چه طور میشه فهمید که کسانی که در اطراف ما هستن ، قابل اعتمادن ؟ برای مثال :

حالت اول.  همسفرهای هم کوپه ای توی قطار . کلی وسیله با خودت داری . حدوداً ۱۸ ساعت توی قطار هستی و مطمئناً زمانهایی پیش میاد که مجبور می شی کوپه رو به قصدی ترک کنی ( چه هواخوری و چه برطرف کردن یکی از نیاز های مبرم اولیه ) . هم کوپه ای های تو ، آدم های بسیار غریبه ای هستن که اولین باره باهم ملاقات می کنین . به هیچ وجه نمی شه فهمید که این آدما قابل اعتماد هستن یا نه . از طرفی هم نمی تونین تمام وسایلتون رو با خودتون ببرید بیرون .چه می کنید ؟ دربست می شینید توی کوپه و به وسایل و هم کوپه ایتون خیره می شید ؟ خیر . مجبورید به اونا اعتماد کنید . مجبورید که مثبت باشید و بگید «ان شاا… که گربه ست !»

حالت دوم. کلی خرید کردید و قصد بازگشت به خونه رو دارید . دستتون پر از کیسه های خریده و از طرفی ، ساعت از ده شب گذشته . ساعت کار اتوبوسها تمام شده و فقط تاکسی خطی و غیر خطی توی خیابون ها تردد می کنه . عمراً نمی تونید به تاکسی ها از هر نوعش اعتماد کنید . هیچ وقت یادتون نمیره که یکی از همین تاکسی های خطی بود که پسر عمه تون رو بیچاره کرد ! با صد و سی و سه تماس می گیرید . به راحتی بهتون میگه که به اون منطقۀ شلوغی که شما در اونجا ایستادید سرویس نمی ده . نمی تونید تا صبح توی خیابونها بمونید تا اتوبوسها کارشون رو شروع کنن . نمی تونید با خانواده یا دوستانتون تماس بگیرید که دنبالتون بیان . مغازه ها یکی پس از دیگری کرکره ها رو پایین می کشن . خیابونها رو به تاریکی میذاره . در چنین شرایطی چه می کنید ؟ مجبورید به یکی از تاکسی های خطی اعتماد کنید و دربست بگیرید . کار دیگه ای از شما ساخته نیست . مجبورید مثبت باشید و بگید «ان شاا… که گربه ست !»

حالت سوم. امتحانتون خیلی دیر تموم شده . ساعتی تموم شده که دیگه اتوبوسی برای بازگشت به شهرتون باقی نمونده . از طرفی هم شما هرگز با پژوهای زرد رنگ مسافرت نمی کنید ؛ چون هم خانواده از شما قول گرفته که این کار رو نکنید و هم اینکه حاضر نیستید با استرس تصادف ناشی از سرعت بالاشون طی طریق کنید . در همون حال یکی از همکلاسیهای آقا که با ماشین خودش اومده دانشگاه و مسیرش با شما یکسانه ، بهتون پیشنهاد می ده که شما رو تا شهرتون برسونه . نه اتوبوس و نه پژو . به خانواده هم که نمی تونید بگید که از شهری تا شهری بیان دنبالتون . چه می کنید ؟ مجبورید به همکلاسیتون اعتماد کنید و با خودتون بگید که حتماً آدم قابل اعتمادیه و … در هر صورت مجبورید مثبت باشید و بگید «ان شاا… که گربه ست !»

توضیح ضروری : شرایطی حکمفرماست که همه به هم بی اعتمادن . وضعیتی شده که به خودت می گی «همه غیر قابل اعتمادن مگر اینکه خلافش ثابت بشه » !  همه قصد دارن سر همدیگه کلاه بذارن . مردم به مردم رحم نمی کنن . همه اجباراً گرگ شدن و دیگه نسل گوسفندهای مظلوم رو به انقراضه . خدا آخر و عاقبت هممون رو به خیر کنه . کار به جایی کشیده که تو مجبوری به برخی اعتماد کنی . مجبوری خودت رو ول کنی به این امید که کسی هست تو رو بگیره . مجبوری با این روش به استرس های فکری نارو بزنی بلکه کمی آرامش خاطر داشته باشی . من نمی دونم با این همه استرس و مشغولیت ِ فکری ، تا چند سالگی دوام میاریم ؟

توضیح مُبرم : ممکنه این طرز فکر من اشتباهاً به بدبینی به اطرافیان برداشت بشه . لطفاً این اشتباه رو مرتکب نشید !

