دیروز با یکی از کارفرما ها که فکر می کنه  رابطه ی کارفرما-پیمانکار ، همون رابطه ی ارباب-برده ست، دعوا کردم. مدت ها بود که رفتارش رو با دیگر همکارهام (و البته خودم) می دیدم و چهره ی عبوس و ناراحت ِ اون ها رو بعد از صحبت با این کارفرما. رفتار و صحبت کردنش خیلی بی ادبانه و به دور از موازین اخلاقیه و اصلاً نمی دونه که با یه خانم چطور باید صحبت کنه. تا اینکه دیروز صبح خیلی بد با من صحبت کرد. با بی احترامی و بسیار آمرانه. بعد از اینکه گوشی تلفن رو سر جاش گذاشتم، بغض گلوم رو فشرد و چشمام خیس شد. چه فایده از گریه وقتی قصد داشت تا ابد به این رفتارش ادامه بده. حالا دیگه نوبت من بود که بهش یادآوری کنم سابقه کاریمون، پست و سطح شغلیمون یکیه، هر دومون یک کار رو انجام میدیم، هردومون انسان هستیم، تنها با این تفاوت که تو فقط کارفرما هستی و حقوقت رو از دولت(!) می گیری!

رفتم سراغش و با این جمله شروع کردم «آقای … .! شما به چه حقی با این لحن با من صحبت می کنید؟» . نهایت تلاشم رو به کار بردم که مؤدب باشم و با صدای بلند صحبت نکنم. اون هم جواب داد «من منظوری نداشتم، شما اینطور برداشت کردی». بهش گفتم که «همون ماجرای بشین، بفرما و بتمرگ ِ . همشون یه معنی میدن ولی به نظر شما من باید به شما بگم بتمرگ درحالی که منظورم اینه که بفرمایید بنشینید؟» . قبول دارم که مثال مؤدبانه ای نبود ولی وقتی یکی بزنه به سیم آخر، اونم در حالی که چند دقیقه قبلش داشته آهنگ سیم آخر رضا یزدانی رو گوش می داده، همین عکس العمل رو نشون میده. خلاصه اینکه کلی معذرت خواهی کرد و  رفتارش کمی بهتر شد.

من نمی تونم بفهمم که یک پست سازمانی، یک رده ی بالاتر، چطور می تونه روی شخصیت یک آدم تأثیر بذاره و باعث از خود بیخود شدن آدم ها بشه؟ یعنی سطح انسانیت تا این حد تنزل پیدا کرده؟ چطور یک آدم می تونه به خودش اجازه بده تنها به سبب تعریف متفاوت شغلش در جامعه، چنین رفتاری با دیگران داشته باشه؟

البته این آدم، تنها کسی نیست که به دیگران به این دید نگاه می کنه. دنیا داره به بد جهتی پیش میره. ما کِی تصمیم داریم به خودمون بیایم؟

برده داری

Advertisements

نمایشگاه جلوه هایی از هنر معاصر جهان در موزه ی هنرهای معاصر تهران از تاریخ 17 خرداد تا 30 شهریور 1389 برگزار شده است.

نمایشگاه «جلوه هایی از هنر معاصر جهان» ادامه ی نمایشگاهی است که تابستان سال گذشته تحت همین عنوان برگزار شد. این نمایشگاه که به مرور آثاری از سبک های امپرسیونیسم تا پاپ آرت و کانسپت چوال آرت بین سال های 1883 تا 1976 می پردازد، در راستای اهداف و برنامه ریزی جدید موزه ی هنرهای معاصر تهران مبنی بر نمایش آثار موزه ای و پرهیز از نمایشگاه های رقابتی برگزار می شود. در این نمایشگاه آثار هنرمندانی چون پابلو پیکاسو، ونسان ونگوگ، سالوادور دالی، ادوارد مانش، کلود مونه، مانه، ویکتور وازارلی، جکسون پولاک، رنه ماگریت و … به نمایش گذاشته شده.فرصت بسیار خوبی ست جهت آشنایی با این هنرمندان، بدون واسطه، بدون عکس های اینترنتی، بدون دنیای مجازی. فقط ما و نقاشی روبروی ما. من که برای دیدنشون لحظه شماری می کنم.

