boot

31/12/2009

گاهی پیش میاد که ما دخترا بخوایم توی یه کنکور شرکت کنیم  و باید اوراق و مدارک مورد نیاز برای ثبت نام رو تحویل بدیم .  مدارک مورد نیازمون ، به راحتی تهیه می شن ، کپی شناسنامه ، کپی کارت ملی ، کپی آخرین مدرک تحصیلی . همه حتی توی کشوی میز تحریرمون هم پیدا می شن . لازم نیست به آب و آتیش بزنیم بخاطر یه مدرک خاص ! اگه دلمون بخواد می تونیم به راحتی ، شرکت توی کنکورهامون رو به تعویق بندازیم . مثلاً من دوست داشتم بعد از 2 سال ، کنکور ارشد بدم . کسی دنبالم نکرده بود . اُرگان خاصی  منتظر اتمام درسم نبود ! می تونیم فرزند اول و ارشد خانواده باشیم ، می تونیم هم نباشیم . می تونیم تک فرزند باشیم و می تونیم بچۀ ششم باشیم . لازم نیست برادرهامون رو از صحنۀ روزگار محو کنیم که ثابت کنیم تک پسریم و لازم نیست توی شناسنامۀ بابامون دست ببریم که ثابت کنیم  پدرمون سنش بالای شصت ساله که از کار خاصی معافمون کنن .  هر زمان که دلمون بخواد ، و تصمیم بگیریم ، می تونیم تشریف ببریم بلاد کفر . ظرف 2 هفته پاسپورتمون آماده می شه و ظرف چند روز هم ویزا می گیریم . اصلاً هم نیاز به واریز ِ چند میلیون وجه رایج مملکت به یک حساب خاص یا ارائۀ کارت خاصی نداریم . لازم نیست حتماً دو سال از زندگیمون رو توی یه منطقۀ خاص فریز کنیم تا نهایتاً بذارنش کف دستمون . کارت پایان خدمت رو می گم !

 

پی نوشت : این مطلب رو از ته ِ دل نوشتم و وقت ِ نوشتنش ، شرارت توی چشمام موج می زد .

Moldav

30/12/2009

دو رودخانه . هر کدام در نوع خود . با کوبیدن خود به سنگ ها و صخره ها راهشان را می گشایند و پیش میروند . موج در موج ، پیچ و تاب فراوان . کف های روی آب زلال آنها . از میانۀ جنگل ها می گذرند و دشت ها و ناگهان در پس پیچی ، به یکدیگر می پیوندند و چه باشکوه است پیوند دو مظهر زلال .خشم آلوده یکدیگر را در بر میگیرند و سرانجام ، یکی می شوند . یکی ، باعظمت تر و باشکوه تر از آنان که تنها بود .  اینک یک رودخانه است که می تازد . در پیچ ها و تاب ها و کف های روی آب . می پیچد و می رود . در راه ، از کنار دشتی می گذرد . شکارچیان به همراه سگ های تازی شان مشغول شکارند . در پی کبک ها و آهوان میشتابند . گهگاه صفیر تیری که هوا را می شکافد . این ، رودخانه است که نظاره گر ماجراست . پا به پای شکارچیان سوار بر اسب که می تازند و جولان می دهند ، می خروشد و سر ِ پیچی ، آنها را به حال خود رها می کند . در دشت سرازیر می گردد . افق را می نگرد . از دور نوا و آوا ی شاد به گوش می رسد . گویی بزم و سرور است . عروسی روستاییان است که با نور عصرگاهی در هم آمیخته . زن و مرد دست در دست یکدیگر می رقصند و پای می کوبند . صدای هلهله و شادی شان به صدای خروش آب می آمیزد و سمفونی مجلس را تکمیل می کند . رودخانه نظاره گر است . کم کم این مردم آهنگین را پشت خمی به حال خویش رها می کند و به راه خود می رود . کم کم عصرگاه رنگ می بازد . رودخانه مسیر خود را از میان نیزارها و گل های وحشی می یابد .  سوسوی نور پریان شب از دور به چشم می خورد . شب تاب ها آسمان شب را زینتی چند باره بخشیده اند . با حرکات موزون و ملایمشان به فانوس های کوچکی می مانند در دستان دخترکانی که در پی یافتن گلهای شب بو قدم در راه شب گذارده اند . به ناگه ، رودخانه فرو می افتد . آبشاری سهمگین است که آب خروشان رودخانه را از آن خود می کند و آن را به همراه خویش به قعر می کشاند . گردابی سهمگین در انتظار رودخانه است . رودخانه اسیر آن می شود . می گردد . می چرخد . می خروشد . موج می زند . گویی دست و پا می زند تا خودش را از چنگال آن برهاند . و ، می رهاند . آرامش باز می گردد . رودخانه ، رها و آزاد پیچ و خم دشتها را می پیماید . و چه زیباست جوش و خروش آرام رودخانه ای تازه زاده شده و تازه رها شده . دشت ها را می پیماید . از میانۀ جنگلها عبور می کند . به ویرانه های کاخهایی می رسد که مغرورانه سر به فلک کشیده اند. این  ویرانه ها ، رنگ و گذر ِ سالیان را بر چهره دارد . روح میهن پرستی مردم در آن حلول یافته . رودخانه ، همچنانکه باشکوه و شاهوار به رود اِلب میریزد ، در دوردست از نظر ناپدید می شود … 

