیاد تا یک «جهانگردی به شیوه ی من و ندا» ی جدید رو تجربه کنیم. شهری که رفتیم، از نظر جغرافیایی، تکراری بود و قبلاً رفته بودیم ولیکن جاهایی رو انتخاب کردیم که نه تنها من و ندا بلکه کلاً کمتر کسی(شاید هم هیچ کس) قدم به اونجاها گذاشته بود.

طبق روال معمول ِ تمام جهانگردیهامون، قبل از طلوع خورشید، ترمینال اتوبوسرانی بودیم. قرار گذاشتیم که همیشه  هنگام طلوع توی راه باشیم. همینطور هم شد. از اونجایی که هردو، روز قبل رو اضافه کاری مونده بودیم، بعد از دیدن دهمین یا شاید دوازدهمین پرتو نور خورشید(!) خوابیدیم. من بعد از اینکه نزدیک بود در حال خواب از صندلی اتوبوس پرت بشم پایین، بیدار شدم و بیدار موندم. ندابسیار راحت و ملیح می تونه توی یک اتوبوس ِ نافرم ِ در حال حرکت بخوابه. پس به شوشتر که رسیدیم، بیدارش کردم. تقریباً ورودی شهر بودیم که منظره ی بسیار بسیار زیبایی به چشممون خورد. همونجا رو برای صبحانه خوردن انتخاب کردیم. مشکل اینجا بود که کمی تا قسمتی، البته به نظر من، از شهر خارج می شد. ما هم دو تا دختر خانم، رفت و آمد مشکل بود. این بماند. رفتیم دانشگاه و من کارم رو انجام دادم. واقعاً خوشحالم از این بابت که امکان انتخاب واحد اینترنتی رو برای ما فراهم کردن؛ چون مجبوریم برای انتخاب تمدید پایان نامه که فقط سی ثانیه طول کشید، حضوری تشریف ببریم دانشگاه! کار دانشگاه تمام شد و گرسنگی شدیداً فشار می اورد. این دفعه، از اهواز با خودمون وسایل صبحانه نیاورده بودیم چون بنا بود از همون شوشتر، آش با نون تازه بخریم و نوش جان کنیم. من فقط فلاسک چای مربوط به جهانگردی هامون رو اورده بودم. بدون چای هرگز. نشون به اون نشون که یک مسیر بسیار طولانی رو پیاده طی طریق نمودیم، تمام نانوایی ها، حلیم پزی ها، آش پزی ها و حتی حلیم بادمجون پزی ها، تعطیل بودند…. که نه. کارشون تموم شده بود. من و ندا هم که اهل ناراحتی یا پشیمونی نیستیم و ابداً بهمون برنخورد. رفتیم و یه نان سنگک تازه و داغ خریدیم بعلاوه ی کره و عسل و شیر و راه افتادیم به سمت همون محلی که نشون کرده بودیم.

رسیدیم به امامزاده عبدالله که روی یک کوه صخره ای واقع شده. اون محل زیبا، پشت این امامزاده بود. لازم به ذکر است که مناطق کوهستانی خوزستان، از شوشتر شروع میشه. پس یه نیمچه کوهنوردی هم داشتیم امروز. از پشت امامزاده رفتیم پایین، از یه پارک رد شدیم و از اینکه میدیدیم نه تنها هیچ خانمی تا کیلمترها در دیدرس نیست، بلکه غیر از موتور و وسایل نقلیه ی اینچنینی، چیزی هم رد نمیشه. امنیت ِ اون مکان چیزی در حد زیر صفر بود. ولی جای فوق العاده ای بود. مستأصل ایستاده بودیم و از بالا نگاهش می کردیم. یعنی همچین جایی باشه و من و ندا فقط آرزو به دل بمونیم؟ نمیشه. از کسی که اون منطقه رو آبیاری می کرد راجع به امنیتش پرسیدیم، گفت شما ها برید من هواتون رو دارم. با همین جمله دلمون رو زدیم به دریا. مشکل اینجا بود که چاقوهایی که همراهمون داشتیم، یک بار مصرف بودند و نمی شد به عنوان سلاح دفاع شخصی ازشون استفاده کرد. پس رسماً ریسک کردیم و راه افتادیم. یک دره ی پوشیده از رنگ سبز، درخت های زیاد به طوری که انتهاش دیده نمی شد. از اون پایین، صدای آب میومد. در حالی که مدام دور و برمون رو می پاییدیم، درخت ها رو کنار می زدیم و پایینتر می رفتیم. یک جای تقریباً بکر، فوق العاده و بسیار خنک. من مشغول پهن کردن بساط صبحانه شدم شامل زیر انداز مخصوصمون، کره، مربا، نان سنکگ تازه، رطب(یه مدل خرمای جنوبی)، چای تازه، چند تا قاشق و چاقوی یکبار مصرف و شیر. ندا هم با پایه ی دوربینش مشغول عکسبرداری بود. (من هم باید یکی بخرم. نیازه واقعاً).

