چرا زمانه ای شده که پیش فرض اکثر آدمها ، بی اعتمادی ست ؟ عقیدۀ آنها اینست که تمامی مردم غیر قابل اعتمادند مگر اینکه خلافش ثابت بشه . بی اعتمادی یکی از عواملی ست که آرامش فکری را تا حد زیادی حنثی می کنه و بار منفی وارده به ذهن رو به شدت افزایش میده  که موجب میشه شادی ها رو کمتر درک و احساس کنیم . کمترین تبعاتش اینه که  باعث میشه محدودۀ دوستانت تنگتر بشه .

بد نیست تعریفی از اعتماد بدیم :» اعتماد یعنی اطمینان از اینکه طرف مقابل در روابطش با شما، قصد ضربه زدن ندارد و اطمینان از اینکه او نیز شما را دوست دارد» . ما اگر بخوایم اطرافیانمون آدمهای قابل اعتمادی باشن ، باید در وهلۀ اول ، خودمون آدمی قابل اطمینان باشیم چون اعتماد ، اعتماد رو بوجود میاره . برای ایجاد یک رابطۀ سرشار از اعتماد ، باید چیزهایی صرف و خرج کرد مثل وقت گذاشتن برای شناخت طرف مقابل و اینکه مرزهای مشخصی برای رابطه مون در نظر بگیریم . بعضی رفتارها هستن که موجب از بین رفتن اعتماد می شن . از جمله : مشاهدۀ کوچکترین رفتاری از طرفین که باعث تحقیر یا تمسخر طرف مقابل بشه – انتقادهای بیجا و بی مورد – بی تفاوت بودن در مورد مسائلی که باعث ناراحتی طرف مقابل می شه . طرف باید بتونه هرگونه عکس العمل دالّ براحساسات و واکنش رو در حرکات و صحبت های مقابلش ببینه . به طور خلاصه اعتماد به این معنا است که شما به دیگران اجازه بدهید احساسات، هیجانات و واکنش های شما را حس کنن و آنها را محترم بشمارند و در واقع احسساسات و افکارتان رو با دیگران سهیم بشید البته بدون آنکه هیچ گونه تبعیضی را به کار ببرید. برای ایجاد و تقویت حس اعتماد قوی بین افراد ، به نظر من ، مهمترین عامل اینه که ما ترس رو از خودمون دور کنیم شامل ترس از اتفاقات خاص ، ترس از ایجاد یک رابطۀ جدید ، ترس از مواجهه با آدمهای جدید ، ترس از شکست ها و ترس موفقیت ها و … و مورد مهم دیگه اینه که شناخت درستی از خودمون ، هویتمون ، احساساتمون و عادتهامون داشته باشیم . چون تا زمانیکه خودمون رو نشناسیم نمی تونیم شناخت درستی از دیگران پیدا کنیم .

اعتماد یا بی اعتمادی

گفته می شه که «وقتي اعتماد از جامعه رخت برببنده ، عقلانيت آن جامعه مختل شده است و زمانيکه عقلانيت جامعه مختل بشه ، افق هاي انديشه ما کوتاه خواهد شد.» این جمله رو می توان از آخر به اول مرور کرد : وقتی جامعه دارای افقهای اندیشۀ کوتاهی باشه و سطح فکری افراد جامعه در حدّ زیر نرمال و پایین باشه ، امکان تفکرات عقلایی و انجام کارهای عاقلانه از طرف افراد به شدت تنزل پیدا می کنه . وقتی افراد غیر عاقلانه رفتار کنن ، رفتارهایی مثل ترسهای مختلف ، شناخت های نادرست و مواردی مثل بی تفاوتی از اونها ساطع می شه و تمامی ِ این موارد ، تنها به یک چیز منجر می شه : بی اعتمادی . پس مشکل اساسی ما در جامعه ، اینه که بدلیل آموزهاش نادرست در خانواده و محیط خارج از خانه ، فرهنگ تحریف شدۀ اجتماعی و نبود الگوهای مناسب قابل اعتماد و روشن فکر در سطوح بالای جامعه ، محدود کردن اندیشه ها و سطوح مطالعاتی ، سطح فکری مردم هم پایین اومده  و پیش فرض ِ ذهنی ِ اکثریت ِ اونها ، بی اعتمادی ه .

