یک دوست : «چطور می شه از کسالت و بیهودگی این روزها فرار کرد؟»

من : «به راحتی. صبح اول وقت با کارفرما دعوا کن تاحدی که اشکت در بیاد. تا آخراون روز تکلیفت مشخصه. مثل امروز من. بعضی وقت ها باید با چیزهای بیهوده اینجوری رفتار کنی که روشون کم بشه. ببخشید. جواب خوشحالتری نمی تونستم بهت بدم امروز.»

همین مکالمه مشخص می کنه که من از صبح ساعت 8 تا عصر، چه روز افتضاحی داشتم. رفتم خونه و کلی موسیقی کلاسیک گوش دادم. اعصابم خیلی بیشتر از این حرفها بهم ریخته بود. تا ساعت 8 کمی بیشتر سعی کردم ولی وقتی نتیجه ای ندیدم، شال و کلاه کردم و رفتم بازار. در طول مسیر همه اش حرفیکه کارفرما بهم زده بود توی سرم تکرار می شد. دیدم دارم وقتم رو تلف می کنم، تاکسی گرفتم و برگشتم خونه. در راه بازگشت، منظره ی بسیار زیبایی به چشمم خورد که باعث شد از تاکسی پیاده بشم. کتابفروشی مورد علاقه ام به محل جدیدش نقل مکان کرده بود این مکان جدیدش بسیار شیکو بزرگتر و قبلی بود. رفتم و با فروشنده ها و دوستانی که اونجا دارم سلام و احوال پرسی کردمو یک ساعت بعد رو تماماً به صحبت و خنده گذروندیم. کتابها همان کتابهای محل قدیمی بودند ولی در قفسه های جدید، کاملآً تازه به نظر می رسیدند. طبق معمول جوگیر شدم وبا ته مانده ی پول توی کیفم، یه کتاب هم خریدم و این باعث شد که مجبور بشم بقیه ی راه رو تا خونه پیاده برم. از کتابفروشی که بیرون اومدم، مطلقاً اون آدم دپرس و ناراحت یک ساعت پیش نبودم. بطور اتوماتیک (منظورم ناخودآگاهه) لبخندی تمام پهنای صورتم رو پوشونده بود. این پیاده روی مسیر بازگشت باعث شد تمرکز داشته باشم و فکر کنم. به این که فقط همین ساعت های که می خندم، ارزش زندگی و لیاقت فکر کردن دارند و رسماً امروزم رو از ساعت 8 صبح تا همین یک ساعت پیش، به فنا دادم. همین.

girls

27/08/2010

کلاً بچه های شرکت ما آدم های بسیار خاصی هستند. به عنوان یک کلنی که چهل تا خانم همسن و سال اعضای اون رو تشکیل می دن، گاهی رفتارهای بسیار جالبی ازشون سر می زنه. مطلقاً در هیچ زمینه ای با هم اتفاق نظر ندارند و هیچ رأی گیری ای در میانشون به نتیجه نمی رسه وحتی ممکنه به بحث و جدل هم ختم بشه. ولی پیش میاد که یک مورد خاص میان همه اپیدمی میشه. مثلآً همه می رن سراغ یک مارک خاص ضد آفتاب یا نوع خاصی از رژلب یا شامپو. اینجا جون میده برای تبلیغات و بازاریابی لوازم آرایشی و بهداشتی. حتی در مورد مامان شدن هم یکدست همه با هم هماهنگ عمل می کنن. آخرین موردی که به افتخار اپیدمی نایل شد، دستگاه total core بود که به تازگی همه گیر شده. بچه ها تصمیم گرفتن این دستگاه رو بخرن و لاغر بشن. آها. مورد خاصی که بچه ها به طرز شگفت آوری در اون اتفاق نظر دارن، اینه که همه دچار توهم چاقی هستند. به همین خاطر به زودی شرکت سازنده ی total core هم مثل شرکت ضدآفتاب uriage یا محصولات ایوروشه یا رنگ موی اورئال، به بالاترین سوددهی تمام عمرش میرسه. البته ناگفته نماند که کسی نمی تونه از این امواج همه گیر شرکتمون در امان باشه. من هم یکی دوبار درگیر شده م. همیشه خلاف جهت این جریان حرکت کردن، لذت عجیبی برای من داشته.مثل همین دفعه. چون من اگر بخوام پولی بدم، به جای دستگاه لاغری، یه صندلی ماساژ می خرم!

 girls

پی نوشت: البته در محیط های کاری که تقریباً تک جنسیتی هستن، این موارد بسیار عادیه.