شروع کردیم و صبحانه ی بسیار دلچسبی رو که با صدای آب و پرندگانی که به افتخار حضور ما کنسرت اجرا می کردن، نوش جان کردیم. آرامش بی نظیری داشت این محل. اشتهای آدم باز میشد به شدت. حامی گوش دادیم و کلی صبحانه خوردیم. اون آقای باغبان هم گاهی از اون بالا دیده میشد که مشغول آبیاری بود. نکته ی بد در مورد این مکان این بود که اگر کسی مزاحمم ما میشد و بلایی سر ما می اورد، صدای داد و هوار و جیغمون به هیچ جا نمی رسید. ولی بیخیالی هم عالمی داره. توی اون عالم هم خیلی خوش می گذره. بعد از صبحانه شروع کردیم و عکس گرفتیم از من، از ندا، از من و ندا، از مکان بدون من و ندا، از آب، از درخت، از پرنده و …. البته با دوربین ندا. به همین منوال تا اینکه خیلی اتفاقی، دوربین ندا از روی پایه افتاد روی زمین. خاک زیرش نرم بود ولی باعث شد لنز دوربین خراب بشه و دیگه نتونیم هیچ عکسی بگیریم. غم بر ما مستولی گشت، خصوصاً اینکه من هم دوربین نداشتم. چرا؟ واقعاً «چرا؟» چون خواهر دوست داشتنی، زحمت کشیده و دوربینم رو با خودش برده به بلاد کفر. کمی برای دوربین ندا عزاداری کردیم و بعد به موبایل من رو اوردیم. کفش و جوراب رو دراوردیم و پاهامون رو گذاشتیم توی آب. آی خنک شدیم. نگاهی به ساعت، ساعت یازده. وقت رفتن بود. ضد آفتاب رو تجدید کردیم و اندکی میک آپ و راه افتادیم. مکان بسیار معرکه ای رو پیدا کرده بودیم. از این به بعد می شه از این محل تحت عنوان «کیمیا و ندا» یاد  کرد چون اسمی نداشت.

صبحانه

رفتیم امامزاده عبدالله تا ندا زیارت کنه. بعد راه افتادیم به سمت مقصد بعدی، قلعه سَلاسِل و نهر داریون. این دو مکان، به دوره ی هخامنشی و ساسانی بر میگرده. پُرسون پُرسون پیداش کردیم. نه تابلویی، نه راهنمایی، نه آدمی که نشونمون بده. فقط انتهای یک کوچه، ندا گفت یه حسی بهش میگه که همینجاست. حسش صحیح بود. انتهای یک کوچه که به انتهای دنیا بیشتر شبیه بود، چیزهایی رؤیت می شد. باورش سخت بود که قلعه ای با این قدمت هزار ساله اینقدر مهجور واقع شده باشه. ظهر بود و آفتاب به شدت اذیت می کرد. ولی این دلیل نمی شه که من و ندا از تصمیمون صرف نظر کنیم. قلعه ی سلاسل باید دیده می شد.