به امید اینکه سطح اعتماد در میان افراد جامعه به حالت طبیعی ِ خودش برگرده و آرامش فکری ، مهمون خونه های مردم بشه .

(لطفاً لبخند بزنید)

Advertisements

در طول تاریخ موسیقی اصطلاحی وجود دارد تحت عنوان 3Bs یا سه «ب» . منظور ، باخ (bach ) ، برامس(brahms) و بتهووون(beethoven) بودند . این سه تن ، به ترتیب به دوره های باروک ، رمانتیک و کلاسیک در دوران موسیقی تعلق داشتند ، با آثار ماندگار و الگو مانندی که خلق کرده اند ،  گنجینه ای در دنیای موسیقی به شمار می روند . باخ ، موسیقی تُنال و پلی فونیک را به اوج رسانید . اوآثارش را برای ارگ و سازهای کلاویه ای مانند کلاوسن(ارگ کلیسا) می نوشت . او حتی چند ویولن کنسرتو از ویوالدی برای ارگ تنظیم کرد . آثارش برای آهنگسازان دوره های بعدی الهام بخش بوده کما اینکه فرانتزلیست ، یک پرلود بر اساس موتیف باخ نوشته است . همچنین موتزارت ، برخی از فوگ های کلاوه ای باخ را برای سه ساز زهی تنظیم نموده است . برامس ، به موسیقی فولکلوریک علاقۀ شدیدی داشت و آثارش را عمدتاً بر آن مبنا نوشته است . همانند رقص ها مجار . موسیقی پیانویی برامس ، حاوی گرمی احساس ، هارمونی غنی و قوی رمانتیک ها ست . بتهوون که یکی از شناخته شده ترین ، تأثیر گذارترین و بزرگترین شخصیتهای دوران کلاسیک بود ، با خلق سمفونیهایی چون نهم ، پنجم و سوم و سوناتهای بی بدیلش مانند سونات مهتاب و طوفان و انقلاب ، دین خود را به عالم موسیقی بطور تمام و کمال پرداخت . بتهوون را بزرگترین هنرمند تاریخ موسیقی و پیانو می دانند .

** گوش دهیم :

1. سوییت شماره 6 – باخ

2. سمفونی شماره نهم . کُرال – بتهوون

3. آداجیو – برامس

** کلیک کنید تا گوش دهید . راست کلیک و save as تا دانلود کنید :

1. Bach: Two-part Invention in C minor

2. Beethoven: Für Elise

3. Brahms : Symphony1 – Mvmt.4


باخسباستین باخ

برامسیوهانس برامس

بهتوون

لودویگ وان بتهوون

در پرانتز : آنچه در موردباخ نمی دانستید :

یوهان سباستین باخ که در چشم یوهانس برامس عزیزتر و عظیمتر از بتهوون بود ، تقریبآً یکصد سال پس از مرگش چونان ققنوسی از میان آتش و خاکستر ِ خود قد افراشت و پَر گرفت . جویباری که معنای دیگر نامش بود ، به رودی خروشان مبدل شد و جهان موسیقی را در خود غوطه ور ساخت . ما از لذت ِ شنیدن ِ بخشی از آثار گرانقدرش برای همیشه محروم هستیم ؛ چون پاره ای از دست نوشته هایش بر باد رفت . مندلسون با اجرای پاسیون ِ متی در برلین نخستین کسی بود که هشتاد سال پس از مرگ ِ آن استاد ِ استادان گرد از چهرۀ او سترد و به شیفتگان موسیقی آموخت که آثار او را می باید مانند کتاب مقدس پیوسته در دسترس داشت و شومان ، کسی ست که آثار باخ را ریاضیات ِ موسیقی یا موسیقی به روال ِ ریاضی می دانست ، پا را فراتر نهاد و او و آثارش را سرچشمۀ عقل و حکمت و موسیقی خواند .