 

نمایشگاه نقاشی

 

دو اثر از سالوادور دالی را در زیر می بینیم.  چرا این دو اثر، به ظاهر دارای اختلاف های معنایی فراوان ولی در باطن، دارای شباهت های بسیار مشخص و آزار دهنده ای هستند؟ دقیق تر و عمیق تر، بنگریم … بیاندیشیم …

1. بمب the bomb

بمب


2. آسیاب های بادی the windmilles

آسیاب های بادی

وقتی گرد و غبار شهر رو فرا می گیره، چه کاری از ما بر میاد؟ باید توی خونه بشینیم و زندگی رو تعطیل کنیم؟ یا این که بایستی از هر فرصتی برای یک کار خاص، مثلاً خلق یک اثر هنری استفاده کنیم؟ در تصویر زیر، هنرمندی رو میبینیم که تابلوی «دختری با گوشواره ی مروارید» اثر «ورمیر» (نقاش هلندی دوره ی باروک)  رو روی شیشه ی عقب یک پژو، شبیه سازی می کنه:

هنر با غبار

دختری با گوشواره مروارید

تابلوی اصلی دختری با گوشواره ی مروارید اثر ورمیر(vermeer)

دو آهنگ زیر، به نظر من عاشقانه ترین آهنگ هایی هستن که در دنیا وجود دارن. دانلود کنید، گوش بدید و لذت ببرید :

1. this never happened before (پیش از این اتفاق نیفتاده بود) : خواننده paul mccartney ( پل مک کارتنی) : دانلود از اینجا

2. can’t help falling in live with you (چاره ای ندارم جز اینکه عاشقت باشم) : خواننده elvis presley( الویس پریسلی) : دانلود از اینجا

cat balance

19/07/2010

متن زیردر مورد parkour، جزئی از یک زندگی مهیج و مبتنی بر فلسفه ی خالص لذت بردن از زندگی ست که برای نخستین بار دیوید بل در فرانسه، اسم هنر رو روی اون گذاشت :

هدف پارکور، رسیدن به مقصد با استفاده از کاراترین، روان‌ترین و مستقیم‌ترین مسیر و مناسب‌ترین حرکات است که می‌تواند شامل دویدن، پریدن، بالا رفتن و خزیدن باشد. «کارایی» یکی از مهم ترین مشخصه‌های پارکوراست، و به این معنی است که لازم نیست حرکات سریع‌ترین باشند، بلکه باید مستقیم‌ترین و با صرف انرژی کمتری انجام شوند و همچنین مانع آسیب دیدگی دراز مدت یا کوتاه مدت شوند.

 پارکور حرکات آکروباتیک، بدل کاری، رقص، حرکات احمقانهٔ بدون توجه به عواقب آن و پرش‌های بلند بدون دلیل نیست. هم چنین  پارکور «حرکت‌های دلخواه» نیست بلکه مجموعه‌ای از حرکات از پیش تعریف شده و هدفمند است.

 پارکور گذشته از یک ورزش و هنر، یک شیوهٔ زندگی کردن و یک فلسفهٔ روزانه‌است. یکی از فلسفه‌های این ورزش، اتکا به توانایی‌های جسمی و ذهنی افراد برای کمک کردن به کسانی است که در شرایط خاصی قرار دارند. به همین دلیل است که در این ورزش خبری از مسابقه و رده‌بندی ورزشکاران و غیره نیست، زیرا هر کسی تنها برای خودش و نه برای اثبات برتری خود، تمرین می‌کند.

جدا از حرفه‌ای شدن در حرکات، قسمت اصلی آموزش و تمرین صحیح  پارکور توانایی غلبه بر ترس و استفاده از آن در زندگی است، چرا که ابتدا باید بتوان بر ذهن و تفکر خود چیره شد تا توانایی حرفه‌ای شدن در پارکور در ما بوجود آید. به گفتهٔ بنیان‌گذار این هنر، «فلسفه» جزء درونی  پارکور است.

پارکور یکی دیگر از راه های رسیدگی به یک آدرنالین افزایش یافته ست. اگر فیلم فرانسوی بلوک 13 رو دیده باشید، نمونه هایی از اجرای این ورزش مهیج به چشمتون خورده. حتی تماشای پارکور باعث میشه هیجانش رو توی تک تک سلولهای بدنمون حس کنیم.