از یک پیرمرد پرسیدیم که چطور میشه رفت اونجا. آدرس داد و ما هم بعد از حدوداً ربع ساعت که توی آفتاب منتظر موندیم و زمین و زمان رو فحش دادیم که چرا میدان امام اصفهان با قدمت صد ساله اینقدر به این محل با قدمت هزاران ساله ارجحیت داره. یک آدم از دور دیده شد که به نظر میومد در همین رابطه می خواد به ما کمک کنه. راهنما بود و ما رو برد که از نهر داریون دیدن کنیم. نهر داریون برمی گرده به دوره ی هخامنشی و اسم داریون از داریوش گرفته شده. در یک محوطه ی باز بودیم، سمت راستمون، در بالای یک صخره، بقایای قلعه ی سلاسل(کوشک) قرار داشت و حدوداً ده متر زیر پاهامون، نهر داریون. گل به گل هم فنس کشی کرده بودن و از بقایای کانال ها و تنگه های زیر زمینی محافظت می کردن. راهنما با نهر داریون شروع کرد. پله های زیادی رو پایین رفتیم تا  زیر صخره ها. به علت تاریکی مفرط، تا زمانی که چراغ های توی کانال روشن بشن، ما هم راهنما رو سؤال پیچ کردیم. این کانال، یکی از هشت کانالی بوده که آب رودخانه ی گرگر از داخلش رد می شده و آب رو برای مراتع و کشاورزی از همینجا تأمین می کردن. حالت یک تونل رو داشت. روی تمام دیواره های سنگی، اثرات تیشه و تبر دیده می شد. جایی از سقف چکه می کرد. راهنما گفت تونل داره ریزش می کنه. این هم نوعی از نگهداری ما از میراث فرهنگی هزار ساله مان است دیگر. کسی از وجود چنین قلعه ای خبر نداره. همه می دونیم که در فلان نقطه ی دنیا، یک خانه ی متروکه ی صد ساله وجود داره ولی نمی دونیم که در همین نزدیکی ها، فرهنگمون داره خیلی بی خبر، خاک می خوره. البته این مشکل به مسئولین هم برمی گرده. اگر شهردار شوشتر چند تا بنر یا تابلو در ورودی شهر نصب میکرد، اگر رسانه ها در مورد این جا صحبت می کردن، اگر و اگر… فعلاً که کسی براش مهم نیست. بماند فعلاً. بعد از توضیحات راهنما و مبلغی غرولند بابت این عدم نگهداری صحیح، برگشتیم به سطح زمین. برای جای بعدی، راهنما شک داشت ما رو ببره یا نه. بعداً خودمون دلیل این شک رو خیلی خوب درک کردیم.