منابع :

باخ  . نوشتۀ دنیس آرنولد . ترجمۀ غلامحسین میرزا صالح . انتشارات مازیار

ویکی پدیا

http://www.cyberbass.com/Major_Works/Brahms_J/brahms_requiem.htm

http://www.amclassical.com/piano/

http://www.mfiles.co.uk/mp3-files.htm

و خودم

(لطفاً لبخند بزنید)

سی نما

26/02/2010

 «گروه فیلم و سریال شبکه یک سیما تقدیم می کند . » با دیدن همین یک جمله نزدیک بود از سینما بیام بیرون .  چون کلاً با هر چیزی که به صدا و سیما ربط پیدا کنه ، میونۀ خوبی ندارم . ولی اسم رسول صدر عاملی رو که دیدم ، نشستم  . پیش خودم گفتم شاید سعی کرده باشه خاطرۀ بد فیلم «دیشب باباتو دیدم آیدا» رو با یه فیلم بهتر ،  از اذهان محو کنه . ده دقیقه از شروع فیلم نگذشته بود که خسته شدم . به زور خودم رو به صندلی چسبونده بودم . یکی از دلایل خستگیم ، سکانس های بیش از حد طولانی بود . انگار کارگردان می خواست با اینکار ، حالت مفهومی به فیلم بده ولی من مفهوم خاصی برداشت نکردم . وقتی اسم از سکانس طولانی به میان میاد ، ناخودآگاه صحنه هایی از فیلم Gerry توی ذهنم تداعی میشه که گاهی به بیست دقیقه هم می کشیدن ولی به هیچ وجه اثری از خستگی در مخاطب باقی نمی گذاشتن . دلیل دیگۀ ناخوشایندی ِ فیلم ، موسیقی ِ نابجا و بد فرمش بود . وقتی حرف از موسیقی یک فیلم به میون میاد ، خیلی میشه در موردش صحبت کرد . موسیقی یک فیلم باید قابلیت این رو داشته باشه که اون صحنۀ خاص رو جاودان کنه و یادگاری از حرف های فیلم باشه . در کمترین انتظار ، باید حس صحنۀ مورد نظرش رو منتقل کنه که البته در مورد این فیلم ، نه تنها ذره ای موفقیت در این زمینه کسب نکرد ، بلکه در بعضی از صحنه ها بلندی بیش از حد صدای موسیقی ، اجازۀ شنیدن دیالوگ ها رو هم نمی داد . وقتی می گم موسیقی فیلم ، فیلم death and maiden  یادم میاد با تم ِ شوپنی زیباش و یا موسیقی متن مرثیه ای برای یک رؤیا یا حتی Amelie . قبول دارم . مقایسۀ بدی بود . اگر بخوایم از فیلمهای حال حاضر ایرانی لذت ببریم ، نباید فیلم های برجستۀ دنیا رو ببینیم . بهتره توقعمون رو از سینما تا حد  صفر پایین بیاریم ! زمانی بود که با لذت فیلمهای مجیدی یا مخملبا.ف یا بیضایی رو نگاه می کردیم و با افتخار می گفتیم «این سینمای ماست» . زمانی بود که فیلم های ما جهانی و  کاندید اسکار می شدن ولی الآن چی ؟ فیلمسازها مجال فکر کردن و اندیشیدن به ایده های تازه ندارن . فیلمهاشون توقیف میشه و سر از بازار مکاره در میاره یا اینکه توقیف می شه و با سانس.ور و لطمۀ فراوان راهی سینما میشه . واقعاً این سیر قهقرایی که داره طی میشه ، به کجا می رسه ؟

 بعد از اینکه از سینما اومدم بیرون ، به سیاق خبرنگارها با چند نفر در مورد فیلم صحبت کردم .  از یک خانم پرسیدم «فیلم چطور بود ؟» گفت «سینمای عرفانیه دیگه . درکش مشکله» . گفتم «خوب بود به نظر شما ؟» جواب داد «سینمای عرفانی همیشه جذابه» . از دو تا خانم دیگه پرسیدم «فیلم چطور بود ؟» گفتن «یه فیلم مفهومی بود » گفتم «خوب بود ؟ فهمیدین توش چه خبره ؟» گفتن «مفهومی یعنی غیر قابل درک» . من نمی دونم . ما فقط یکسری کلمات رو یاد گرفتیم که بدون دونستن به کار ببریم ؟ عرفانی … مفهومی … غیر قابل درک … غیر قابل فهم … ؟ عزیز من . شاید اصلاً حرفی برای گفتن نداشته که شما هیچی نفهمیدین . درک و سلیقۀ مردم تا چه حد تنزل پیدا کرده ؟ البته تقصیر از خودشون نیست ! وقتی سوار قطار میشی و فیلمهایی مثل پسر تهرونی یا اخراجی ها از تلویزیون کوپه برات پخش می شه ، این چه معنی میده غیر از به خورد مردم دادن ِ اراجیف ؟!

