آدرنالین. این هورمون باعث افزایش ضربان قلب، انقباض عروق و انبساط راه‌های هوایی شده و اثر مشخص آن افزایش فشار خون است. اوج وجود این هورمون، بین ساعت 5 تا هفت بعدالظهر است(ویکی پدیا). با ترشح این هورمون در خون، به اقتضای موقعیتی که در آن هستیم، هم ممکن است استرس افزایش یابد و هم میل به انجام فعالیت های هیجان خواهانه. علاقه م بیشتر به سمت این فعالیت هاست که  به چهار دسته تقسیم میشوند:

1- هیجان خواهی از راه انجام کارهای خطرناک و ماجراجویانه که عده ای کوهنوردی و سنگ نوردی را در این گروه قرار میدهند.(+++++ من)

2- هیجان خواهی از راه تجربه های جدید مثل سفر و یا موسیقی(+++من عاشق سفر و موسیقی)

3- هیجان خواهی از راه اجازه دادن به بروز آزادانه احساسات(++من که نهایت سعیم رو می کنم)

4- فرار از روزمرگی و ناآرامی بویژه در شرایط زندگی کسالت آور(+++++من)

(ویکی پاکوب)

اگر استرس رو هیجان منفی بنامیم، در مقابل اون نوعی هیجان مثبت هم وجود دارد که  در زندگی عادی به ما کمک میکند تا با آرامش خاطر و با کمترین استرس و فشار روانی زندگی کنیم. شاید برای شما هم پیش اومده. در حالی که پشت میز نشستید یا اینکه با آرامش راه می روید، ناگهان شدیداً احساس می کنید که نیاز به یک پیاده روی سنگین یا یک دوندگی سریع دارید. احساس گرما می کنید و گویی تمام خون بدنتان در پاهایتان جمع شده است. این همان زمانی ست که آدرنالین خونتان بالا رفته و بنا به تجربه ی شخصی، تا زمانی که به نیازش پاسخ ندهیم، فرو نشین نمی شه. مثلاً به موسیقی هارد یا مهیج گوش بدیم یا یک فیلم تریلر، اکشن یا هارور تماشا کنیم. این ها موارد بی خطر برای رفع عطش آدرنالینی هستن. راه های خطرناکی هم وجود داره: خودم رو مثال می زنم. وقتی با تیم کوهنوردیمون از جایی رد می شیم که مثلاً تنگه یا درّه است، اگر سرپرست تذکر بده که یه راه خطرناک هم وجود داره، من تا از اون مسیر طی طریق نکنم، آروم نمی شینم. واقعاً کنترلش دست خودم نیست ولی ازش لذت می برم.همیشه به موقعیت هایی که بدون برنامه ی قبلی پیش میان علاقه نشون می دم و استقبال می کنم. هر چیز رو که یک روال عادی رو به هم بزنه دوست دارم مثلاً جا موندن از قطار یا هواپیما، خراب شدن ماشین اونم وقتی که برای یک سمینار به دانشگاه می رم، رعد و برق های بسیار بلند و پر نور، گم شدنمون توی کوه، تموم شدن ذخیره ی آب تیم کوهنوردیم اونم به مدت شش ساعت توی تابستان در حالی که مسر بازگشت رو بلد نبودیم و … و کلاً هر چیزی که اسمش هیجان باشه. عاشق رد شدن از زیر آبشار یا گذشتن از یک رودخانه ی خروشانم، روندن ماشین با سرعت بالا البته اگر خودم پشت فرمان باشم، انتخاب کتاب هایی که دوز هیجانش بالا باشه، انجام هر کار جدیدی که تا به حال انجام ندادم و باعث میشه شور و هیجان تجربه ی اول رو با تمام وجود لمس کنم… همه ی اینها ثابت می کنه که میزان آدرنالین خون من همیشه بسیار بالا ست و باید به هر نحوی شده ارضا بشه. خدا می دونه تا به حال چه راه های عجیب و بعضاً خطرناکی روتجربه کردم. فکر می کنم همین آدرنالین بالا باعث شده که تا حالا اوج لذت رو از زندگیم ببرم (با حداقل امکانات البته).

پی نوشت: شنیدم که در تهران، امکان بانجی جامپینگ برای خانم ها فراهم شده و من رو صدا می کنه…

Advertisements

حتماً نام نیل سایمون رو شنیدید. همون نمایشنامه نویس آمریکایی که موفق به دریافت جوایز معتبر فراوانی شده و تنها نویسنده ایه که در حالی که هنوز در قید حیاته، یک سالن تئاتر به نامش کردند.