شَوادان(سرداب) که نوعی زیر زمین به حساب میاد. درست زیر ساختمان قلعه ساخته شده. حدوداً پانزده متر زیر قلعه، زیر زمینی هست که با وجود اتاق ها و سرسراها و هوای خنک، جهت استراحت در روزهای گرم تابستان استفاده می شده. برای این قسمت، جناب راهنما از یک آقای دیگری هم کمک گرفت. ما که نمی دونستیم چه چیزی در انتظارمونه، دنبالشون راه افتادیم. ظهر بود، حدوداً ساعت دوازده و نیم. هیچ کسی در اون اطراف دیده نمی شد. آفتاب از وسط آسمون مستقیماً به مغز سرمون می تابید. رسیدیم به ورودی شوادان. دو لنگه در آهنی دیده می شد و پشت در، درست به ثیاق فیلم های ترسناک، یک راه پله ی تاریک که به اعماق زمین می رفت. در ورودی رو با هزار دردسر باز کردن. این نشون می داد که شاید سال ها بود کسی به این نقطه نیومده. حالا ما، دو تا گردشگر غیرعادی محسوب می شدیم. پله های عجیبی بودن. فاصله ی هر پله از پله ی بعدی، شاید نیم متر بود. با قدم های بسیار بلند می تونستیم از این پله ها پایین بریم. تعدا زیادی پله رو طی کردیم تا اینکه به یک راهرو رسیدیم. هنوز چشممون به محیط عادت نکرده بود که سیصد تا خفاش بهمون حمله کردن. من و ندا به خودمون می پیچیدیم. بماند که راهنماها تکون نخوردن. یا به خفاش عادت داشتن یا اینکه خونشون به مذاق خفاش ها خوش نمیومد. در هر صورت، تمام مدتی که اون پایین بودیم، خفاشها از اینور به اونور کمانه می کردن و در رفت و آمد بودن. یک راهرو بود با حجره ها و اتاق های اطرافش. نورگیرهایی در سقف بالای سر تعبیه کرده بودند که هوا رو به جریان می انداخت و خنک می کرد. کف تمام راهروها و اتاقها، پوشیده بود از فضله ی خفاش. این هم یک مدل از نگهداری ما از میراث فرهنگیمون که اینهمه سنگش رو به سینه می زنیم. از اون طرف، منشور کوروش رو که به خاطر بی عرضه بودن خودمون سال ها پیش از دست دادیم، با هزارتا منّت پس می گیریم. از این طرف هم به همچین بارویی که به همون دوران برمی گرده، بی اهمیتی می کنیم. همینجا یک آه بسیار غمگنانه از نهادمون بلند میشه… در انتهای راهرو، یک تونل مانند ِ تاریک وجود داشت که دیواره هاش اصلاً قابل رؤیت نبودند. برای رد شدن از این تونل باید تا کمر خم می شدیم و کورمال کورمال راه می افتادیم.راهنما و دوستش بهمون گفتن می تونید از اینجا رد نشید. ولی همچین راهرویی با این دوز ِ بالای آدرنالین رو نمی شد از دست داد. وقتی راهنما گفت که ممکنه توی این راهرو پر از خفاش باشه، دیگه آمپر آندرنالین چسبید و یکی یکی وارد اون تونل شدیم. راهنما رو فرستادیم جلو که اگر خفاش ها حمله کردن، ما در تیررسشون نباشیم. بعد ندا و پشت سرش هم من. تاریکی تونل رو پشت سر گذاشتیم و به یه بن بست رسیدیم. اون جا روشن بود چرا که بالای سرمون، یه نورگیر با ارتفاع خیلی زیاد، به خارج از صخره ها منتهی می شد. این نورگیر، کار تهویه ی هوا رو هم به عهده داشت. نسیم بسیار خنکی به صورت های عرق کرده مون می خورد که کلی کِیف کردیم. دستی بر جای تیشه های روی دیواره های کشیدیم و برگشتیم. توی راهرو دوباره به خفاش ها برخوردیم. با مصیبت از پله ها بالا رفتیم و از شوادان خارج شدیم. هنوز هم خودم باورم نمیشه که رفتیم اون پایین. منظره ش خیلی هولناک بود. جای بعدی که می خواستیم بریم، طبقات فوقانی قلعه بود که به کوشک معروفه. اینجا دیگه راهنما باهامون نیومد. فقط گفت اون طناب ها رو دنبال کنید تا برسید به کوشک. ازش خداحافظی کردیم و دنبال طنابها راه افتادیم.

مسیری رو با دو ردیف طناب مشخص کرده بودند که کوه رو دور میزد و می رسید به بالاترین نقطه ی صخره. منظره ی ساختمان مخروبه ی قلعه و اینکه حتی کوچکترین تلاشی برای بازسازیش به عمل نیومده بود، حالمون رو بد کرد. بالای صخره، آخرین طبقه ی کوشک رو دیدیم که از جنس کاهگل بود و رنگ قهوه ای خیلی خوشرنگی داشت. نکته ی عجیب و البته ناراحت کننده اینجاست که جای جای محوطه ی دور این طبقه، رد چرخ های بولدوزر دیده میشد. این در حالیه که به خاطر رد شدن یک ریل قطار از فاصله ی چند کیلومتری نقش رستم، صدای اعتراض ها بود که به آسمون بلند شد. اینقدر که تبعیض بین میراث های فرهنگی همدوره قایل می شیم، چه انتظاری می شه از توریست های خارجی داشت که به راحتی روی تخت سینه ی شیرهای در ورودی تخت جمشید، یادگاری کنده کاری کرده بودند؟

اون بالا، تمام شوشتر زیر پامون بود. ندا مرتباً این نکته رو متذکر می شد که این پادشاه ها هم عجب جاهایی رو برای سکونت انتخاب می کردن؛ خوش منظر و محکم. چند تا عکس گرفتیم، افسوس خوردیم و دنبال همون طناب ها اومدیم پایین. نگاه دیگری به قلعه و نهر داریون انداختیم و از اون محوطه خارج شدیم. آفتاب به بالاترین قدرتش رسیده بود. مغزمون رو سوراخ کرد. سردرد من کم کم شروع شد از این تابش ناجور خورشید. گرسنگی رو هم اگه حساب کنیم، مقصد بعدی، فقط و فقط محلی برای ناهار خوردن بود. ساعت یک و ده دقیقه ی ظهر، رستوران مستوفی رو انتخاب  کردیم جهت صرف ناهار.