وقتی از فیلمی خوشم نیاد اصلاً نباید راجع بهش صحبت کنم چون نمی دونم به کجا  میرسه . البته و صد البته ناگفته نماند که هر فیلم برای ارضاء یک سلیقۀ خاص ساخته می شه و هر نظری که دادم ، کاملاً شخصیه .

برای اینکه این فیلم بد رو از کارنامۀ فیلمهای بدی که دیدم ، پاک کنم ، به تلافی ، بلافاصله بعد از اینکه به خونه برگشتم ، فیلم فوق العادۀ Avatar رو دیدم و حظّ وافر بردم . الحق که هر نُه تا اسکاری که کاندید شده ، حقشه که ببره . (بعداً حسابی راجع بهش می نویسم . ارزش صد بار دیدن رو داره  )  . من اصلاً قصد مقایسه بین فیلمهای ایرانی و غیر رو ندارم ولی این رو می دونم که هر کسی مختاره متناسب با فهم و سلیقه اش انتخاب کنه .

 

پی نوشت : وقتی دو تا فیلم غیر قابل مقایسه با هم رو پشت سر هم ببینی ، گزارشت به شدت شِکوه گرانه می شه .

پی نوشت : جداً خوشحالم بابت اینکه همراهی با خودم نبردم و تنها رفتم سینما . نمی دونستم جواب همراهانم رو چی باید بدم بعد از دیدن فیلم .  راستی نگفتم که اسم فیلم ، هر شب تنهایی بود .

 

هدفون

25/02/2010

دیروز مطابق معمول همیشه ، همکارم بدون اینکه بهم نگاه کنه ، داشت به زمین و زمین بد و بیراه می گفت و غر می زد . راستش همیشه این اعتقاد رو داشتم که باید به حرف دیگران گوش داد و بی احترامیه اگر وقتی کسی مشغول صحبت کردنه کار دیگه ای انجام بدم . قبول . ولی تحمل هم حدی داره . از اونجایی که داشت تند و تند و یکنفس غر می زد و بهم نگاه نمی کرد ، بدون اینکه متوجه بشه ، هدفونهام رو گذاشتم توی گوشم و صدای موزیک رو فوق العاده زیاد کردم . فقط دهان ِ همکارم رو میدیدم که تند و تند تکون می خوره . همچنان داشت به صحبتهای مفیدش ادامه می داد . ولی بصورت کاملاً میوت ! عجیبه ولی حس خوبی بود . اینکه بتونی شرایط رو مطابق دلخواهت تغییر بدی هرچند کوچک ، جداً شادی بخشه ! 

نمی دونم چرا بعضی از آدمها عادت کردن از همه چیز ایراد بگیرن و همه ش در حال غر و لند باشن . همیشه و بصورت دیفالت ، اخم روی صورتشونه . حتی وقتی دارن می خندن هم فکر می کنی بهت اخم کردن . فکر می کنن اینجوری فاز کاریشون بالا می ره ؟ به خدا با لبخند هم می شه زندگی کرد . لبخند ساده ترین وزیباترین و  در دسترس ترین چیزیه که می شه به اطرافیان هدیه داد . چرا باید دریغش کرد ؟ جالبه که جایی خوندم وقتی تلفنتون زنگ می زنه ، پیش از اینکه گوشی رو بردارین ، لبخند بزنین و بذارین صورتتون فرم لبخند به خودش بگیره و بعد تلفن رو جواب بدین . اینجوری حس خنده به آدم اونور خط هم منتقل می شه و مکالمۀ خوشایندتری خواهید داشت . داشتم می گفتم که بعضی ها کلاً شکایت دارن و از زمین و زمان ناراضی هستن . معلوم نیست که جهت ظاهر سازیه یا اینکه واقعاً آدمهای نچسبی هستن . واقعاً معاشرت با آدمهای اینچنینی نیاز به شکیبایی ِ فوق العاده ای داره جهت تحملشون که البته مطمئناً تحمل هم حدی داره ! مگه چقدر قراره زنده بمونیم که بخوایم با رفتار ِ اینچنینی زندگی رو به کام خودمون (و البته اطرافیان) تلخ بکنیم ؟ چیزی که مشخصه اینه که ما مسئول تمام کارها و تصمیماتمون در زندگی هستیم . حال اگر اشتباهی رخ داد یا اوضاع آنچنانکه باید بر وفق مرادمون نبود ، این فقط به خودمون بر می گرده نه زمین و زمان ! اصلاً شکایت و اخم فقط مشخصۀ آدمهای ناامید و از دنیا بریده ست .  به قول فریدون مشیری : «… امیدی می دمد در خنده تو…»