خصوصیت بارز نوشته هاش اینه که طنز بسیار ظریفی در اونها موج می زنه. ولی تا زمانی که در فضای داستان ها حل نشدید، نمی تونید از این لحن کمدی لذت ببرید. ویژگی دیگر نمایشنامه هاش اینه که کاراکترها بسیار ملموس هستن و به راحتی میشه به حس همزادپنداری دست پیدا کرد. این نمایشنامه ها معمولاً در سه پرده نوشته می شن که گاهاً مستقل از هم هستن. بهترین ترجمه ای که از اون ها وجود داره، ترجمه ی شهرام زرگر هست و بهترین چاپ مربوط میشه به انتشارات نیلا. نمایشنامه های زیر، اون هایی هستن که من از این نویسنده خوندم و انصافاً لذت بردم:

پابرهنه در پارک

اتاقی در هتل پلازا

عاقبت عشاق سینه چاک

یک پزشک نازنین

یادم میاد زمانی که پزشک نازنین رو می خوندم، بقدری در داستان حل شده بودم که دقیقاً مثل یکی از کاراکترهای مؤنث داستان، با جیغ صحبت می کردم! نکته ای  مشترکی که در این چند نمایشنامه وجود داره، وجود و نقش عجیب زن ها در اون هاست. نیل سایمون دید عجیبی نسبت به زن ها داشته؛ کاراکترهای مؤنث اون، در حالی که بسیار مستقل، مقتدر، باهوش و خواستنی ظاهر می شن، می تونن در آن ِ واحد، بسیار لوس و وابسته به کاراکترهای مذکر، ضعیف بنیه، حتی خنگ و منفور باشن. همین نکته رو دوست دارم. همین بازی با شخصیت نقش ها. کاراکترهای مذکر امّا معمولاً تا انتهای داستان ثابت هستن و تغییر شخصیتی خاصی ندارن. ویژگی دیگه اینه که نیل سایمون در توضیح جزئیات صحنه بسیار موفق و دقیق عمل کرده بطوری که میشه به راحتی در فضای مورد نظر وی قرار گرفت با وجود حتی هزاران کیلومتر فاصله و تفاوت فاحش فرهنگی بین کشور ما و کشور نویسنده.

دیگه حرفی نمی مونه فقط اینکه «لطفاً نمایشنامه های نیل سایمون رو بخونید. توی این اوضاع وانفسا، چیزی که همه بهش نیاز دارن، کمی ماجرای کمدی و لبخندی بر لب است.»

——————————————————————————

بخریم و بخوانیم: برخی از نمایشنامه ها رو می تونین از این سایت(آدینه بوک) بصورت آن لاین خریداری کنید.

ای کاش می شد ما هم ببینیم: نمایی از نمایشنامه ها که در نیویورک بر سر صحنه رفته اند :

پابرهنه در پارک

اتاقی در هتل پلازا

عاقبت عشاق سینه چاک

یک پزشک نازنین

before-sunset

(before sunset) پیش از غروب: در طول فیلم، آرامش عجیبی بهم القا می شد. یک زن و یک مرد، دو دوست قدیمی، راه می روند و صحبت می کنند از فلسفه، جامعه، طبیعت و … در نهایت به خودشان می رسند و یک شبانه روز رؤیایی و به یاد ماندنی که سال ها پیش با یکدیگر گذرانده اند. در آن زمان، اگر راهی جز راه اکنون، برگزیده بودند، زندگیشان به کلی دگرگون و لذتبخش تر می شد. خاطره ی آن یک شبانه روز، برای مرد چنان است که کتابی در باب آن می نویسد و آن شب را توصیف می کند و کتابش بسیار توفیق می یابد. خاطره ی آن یک شبانه روز، برای زن چنین است که شعری در وصف آن می سراید و برای شعرش آهنگسازی می کند و در تنهایی، می خواند. هر دو می دانند که نباید چنان تصمیم مبنی بر جدایی می گرفتند ولی هیچکدام اقرار نمی کند به اشتباه خود. از هر دری سخن می گویند که بدانجا نرسند که بگویند پشیمانند ولی این افکار گویی از ابتدا بر سخنانشان غالب بود، نهایتاً سر می گشاید و …

ریچارد لینکلتر(کارگردان) به راحتی توانسته فقط با دو کاراکتر و دیالوگهایشان و نه دیگر هیچ، بیننده را تا انتها بر جا بنشاند و با کاراکترهایش درگیر کند . چون غیر از صحبت های میان این دو نفر، اتفاق دیگری در طول فیلم رخ نمی دهد، تمام تمرکز بر دیالوگهای رد و بدل شده بین آندو است . به شخصه، بعد از پایان فیلم احساس می کردم به قدر یک کتاب، مطلب خوانده م. با وجود اینکه کشش من بیشتر به سمت داستان های پرفراز و نشیب است، ضرباهنگ روان و ثابت فیلم، هیچ گونه احساس خستگی در من ایجاد نکرد. فیلم فوق العاده ای بود.