پی نوشت : این مطلب ، هیچ ربطی به مطالعاتم نداره . این رو بخونید و بهش فکر کنید تا من مطالعاتم رو تمام کنم !

 

اعتماد

Advertisements

فعلاً مشغول انجام مطالعاتی در زمینه ای خاص می باشیم . در اولین فرصت ، شما را نیز از نتایج بدست آمده ، آگاه خواهیم نمود .

کارگران مشغول کارند

امروز آخرین امتحان دورۀ کارشناسی ارشدم رو دادم . با توجه به اینکه با این امتحان ، درسم تموم میشد ، به حد ِ کُشت درس خوندم. خیلی خوندم . تاصبح بیدار می موندم و می خوندم .

پیش آمد : امروز ساعت سه ظهر امتحان داشتم . از صبح زود بیدار شدم و بازهم خوندم . به حدی مشغول خوندن بودم که اصلاً یادم به ناهار نبود . ساعت دوازده از خونه راه افتادم به سمت ترمینال . توی ترمینال بودم که گرسنه م شد شدید . یه کلوچۀ لاهیجان خریدم که توی راه بخورم . توی راه هم داشتم می خوندم . در همین اثنا یه گاز کوچولو هم به کلوچه زدم که ای کاش نمی زدم ! به پنج دقیقه نکشید که معده م تیر کشید . نیم نگاهی به تاریخ مصرف چیزی که خورده بودم انداختم . گذشته و فاسد بود . دیگه هیچ کاری نتونستم انجام بدم جز اینکه مچاله بشم و دلم رو بگیرم و درد بکشم . تا ساعت سه و پنج دقیقه روی صندلی توی محوطۀ دانشگاه نشسته بودم . وقتی رفتم سر جلسه ، ده دقیقه از شروع امتحان گذشته بود . مجبور بودم به مغز و معده م فشار بیارم که درست کار کنن . هرچیزی که قبل از مسمومیت خونده بودم ، یادم رفته بود . به همین راحتی . 

آمد : در حالی که سعی می کردم بدون توجه به دل پیچه ، سؤال ها رو جواب بدم ، خیلی اتفاقی چشمم خورد به ورقۀ نفری که جلوی من نشسته بود . تمام کتاب رو توی سه تیکه کاغذ کوچولو خلاصه کرده بود و داشت با آرامش از روشون می نوشت ! من هم که این همه خونده بودم ، داشتم با دل دردم کنار میومدم !

پس آمد : بالاخره بعد از دو ساعت و ربع ، ورقه م رو تحویل دادم .سوار تاکسی شدم به سمت ترمینال . وقتی از تاکسی پیاده شدم ، راننده تاکسی ، به همراه بقیه پول ، بهم شماره تلفن داد ! آدم بره به کی بگه این ننگ رو ؟ من نمی دونم . بعضی از این آقایون ، چرا اینقدر خودشون رو کوچیک می کنن ؟ خودم بدحال بودم . این دیگه تیر ِ خلاصم بود !

خاطره انگیزتر از این پایان رو نمی شد برای اتمام درس رقم زد .

تریلوژی

20/01/2010

خوب : حدود پنج ساله که کارم توی شرکت ، هر روز به مدت ده ساعت ، من رو از خانواده م جدا می کنه . این قضیه همیشه باعث ناراحتیم می شده . برای اینکه این فاصله رو کمتر حس کنم ، در طول روز بهشون زنگ می زدم تا صداشون رو بشنوم . ده ساعت دوری ، خیلی زیاده . نمیشد فقط به شنیدن صداشون بسنده کرد . تا اینکه دیروز یه روش دیگه در پیش گرفتم ؛ یه عکس از خانواده م دارم . خودم توی عکس نیستم چون پشت دوربین بودم و عکس می گرفتم ، مامان و بابا و خواهر دوست داشتنی ، به دوربین نگاه می کردن . اون عکس رو تصویر زمینۀ کامپیوترم توی شرکت گذاشتم . حالا هر وقت میام پشت کامپیوتر ، اون سه تا رو می بینم که دارن بهم نگاه می کنن و لبخند می زنن . انگار که همه پیش هم هستیم .