رستوران موزه ی مستوفی، پیش از این که رستورانی در اون بنا کنن، منزل مستوفی نام داشت و متعلق بوده به یک تاجر ثروتمند در حدوداً سیصد سال پیش. در ِ ورودی این منزل، دو لنگه ی چوبی بسیار سنگین و ضخیم با کوبه های روی درهای مزین به کنده کاری، باز بود و وارد شدیم. بعد از گذشتن از یک راهرو و دیدن کتیبه ها و سنگ های قدیمی که از قلعه سلاسل به اینجا اورده بودن، به حیاط رسیدیم. دقیقاً مثل خونه های قدیمی؛ اندرونی، شاه نشین و باقی قضایا. گرما و گرسنگی به ما اجازه نداد که قبل از ناهار، جذب زیبایی محیط بشیم. غذامون رو سفارش دادیم شامل یک پرس نون چرب، یک پرس کشک بادمجان، یک پارچ دوغ محلی، دو کاسه ماست موسیر محلی و دو تا دلستر لیمویی تگری. این دو تا آخری رو برای این سفارش دادیم که از گرما مغزمون مختل شده بود و فقط به یک چیز خنک فکر می کردیم. بعداً هر دو رو دست نخورده پس دادیم.

توی حیاط، تخت چیده بودن ولی ما یک جای خنک می خواستیم. رفتیم سراغ اتاق شاه نشین. بسیار بسیار خنک بود و داخلش رو با میز و صندلی پر کرده بودن. میزی رو انتخاب کردیم و روی صندلی ها ولو شدیم. زیاد منتظر نموندیم. غذا خیلی سریع رسید. نون چربش با اون چیزی که قبلاً خورده بودم، تفاوت داشت. ما نان چرب رو اینطوری درست می کنیم که نخود و گوشت ماهیچه رو با زردچوبه ی فراوان می پزیم و نهایتاً نون محلی میذاریم روش که چربیش رو جذب کنه. این نون رو توی ظرف جداگانه میذاریم به همراه آب نخود و گوشت در کاسه ای سرو میشه. البته این غذا خیلی قدمت داره و الآن دیگه کسی نمی خوره. در شهرهای کوچک، اون هم فقط قومیت های خاصی، ظهر روز عروسی، خانواده ی عروس به عنوان ناهار میل می کنن. البته مال قدیم هاست. این نون چربی که اینجا خوردیم، شامل خلال بادوم و کشمش هم می شد. در هر صورت غذای بسیار حجیمی بود. کشک بادمجونش حرف نداشت. معرکه بود. کمی تند، بسیار اصیل. ماست موسیرش ما رو روانی کرد. دوغش هم تقریباً من رو بیهوش کرد. کلاً غذاش خیلی اصیل و خوشمزه بود. ساعت یک و ربع رسیدیم به منزل مستوفی و ساعت پنج و نیم خارج شدیم. در این فاصله، کلی استراحت کردیم و از خنکای کولرها، درست زیر گوش آفتاب سوزان لذت بردیم. ناهار رو خوردیم و نشستیم به شیطونی و شوخی کردن. کلاً اونجا جا نیفتاده بود که دو تا دختر، تنها، با کوله پشتی، راه بیفتن توی شهر و با هم برن رستوران و تازه شلوغ بازی هم دربیارن. ما همه ش بلند بلند می خندیدیم و جابجا می شدیم. خنده هامون اینقدر تابلو و بلند بود که هرازچندگاهی بقیه برمیگشتن، نگاهی به ما مینداختن، سری از روی تأسف تکون می دادن و آهی به حالمون می کشیدن. ما هم بی خیال ِ هر آنچه در اطرافمون در جریان بود، خوش می گذروندیم. آخه خوشگذرونی یک مسافر که نمی تونه با لبخند ملیح و رفتار با وقار و خانمی همراه باشه. وقتی از خستگی داری میمیری، خنده ت مطمئناً طوریه که از ته دل برمیاد و موقع خنده تمام حلقت معلوم میشه! بالاخره باید یکی پیدا بشه برای این ملت فرهنگ سازی کنه. من و ندا کلآً رسالت سفرهامون در همین خلاصه شده. جاهایی میریم و کارهایی رو انجام می دیم که کسی زیاد طرفشون نمی ره. دخترهای این شهر باید بدونن که بدون نیاز به یک نگهبان از جنس مرد می تونن خوش باشن.

