Annet

12/08/2010

این پست، یک درد دل دوستانه است:

خواهر دوست داشتنی تمام وسایل لازم برای یک سفر پنج ساله رو بست. برای تکمیل تحصیلاتش در رشته ی نوازندگی پیانو میره دانشگاه هنر ارمنستان. دلم براش تنگ میشه. با این که به اصرار خودمون داره میره ولی باز هم هر چی به روز رفتنش نزدیک تر می شیم، دلم بیشتر می گیره. تنها چیزی که دلم رو بهش خوش کردم اینه که داره میره وقتش رو برای کاری صرف کنه که از صمیم قلب دوست داره. از هفت سالگی تا الآن که بیست و سه سالشه، پیانو کلاسیک نواخته. بدون اغراق میگم که رودست نداره. کارش عالیه. حالا دیگه وقتش بود که خیلی حرفه ای تر و آکادمیک تر و به سبک اروپایی نوازندگی رو ادامه بده. قصدم تعریف نیست. اینها رو می گم که کمی دل خودم رو راحت کنم. هر چند جای دوری نمی ره.

 بالاخره دیر یا زود اتفاق میفتاد که از هم جدا بشیم ولی هیچوفت بهش فکر نمی کردم. ما خیلی به هم نزدیک هستیم شاید به قدری که تصورش سخت باشه. قبل از این که حرفی رو به زبون بیاره، من فکرش رو می خونم، حالش بد باشه، من حسش می کنم. خواهرمه. دوستش دارم. خصوصاً این که کوچکتره و همیشه هواش رو داشتم و هیچوقت تنهاش نگذاشتم. حالا همین خواهر کوچولو داره میره که چند سال تنها زندگی کنه. دلم براش تنگ میشه. از همین حالا هم شروع شده. مرتباً بغض راه گِلوم رو می بنده. همه ش به این فکر می کنم که چی می خواد بخوره، توی سرما میخواد چه کار کنه، آخه خیلی به سرما حساسه. خواهر کوچولوم رو از دیگه از شنبه نمی بینم.

 

درسته که داره میره اونجا زندگی کنه ولی دلیل نمیشه که اتاق رو تخلیه کنه. چند روزه که وقتی میرم سراغ کمد لباس ها، می بینم که لباس ها کم میشن. تمام ِ آخرین لباس هایی که برای خودم خریدم رو برداشته و داره با خودش می بره. تمام دیسک ها و صفحه های موسیقی رو برداشته. تمام لوازم آرایشی رو برده. چند تا از کیف های من رو برده.خدا رو شکر که کفش هام اندازه ش نیست وگرنه اونها رو هم می برد. داره از دلتنگی من سوءاستفاده می کنه و هر چیزی رو تصاحب می کنه که ببره. حتی پلاک سنگی رو که همین چند روز پیش خریده بودم، دید و خوشش اومد و با حالتی معصومانه زل زد توی چشمام و گفت «این خیلی خوشگله» . من هم مثل طلسم شده ها، از گردنم دراوردم و بهش دادم. اون جوری که نگاهم می کنه و منم که دل نازک ، خیلی راحت نرم می شم و همین طور شده که نصف اتاق مشترکمون رو ریخته توی چمدون ها و ساک هاش. الآن گرمم و نمی فهمم. وقتی رفت، وقتی رفتم سر کمد که لباس بپوشم و دیدم که هیچی نیست، وقتی رفتم جلوی آینه و دیدم که حتی یه رژ هم نمونده، … اون وقته که می فهمم چه کلاهی سرم گذاشت و رفت این خواهر دوست داشتنی.

چه کنم وقتی از دار دنیا فقط یه خواهر کوچولو دارم که اتفاقاً خیلی دوستش دارم… البته مامان هم داره باهش میره و حدوداً یک ماه اونجا می مونه تا خواهر رو جاگیر کنه و خیالش راحت باشه که مشکلی نداره. یعنی اینکه یک ماه فقط من و پدر توی خونه هستیم. بیچاره پدر. مجبوره طعم غذاهای گیاهی و نامتعارفی رو بچشه که من درست می کنم. باید حسابی هوای پدر رو داشته باشم که دلتنگی اذیتش نکنه.