 funny_games

(funny games) بازی های مضحک:  در طول فیلم، حتی یک لحظه آرامش نداشتم. فیلم با نمایش خانواده ای که در ماشینشان نشسته اند و به سمت کمپینگ تابستانی شان می روند، آغاز می شود. زن و شوهر، اپرا گوش می دهند و مسابقه ای دارند مبنی بر اینکه حدس بزنند این اپرا اثر کیست. پسر ده ساله شان نیز از تماشای این مسابقه ی زیبای پدر و مادرش لذت می برد. ما هم با این فضای آکنده از موسیقی کلاسیک و آرامش موجود در آن عجین می شویم که ناگهان با شروع تیتراژ فیلم، یک آهنگ هارد راک با صدای بسیار بلند، تیتراژ را همراهی می کند. نوشته ها قرمز رنگ هستند. با وجود این موسیقی بسیار خشن و این تیتراژ قرمز رنگ، فقط این را می توان حدس زد که اتفاقاتی در پیش است که هیچ ارتباطی به این آرامش ِ جاری ندارد…

چند بار تصمیم گرفتم فیلم را رها کنم چون تحمل آنچه که ممکن بود پیش بیاید، بسیار مشکل بود. تعلیق و هیجان در فیلم فوران می کرد. امکان نداشت بتوان حتی یک تک سکانس بعدی را حدس زد. دقیقاً جایی که فکر می کنی می دانی چه می شود، کارگردان به تو رودست زده و ورق را بر می گرداند. هیچ چیزی دراین فیلم قابل پیش بینی نیست، هیچ چیزی. بدون شک بدون بازی فوق العاده ی نائومی واتس(گمشده در ترجمه) و کارگردانی بی بدیل میشائیل هانکه(روبان سفید)،  این فیلم ناموفق می شد.

 

هر دو فیلم ارزش چند بار دیدن را دارند. نکته اینجاست که این دو فیلم را پشت سرهم نگاه کردم. پیش از دیدنشان، هیچ تصوری از ماجراهای آنها نداشتم فقط می دانم که روحم دچار پارادوکس شد!

power of nature

09/05/2010

برای راه رفتن روی آب، حداقل سرعت  باید ۸۰ کیلومتر بر ساعت و سطح تماس با آب ۱ اینچ باشد…در نتیجه، غزال در حال فرار ِ زیر رو می بینیم :

دویدن روی آب

عکس از national geographic

به تلافی روز وحشتناکی که دیروز توی دانشگاه گذروندم ، امروز روز خوبی بود ؛

 صبح ، برای برای صرف صبحانه خونۀ دوست عزیزم مینا دعوت بودم ، صرفاً صبحانه . یکجور تابو شکنی در امر میهمانی دادن و میهمان دعوت کردن . دلیل نداره حتماً برای شام یا ناهار دوستت رو دعوت کنی . می تونی هم مثل من پیله بشی که باید برای صبحانه بیام خونتون و لا غیر . به مینا زحمت دادم . صبحانۀ مفصلی خوردیم . جای همۀ دوستانی که طبقۀ پایین بودن یا اهواز نبودن و نتونستن بیان ، خالی .

ظهر ، بعد از اونجا رفتم دانشگاه و طبق معمول به در بسته خوردم . آخر سر هم عصبانی شدم و پروپوزالم رو گذاشتم روی میز مدیر پژوهش و اومدم خونه ! خسته م کردن با این سیستم اداری ِ مزخرفشون . همه ش صحبت از فناوری اطلاعات و پیشرفت در امر مخابرۀ اطلاعات … همه ش ادعا . هنوزهم باید دانشجوی بیچاره با ورق های پروپوزال در دست ،از این شهر به اون شهر دنبال اساتید باشه جهت گرفتن یک امضاء . چند روز پیش بخاطر همین پیگیری امضاها نزدیک بود کارم رو به طرز ناجوانمردانه ای از دست بدم .