چای سفارش دادیم. هر کدوم سه لیوان چای خوردیم. و بعد از دو ساعت تصمیم گرفتیم بشینیم توی حیاط که کمی با هوای بیرون همدما بشیم. ضمن اینکه سرم به شدت درد می کرد و به هوای تازه نیاز داشتم. وقتی از شاه نشین خارج شدیم، مطمئن بودیم که کلی پشت سرمون حرف زده خواهد شد. توی سایه روی یکی از تخت ها نشستیم. آرامش عجیبی داشت. کمی موسیقی کلاسیک گوش دادیم که روحمون تازه بشه. دو تا بستنی با طعم قهوه خوردیم که بسیار لذیذ بود و چسبید. از موزه ی طبقه پایین دیدن کردیم. شکر خدا، توضیحاتشون در مورد اشیاء قدیمی و مکشوفه به قدری کافی بود که به هیچ راهنمایی نیاز نبود! دریغ از یک عدد اتیکت یا حتی نوشته ی با خودکار. اصلاً مشخص نبود این چیزی که داری بهش نگاه می کنی، چی هست، مربوط به چه دورانیه، متعلق چه کسی بوده. اینجا هم افسوس خوردیم. البته بعد از اینکه چند تا از ماکت های آدم که توی تاریکی مخفیشون کرده بودن، من و ندا رو تا سرحد مرگ ترسوندن! بعد از چهار ساعت از رستوران موزه ی مستوفی خارج شدیم.

از اونجایی که ترشیجات شوشتر بسیار معروفه و مامانم سفارش خرید ترشی داده بود، راه افتادیم به سمت بازار قدیمی. وارد مغازه ای شدیم که ندا معرفی کرد. ده ها قِسم متفاوت از ترشی ها. انواع میوه ها، انواع ادویه ها، انواع طعم ها. گیج شدم. ترشی لَگَجی خریدم بعلاوه ی ترشی کلم بروکلی و ترشی هلو. فروشنده ما رو مجبور می کرد که از همه تست کنیم قبل از انتخاب. مثل خرید عطر که آدم بوها رو قاطی می کنه، من هم مزه ها رو با هم قاطی کردم. در این اثنا، فروشنده که در مغازه ش در تکاپو بود، پاش خورد به گونی فلفل . فلفل بسیار تند ِ شاخ بز در تمام هوا پخش شد. من و ندا به قدری سرفه کردیم که از مغازه بیرون دویدیم. من احساس کردم لحظه ی مرگم فرا رسیده. به سختی نفس می کشیدم. همه جا پر از فلفل بود. از چشم هام شدیدآً اشک میومد و ریه هام بین سرفه و عطسه، قاطی کرده بودن. تمام لباسهام پر از فلفل شد. نشون به اون نشون که وقتی برگشتم اهواز و با مامانم روبوسی کردم، مامانم شروع کرد به سرفه کردن.

ترشیجات و لواشک هایی که ندا خرید رو برداشتیم و از مغازه بیرون رفتیم به سمت ترمینال. ماجرایی هم داشتیم برای سوار شدن به اتوبوس. پول بلیط رو داده بودیم ولی وقتی سوار شدیم، جایی نبود که بشینیم. بالاخره جایی جور شد و نشستیم. در واقع نشستیم به خوردن. ترشی میوه بسیار خوشمزه بود و تا اهواز داشتیم اون رو بعلاوه ی لواشک شکم پُر، مزه مزه می کردیم و حرف می زدیم. از شرکت، از همکارها، از کارفرما و اینکه چقدر اون روز بهمون خوش گذشته. جداً لذت محض بود اون روز .جای تمامی دوستان خالی. برنامه ای بود که در واپسین ثانیه ها چیده شد ولی بسیار عالی بود. ساعت هشت شب رسیدیم اهواز و بعد از یاداوری مجدد اینکه چقدر بهمون خوش گذشته، از هم جدا شدیم.

مثل همیشه یک سفر سیزده ساعته ی دیگر هم به خوبی تمام شد. ندا همسفر فوق العاده ایه. فکر نمی کنم هیچ زمانی در طول عمرش ناسلوک بوده باشه. خودش رو با هر شرایطی وفق میده. برای هر دیوانه بازی ای کنارم می مونه. همین باعث میشه از همسفر بودن باهاش همیشه لذت ببرم.