تنها نکته ی کمک کننده اینه که خواهر پیش از این، تجربه ی زندگی دانشجویی خوابگاهی دور از خونه رو داشته و ما هم تجربه ی دوری از اون رو.

خواهر کوچولو… کی اینقدر بزرگ شدی که حالا داری میری تنها توی یک کشور غریبه زندگی کنی؟ این وابستگی ها و دلبستگی ها هم گاهی ضرر دارن. اگر روابطمون آنچنان مستحکم نبود، چه نیازی بود حتی به نوشتن این پست که دل خودم رو خالی کنم؟

تمام خاطرات مشترکمون جلوی چشمم میره و میاد. با اینکه فقط پنج ساله… ولی …

 هر جا  که باشی، موفق و خوشحال باشی.

Advertisements

33 پاسخ to “Annet”

  1. Mehr said

    امیدوارم خواهرت موفق و شاد زندگی جدیدش را ادامه دهد.
    تو غصه نخور اردیبهشت جانم. ( گمانم اسمت کیمیا جان باشد!)
    یکماه فرصت داری با پدرت و خودت خلوت کنی. و این بد نیست.

    • مرسی. آره اسمم کیمیا جان است 😀
      و پدرم یک ماه فرصت داره تا به غذاهای گیاهی و خونه داری به سبک من عادت کنه :دی

  2. سحر.ق said

    کیمیا جون،زیاد غصه نخور.
    سخترین چیز تو این جدایی ها اینه که تو هنوز تو همون اتاق زندگی میکنی تو همون اتاقی که گوشه گوشش صدای خنده هاتونه،جای خالیش رو که نمیتونی نادیده بگیری ولی امیدوارم بهش عادت کنی.

  3. مطالب وبت برام خیلی جالبه. یعنی وقتی میخونم یه حس ریالیست بمن دست میده که خوشم میاد.و ناشی از نثر خوشگلته. همیشه دنبال یه همچین وبلاگهایی بودم که حالا بدست آوردم.در مورد رمان دوم حتما باهات حرف میزنم.من شما را بنام اردیبهشت لینک کردم.

  4. الهی ….جاش خالی نباشه ….لااقل لب تابتم بهش می دادی[چشمک] بعد خودتم یکدونه می خریدی که همدیگررو از راه دور ببینید وهم باهم حرف بزنید …بابا کلی تکنولوژی پیشرفت کرده نگران نباش ….منم یک خواهر کوچیکتر دارم که خیلی دوسش دارم….هیچوقت تنهام نمی زاره وهیچوقت تنهاش نمیزارم
    مگه زمانی که بره دنبال سرنوشتش وخوشبختیش….انشالله هرجاکه هست سلامت وموفق باشه [لبخند]

  5. طلوع said

    زندگی همینه همیشه همین بوده و خواهد بود.منم از یه عزیزی دورم الان یه سال ندیدمش و 3 ساله ازش دورم خیلی سخت تر از اینه که با دلداریه بقیه آروم بشی.فقط امیدوارم دلتنگی هات کم بشه.
    واسه من حالا که کمی به این اوضا عادت کردم گاهی که تو روزمرگی ها غرق می شم و کمی از یادش غافل ، خیلی عذاب وجدان می گیرم.گاهی غذا از گلوی من پایین نمی ره چون نمی دونم چی خورده یا اصلا چیزی خورده.سخته می فهمم.
    ببخش با این حرف ها دلتنگترت کردم اما بدون حد اقل اینجا تنها نیستی.

  6. مسعود said

    کلا این مساله ی جدایی و این حرفا ناگزیره و بالاخره اتفاق میافته

  7. یواش said

    سلام و عرض ادب …

  8. بالاخره اگه الان اینکار رو نمیکرد، موقع ازدواج همه چی رو به تاراج میبرد :دی … باور کن!
    قرار نیست همیشه اونجا باشه که! میاد، بهتون سر میزنه، بالاخره تعطیلی هم دارن دیگه
    تازشم، با رفتن خواهرت، تنها شدن تو اتاقت، فرصت پیدا میکنی تا خودت رو پیدا کنی :دی … باور کن، من که از خدامه این یکی داداشممم یا ازدواج کنه یا بره یه جا دیگه