رودخانۀ زیبای مولداو

Moldav ، نام رودخانه این است . این رودخانۀ جمهوری ِ چک ، از دوچشمۀ اصلی در جنگلهای بوهم تغذیه می شود . در زبان مردم چک ، این رودخانه را Vltava گویند . آنچه خواندید ، شرح حال این رودخانه است که «بدریش اسمتانا»(bedrich smetana) در سال 1875 در پوئم سمفنیک خود به نام «مولداو» به آن می پردازد . تمای فراز و نشیب ها ، فورته و پیانوها ، کرشندو و دیکرشندو ها ، هر کدام بیانگر توصیف حالتی از حرکت این رودخانه است . شکار در کنار رود ، با فانفار هورن ها نمایان می شود ، عروسی روستایی با رقص پولکا که رقصی بوهمیایی ست و رقص پریان شب و شب پره ها بوسیلۀ نغمۀ لرزان و سو سو زن ِ بادی های چوبی و ملودی آرام و زیر زهی های سوردین دار نمایش داده می شود . چیزی که این پوئم سمفونی را در تجلی آبهای خروشان و حرکت رود یاری می کند ، نت های چالاک است که تداعی کنندۀ جریان آب هستند ؛ گه آرام و گه بسیار متلاطم . در نهایت با تِمی ناسیونالیستی ، با یاری جستن از کلیۀ سازهای بادی و زهی ، مسیر رودخانه به پایان می رسد . 

دانستن ِ داستان ِ یک آهنگ ، یک اثر موسیقایی ، موجب درک بهتر و لذت بردن صد چندان از آن می شود . من این پوئم سمفونی را بیش از بیست بار گوش دادم ولی تنها پس از فهم داستانی که بازگو می کند ، لذت واقعی حاصل از گوش دادن آن بر من آشکار شد . تمامی آثار ووکال ، کورال و ارکسترال ، دارای مضامین و داستانی برای بازگویی هستند کما اینکه در اجراهای اپرا یا رقص باله ، کاملاً مشهود است . هیچ نُتی ، بیجا و بی هدف بکار نمی رود . هر سازی ، مفهومی دارد و برای تجسم ِ چیزی بکار می رود . برای نمونه ، سازهای بادی مانند فلوت و کلارینت ، برای نمایش رقص سنجاقک ها و شب پره های فراز یک برکه ، بهترین انتخاب هستند ؛ سِنج ، اوج ِ موسیقی و بعبارتی ، اوج داستان را نشان می دهد ، برای مثال ، اوج شکار در همین پوئم سمفونی و نت های چالاک برای نمایش حرکات قطره های باران و حرکت ارام و ناآرام ِ آب استفاده می شوند . هر نت و هر ساز ، سّری دارد . با دانستن راز نهفته در آنها ، تفکر خالق آن را درک می کنیم و آنگاه است که مفهوم لذت بردن از زندگی بر ما آشکار می شود .