در این سفر، معنای احترام به میراث فرهنگیمون رو هم خیلی خوب فهمیدیم. وقتی خودمون به اجدادمون رحم نمی کنیم، از دنیا چه انتظاری داریم؟

twitter

15/09/2010

وقتی یک ماه تموم به استاد راهنمات زنگ بزنی ولی جواب نده…

وقتی به خاطر اینکه کاری رو توی شرکت از یک روش غیر معمول به انجام رسوندی، به خاطرش توبیخ بشی…

وقتی دلت برای خواهرت تنگ شده باشه…

وقتی اگه یه شب با خواهر چت نکنی احساس کنی داری به فنا میری…

وقتی شدیداً نیاز به یک تفریح از نوع طبیعت گردی نیاز داری ولی بچه های تیم کوهنوردی هیچ برنامه ای ندارن یا اینکه برنامه شون با تو جور درنمیاد…

وقتی به خاطر پرسه زدن های بی دلیل با موبایل توی اینترنت، فقط چهل هزارتومن قبض اینترنت برای موبایلت بیاد…

وقتی بری کتابفروشی و در حالی که هنوز کتابی که سه روز پیش خریدی، دست نخورده کنار تختت خوابیده، دو تا کتاب دیگه بخری…

وقتی در راه بازگشت از کتابفروشی، یکی ازدوستانت رو ببینی، اون هم کتابهایی رو که خریدی ببینه و یکیشون رو همون موقع با هزار تا تعارف و خنده ازت ببره…

وقتی چهار روز تعطیلی رو بدون داشتن هیچ برنامه ی خاصی،هدر بدی و حالا به عزاشون بشینی…

وقتی زمانی که از رنگ «سیکلمه» حرف می زنی، هیچکس نمی دونه در مورد چه موجودی داری صحبت می کنی و بهت بگن همچین چیزی وجود خارجی نداره…

وقتی مثل آدمهای مازوخیست، بشینی یه فیلم بسیار ترسناک جنگیری نگاه کنی بطوری که شب مجبور بشی وسط مامان و بابا بخوابی و تا صبح کابوس ببینی…

وقتی خواهرت تمام لوازم برقی و غیر برقی اتاقت رو با خودش برده باشه و تو کم کم به غایب بودنشون پی ببری حتی اپیلاتور…

وقتی پدرت یک هفته ی تمام اشتباهاً از صابون دارویی ِ صورتت به جای صابون حمام استفاده کرده باشه…

وقتی عصر که از شرکت برمی گردی خونه، با مامان بشینی و بستنی وانیلی و موز بخورید…

وقتی دکتر به پدر بگه مشکل بیماریش برای همیشه رفع شده…

وقتی بلیط های مسافرتت رو گرفتی در حالی که هنوز شک داری که بهت مرخصی میدن یا نه…

وقتی به جای اینکه اینها رو توییت کنی، اینجا توی وبلاگ می نویسی…

stress test

13/09/2010

این ایمیل رو مدتها پیش یکی از دوستانم برای من فرستاده بود :

استرس

مطمئن نیستم چطوری كار می كند ولی به صورت خارق العاده ای دقیق است…

پیش از اینكه به عكس نگاه كنید توضیحات را به طور كامل بخوانید.

عکس زیر حاوی دو دلفین کاملاً متشابه می باشد که در مطالعات روی سطوح استرس در بیمارستان St.Mary استفاده می شود. به هر دو دلفین که آب بیرون پریده اند خوب نگاه کنید. هر دو دلفین کاملآً شبیه یکدیگر هستند. یک مطالعه ی دقیق نشان داده که علی رغم اینکه هر دو دلفین شبیه یکدیگر هستند، شخصی که استرس دارد اختلافاتی بین آنها پیدا خواهد کرد…هر چه فرد اختلافات بیشتری را بین این دو دلفین پیدا کند، تحت استرس بیشتری قرار دارد.