طی آخرین تماسی که با خواهر دوست داشتنی برقرار کردم، ایشون رو بسیار مضطرب و ناراحت یافتم. به گونه ای که هر لحظه ممکن بود بساطش رو جمع کنه و برگرده به میهن اسلامی. هیچگونه دل و دماغی در صداش احساس نمی شد. چند سالی جهت این کوچ موقتی ش برنامه ریزی کرده بود. مطالعات خاص در مورد مکاتب هنری، نواختن قطعات تمرینی خاصی از باخ و … . حتی این اواخر زیاد در دیدرسمون نبود. عمداً داشت سعی می کرد کاری کنه که از حالا به نبودش(هرچند موقتی) عادت کنیم. چرا حالا با وجود این همه ممارست، دچار استرس شده و ناراحته؟ پاسخ اینه که ایرانی های عزیزی که در بلاد کفر اقامت دارند، به شدت خواهر رو ترسوندن. طی همین دو هفته ای که رفته، مقدار متنابهی دلال ایرانی و مغازه دار ایرانی دیده که ارمنستان رو با کوچه پس کوچه های ایران اشتباه گرفتند و هر کاری دلشون بخواد انجام می دن. اکثراً شارلاتان و موذی. در امر پیدا کردن خونه، نیازمند ایرانی های اونجا شده بود که خیلی هم خوب بهش کمک کردن. چند بار سعی کردن سرش کلاه بذارن.  تعداد کمی  از هموطن هامون رو اونجا دیده بود که می شد روشون حساب کرد و هنوز وجدانشون بیدار بوده. باز خوبه که مامانم اونجا همراهشه. میگه اکثرآً بدچشم هستن و آدم در کنارشون مطلقاً احساس امنیت نمی کنه. البته همه رو به یک چشم نمیشه دید ولی خُب. ما ایرانی ها هرجایی که باشیم همیشه خودی نشون می دیم حالا به هر نحوی؛ نخبه هستیم و جزء مدیران اصلی ناسا می شیم، قابل اعتماد هستیم و رئیس ادارات امنیتی می شیم، پروفسور می شیم و خلاصه همیشه به قول معروف سری توی سرها در میاریم یا اینکه حداقل سعی خودمون رو می کنیم. گاهی هم از اون طرف ِ بوم می افتیم و خرابش می کنیم. اصلآً به این ماجرای افراط و تفریط ها کاری نداریم. اگه توی یک کشور غریب بخوایم هم میهنی مون رو گول بزنیم و اذیتش کنیم، پس تکلیف وجدان چی میشه؟ اصلاً وجدان به کنار. میهن دوستی و این قبیل واژه ها کجای فرهنگ لغت ما جای دارند؟

Monet – Manet

23/08/2010

کلود مونه (Claude Monet) و ادوارد مانه (Edouard Manet) هر دو از نقاشان بنام هستند که گاهی به دلیل شباهت نام خانوادگیشان به اشتباه گرفته می شوند. ولی این تنها شباهتشان نیست. هردو متعلق به دوره ی هنری امپرسیونیسم هستند، در پاریس به دنیا آمده اند و در آثارشان نگاه خاصی به طبیعت داشته اند مانند برجسته ترین آثارشان «نیلوفرهای آبی» کلود مونه و «ناهار در چمنزار» ادوارد مانه. تفاوت هاشون از اینجا شروع می شه که نوع نگاهشون به انسانها وعناصر طبیعی متفاوته. به زعم من، کلود مونه، جزئیات و لطائف بیشتری را در چشم اندازهایش میدید و تابلوهایش را از احساس سرشار می کرد. ادوارد مانه نوعی غم را در سراسر آثارش تداعی می کند شاید این تصور از اینجا سرچشمه گرفته باشد که ادوارد مانه صحنه های جنگ، تشییع جنازه و مرگ را بیشتر به تصویر کشیده است. دلم می خواد خیلی بیشتر در موردشون بنویسم ولی آثار زیر خودشون گویای تفاوت های نوع نگاه و نوع شخصیت این دو هنرمند هستند :