از این آدرس می توانید به این اثر زیبا را گوش فرا دهید که توسط ارکستر فیلارمون
یک برلین و به رهبری هربرت فون کارایان اجرا شده . 

پی نوشت : می خواستم بدون اعمال نظر شخصی بنویسم ولی فکر میکنم مشخص شد که چقدر از گوش دادن به این اثر لذت بردم !

بدریش اسمانتا

انسان گاهاً نادان است و از روی نادانی ، دست به اشتباهاتی بعضاً بازگشت ناپذیر می زند . از روی نادانی ، جنگ ها را می آغازد و با جهل خود ، طبیعت را که مادر ِ خود اوست ، به ورطۀ نابودی می کشاند . چنین بنظر می رسد که هیچ چیز از گزند نادانی ِ دامنگیر ِ او در امان نیست . تجسم این جهل ، چه گونه می تواند باشد ؟ چگونه باید انسان را از آسیب هایی که به پیرامون خود وارد می آورد و ماحصل ِ آن ، آگاه کرد ؟ چگونه می توان راهی پیش پای او نهاد ؟ 
کارگردانی از ژاپن نمایش تجسمات نادانی انسان را به عهده گرفته است . هایائو میازاکی انیمه ساز (پویانمایی ژاپنی) ژاپنی ، در سال 1941 در توکیو بدنیا آمد و در سال 1963 ، فعالیت های هنریش را آغاز کرد . او بر آن بود تا به نحوی با نمایش شکوه و جلوۀ عشق و محبت و ابعاد وصف ناپذیر شرارت و نادانی ، انسان را بیدار کند . پس به دنیای ساخت انیمه ها وارد شد . شخصیت های اصلی انیمه های او عمدتاً کودک هستند چرا که آگاه سازی ذهن روشن و خلاق یک کودک ، از بیدار سازی ذهن خسته و بیمار یک بزرگسال ، عاقلانه تر است . او خود می گوید : «داستان های من در دنیای کودکان در رویا های آنها اتفاق می افتد . در دنیایی که بچه ها کارهای بزرگی را انجام می دهند که هیچکس انتظار انجام چنین کاری را از بچه ندارد . من به آنها می پردازم نه به بزرگترها در دنیای کوچک بچه ها ، بزرگترها جایی ندارند همان طور که شما در کودکی خود در رؤیاهای تان بودید». چنانکه در انیمه ی «شاهزاده مونونوکه» ، خسارات و آسیب های روانی ، طبیعی و جسمانی ِ جنگ و آشوب را نمایش می دهد . در این انیمه ، طبیعت ِ خسته از باروت و آتش ، به صورت موجودی نمود می یابد . در انیمه ی «شهر ارواح» ، رودخانه ای که در اثر ریختن زباله ها در آن ، به نهایت آلودگی رسیده ، به شکل موجود سیاه رنگی مجسم می شود که سعی در انتقام جویی از انسانهایی دارد که ذات پاکیزۀ او را به سُخره گرفته اند . در انیمه ی «قصر متحرک هاول» ، ابعاد گسترده و تواناییهای معصومیت ، پاکی و عشق را به تصویر می کشد و گریزی نیز به جنگ های خانمان سوز دارد . 
او در تمامی انیمه هایش که بصورت دوبعدی توسط خود ِ او طراحی شده اند ، به زبانی ساده و شیوا و با تصویر سازی خاص و عمیق خود ، بارها و بارها به انسان گوشزد می کند که هر آنچه از ظلم و ناپاکی و آلودگی به پیرامونش انتقال دهد ، نهایتاً گریبانگیر ِ خود او خواهد شد .
در زیر ، انیمه های ساخته ی هایائو میازاکی را مشاهده میکنید :
– لوپن سنسی (سال 1971)
– لوپن سنسی: قلعه کالیوسترو (سال 1979)
– کنان پسر آینده (سال 1978)
– ناوسیکا از دره باد (سال 1984)
– راپوتا قلعه ای در آسمان (سال 1986)
– همسایه من توتورو (سال 1988)
– خدمات تحویل کالای کی کی (سال 1989)
– پورکو روسو (سال 1992)
– شاهزاده مونونوکه (سال 1997)
– شهر ارواح (سال 2001)
– قصر متحرک هاول (سال 2004)
– پونیو روی صخره کنار دریا (سال 2008)
پی نوشت : دیدن این انیمه ها توصیه می شود . بعد از دیدن حداقل دو اثر از این کارگردان ، برقراری ارتباط با دیگر آثارش و فهم موضوعات و مضامین نهفته در آنها ، راحتتر انجام می پذیرد . 
هایائو میازاکی
پرنسس مونونوکه
پرنسس مونونوکه