لبخند بزن

پی نوشت 1 : من تا جایی که تونستم ، آدمهای خندانی در اطرافم نگه داشتم و با آدمهای همیشه شاکی میونۀ خوبی ندارم . ولی  در مورد این همکارم ، متأسفانه اختیاری ندارم ! همینه که هست . تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که آستانۀ تحملم رو بالا ببرم . این هم خودش راهیه برای تمرین شکیبایی !

پی نوشت 2 : بقیه رو نمی دونم ولی ما با این جمله بزرگ شدیم : » لبخند بزن تا دنیا اون روی خوبش رو نشونت بده » که  بهش اعتقاد شدید دارم .

حالا : لطفاً لبخند بزنید !

گراوور از روی لوحی معمولاً مسی که هنرمند تصویر وارونه روی آن می سازد ، چاپ می شود . تصویر را معمولآً با سوزن در لایه ی ضداسید نازکی از موم می کشند . سپس روی لوح اسید می ریزند تا از رد سوزن وارد موم شود و مس را بخورد . آنگاه روی لوح جوهر می ریزند و بعد پاک می کنند تا جوهر فقط در شیارها بماند . حال اگر صفحه ی  کاغذی را روی لوح فشار دهند ، تصویر روی کاغذ خواهد افتاد . راه دیگر ، تراشیدن مستقیم تصویر وارونه در لوح با سوزن قوی تری است . منتها کمی ناهمواری در لبه های شیارها باقی میماند که یا می توان با سمباده از بین بردشان یا باقی گذاشتشان تا حالت محوی به تصویر چاپی بدهند .

رامبراند یکی از بزرگترین نقاشان  هلندی سدۀ هفدهم ، اگر نگوییم بزرگترین گراوورساز همه ی تاریخ ، دست کم بزرگترین آنها در روزگار خود بود .

رامبراند

رامبراند نقاش هلندی

در اثر زیر مشهور به باسمۀ صد سکه ای (به سال 1650) که نامش را از بهای هنگفتی دارد که در یک مزایده روی آن گذاشته اند ، رامبراند از تمامی این روشها بهره برد و اثری با ظرافت و غنای فراوان خلق کرد بدون اینکه از رنگ استفاده کند . مطمئناً هیچ قیمتی نمی تواند با ارزش این اثر فوق العاده و ذوق و زحمتی که برای خلق آن صرف شده ،  برابری کند .

باسمۀ صد سکه ای

hundred guilder print

جا دارد در اینجا توضیحی نیز در مورد این اثر بدهم :