Claude Monet (کلود مونه )

1. Claude Monet-River Scene at Bennecourt  :

2. Claude Monet – Argenteuil  :

3. Claude Monet-Frauen im Garten  :

4. Claude Monet-Le bateau atelier :

**************************************************


Edouard Manet (ادوارد مانه)

1. Edouard Manet-Kearsarge Alabama  :

2. Edouard Manet-balcony  :

3. Edouard Manet – Gartenweg in Rueil  :

4. Edouard Manet – Execution of Emperor Maximilian of Mexico :

ادوارد مانه در پنجاه و یک سالگی و کلود مونه در هشتاد و شش سالگی دار فانی رو وداع گفتند.

* امپرسیونیسم یا دریافتگری : این سبک هنری مبتنی است بر نشان دادن دریافت و برداشت مستقیم هنرمند از دیده‌های زودگذر با به کار بردن لخته رنگ‌های تجزیه شده و تابناک برای نمایش لرزش‌های نور خورشید. نام این سبک، از یکی از آثار کلود مونه به نام «برداشتی از طلوع آفتاب» گرفته شده است.

Claude Monet

مویه

21/08/2010

موی سپیدو توی آینه دیدم…


چرا فیلم Kill Bill که به حمام خون بیشتر شباهت دارد، فیلم خوبی است؟ با اطمینان میگم چون عین حقیقته. یک خانم تحت عنوان «عروس» تصمیم گرفته که فردی به نام «بیل» رو بکشه. هیچ چیز مطلقاً نمی تونه مانعش بشه. هر چیزی رو که سر راهش باشه، کنار میزنه تا به هدفش برسه. فقط و فقط هدفش رو میشناسه و نه دیگر هیچ و این اصل اراده رو نشون می ده. البته یه نکته ی دوست داشتنی در مورد این فیلم اینه که کارگردان، که اتفاقاً کوئنتین تارانتینو هست، می خواسته بیننده رو کاملاً روی هدف killing Bill متمرکز کنه و هیچ حاشیه ای نداشته باشه مثلاً ما کنجکاو نمی شیم که اسم واقعی این «عروس» چی هست. تنها چیزی که می بینیم، زد و خورد ها و به آب و آتش زدن های خانم عروس است برای معدوم کردن هر آنچیزی که ممکنه مانعش بشه. بله.

این فیلم ِ دو قسمتی، ملغمه ای است از انواع گوناگون، کانگ فوهای هنگ کنگی به سبک بروس لی، وسترن اسپاگتی، انیمیشن، سیاه و سفید، تک رنگ، سبک فیلم های برایان دی پالما، تقدم و تأخر زمانی، شمشیرزنی سامورایی و ده ها مورد دیگه. فیلم ، البته فیلم خشنی است و بعضی از صحنه ها می طلبه که آدم صورتش رو برگردونه و نگاه نکنه ولی موسیقی دست ساز و تک فیلم باعث می شه که این خشونت ها قابل تحمل باشن. موسیقی اش جداً فوق العاده ست. از هر سبکی استفاده شده؛ موسیقی فیلمهای دهه ی پنجاه، فلوت چینی، موسیقی اصیل بلغاری و … . بهترین موسیقی این فیلم، ترانه ای است به نام «بنگ بنگ» که در ابتدای فیلم توسط نانسی سیناترا اجرا می شود و بسیار محزون است و متن بسیار زیبایی دارد.

دانلود ترانه ی BangBang با صدای Nancy Sinatra

متن این ترانه:

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
«Remember when we used to play?»