اکنون به عکس زیر نگاه کنید و اگر شما بیش از دو اختلاف پیدا کردید، به مرخصی نیاز دارید :

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دوستم بعد از این ضدحال اساسی، این نتیجه گیری رو برام ایمیل کرده بود :

«نیازی به پاسخ نیست. من خودم به مرخصی خواهم رفت. هرگز زندگی را اینقدر جدی نگیرید. هیچکس از آن زنده خارج نخواهد شد !«

نتیجه گیری 1 : نتیجه گیری ِ دوستم قابل احترام و کاملاً صحیحه.

نتیجه گیری 2 : دوستم فقط قصد داشت در ابتدای یک روز کاری، کل روز رو برای من خراب کنه.

نتیجه گیری 3 : همه ی ما روزانه بار بسیار سنگینی از استرس به دلایل گوناگون رو با خودمون حمل می کنیم و به هیچ وجه نمی تونیم منکرش بشیم.

نتیجه گیری 4 : برای افرادی که ادعا می کنن استرس ندارن(مثلاً خود من) ، این تست به مثابه ی یک تو دهنی می باشد.

نتیجه گیری 5 : موارد استرس زا در اطرافمون مثل قارچ در حال رویش هستند. چون عوامل ایجاد این موارد هم روزانه در حال افزایشند.

نتیجه گیری 6 : استرس و عوامل ایجاد کننده اش، به خودی ِ خود مضحک هستند(مثل همین عکس).

نتیجه گیری 7 : اگر از زاویه ی جدیدی به عامل استرس زا نگاه کنیم، شاید چیزی ببینیم که کمترین اهمیت رو در زندگی ما داشته باشه.

نتیجه گیری 8 : من که به مرخصی نخواهم رفت. نه بخاطر اینکه استرس ندارم. بلکه به این دلیل که مرخصی ندارم.

پی نوشت: در هر صورت با دیدن این عکس، تا چند دقیقه می خندیدم… 🙂

یک.

دیروز توی وقت استراحت با چند تا از خانم های شرکت دور هم نشسته بودیم. من مشغول فکر کردن به مسائل دیگر زندگیم بودم که ناگهان متوجه بحث شگفت انگیزی شدم که میان بچه ها در حال جریان بود. همکارهای گرامی داشتند می گفتند که هر کدامشون میل دارند چه روشی رو برای خودکشی انتخاب کنند! روشهای بسیار جالبی هم پیشنهاد می شد. یکی گفت «من دوست ندارم زیاد درد بکشم پس خودم رو با یک کُلت خلاص می کنم» یکی دیگه گفت «من خودم رو میندازم توی کارون. چون تهش گل و شنه و درجا می میرم و کسی هم جسدم رو پیدا نمی کنه» و باقی هم به همین منوال. من داشتم به این فکر می کردم که چه بحث جذاب و آرامش بخشی برای وقت استراحت انتخاب شده آدم دلش می خواد بمیره با این پیشنهادهاشون. بیخیال استراحت شدم و برگشتم سرکارم.

دو.

امروز صبح ساعت 6:40 در حالی که داشتم به خودم فشار میاوردم که کمی چرت بزنم تا برسیم به شرکت، صدای رادیوی سرویس کلافه م کرده بود. کاری به جیغ جیغ های خانم مجری ندارم که انگار با هر جیغش یک تار مو از سرم می کند. جالب، بحثی بود که درجریان بود. مجری گرامی داشت در مورد مارمولک های معصوم صحبت می کرد. می گفت که «چرا مارمولکهای کوچولو رو می کشید؟ وقتی می خواین یه دمپایی به طرفش پرتاب کنید، فقط کافیه چند ثانیه به چشم های دوست داشتنی و معصومش خیره بشید تا ببینید این موجود هم خانواده داره. اینها خیلی کوچولو موچولو و دوست داشتنی هستند و …» و من داشتم به این فکر میکردم که اگر همین الآن یکی از همین مارمولک های کوچولو موچولوی معصوم از سقف بیفته رو میز جلوی این خانم مجری، چند ثانیه به چشمهای دوست داشتنیش خیره میشه که ببینه چند تا بچه داره یا اینکه با میکروفون لِهِش می کنه؟

paranoia

01/09/2010

هیچ چیز، آنگونه که به نظر می رسد، نیست.

 

 

 

پی نوشت:

نقاشی اول- پرتره-اثر رنه ماگریت- نقاش بلژیکی

 نقاشی دوم-پارانویای عظیم– اثر سالوادور دالی- نقاش اسپانیایی