از این آدرس، یک فیلم کوتاه مشتمل بر اجرای پارکور رو تماشا کنید.

برای اطلاعات بیشتر در مورد رشد این هنر در کشور خودمون، برید به این آدرس .

گیاه

18/07/2010

چقدر یک نوشیدنی گیاهی می تونه دلچسب و آرامش بخش باشه؛ گل گاوزبان، چهارتخمه،گل بابونه، آویشن… و چای سبز. وچقدر می تونه خوشرنگ و معطر باشه؛ بنفش یاقوتی، طوسی روشن، سبز لیمویی، سبز تیره… و زرد خورشیدی.

چای سبز

سازمان باله ی ایران

«از این سازمان به عنوان بزرگترین طرح هنری اجرا شده در خارج از ایران پس از انقلاب نام برده شده است.» این جمله، کدام نهاد یا سازمان را به یاد شما می آورد؟ احتمال این که در وهله ی اول بگوییم «سازمان باله ی ایران»، بسیار کم است. باله و کلاً رقص، هنری است که پس از انقلاب به عنوان هنری طرد شده از آن یاد می شود. تفکرات غلط پیرامون این هنر، موجب شد که باله در ایران راه رشد چندانی نداشته باشد و به عنوان یک هنر ملی، گاهی حتی به ذهن نرسد. دلیل اینکه کشور ما با وجود منابع غنی فرهنگ، مانند ارمنستان، تاجیکستان یا هندوستان، دارای رقس سنتی نیست، همین است. رقصی که امروزه در رسانه های ایرانی تحت عنوان حرکات موزون نام برده می شود، چیزی جز معدودی حرکات روتین و پشت سر هم نیست. این حرکات مطلقآً معنایی ندارند. حال اینکه رقص باله، از آنجایی که با موسیقی مفهومی همراه است، همیشه داستانی را روایت می کند که می تواند از نوع داستان های کلاسیک باشد به همراهی موسیقی چایکوفسکی و یا روایتی باشد از آن چه در حال حاضر در جهان در حال رخ دادن است به همراهی موسیقی لایت یا جاز.

در هر صورت، می رفت که واژه ی رقص از کتاب هنر ایران حذف شود ولی افراد علاقمند و هنرمند نتوانستند ساکت بنشینند و نظاره گر باشند. نیما کیان هنرمند و رقص پرداز باله ی ایرانی در سال 2002 سازمان منحل شده ی باله ی ملی ایران را که تا قبل از انقلاب در تالار رودکی تهران مستقر بود، در سوئد و با حمایت سازمان های فرهنگی و همپیوندی دولت آن کشور  و تحت نام سازمان باله ی ایران(Les Ballets Persans) بازسازی کرد .رپرتوار و یا آثار انتخابی این سازمان برگرفته شده از تاریخ و فرهنگ ایران و عموماً منعکس کننده ی موضوعات ادبی، تاریخی، عرفانی و اجتماعی ست. از این سازمان به عنوان بزرگ ترین طرح هنری اجرا شده در خارج از ایران پس از انقلاب نام برده شده است. رپرتوار باله ی سازمان عمدتاً شامل آثار بله ی غربی چوون دریاچه ی قو، زیبای خفته، فندق شکن و ژیسل می شد ولی به مرور آثار جدیدی با الهام از تاریخ و فرهنگ ایران تولید شد مانند باله ی بیژن و منیژه(ساخته ی حسین دهلوی)، سیمرغ(ساخته ی لوریس چکناواریان)، افسان هی آفرینش( ساخته ی ملیک اصلانیان)، شهرزاد(ساخته ی امین الله آندره حسین) و …

نیما کیان

نیما کیان در حال آموزش باله

به‌جز موسس باله ایران، همه رقصپردازان، باله گردانان و اساتید مدرس باله که در تولیدات سازمان باله ایران مشارکت داشته اند غیر ایرانی هستند:

نیما کیان(مؤسس)

رفیقا آخوندوا (رقصپرداز، هنرمند خلق آذربایجان، باله و اپرای باکو)

ماکسود مامدف (رقصپرداز، هنرمند خلق آذربایجان، باله و اپرای باکو)

مارک دو بوعه (رقصنده ممتاز و استاد ارشد باله، باله ملی پاریس)

ایشتوان کیش (رقصنده ممتاز و استاد باله، باله و اپرای ملی مجارستان و باله سلطنتی سوئد)

ویکتور والکو (رقصنده ممتاز و استاد باله، باله و اپرای ملی لهستان و باله سلطنتی سوئد)

دومینیک فرانچتی (باله گردان و استاد ارشد باله، کنسرواتوار ملی باله کلاسیک پاریس)

پلومب آگالیجاج (رقصپرداز، باله گردان و استاد باله، باله و اپرای آلبانی)

گابریلا گوتارا (رقصپرداز فلامنکو، مرکز فلامنکوی استکهلم)

رقصندگان سازمان باله ایران همگی غیر ایرانی و از ملیت‌های گوناگون هستند. تا سال ۲۰۰۸ رقصندگانی از بیش از ۲۴ کشور مختلف شامل آلبانی، آرژانتین، ارمنستان، استرالیا، آذربایجان، بلغارستان، برزیل، انگلستان، استونی، فرانسه، هنگ کنگ، کوبا، لتونی، زلاند نو، مکزیک، نروژ، لهستان، روسیه، صربستان، اسکاتلند، سوئد، تایلند، اکراین، آمریکا و ویتنام در استخدام باله ایران بوده‌اند. شرط عضویت در سازمان دارا بودن مدرک پایاننامه تحصیلی از یکی از هنرستانهای معتبر در رشته باله کلاسیک و رقص مدرن، شرکت در گزینش و گذراندن آزمون عمومی است و این امر، بدلیل عدم وجود چنین هنرستان هایی در درون خاک ایران، کاملاً بدیهی ست!

بدین وسیله از نیما کیان به دلیل نجات رقص، هنری که درون خاک ایران، رو به فنا بود، قدردانی می کنیم.

– سایت رسمی باله ی ایران Les Ballets Persans

– سایت رسمی نیما کیان Nima Kiann (وقتی وارد سایت نیما کیان می شویم، از تماشای تصاویر باله که با موسیقی اصیل ایرانی تلفیق شده اند لذت می بریم.)

– اطلاعات بیشتر در مورد این سازمان را از این آدرس بخوانید.

– رپرتوار سازمان باله ی ایران را از این آدرس می توانید ببینید.

باله ی هفت پیکر

باله ی هفت پیکر- آهنگساز کارا کارایف

باله ی زن

باله ی زن- آهنگسازحسین علیزاده

یکی از تأثیرگذارترین داستان هایی که خوندم(یا تماشا کردم). با کمک شش تا تصویر کوچک، حرف بسیار بزرگی رو می رسونه:

قصه های من و بابام :

لینک دانلود جلد اول

لینک دانلود جلد دوم

لینک دانلود جلد سوم

قصه های من و بابام

پَر

12/07/2010

چند وقتی می شه که سراغ هیچ کتابی نرفتم جز کتاب های مرتبط با موضوع پایان نامه م. واقعاً شرایط اسف باریه. تا جایی که یادم میاد، همیشه حداقل در حال خوندن یک داستان کوتاه بودم و یا اینکه سر کار پنهان از چشم همکار عزیزم(!) یه ایبوک می خوندم. ولی حالا همون هم نیست. این اوضاع ناراحتم می کنه. وقتی کتابی دستم نباشه، احساس می کنم حرف زدن ِ معمولی هم یادم میره. این چند روز تعطیلی هم انگار آفریده شده بود فقط برای پیشبرد تایپ مطالب جدید تحقیقاتی. فقط تایپ کردم و با هدفون موسیقی گوش دادم. سرانگشتام رفته دیگه.  اصلاً ولش کن. بعد از تایپ یه پاراگراف دیگه، لپ تاپ رو می بندم و میرم که یه کتاب بخونم. اتفاقاً کتاب «پَر» رو مدت هاست که کاندید کردم جهت خوندن. می دونی چیه؟ بعضی وقت ها لازمه که آدم بگه : «… به هرچی کاره که آدم رو از علایقش میندازه»

 پی نوشت1:    … = بی ادبانه ترین حرفی که به ذهن میاد !

پی نوشت2:     پَر – نوشته ی ماتیسن – ترجمه ی میمنت دانا

پر