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he’s gone, I don’t know why
And till this day, sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
…Bang bang, my baby shot me down

لیست پنج نفری که باید در این راه از میان برداشته شوند:

سبک فیلم های تارانتینو کاملاً مشخصه. بعد از دیددن فیلم هایی مثل قصه های عامه پسند، جانی براون و اراذل بی آبرو، متوجه می شیم که تارانتینو با مخاطب هاش بسیار روراسته و اهل حاشیه رفتن نیست. با تزریق مقدار قابل توجهی آدرنالین و شخصیت های دوست داشتنی از ملیت های مختلف به فیلم هاش، به راحتی می تونه ذائقه های سینمادوست و اکشن طلب رو راضی نگه داره. من که همیشه راضی بودم .

Jeans

17/08/2010

صبح ها که برای کار بیدار می شم، همیشه خسته و خواب آلودم. در طول این سال ها هیچوقت نشد که به این سحرخیزی عادت کنم. زنگ ساعت شش صبح مثل این می مونه که یک نفر با مشت و لگد افتاده به جونم و از تخت پرتم می کنه پایین. چشمام پر از اشکه و تا سر کوچه که برسم و سر ایستگاه منتظر سرویس بایستم، با هر قدمی که بر میدارم،یک خمیازه می کشم. بقدری خوابم میاد که معده م هنوز برای هضم هیچی آماده نشده. یه ساندویچ درست می کنم و می برم که صبحانه رو پشت میز کارم بخورم. حاضر نیستم حتی دو دقیقه از وقت خوابم رو به آرایش کردن اختصاص بدم. تمام لوازم رو همراهم می برم سر کار و بعد از کارت کشیدن، مستقیماً در حالی که سرم رو انداختم پایین و چرت می زنم می رم به سمت سرویس های بهداشتی که اتفاقاً به آینه مجهز هستند. اوضاع خواب آلودگی بقدری وخیمه که وقتی دارم ریمل می زنم چشمام اشک میاد و ریمل سرازیر میشه روی صورتم. توی مسیر که میرم به دفتر کار، چشمام نیمه بازه و اگر کسی بهم سلام کنه اصلاً نمی بینمش چه رسد به اینکه بخوام جواب سلامش رو هم بدم. این وضعیت تا ساعت هفت و نیم ادامه داره که کارم رو شروع کنم. به محض این که یه لیوان بزرگ چای بهمراه صبحانه م بخورم، خواب میشه جنّ و من میشم بسم ا…  . انگار نه انگار. خلاصه این وضعیت ِ نابسامان ِ صبح های کاری ِ منه.

تصور کنید با همین شرایط و در حالی که سرم پایینه و از در ورودی شرکت رد می شم و می میرم برای یک ثانیه خواب، صدایی بیاد که انگار از فرسنگ ها دورتر شنیده میشه. کمی مبهمه تا اینکه بفهمم که کی بود و چی گفت. لای چشمم رو با می کنم و نگاه می کنم. مأمور حراست در ورودیه که می گه «خانم چرا شلوار جین پوشیدی؟» در جا خواب از سرم می پره. می گم «بله؟؟» اون هم با بی ادبی میگه «چرا لباس فرم نپوشیدی؟ » من هم با کمی عدم رعایت ادب می گم «آقا فکر کردی آدم دیگه ای هم توی دنیا هست که حاضر باشه همچین مانتوی زشت طوسی رنگ با نوارهای قهوه ای روی آستین و این جنس افتضاح رو بپوشه؟ این لباس فرمه که یک ساله دارم می پوشم. » میگه «من نمی دونم. به من گفتن شلوار جین رو راه ندم.» توی دلم میگم «از خدامه. میرم خونه و تخت می خوابم. ما رو بگو برای چه کسایی میام کار می کنیم.» بیست دقیقه ی بعد به این می گذره که اون میگه به من اینجوری گفتن و من بهش می گم که توی این پنج سالی که من همینجوری اومدم سر کار،جنابعالی کجا بودی. هنوز استخدام هم نشده بودی. تا اینکه نهایتاً کار به جاهای باریک می کشه و بهش میگم «چون پیمانکارم اینجوری رفتار می کنی؟ این آقایون رسمی که موظف هستن لباس فرم بپوشن ولی هرگز رنگش رو هم ندیدن، چی؟ تو به من میگی حق ندارم وارد شرکت بشم چون این مانتوی بیریخت رو با شلوار جین ست کردم اون وقت همه با انواع و اقسام تیپ ها رد می شن. فقط چون من خانمم و از بد روزگار پیمانکارم بهم گیر می دی؟ » نمی تونن به اسم مأمور حراست اینقدر دقیق سرتا پای ما رو ورانداز کنن به بهونه ی پیدا کردن یک ایراد که بتونن گزارش بدن. پس نجابت مردانه کجا رفته؟ اصلاً کاری به نجابت و سر به زیری ندارم. چرا از اول صبح حال ما رو می گیرن؟ به هیچ وجه نمی خوان بذارن حتی یک ثانیه هم نفس راحت بکشیم؟ این ها گیرها و مسائل کوچکی هستند ولی وقتی مرتباً تکرار بشن، شدیداً آزاردهنده هستند. کی میشه که از دست موجودی به نام «حراست» نفس راحتی بکشیم؟ اگه آرایش کنیم بهمون گیر می دن. آرایش نکنیم به شلوار جین گیر می دن. شلوار پارچه ای بپوشیم به موهامون گیر می دن. کلاً بگن به زن بودنتون گیر می دیم . راحتمون کنن.