این کار دارای دستمایه ای ترکیبی از باب نوزدهم انجیل متی است . مسیح در یهودیه در حال شفای بیماران ، استقبال از کودکان و تعلیم ، به نمایش درآمده است . بیماران از سمت راست به او نزدیک شده اند ، در حالتی که گویی پیش درآمد صحنه ای از اپرای فیدلیو ی بتهوون است که در آن زندانیان به سوی نور آزاد می شوند . زنی از سمت چپ کودکی را پیش آورده ، اما یکی از حواریون در ارتفاعی بالاتر از او راهش را بسته است . در سمت چپ او مرد جوان ثروتمندی را میبینیم که به او گفته می شود چنانچه می خواهد گنجی در بهشت نصیبش شود ، باید همه ی دارایی اش را به فقرا ببخشد .و باز در طرف چپ ِ جوان ، گروهی سایه وار از افراد (فریسیان) در میان خود بگومگو دارند . عیسای مسیح با دست های باز در میانه ی صحنه ایستاده و کودک را می نگرد . همه ی توجه به او معطوف می شود ، خواه با حرکت ها و حالتها و نگاه های اشخاص اصلی صحنه و خواه با نحوۀ ارجاع ِ همه ی ترکیب بندی به قامت افراشته ی او . تضادهای روشنایی و تاریکی به همان اندازه که در خدمت تأکید بر خطوط مهم ِ ترکیب بندی و مفاهیم عاطفی اند ، شکل فضا و حجم ها را نیز می رسانند . اگر چه اوج واقعگرایی را می آفرینند ، اثر ، فاصله اش را با طبیعت گرایی عکاسی حفظ می کند . ببینید که چگونه پهنه های بزرگ تاریکی به شخص مسیح رهنمون می شوند و کلاه تیره ی مرد ایستده در طرف چپ به تاریکی های وسیع تر ِ سمت راست توازن می بخشد و دیگر افراد سمت چپ را با بقیه ی تصویر پیوند می دهد و سایه ی دستهای بالا رفته ی شخص ِ زانو زده در طرف چپ ، بر روی خرقه ی مسیح تا چه حد مؤثر است .

توضیح ضروری اینکه رامبراند مدل های اغلب نقاشیانش را از میان مردم عادی دور و برش انتخاب می کرد که بیشتر آنها یهودیان تنگدست ِ محله های اطراف محل سکونتش در آمستردام بودند .

سدۀ هفدهم ، سدۀ آغاز دورۀ باروک است . هم عصرِ رامبراند ، برنینی ( مجسمه ساز ، معمار و نقاش) ، باخ(آهنگساز) ، هندل(آهنگساز) و  کاراوادجیو(نقاش و گراوورساز) بودند .  مشخصۀ آثار دورۀ بارک این بود که اکثر آثار ، کلیسایی بودند و قانونمندی در آنها رعایت می شد . در مورد باروک می توان مدتها صحبت کرد که در اینجا نمی گنجد .

منابع :

تاریخ هنر سدۀ هفدهم . تألیف مادلین و رواند مینستون . نشر مرکز

en.wikipedia.org/wiki/Rembrandt

www.artchive.com/…/R/rembrandt/children.jpg.html

و خودم

کوچ

23/02/2010

پس از زحمت فراوان و کمک دوستان ، بالاخره موفق شدم آدرس وبلاگم رو به اینجا تغییر بدم . امکاناتش نسبت به بلاگفاغیر قابل مقایسه ست . واقعاً اسباب کشی از هر نوعش دردسر داره ولی لذتبخشه وقتی نتیجه رو می بینی .

کوچ

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،

من ق
ابل ستایشم، و تو هم
……

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

نامت را انسانى باهوش بگذار

مهاتما گاندی

از آنجاییکه اکنون ساعت یک بامداد می باشد و بنده از دیروز ساعت هفت صبح سر ِ کار هستم و در اطرافم جمعی دَه نفری از همکاران با صدای بلند مشغول بحث و مجادله در مورد برنامه ها و کارها هستند ، برای یافتن آرامشی در میان این مکان طوفان زده و خواب آلوده ، به مأمن همیشگی خود که موسیقی باشد پناه می برم .

پس … گوش می دهیم : 

1. کنسرتو ویولن – اثر سباستین باخ

2. اپوس شمارۀ 780 دو ماژور – اثر فرانتس شوبرت

3. روندو – اثر گوستاو مالر

4. رقص مجار شمارۀ دو – اثر برامس

5. والس دانوب آبی – اثر اشتراوس

6. هاله یامس – اثر هندل

recycle bin

20/02/2010

امروز روز پاکسازی شرکتی بود . حالا این که گفتم به چه معناست ؛ جهت امنیت ، فایلهای روی کامپیوتر باید تفحص می شدن (قبل از اینکه توسط حراست جستجو بشن) که یه وقت چیز بیموردی داخلشون نباشه . من دو جا رو پاکسازی کردم ؛ کشوهای میز کارم و تمام درایوها و فولدرهای موجود روی سیستمم . 