عصر ، یه اس ام اس اومد «قرارمون یادت نره ، دوستت دارم یادت نره :-)» یادم اومد که از چند هفته پیش ، برای امروز با یکی ازدوستان دوران مدرسه م قرار گذاشتم . رفتم و دوستم رو دیدم . بقدر چند سال حرف داشتیم برای گفتن . از هر دری سخنی ، درس و دانشگاه ، کار ، زندگی مجردی ، خانواده ، کِیس هایی که برامون پیش اومده بود ، خاطرات مدرسه ، مصیبت های پایان نامه و دفاعیه و … بعد از چهار ساعت توی کافی شاپ(!) تقریباً انداختنمون بیرون .(اتفاقی که قبلاً هم افتاده بود!) خلاصه، راه رفتیم و راه رفتیم و حرف زدیم . دل کندن غیر ممکن بود . دوستم توی این چند سال ، خیلی خوب موسیقی گوش داده بود ، کتابهای خوبی خونده بود ، اطلاعات سینماییش عالی بود . دختر خیلی خوبیه . هیچ تغییری نکرده بود از لحاظ شخصیتی و ظاهری . همون دوست نازنینی بود که می شناختم . اتفاقاً از بعضی همکلاسیهای مدرسه عکس روی موبایلش داشت . هیچ کدوم رو نشناختم بعد از هزار تا عمل زیبایی ( البته بعضاً با نتیجۀ معکوس!) و تغییر رفتاری غریب . چرا دخترا این قدر به هر دری می زنن که به چیزی تبدیل بشن ورای خودِ واقعیشون ؟ همیشه برام سؤال بوده . یعنی اعتماد بنفس یا علاقه بنفس ندارن جهت تحمل خودشون ؟ چرا باید همچین دستکاری ِ غیر قابل بازگشتی روی ظاهر خودشون اعمال کنن که بسختی قابل شناسایی باشن ؟

 پی نوشت : سیستم های اداری ایران چنان بلایی بسر آدم میارن که کم کم باورت میشه انگار هر کاری بکنی ، باز برمی گردی به خونۀ اول . همه ش دور خودت می چرخی و به جایی نمی رسی . کاری می کنن که با تمام وجود احساس کنی جهان سومی هستی .

بی ربط 1 : بهترین رژیم لاغری ، درس خوندن در مقطع کارشناسی ارشده ! بقدری دوندگی و زجر کشیدن داره که به راحتی در عرض یک روز ، یک کیلو کم می کنی .

بی ربط 2 : پدرم تهران بود . بنا بود امشب بیاد . خبر رسید که از پروازش جا مونده ! مثل اینکه جا موندن از قطار و هواپیما در خانوادۀ ما امری ست ارثی ! البته با پرواز بعدی اومد .

damned

06/05/2010

روزهای بسیار پرکاری رو می گذرونم . تقریباً به مرز جنون رسیدم . برای تصویب پروپوزالم ، بایستی هشت عدد امضاء جمع کنم از هشت نفر که هر کدوم در یک نقطه از ایران بسر می برن و هر دو هفته یکبار میان دانشگاه . اینکه چطور باید برنامه ریزی کنم تا این اساتید محترم رو زیارت کنم ، اینکه چرا شرکت ما از این همه سال ، همین حالا رو انتخاب کرده برای شروع یک پروژۀ جدید و طاقت فرسا با دوره های آموزشی طولانی مدت ، اینکه کار قبلیم رو چطور باید بینابین این آموزشها انجام بدم … این سؤالها مدام توی مغزم می چرخه . بقدری از لحاظ فکری بهم فشار اومده که به این نتیجه رسیدم  بد نیست اگه امضای اساتید رو جعل کنم ! تا به حال موفق شدم 2 تا امضا بگیرم . فردا سومی روبدست میارم . خیلی به مدیر پروژه اصرار کردم که من رو از این پروژۀ جدید حذف کنه و من همون کار قدیمی خودم رو انجام بدم . به هیچ وجه قبول نکرد . وقتی بهش گفتم بخاطر پایان نامه و مصیبت های مربوطه ست که این خواهش رو دارم ، گفت شما اگه می خوای روی پایان نامه ت کار کنی ،از شرکت  برو و هر وقت کارش تموم شد برگرد ! این هم جواب پنج سال کار کردن برای شرکته . امروز بعد از شنیدن این حرف از طرف مدیر پروژه ، پاک قاطی کردم . اصلاً متوجه نبودم چه می کنم . اشتهام کور شد و ناهار هم نخوردم . فقط به خودم اومدم و دیدم که با یه لیوان در دست(حاوی قرص جوشان مولتی ویتامین حل شده توی آب) ایستادم بیرون تو محوطه و دارم کانتکت های موبایلم رو بالا و پایین می کنم . اصلاً حال نداشتم با کسی حرف بزنم . ماجرای کار ِ گره خورده م رو برای یکی از دوستانم تعریف کردم . از شدت فشار تراژیک ماجرا ، اشک توی چشماش جمع شد ! فهمیدم که اوضاعم خیلی اسف باره . دلم برای خودم سوخت که چرا توی این سن و سال باید اینقدر فشار روحی و استرس تحمل کنم . معمولاً آدم از جایی که فکرش رو  هم نمی کنه ضربه می خوره . ماجرای منه . کارم رو خیلی دوست داشتم .  فکرش رو هم نمی کردم که روزی روزگاری اینطور زندگیم رو بهم بریزه کار لعنتی .بهترین سال های عمرم رو که باید در شادابی کامل بسر می بردم ، روزی ده ساعت صرف کارم کردم و حالا…   تمام این موقعیت هایی که الآن درگیرشون هستم ، تصمیم و انتخاب خودم بودن ؛ کار طولانی ، تحصیل ، علاقه به بودن در یک پروژۀ جدید .  فقط اینکه همه چی بهم گره خورده و زمان بندی کارهام اشتباه بوده …  نمی دونم .  شاید این من هستم که دارم زیادی سخت می گیرم .