بد : اون روز ، اولین باری بود که از شدت عصبانیت چیزی رو شکوندم . یه ماگ توی دستم بود و داشتم توی راهروی شرکت قدم میزدم . به حد انفجار رسیدم و لیوانم رو به شدت به زمین کوبیدم . خرد شد و هر تکه اش نصیب ِ یه گوشۀ راهرو . همون روز عصر رفتم و یه ماگ دیگه خریدم . امروز که نگاهش کردم ، تمام خاطرات اون روز برام زنده شد . اون روز ، خبری مثل آوار روی سرم خراب شده بود . از روز بیست و سوم خرداد امسال ، چند ماه می گذره . فکر می کنم دیگه وقتش رسیده که یه لیوان دیگه بخرم که خاطرۀ بدی رو در خودش ذخیره نکرده باشه .

زشت : امروز با مدیر شرکت توی جلسه بودم . هر زمان که شروع به صحبت می کردم ، یه لنگه پا می پرید وسط حرفم . اصلاً گوش نمیداد که چی دارم می گم چه برسه به اینکه بخواد نظرم رو قبول هم بکنه . به حدی کارش بی ادبانه بود که مجبور شدم موقعیت و مقامش رو فراموش کنم و با صدای بلند بگم «آقای … لطفاً اول کامل به حرفهای من گوش بدید و ببینید چه پیشنهادی دارم بعد اگر نظری داشتید ، بفرمایید . اینطور که کارمون پیش نمی ره و ساعتها طول می کشه » . اصلاً برام مهم نیست که عواقبش چی می تونه باشه . واقعاً فکر می کنن که به کجا رسیدن ؟ مدیر هستن ؟ اصلاً مهم نیست وقتی ادب ندارن !


田尚子

銀漢や三つの国の銀貨持ち

گرد یک دریاچه

سپیده دم را انتظار می کشند

هم شکارچی و هم مرغابی

(تسودا کییوکو)

نقاشی سقف کلیسای سیستین در رُم ، با موضوع آفرینش انسان و به نام creation of adam که توسط مایکل آنجلو (میکل آنژ) نقاش و مجسمه ساز دورۀ رنسانس خلق شده . تمامی مراحل آفرینش انسان . (می توانید تصویر برداشت اول را در برداشت های بعدی بیابید ؟)

برداشت اول :

برداشت دوم : 

برداشت سوم :

برداشت چهارم :

تزیین سقف کلیسای سیستین توسط مایکل آنجلو ، چهار سال و نیم به طول انجامید (1508-1512 میلادی) و نتیجه اش ، پیدایش یکی از باشکوه ترین آثر هنری تاریخ بود . علاوه بر موضوع آفرینش آدم ، صدها منظره از روایات مختلف انجیل بر سقف این کلیسا نقش بسته است .

پی نوشت : اگر یک روز به انتهای عمرم باقی مونده باشه دلم می خواد اون روز رو در اینجا سپری کنم ، کلیسای زیبای سیستین :

برای دیدن تمامی نقاشی های روی سقف کلیسای سیستین : به این آدرس بروید .

ص 267

15/01/2010

فردا امتحان برنامه ریزی منابع انسانی دارم . نه . این نکته ای نیست که می خوام اشاره کنم . موضوع اینجاست که این استاد که قراره فردا امتحانش رو بدیم ، عادت داره جلوی هر سؤالی توی امتحان ، شمارۀ صفحۀ کتاب رو می نویسه ! (همون صفحه ای که سؤال رو از اونجا طرح کرده ) . اشتباه نکنین . امتحانمون اوپن بوک نیست . این صفحه ها رو مینویسه که ما بعد از امتحان بریم و جواب رو از توی کتاب چک کنیم . البته که این انتظار رو هم داره که ما هم مثل محمد حسین طباطبایی که قرآن رو با ذکر شماره صفحه حفظ کرده بود ، مطالب کتاب رو با شماره صفحه هاش یاد بگیریم !

 

پی نوشت : کسی که فردا صبح امتحان داره ، میاد اینجا و غیبت استادش رو می کنه ؟

من رفتم درسمو بخونم …

swans reflecting elephants

swans reflecting elephants

 

سالوادور دالی ،نقاش سوررئال اسپانیایی . او فردی شدیداً خیال پرداز بود و سعی بسیار در جلب توجه دیگران داشت . تلاش او برای جلب توجه ، گاهاً به پیدایش آثار نارسیسیستی از او منجر می شد . مانند اثر زیر :

 

metamorphosis of narcissus

 

برجسته ترین اثر وی ، نقاشی تداوم حافظه است :

 

تداوم حافظه

the persistence of memory

باروک از لحاظ لغوی در عرصۀ هنر (معماری ، نقاشی و موسیقی) به معنای استادانه زینت دادن یا ماهرانه درست کردن است . در آثار این دوره ، بجای خطوط مستقیم ، از منحنی ها ، قوس ها و آرایش های پیچیده استفاده شده . این سبک در قرن های هفده و هجده میلادی در اروپا به هنرهای تجسمی مسلط بود. باروک به دو بخش تقسیم می شود . یکی استفاده در کلیساها و معماریها و نقاشیهای کلیسا و دیگری نمود مردمی . مورد دوم به شدت انسان گرا بوده و این در آثار هنرمندان آن دوره به راحتی قابل رؤیت می باشد . برای مثال در نقاشیهای آن دوره ، تصاویر انسانی محسوس است و بعضاً تعداد زیادی انسان در نقاشی ها به چشم می خورد که منعکس کنندۀ زندگی روزمره و عادی مردم می باشد . در کل آثار دورۀ باروک بر اشرافیت و قدرت حکومت های اروپایی تأکید داشتند . از این جهت است که می بینیم در این دوره ، کلیساهای بسیار باشکوهی به دست معماران ساخته شده است .

معماری این دوره ، معماری زیباییست . قوس ها و پیچ و تابهای ظریفی در نقوش ِ کنده کاری شده روی ستونهای کلیساها و کاخ های درباری به چشم می خورد . هر ستون ، نقشی خاص و منحصر به فردی دارد مجموعۀ این ستونها باهم ، داستانی را می رساند که مد نظر کلیساییان بوده و معماران وظیفۀ بازگویی آن را به عهده داشته اند .

کاخ ورسای در پاریس

 

مجسمه های این دوره ، اکثراً عظیم بودند و بعضاً شاهان را در حال سوارکاری یا در حالت های مختلف نشان می دادند . همچنین مجسمه های زیادی از پاپ و بعضاً داوود ساخته شد . از هنرمندان مجسمه ساز ، برنینی بوده که کارهایش از جنس مرمر است .

پیکرۀ داود . اثر برنینی

 

نقاشی در این دوره ،بیش از سایر دوره ها پیشرفت کرد و توانست علاوه بر روی بوم های نقاشی ، بر روی دیوارها ، سقف ها ، گنبد ها و کلیساها نیز جای گیرد . سعی نقاشان بر این بود که عقاید کلیسا را نشان دهند و خیابان ها و خانه های مردم نیز نفوذ دهند . از این رو ست که در آن زمان ، حتی در خیابان ها روی دیوارها و دیوارهای خانه های مردم نیز آثار نقاشی وجود دارد . از نقاشان این دوره می توان رامبرانت را نام برد .

ولاسکوئز . اثر رامبرانت


 موسیقی این دوره نیز همانند معماری و نقاشی ، از زینت بهره برده مثل انوانسیون های آهنگساز و نوازنده ، یوهان سباستین باخ . آثار موسیقایی باروک ، عمدتاً پلی فونیک بودند . به این معنی که تمامی سازها با یک اوج و یک فرود می نواختند (به اصطلاح در یک خط می نواختند) و بیش از یک یا دو خط ملودی نداشتند . سازی که به نظر من مبین موسیقی این دوره است ، «کلاوسن» یا ارگ کلیسا است که در آثار باخ به وضوح شنیده می شود . ریتم این موسیقی حالت یکنواخت دارد ؛ اگر شاد شروع شود ، تا انتها شاد خواهد ماند . هنرمند دیگر این دوره ، آنتونیو ویوالدی ست که کارهایش غالباً برای ویولن نوشته شده و حتماً آثار ویولون او از جمله چهار فصل را شنیده اید . البته به تازگی آثار او به صورت کورال و اپرا نیز اجرا شده است .

ویوالدی

ویوالدی

گوش دهیم :

۱.انوانسیون شماره 13 (یک فرم چند صدایی در موسیقی) اثر سباستین باخ

۲.کنسرتو ویولون اثر سباستین باخ

۳.قطعۀ منوئه اثر باخ که توسط کیوان ساکت نواخته شده

۴.سوییت شماره 6 اثر سباستین باخ

۵.قطعۀ بهار از چهار فصل ویوالدی

 

و در پایان لازم است بگویم و بدانیم که که تنوع سبک باروک ، عامل جذابیت آثار این دوره است چرا که سبک های رئالیسم ، سمبولیسم و ناتورالیسم ، یکجا به کار گرفته می شوند و سبکی به نام «باروک» را می سازند .