jeans

پی نوشت 1: در مورد خواب آلودگی صبح ها کمی مبالغه کردم.

پی نوشت 2 : اون آقای حراستی اینقدر بهم گیر داد که یکی از همکارهاش اومد و بهش گفت «اینجا همه شلوار جین می پوشن. گفتن کاری نداشته باشیم. تو اون موقع هنوز استخدام نشده بودی!»

پی نوشت 3 : کلاً بلایی به سر آدم میارن که عصبانی می شی، آرامشت رو از دست می دی، خشن می شی، بی ادب می شی، صدات رو بلند می کنی، بی احترامی می کنی… مثل خودشون می شی، برای دوام آوردن، … متأسفانه.

پی نوشت 4 : خودم توجه کردم که چند وقته آمار غرولند کردنم رفته بالا. اعصاب نداریم دیگه.

پی نوشت 5 : دروغ گفتم. خواب آلودگی صبح ها، عین واقعیت بود!

 تصمیم گرفتم از این حال ِ عصب بیام بیرون.

از فردا شروع می کنم. اتاق رو تغییر دکوراسیون می دم. مانیتور و کیس و کی بورد و ماوس و اسپیکرها و آمپلی فایر رو رد می کنم و یه لپ تاپ جمع و جور می گیرم که وبکم داشته باشه جهت هرازچندگاهی دیدن روی خواهر. سعی می کنم از حالا روی مغزش کار کنم که برای جلسه ی دفاعیه ی من مرخصی تحصیلی بگیره. یه برنامه ی غذایی بریزم برای این یک ماه که مامان نیست، من و پدرنباید از گشنگی تلف بشیم.

دیروز داشتم به این فکر می کردم که قبل از به دنیا اومدن خواهر، من چطور زندگی می کردم. خیلی به مغزم فشار اوردم. چهار ساله بودم که تشریف اورد به این دنیا. تا چهار سالگی بدون خواهر بودم. کلی ماجراجویی، سفرهای کوچولوی کوتاه مدت تا سر کوچه، حیوون های خونگی، همبازی های هم کوچه ای، بادبادک هایی که درست می کردم و هیچوقت بیش از 2 متر ارتفاع نگرفتن، نقاشی هایی که می کشیدم، کشف سوراخ سنبه های جدید توی خونه، خرس عروسکی قهوه ای که اون زمان به نظرم به اندازه ی یک خرس واقعی سیصد کیلویی بود، اون روزی که یک بطری کامل شربت سرفه خوردم و از اونجایی که خواب آور بود تا چند روز مثل آدم های مست و پاتیل دودو می زدم و راه می رفتم، جشن تولد هایی که داشتم، رعنا و مهد کودک، گم شدن های عمدی توی پارک و هزاران خاطره ی دیگه. بر میگردم سر زندگیم. برای زندگیم برنامه های جدید می ریزم. با خواهرهم در ارتباط هستیم همچنان. قول داده که در بلاد کفر وبلاگم رو مطالعه کنه.همین جا به عنوان یادی از خواهر دوست داشتنیم،

گوش می دهیم :

 نکتورن شماره 9 اثر فردریک شوپن

دانلود می کنیم :

 پولونایز شوپن

موومان اول سونات پاتتیک بتهوون

 که هر سه قطعه رو خواهر با دستهای هنرمندش نواخته بود.