    • آره. من می رم بهش سر می زنم. اون میاد. با این وجود، اولش باز هم ناراحتی داره.
      من هم دعا می کنم که داداشت تصمیم های خوبی بگیره :دی

  9. مینا said

    کیمیا جون خوبیش اینه که آدم به شرایط عادت میکنه در غیر اینصورت نمیشد تحمل کرد . امیدوارم که موفق بشه این خواهر دوس داشتنی . کاریش نمیشه کرد زندگی همینه دیگه . خواهر دوست داشتنی من که ازدواج کرد خیلی ناراح بودم . با اینکه میدونستم خوشبخته ولی دوریش سخت بود .
    فقط دلم برا بابات میسوزه . آخه چه گناهی کرده که از این غذاهای گیاهی به خوردش بدی ؟ یه کاری نکن که خودم غذا درست کنم براش بیارم .

    • واقعاً خوبیش اینه که عادت می کنم. اگه این خصلت تطبیق با شرایط جدید رو نداشتیم، روانی می شدیم.
      بابام. اتفاقاً از حالا داره کلی رؤیا پردازی می کنه و هر شب خواب های خوب در مورد گیاه و غذای گیاهی می بینه

  10. مریم said

    کاملا درکت می کنم. خیلی سخته…. خودم هم همین وضعیت رو دارم… امروز وقتی داشتم با خواهرم خداحافظی می کردم و اون فقط گفت خدانگهدار و سریع رفت تو ماشین نشست و رفت، خیلی دلم گرفت و اولین قطره اشک دلتنگیم رو ریختم. نمی دونم اون چقدر اشک ریخته؟!!
    امیدوارم خواهرت به سلامتی بره و با یه موفقیت بزرگتر برگرده. مطمئن باش اونم خیلی دلش برای شما تنگ می شه

  11. امین said

    بازم خوبه که واسه هدفش میره.
    ما که فقط میتونیم آرزوی موفقیت و سلامت کنیم

  12. خدا به همراهش……این راحیه که خیلی از ما ها در پیش داریم……کاش این مملکت جا برای همه ماها داشت…برای هر سلیقه و فکرو هنری…..امیدوارم موفق باشه…..مجبوری عادت کنی…سخت نیست…

  13. هومن said

    کیمیا جون بیا خودم میشم برادرت که جای خالیه خواهر دوست داشتنی خیلی ناراحتت نکنه.خوبه آبجی؟

  14. سارا said

    سلام كيميا جان

    خدا بهمراهش .خيلي سخته اما ازين مراحل تو زندگي همه هست كم كم بايد باور كني كه خواهر كوچولوت بزرگ شده.كاري داشتي حتما خبر بده .واحد3

    • مرسی سارا جون. اصلاً خبری ازت نیست ها دختر. کجایی؟ مطمئنی طبقه ی پایین هستی؟!

      • سارا said

        دختر خوب من كه اسفند ماه ازدواج كردم و خونمون همين نزديكياس.ولي خونه مامان زياد ميام.دلم برات تنگ شده. به اميد ديدار

  15. محمد said

    سلام
    من چند تا سوال ازتون دارم. درباره ی تحصیل خواهرتون.
    من از شما ایمیل پیدا نکردم.
    اگه بتونم ایمیل شما رو داشته باشم خیلی ممنون میشم.
    هم میتونید تو وبلاگم کامنت خصوصی بذارید.
    هم اینکه به ایمیلم ایمیل بزنید.
    ممنون

  16. سلام به شما دوست گرامی.چقدر عالیه.امیدوارم موفق بشن و با دستی پر به خانه برگردن.البته اگه دلشون بخاد برگردن.خدا تحمل نبودشونو براتون راحت کنه.خیلی سخته.موفق باشید دوست خوبم.

  17. یواش said

    سلام کیمیا
    کاملا تو انتقال حست موفق بودی …
    چند قطره اشک ، آب پشت پای خواهر عزیزت …هر جا هست سلامت باشه!…
    همه ی این چند پست جا مونده رو خوندم ، حراست کثافت و جای خالی خواهرتو و…ببخش که دیر شد !…
    یواش دیر و زود داره سوخت و سوز نداره !…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: