نقل مکان

21/06/2010

ما رفتیم بلاگفا . این هم آدرس جدید :

اردیبهشت

Advertisements

سفر

قطعاً دیدن فیلم » into the wild» و خوندن کتاب» مارک وَ پلو» من رو که عاشق سفر هستم، به مرز جنون رسوند.

into the wild ، که بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده(به کارگردانی شان پن)، ماجرای پسر جوان تازه فارغ التحصیلی به نام Christopher McCandless است که دیگر تحمل زندگی مکانیزه و ماشینی برایش غیرممکن شده. شاگرد اول دانشگاه بودن، داشتن یک خانواده و ماشین وکلاً هرچیزی که موجب اتصال او و این دنیا ست را رها می کند، وسایل ضروریش را در یک کوله پشتی جا می دهد و به مدت دو سال بدون هیچ وسیله ی ماشینی، به سرزمین جادویی و کعبه ی آمالش یعنی آلاسکا می رود وبه تنهایی در طبیعت وحشی آنجا زندگی می کند و طبیعتاً با مشکلاتی مانند فصل یخبندان و فقر غذایی و غیر مواجه می شود . ولی تجربیات این سفر و آشنایی بی واسطه با انسان های مختلف و موجودات زنده ی غیر انسانی( گیاهان و حیوانات مختلف) و لذت بی حد و حصر تنفس در هوای تازه و پُر کردن ریه ها از اکسیژن خالص و هزاران مزیت دیگر، به سختی ها می ارزید(با دیدن انتهای فیلم متوجه میشید که چرا فعل ماضی بکار بردم).

مارک وَ پلو، سفرنامه ی مصوّر منصور ضابطیان به اقصی نقاط دنیاست؛ هند و لبنان تا فرانسه، کره ی جنوبی تا ایالات متحده امریکا. ضابطیان با نوشتن مقدمه ی زیر،هدف و  فضای سفرنامه اش را  به خوبی توصیف می کند :»سفر جدا از جنبه ی تفریحی و سرگرم کننده اش(که متأسفانه همیشه چنین نگاهی به آن شده) دارای یک سویه ی مهم فرهنگی  ست. آشنایی با سرزمین های دیگر، آدم را از چهارچوب دُگم فکری اش خارج می کند. او را به این نتیجه می رساند که همه ی دنیا همین چهاردیواری محصور اطرافش نیست و تازه می فهمد که در گستره ی این جهان چقدر ناچیز است و دنیا چقدر شوخی تر از آن چیزی ست که خیال می کرده. در عین حال به این نتیجه می رسد که دنیا آنقدرها هم که فکر می کرده بزرگ نیست و آدم هایی به ظاهر غریبه در نقاطی که به لحاظ جغرافیایی، تاریخی و اجتماعی مشابهتی باهم ندارند، یکباره به فصل مشترک هایی از تفکر و احساس می رسند.»عکس های بی نظیری که از کشورهای مختلف در دوربینش ثبت کرده و زبان خودمانی سفرنامه اش، لذت خوندن کتاب رو صد چندان می کنه.

مواجهه با این دو اثر فرهنگی باعث شد که دوباره میل به سفر، این بهترین تفریح و روش برای لذت بردن از زندگی، در من شعله ور بشه. واقعاً آدم دلش نمی خواد که همین الآن کوله پشتی ش رو ببنده،از محیط امن خودش بیرون بیاد و  بزنه به دل دنیا و جاهایی که تا به حال ندیده؟

پی نوشت:

+ into the wild. کارگردان: شان پن. محصول سال 2007. آمریکا

+ مارک و پلو. مجموعه ای از سفرنامه ها و عکس ها. منصور ضابطیان. نشر مثلث. بهار 89

امروز بعلت کارهای اداری، بیرون از خونه بودم. با اینکه تمام مدت زیر کولر ماشین بودم ولی همون چند دقیقه ای که بخاطر کارها پیاده می شدم، باعث شد جرغاله بشم. هوای امروز شدیداً و قویاً داغ بود. در نتیجه وقتی برگشتم خونه، به اندازه ی یک تُنگ بزرگ میلک شیک طالبی درست کردم با بستنی وانیلی و کمی وانیل اضافه که خوشبو بشه و با یک پَر طالبی تزئینش کردم. با خانواده نشستیم و نوشیدیم و به جون من دعا کردیم!  الحق که چسبید. جای همه ی دوستانی که شیک طالبی دوست دارن خالی. همین عکسیه که پائینه :

میلک شیک طالبی

chapter 1

anger

anger

anger

anger

chapter 2

happiness


07/06/2010

به سبک ِ این پست  : ما از طعم و مزۀ این کراکرهای شکلاتي lexus که چند روز پیش هدیه گرفته ایم بسی خوشمان آمده است.

پ.ن: پیش از این، طعم بادوم زمینیشان را امتحان کرده بودیم، شدیداً مطبوع بود.

امشب این شعر رو پدرم برام خوند. گفتگویی ست میان زمین و انسان. با مکث ها و تأکیدات بجای پدرم در هنگام شعر خوانی، لذت شنیدن اشعار خصوصاً شاملوکه کتاب مرجع پدرم هست، دو چندان میشه. همیشه از پدر می خوام که این گفتگو رو از «مدایح بی صله» برام بخونه و او هم با شوق تمام، اجابت می کنه.

«پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمینِ به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ می‌دانم.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزشِ آبشاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی‌خبرت می‌یافتم، و به کوسِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چگونه می‌توانستم رازِ پیامِ تو را دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیام‌گزاران نیز اندک نبودند.
تو می‌دانستی که من‌ات به پرستندگی عاشقم. نیز نه به گونه‌ی عاشقی بختیار، که زرخریده‌وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش. که تو را چندان دوست می‌داشتم که چون دست بر من می‌گشودی تن و جانم به هزار نغمه‌ی خوش جوابگوی تو می‌شد. همچون نوعروسی در رختِ زفاف، که ناله‌های تن‌آزردگی‌اش به ترانه‌ی کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بَمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ آی، چه عروسی، که هر بار سربه‌مُهر با بسترِ تو درآمد! (چنین می‌گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟ کجا به دستانِ خشونت‌باری که انتظارِ سوزانِ نوازشِ حاصلخیزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمنی پُربار پاداشت ندادم؟
انسان دیگرباره گفت: ــ رازِ پیامت را اما چگونه می‌توانستم دریابم؟
ــ می‌دانستی که من‌ات عاشقانه دوست می‌دارم (زمین به پاسخِ او گفت). می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پسِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد. پیغامت کردم از پسِ پیغام که مقامِ تو جایگاهِ بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایتِ آسمان که مهرِ زمین است. ــ آه که مرا در مرتبتِ خاکساریِ عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهی‌ کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادویی‌ِ تو بودم از آن پیش‌تر که تو پادشاهِ جانِ من به خربندگی آسمان دست‌ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.
انسان، اندیشناک و خسته و شرمسار، از ژرفاهای درد ناله‌یی کرد. و زمین، هم از آنگونه در سخن بود:
ــ به‌تمامی از آنِ تو بودم و تسلیمِ تو، چون چاردیواری‌ خانه‌ی کوچکی.
تو را عشقِ من آن‌مایه توانایی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری گناهِ من همه آن بود که زیرِ پای تو بودم!
تا از خونِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که دردِ مکیده شدن را تا نوزاده‌ی دامنِ خود را از عصاره‌ی جانِ خویش نوشاکی دهد.
تو را آموختم من که به جُستجوی سنگِ آهن و روی، سینه‌ی عاشقم را بردری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازشِ پُرخشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگپاره کُشنده‌تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از قربانیانِ بدکنشی‌های خویش بارور کردی.
آه، زمینِ تنهامانده! زمینِ رهاشده با تنهایی‌ خویش!
انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی می‌خواست.

ــ نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین).
و تو بی‌احساسِ عمیقِ سرشکستگی چگونه از «تقدیر» سخن می‌گویی که جز بهانه‌ی تسلیمِ بی‌همتان نیست؟
آن افسونکار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی در وجود نمی‌آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن‌دست نیازی پدید افتد. ــ آنگاه چشمانِ تو را بر بسته شمشیری در کَفَت می‌گذارد، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه‌ی گاوآهن کنی!
اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که منم!

شب و باران در ویرانه‌ها به گفتگو بودند که باد دررسید، میانه‌به‌هم‌زن و پُرهیاهو.
دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسرِ خاک، و به خاموشباش‌های پُرغریوِ تُندر حرمت نگذاشتند.

زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفریق رسیده‌ایم.
تو را جز زردرویی کشیدن از بی‌حاصلی‌ خویش گزیر نیست؛ پس اکنون که به تقدیرِ فریبکار گردن نهاده‌ای مردانه باش!
اما مرا که ویرانِ توام هنوز در این مدارِ سرد کار به پایان نرسیده است:
هم‌چون زنی عاشق که به بسترِ معشوقِ ازدست‌رفته‌ی خویش می‌خزد تا بوی او را دریابد، سال‌همه‌سال به مُقامِ نخستین بازمی‌آیم با اشک‌های خاطره.
یادِ بهاران بر من فرود می‌آید بی‌آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترشِ ریشه‌یی را در بطنِ خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاری که در آغوشم خواهند نهاد، با اشک‌های عقیمِ خویش به تسلایم خواهند کوشید.
جانِ مرا اما تسلایی مقدر نیست:
به غیابِ دردناکِ تو سلطانِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم اندیشید که به افسونِ پلیدی از پای درآمدی؛
و ردِّ انگشتانت را
بر تنِ نومیدِ خویش
در خاطره‌یی گریان
جُستجو
خواهم کرد.»

(متن شعر از وبلاگ رسمی احمد شاملو)

پی نوشت بی ربط و دور از مطلب: بعضی از مردم چه وقت هایی رو برای چه کارهایی انتخاب می کنن. حالا هر چی بهشون بگی آمادگی نداریم، مامانمون تازه از سفر برگشته … مگه به خرجشون می ره ؟!

I love u mum

06/06/2010

چهار روزی میشه که مادرم پیش ما نیست. جاش خیلی خالیه. به هر جای خونه که نگاه می کنم، مامانم رو می بینم. خونه خیلی خالیه. انگار چند روزه که زندگیمون متوقف شده. حتی غذا خوردن هم برامون معنی نداره. توی این چند روز اصلاً حوصله نداشتم توی خونه بمونم. دوست داشتم برم بیرون مثلاً برا ی خرید. هر وقت از خونه می رفتم بیرون، مامانم چند بار بهم زنگ می زد که مواظب باشم یا اینکه فلان چیز رو بخرم. ولی اين روزها هر وقت از خونه رفتم بیرون، خیلی سریع برگشتم چون مامانم نبود که بهم زنگ بزنه و صداش رو از پشت تلفن بشنوم. خیلی دلم براش تنگ شده…خیلی زیاد. باز خدا رو شکر که اين مدت تعطیل بوده و سر کار نبودم. هميشه عادت داشتم وقت ناهار از شرکت زنگ بزنم خونه و باهاش حرف بزنم. خونه بدون مامان کاملاً بی معنیه.

خوشبختانه فردا از سفر بر می گرده. پدرم توی این مدت مخابرات رو آباد کرد بس که زنگ زد به مامانم. هر چند ساعت یکبار تماس می گرفت ببنه کجاست، چه می کنه، راحته، چیزی نیاز نداره. خودم هم از هر فرصتی استفاده می کردم و با مامان تماس می گرفتم حتی توی تولد مینا. زیاد پیش میاد که خودم برم مسافرت های طولانی مدت و از خونه دور باشم. اون زمان هم خانواده رو نمی بینم. ولی وقتی توی خونه باشی و یکی از پایه های زندگی توی خونه نباشه، خیلی فرق می کنه. متأسفانه فردا زمانی که مامانم میاد من سر کار و نمی رسم برم استقبالش. در عوض فردا عصر که رفتم خونه، میشینم کنارش و اون قدر بوش می کنم تا تمام عطرش بره توی تک تک سلولهام.

امروز تمام وقت داشتم خونه رو جمع و جور می کردم. خواهر دوست داشتني هم تمام مدت زحمت می کشید و به یکی از همکلاسی هاش ایمیل می فرستاد. هر کسی یه جوری دپرس میشه. اون هم اینجوریه!  مامانم فردا خسته ست و نباید بره توی آشپزخونه. یه غذای عالی براي ناهار فردا درست کردم با مخلفات و دورچین. پدرم هم برای یک سال خرید کرده که مامان مجبور نشه در حالی که خسته ست حالا حالاها بره بازار. خواهر دوست داشتنی فردا به نمایندگی از من و بابام، میره استقبال مامان که کمکش کنه بیاد خونه. دلم یه ذره شده. تا فردا…

 

mother and children

تابلوی معروف مادر و فرزندان- اثر نقاش فرانسوی پیرآگوست رنیور(Pierre Auguste Renoir)

M.J*

04/06/2010

مایکل جکسون

بی دلیل نیست وقتی به کسی لقب سلطان می دهند. مایکل جکسون تا انتهای دنیا سلطان پاپ و راک اند رول باقی خواهد ماند. هنوز پس از گذشت نیم قرن، تکنیک های خاص بکار رفته در موزیکش و ترانه هاش، منحصر بفرد و تازه ست و صد البته رقص پای بی بدیلش. از کودکی در کنار تمام انواع موسیقی که گوش می دادم، آهنگ های مایکل برای من جایگاه ویژه ای داشت. با thriller و رقص زامبی هاش زندگی کردم، بسیار تمرین کردم که رقص پای معکوس billie-jean رو یاد بگیرم و کلی خاطره های دیگر. ظرافت و دقت و عشقی که در راه موزیکش صرف می کرد، وجه تفاوت کارهای اون با سایر خواننده ها بود و همین امربدون توجه به حواشی، برای چند دهه مایکل رو به یک بُت در دنیای موسیقی تبدیل کرد. آهنگهایی که برای مردم دورافتاده یا نجات طبیعت و صلح می خواند،حتی آرم صلح که به عنوان برند انتخاب کرده بود، همه چیز در موردش قابل احترامه. درصداپردازی و صدا برداری آهنگ هاش چنان خلاقانه و یکه تاز عمل می کرد که شاید تکنیک ضبط صدای «استریو» برای نخستین بار با تطبیق بر موسیقی مایکل بوجود امد. مرگ اون برای طرفدارهاش ضربه ی بزرگی بود.البته مرگ یا قتل. خدا عالمه. فقط می تونم بگم که تا دنیا دنیاست سبک کار مایکل برام کهنه نمی شه. مایکل محشر بود.

 this is it:the movie

* به بهانه ی تماشای فیلم This is it؛ پشت صحنه های تمرین آخرین کنسرت مایکل که بنا بود یک تور-کنسرت پنجاه روزه ی دور اروپا باشه و مایکل تنها چند روزمانده به اجرا و بعد از پایان تمرین های طاقت فرسا و در عین حال خاطره انگیز و در حالی که آمادگی کامل برای صدها ساعت اجرا رو داشت، مُرد. به همین سرعت، همین قدر شوک برانگیز و همین طور بی مهابا.

وب سایت رسمی http://www.michaeljackson.com/us/home

شهرفرنگ

02/06/2010

زپلشک آید و زن زاید و مهمان برسد!

دیروز بنا بود جهت رسیدن به یک قرار مهم، رأس ساعت هفت عصر، جایی باشم. مانتوم قرمز رنگ بود و بالطبع آرایشم قرمز و صورتی بود. دقیقاً زمانی که می خواستم از در برم بیرون، پدرم متوقفم کرد که لباسم رو عوض کنم. یه مانتوی عسلی پوشیدم و آرایش قهوه ای. وقتی این تغییرات تمام شد، ساعت پنج دقیقه به هفت بود. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. دو تا خیابون رو که رد کردیم، چراغ بنزین ماشین روشن شد به این معنی که هر لحظه امکان داشت ماشین خاموش بشه! باید از روی رودخانه رد می شدیم و به اون سمت شهر می رفتیم. پل اول به علت تصادف کاملاً بسته شده بود، پل دوم رو پلیس بعلت شلوغی تعطیل کرده بود، پل سوم، چهارم، نهایتاً از روی پنجمین پل در دسترس رد شدیم. اون سمت شهر توی ترافیک بسیار سنگینی گیر افتادیم! خلاصه برای من ِ ontime، ساعت هفت و سی و پنج دقیقه رسیدن، یعنی فاجعه. البته اگر می دونستم که چه چیزی در انتظارمه، ترجیح می دادم تا فردا صبح توی ترافیک بمونم!

فلانی! میدونی تا حالا هیچ لذتی از زندگیت نبردی؟

«…زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه «اكنون»است.
رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است…»

دیروزاین شعر رو برای کسی خوندم که تا حالا یک صفحه کتاب هم ورق نزده بود و صد البته منظورم رو نفهمید. ولی خُب. باید وظیفه ی اشاعه رو به جا اورد!

لباس کوچک جشن!

پارسال در چنین ایّامی، در به در به دنبال خرید لباس مناسبی برای یک جشن بودم. با هزار مصیبت پیدا کردم. تکلیف کسی که بخواد لباس ِ پوشیده داشته باشه چیه؟

مصایب «اسمشو نَبَر»!

چند شب پیش خواب دیدم استاد راهنمام مُرده! دیشب خواب دیدم که پروپوزالم رو دزدیدن!

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیاید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!

چند وقتی هست که تصمیم داریم روال توضیح مسایلمون رو تغییر بدیم. روشی رو انتخاب کنیم که هم کلاسه شده باشه و هم شکیل تر و هم ملایم تر. تصمیم گرفتیم بریم سراغ مقامات بالاتر و این بار خیلی با ملاطفت. با سه نفر دیگه از همکارهای شرکت، یه کارگروه تشکیل دادیم که مسایل و مشکلات همکارها رو به مدیر پروژه و مقامات بالاتر بازتاب بدیم. الحمدلله انگار داره به نتیجه می رسه. بالاخره یکی پیدا شد که بشه گوش شنوا.

فارسی، بیش از حدّ مجاز!

دیروز یک ماشین پراید دیدم. البته این اولین پرایدی نبود که می دیدم مطمئناً! نکته چیزیه که توجهم رو جلب کرد؛ روی شیشه ی عقب ماشین با برچسب نوشته بود farsi 1  ! یه زمانی، چه چیزهایی روی شیشه ی ماشین ها می دیدیم. از «دوستت دارم مادر» گرفته تا علامت «ویکتوری». اما حالا؟؟!

مامان! فدات بشم!خیلی دوستت دارم!

خانم های محترمه و بانوان مکرمه! روز زن مبارک! آقایون محترم و معظم! لطفاً هدایای نقدی و غیر نقدی خودتون رو کادوپیچی کنید و برسونید به دست صاحب اصلی ش.  حداقل یه تبریک خشک و خالی هم که کسی رو نکشته. دیگه خودتون می دونید.

فعلاً همین.عرض خاصی نیست.گودبای