خواهر-بوشهر

پی نوشت : این همه شیون و واویلا و میگرن و سوء هاضمه و سوزش معده و چشم های سرخ شده و چه و چه و چه ، برای این بود که نمیتونم تحمل کنم که مهر ماه سر برسه. قراره اون موقع برم بهش سر بزنم. چه کنم با این قلب رئوف؟  :دی

Annet

12/08/2010

این پست، یک درد دل دوستانه است:

خواهر دوست داشتنی تمام وسایل لازم برای یک سفر پنج ساله رو بست. برای تکمیل تحصیلاتش در رشته ی نوازندگی پیانو میره دانشگاه هنر ارمنستان. دلم براش تنگ میشه. با این که به اصرار خودمون داره میره ولی باز هم هر چی به روز رفتنش نزدیک تر می شیم، دلم بیشتر می گیره. تنها چیزی که دلم رو بهش خوش کردم اینه که داره میره وقتش رو برای کاری صرف کنه که از صمیم قلب دوست داره. از هفت سالگی تا الآن که بیست و سه سالشه، پیانو کلاسیک نواخته. بدون اغراق میگم که رودست نداره. کارش عالیه. حالا دیگه وقتش بود که خیلی حرفه ای تر و آکادمیک تر و به سبک اروپایی نوازندگی رو ادامه بده. قصدم تعریف نیست. اینها رو می گم که کمی دل خودم رو راحت کنم. هر چند جای دوری نمی ره.

 بالاخره دیر یا زود اتفاق میفتاد که از هم جدا بشیم ولی هیچوفت بهش فکر نمی کردم. ما خیلی به هم نزدیک هستیم شاید به قدری که تصورش سخت باشه. قبل از این که حرفی رو به زبون بیاره، من فکرش رو می خونم، حالش بد باشه، من حسش می کنم. خواهرمه. دوستش دارم. خصوصاً این که کوچکتره و همیشه هواش رو داشتم و هیچوقت تنهاش نگذاشتم. حالا همین خواهر کوچولو داره میره که چند سال تنها زندگی کنه. دلم براش تنگ میشه. از همین حالا هم شروع شده. مرتباً بغض راه گِلوم رو می بنده. همه ش به این فکر می کنم که چی می خواد بخوره، توی سرما میخواد چه کار کنه، آخه خیلی به سرما حساسه. خواهر کوچولوم رو از دیگه از شنبه نمی بینم.

 

درسته که داره میره اونجا زندگی کنه ولی دلیل نمیشه که اتاق رو تخلیه کنه. چند روزه که وقتی میرم سراغ کمد لباس ها، می بینم که لباس ها کم میشن. تمام ِ آخرین لباس هایی که برای خودم خریدم رو برداشته و داره با خودش می بره. تمام دیسک ها و صفحه های موسیقی رو برداشته. تمام لوازم آرایشی رو برده. چند تا از کیف های من رو برده.خدا رو شکر که کفش هام اندازه ش نیست وگرنه اونها رو هم می برد. داره از دلتنگی من سوءاستفاده می کنه و هر چیزی رو تصاحب می کنه که ببره. حتی پلاک سنگی رو که همین چند روز پیش خریده بودم، دید و خوشش اومد و با حالتی معصومانه زل زد توی چشمام و گفت «این خیلی خوشگله» . من هم مثل طلسم شده ها، از گردنم دراوردم و بهش دادم. اون جوری که نگاهم می کنه و منم که دل نازک ، خیلی راحت نرم می شم و همین طور شده که نصف اتاق مشترکمون رو ریخته توی چمدون ها و ساک هاش. الآن گرمم و نمی فهمم. وقتی رفت، وقتی رفتم سر کمد که لباس بپوشم و دیدم که هیچی نیست، وقتی رفتم جلوی آینه و دیدم که حتی یه رژ هم نمونده، … اون وقته که می فهمم چه کلاهی سرم گذاشت و رفت این خواهر دوست داشتنی.

چه کنم وقتی از دار دنیا فقط یه خواهر کوچولو دارم که اتفاقاً خیلی دوستش دارم… البته مامان هم داره باهش میره و حدوداً یک ماه اونجا می مونه تا خواهر رو جاگیر کنه و خیالش راحت باشه که مشکلی نداره. یعنی اینکه یک ماه فقط من و پدر توی خونه هستیم. بیچاره پدر. مجبوره طعم غذاهای گیاهی و نامتعارفی رو بچشه که من درست می کنم. باید حسابی هوای پدر رو داشته باشم که دلتنگی اذیتش نکنه.

تنها نکته ی کمک کننده اینه که خواهر پیش از این، تجربه ی زندگی دانشجویی خوابگاهی دور از خونه رو داشته و ما هم تجربه ی دوری از اون رو.

خواهر کوچولو… کی اینقدر بزرگ شدی که حالا داری میری تنها توی یک کشور غریبه زندگی کنی؟ این وابستگی ها و دلبستگی ها هم گاهی ضرر دارن. اگر روابطمون آنچنان مستحکم نبود، چه نیازی بود حتی به نوشتن این پست که دل خودم رو خالی کنم؟

تمام خاطرات مشترکمون جلوی چشمم میره و میاد. با اینکه فقط پنج ساله… ولی …

 هر جا  که باشی، موفق و خوشحال باشی.

رعنا

10/08/2010

دیروز کسی رو دیدم که گوشه ای از خاطرات بیست وسه سال پیش رو برای من زنده کرد ولی نه یک گوشه ی شیرین و دل انگیز!… بقدری اون خاطره قوی و بد بود که در طول مدت این همه سال، هیچ چیز نتونسته بود اون صورت رو از ذهنم پاک کنه.

قبل از هر چیز این رو باید بگم که از کودکی، خانواده بهم یاد دادن که وقتی کسی باهات بد صحبت کرد یا به قصد دعوا اومد سراغت، نه حرف بدی بهش بزن و نه بزن. باهاش صحبت کن و بگو «چرا اینجوری رفتار می کنی؟ مشکلی با من داری؟» . کلاً هیچ وقت آدم اهل دعوایی نبودم و نیستم.

اون زمان، توی مهدکودک، دختری بود به اسم رعنا که همیشه و هر روز صبح از دنده ی چپ بلند می شد و به قصد کتک کاری و دعوا میومد مهد. آرامش رو از مهدکودک و بچه ها سلب کرده بود. هر زمان که ما طناب بازی می کردیم، میومد و طناب رو می گرفت؛ اگر نقاشی می کشیدیم، مداد رنگیهامون رو برمی داشت؛ وقتی میدید کسی بالای سرسره ایستاده، با جیغ می گفت «بیا پایین. مگه نمی بینی من میخوام سرسره بازی کنم» ؛ اگر طی یک اتفاق نادر، با من روی یک الاکلنگ می نشست، بقدری تند و تند تکونش میداد که من گریه سر می دادم. همیشه وقتی ساعت مهد تمام میشد، من توی حیاط بازی می کردم تا مامان یا بابا بیان دنبالم. از قضا، رعنا هم منتظر می ایستاد. اینجوری بود که همیشه یک کتک کاری بعد از تایم اداری(!) داشتیم. البته من فرار می کردم. خلاصه این جور دختری بود رعنا. همین ها باعث می شد که یک قیافه ی اخموی جیغ جیغو از رعنا توی خاطرم حک بشه. خوشبختانه زیاد توی اون مهد نموند؛ چون اخراجش کردن و خانواده ها هم نفس راحتی کشیدن!

همیشه به خودم می گفتم اون موقع زیادی منطقی رفتار می کردم، اون موقع زیادی آروم و نحیف بودم. ولی اگر روزی روزگاری توی خیابون ببینمش، اگه ببینمش… نمی دونم، بالاخره یه کاری می کنم. خیلی اذیتم کرده. تا اینکه دیروز دیدمش. توی یک بوتیک ایستاده بودم که یک صدای آشنا، انعکاس یک چهره ی خیلی آشنا در آینه، هجوم خاطرات بد، باعث شد برگردم و به خانمی که کنارم ایستاده بود نگاه کنم. رعنا خانم. بزرگ شده بود. خانم شده بود. آروم شده بود. ملیح شده بود. هرچند یاد همون کتک کاری ها رو برای من زنده می کرد ولی الآن که نگاهش می کردم، دلم نمی خواست اذیتش کنم. هیچ اثری از اون دختر اخمو و  شرور چهارساله در وجناتش دیده نمی شد.

جلو رفتم و بدون هیچ مقدمه ای گفتم «سلام رعنا. من کیمیا هستم» . جیغ کوتاهی کشید و گفت «وای خدا. کیمی. اصلاً عوض نشدی. انگار هنوز چهارسالته! یادته چقدر بازی می کردیم و من کتکت می زدم؟ چه دوران خوبی بود. یادته؟!» با خنده بهش گفتم «چه خوب یادت مونده که چه قدر بازی می کردیم البته» گفت «آره. همیشه اعصابم رو خرد می کردی بس که آروم بودی. حرصم رو بالا می اوردی. من هم باهات ودعوا می کردم. ولی الآن دیگه آزارم به مورچه هم نمیرسه. انگار هنوز هم همونقدر آرومی.» بهش گفتم «بی خیال. اون روزها رو فراموش کن. هردومون بچه بودیم و عملاً نمی فهمیدیم که داریم چه کاری می کنیم. بیا قدم بزنیم. از خودت بگو» . راه افتادیم و از خودش گفت که پزشکی خونده وتوی بیمارستان کار می کنه و  در حال حاضر مشغول فکر کردن به یک مورد برای ازدواجه. من هم از خودم گفتم. یعنی داشتم می گفتم که یک نفر از کنارمون رد شد و حرفی زد که من حتی درست نشنیدم چی بود. هر چی بود، فقط رعنا رو دیدم که با جیغ و داد و فریاد با یارو گلاویز شده و بدجوری فحاشی می کنه. پاک آبروی من رو برد این دختر. همه ایستاده بودن ببینن چه خبره.  سعی کردم آرومش کنم ولی مگه دست بردار بود؟ از بین حرفهاش می تونم این ها رو بگم » … ِ … ِ … ! خجالت بکش! بگم بیان … ؟! … ِ … و غیره» !! به هر زوری بود، رعنا خانوم رو کنار کشیدم و از محل حادثه دور شدیم. دیگه حتی یک ثانیه هم نمی خواستم اونجا بمونم. درسته که باید در برابر آدم های نافُرم بایستی، ولی نه هر کسی و به هر دلیل بیخودی و همچین کارهایی انجام بدی. الآن دیگه بزرگ شدیم. می تونیم از کنار بعضی مسائل ِ  کم اهمیت رد بشیم و یا اینکه با کمی لحن ِ تند، با کسی روبرو بشیم. اینجا بود که عذر خواستم و گفتم که کاری  برام پیش اومده و الفرار… خداحافظ. امیدوارم دیگه هرگز نبینمش. اگر هم دیدمش، هیچ گونه آشنایی نمی دم.

بعضی از آدم ها هیچوقت ذاتشون عوض نمی شه. توی چهارسالگی بهش یاد داده بودن قلدر وبی ادب باشه. در بیست و هفت سالگی هم همون طور بود منتها با پوششی از لباس های شیک و آرایش زیبا. پشت این نقاب، همون رعنای چهارساله ی شرور ایستاده بود.

kindergarten

پی نوشت: نکته ی جالب اینجاست که اون متلک پران ِ بیچاره، فقط یک حرف ِ از مد افتاده رو دوباره احیا کرده و گفته بود «خانم . اگه دماغ نداشتی، عینکت رو کجا می گذاشتی؟» !