Cloude Monet

03/05/2010

مونه

کلود مونه ، نقاش فرانسوی ، یکی از بزرگترین هنرمندان سبک امپرسیونیسم (دریافتگری) است . این شیوه مبتنی است بر نشان دادن دریافت و برداشت مستقیم هنرمند از دیده‌های زودگذر با به کار بردن لخته رنگ‌های تجزیه شده و تابناک برای نمایش لرزش‌های نور خورشید. نام این جنبش از نام یک نقاشی از کلود مونه به نام دریافتی از طلوع آفتاب (Impression) گرفته شده‌است :

دریافتی از طلوع آفتاب

اگر دورۀ امپرسیونیسم را با دوره های موسیقی تطابق دهیم ، مناظر است با دورۀ رمانتیک . آثار هنرمندان دریافتگری ، گویی تداعی گر موسیقی زنده و پر احساس دورۀ رمانتیک و آثار گوش نواز فردریک شوپن است . از دیگر هنرمندان امپرسیونیسم ، پیر آگوست رنه وار می باشد.

مونه

مونه ، مجموعه تابلوهایی معروف دارد به نام نیلوفرهای آبی که خلق آنها را از سال 1899 آغاز کرد :

نیلوفرهای آبی

نیلوفرهای آبی

افسوس ;-(

01/05/2010

امروز ظهر داشتم از کنار یه فلکه رد می شدم در حالی که چراغ برای عابر پیاده سبز بود . مشغول صحبت با خواهرم بودم و اصلاً توجهی به صدای ممتد بوق ماشینی که نزدیک می شد نداشتم . دلیلی  نداشت ؛ چون مسیری که داشتیم از اون عبور می کردیم متعلق بود به عابر پیاده و طبیعتاً ماشین نباید از اونجا رد می شد . اصلاً نفهمیدم چطور شد . فقط می دونم که بدنۀ ماشین رو حس کردم که بهم زد ، کفش روی پای چپم فشار اورد و پام بی حس شد از درد . رد لاستیکش روی کفش و شلوارم موند . اینقدر با آرامش اینکار رو کرد که اصلاً متوجه نشدم . بعد هم به آرومی راهش رو گرفت رو رفت . من چه کردم ؟ تمام عصبانیت و تعجب و افسوسم توی دستم جمع شد و به طرز بسیار عصبی ، چند بار محکم کوبیدم به بدنۀ ماشین و فریاد زدم «احمق . رفتی روی پام» ! . راننده چه کرد ؟ حتی بر نگشت که نگاه کنه . رفت . دستم کبود شد بس که ضربۀ شدید کوبیدم . پام هم می لنگید . چشم چشم می کردم که پلیس رو ببینم . یکی از عابرهایی که دیده بود چی شده ، شمارۀ ماشین رو نوشت و بهم داد . همونجور لنگون لنگون رفتم پیش پلیس . گفت که تمام ماجرا رو دیده و نتونسته شمارۀ ماشین رو برداره . شماره رو بهش دادم و ایستادم بالای سرش تا چهل هزار تومن جریمه ش کرد . شانس اورد که آسیب جدی به پام وارد نشد . کفشم حسابی از پام محافظت کرده بود . اون موقع  فقط به یه چیز فکر می کردم : وقتی خودمون به همدیگه رحم نمی کنیم و اینطور و با این قساوت بهم آسیب می رسونیم ، چطور می تونیم از خشونت ِ دولت یا نیروی انتظامی یا هرچیز دیگه ای ایراد بگیریم ؟!