کشوها رو یکی یکی باز کردم و بستم . چیز خاصی توشون نبود . تا اینکه رسیدم به کشوی آخر . توش پر بود از لیوان ها و ماگ هایی که در این پنج سالی که سر ِ کارم جمع آوری کرده بودم . انوع و اقسام مختلف در سایزهای مختلف و رنگهای مختلف . هر زمان که یک ماگ جدید خریده بودم ، قبلی رو توی کشوی آخر بایگانی کرده بودم . البته یکیشون قبلاً به رحمت خدا رفته بود . همونی که روز بیست و سوم خرداد زدم رمین و شکوندمش ! یکی دیگه هم بعلت نقص عضو ، توی خونه بود (دسته ش شکسته) . هر کدومشون خاطرات یکسال رو در خودش داشت . همه رو جمع کردم که ببرم خونه . (این مورد البته به حراست مربوط نمیشه . همینشون مونده ! )

درایوها رو یکی یکی باز کردم و بستم . درایو سی و دی ، پر از برنامه ها و نرم افزارهای مختلف که بیشتر کاری بودن . درایو ای دقیقاً پر بود از تمام ایبوکها و عکسهایی که توی این چند سال جمع کرده بودم . عکسهایی سراسر خاطره و نوستالوژی . ایبوکهایی که با مصیبت فراوان جمع کرده بودم نشون می دادن که توی این چند سال ، فکرم تغییرات مثبتی داشته . از صادق چوبک و آل احمد شروع شده و به کتابهای لاتین کازانتاکیس و اسکار وایلد می رسیدن . درایو اف ، درایو محبوب من . فول آف موزیک . همه چی . همه نوع موزیک از ملل مختلف و دوره های مختلف . آهنگهایی در سبکهای مختلف کلاسیک ، مدرن ، متال ، راک ، لایت (و کمی هم ترانۀ جینگول ایرانی جهت انبساط خاطر) . باورم نمی شد که اینهمه آهنگ رو با چه دردسری دانلود کردم . قسمت اشک آور ِ ماجرا این بود که باید تمام این فایلهای مورد علاقه م رو پاک می کردم . 

فعلاً سیستم دولتی با نوستالوژی و خاطرات و کلاً فرهنگ ، میونۀ خوبی نداره .

purple

19/02/2010

امروز با مینا جان (دست نوشته های خیال) رفتیم سینما . فیلمی بود که مدتها مهر توقیف رو بر پیشانی داشته و حالا اجازۀ اکران عمومی گرفته . این فیلم حاتمی کیا سال 83 در جشنواره فیلم فجر شرکت کرد و برندۀ بهترین فیلم سال شد .  از همون دقایق ابتدایی فیلم ، در این فکر بودیم که چطور مجوز پخش گرفته . بماند حالا .

گل ارغوان

انتخاب شخصیت زن فیلم به لحاظ معصومیت ، خوب بود  و ارائۀ بازی ِ شخصیت مرد فیلم هم مثل همیشه خیلی خوب . در مورد داستان فیلم چیزی نمی گم . فقط برداشت خودم رو از این فیلم بیان می کنم : «به نظر در هر مرحله ای از انجام یک کار که باشید ، راه بازگشت دارید . همیشه گریزی برای لغزش و لرزش ِ دلتون وجود داره که باید بینا باشید و اون رو ببینید و استفاده کنید  و اینکه در اعماق وجودی هر آدمی هرچند خبیث ، رگه هایی از معصومیت نهفته ست که همیشه فرصت برای بیدار شدن و عیان شدنش وجود داره .» نظر شخصیم هم اینه که از فیلم بدم نیومد .

نظرم در مورد این رنگ : ارغو.انی رنگی ست که با خلاقیت ، تخیل و در عمیق ترین سایه هایش با شکوه و جلال مرتبط است . در اشکال کمرنگ تر ، با تمدد اعصاب و آرامش بخشی ، ارتباط دارد . این رنگ ، خاصاً رنگی ست که نه سرد و نه گرم است و به همین دلیل نه رنگی پیشرو است و نه کاهنده ؛ بلکه در حال تعادل کامل بین این دو نیرو می باشد . نوعی تعادل و تعامل میان خوب و بد ، معصومیت و خباثت . شاید دلیل انتخاب این رنگ برای نام فیلم ، همین باشد .

پی نوشت : تو رو خدا بدبختی نیست ؟! جرأت ندارم اسم فیلم رو بنویسم . به قول یکی از دوستان ، مملکته داریم ؟!