شهر اشباح
شهر اشباح

قصر متحرک هاول
قصر متحرک هاول

پیرو مطلبی که پیش از این در مورد شعر هایکو ژاپنی نوشتم ، بهتر دیدم با شعر تانکا هم آشنا بشیم . شعر تانکا دنباله رو شعر کوتاه ژاپنیه و بعلت آزادی بیشتری که برای استفاده از کلمات در تانکا وجود داره ، عمق احساس نهفته در این چند خط شعر ، کاملاً درک میشه و به لایه های زیرین قلب آدمی راه پیدا می کنه . در زیر در مورد تانکا می خوانیم و در انتها ، تعداد زیادی شعر را گرد آوری کردم و به مطلب گنجاندم .

تانكا يكي از فرم هاي قالب شعري كلاسيك و بسيار قديمي ژاپن است.دوره اي كه از زمان پادشاه هي يان (Heian) شروع مي شود و به دوره صلح معروف است( ۱۱۹۲-۷۹۴ )در كشور ژاپن هنر و ادبيات به نقطه اوج خود رسيده و در شعرخواني و شعرسرايي پيشرفت بسياري حاصل شده است. اين دوره كه دوره هي يان نيز ناميده مي شود زمان شكوفايي شعر تانكا است. بنا بر اين سابقه اين فرم شعري حتي از هايكو (شعر سه خطي معروف ژاپني) هم پيشي گرفته و قديمي تر از آن است.
شعر تانكا فرم ثابتي دارد كه تشكيل شده از پنج خط و اين پنج خط داراي دو قسمت است و دومين قسمت يا جواب قسمت اول است يا اينكه به قسمت اولي برمي گردد. سه خط اول معمولاً تصويري طبيعي و واقعي است و دو خط ديگر به احساسات اشاره دارد. اغلب اوقات اين دو قسمت توسط يك شاعر نوشته مي شود. ولي در مواردي ديده شده كه شعر تانكا توسط دو شاعر نوشته شده باشد.در گذشته تانكاها در دربار سلطنتي سروده و خوانده مي شد و بدين علت اغلب اينگونه اشعار داراي سبك بسيار بالا و فاخر ادبي هستند.تانكا شعر بسيارظريف، عاشقانه و آهنگيني است كه در آن احساساتي والا مانند عشق، تنهايي و مرگ به صورت كاملاً ظريفي به رشته تحرير درآمده است.
تا به امروز فرم هاي مختلف شعر ژاپني از مرز ژاپن گذشته و حتي از مشرق زمين پا را فراتر نهاده و به كشورهاي دوردست رسيده است. در اين ميان شعر هايكو گوي سبقت را از ديگر فرم ها ربوده و بسيار شناخته شده تر از تانكا است. شعر تانكا جزو فرم هاي نادر است. به عنوان دليل مي توان به سخت بودن ترجمه آن به زبان هاي ديگر از جمله فرانسه و انگليسي اشاره كرد. از آنجائي كه خواندن تانكا در زبان ژاپني تا حدودي كار چندان آساني نيست بدين جهت ترجمه آن به زبان هاي انگليسي و فرانسه دشوار بوده و زماني كه تانكا به زبان فرانسه يا انگليسي برگردانده مي شود خواندن اين نوع شعر آسان تر شده و وقتي كه ما از فرانسه و انگليسي به زبان فارسي ترجمه مي كنيم شعر سهل و قابل فهم مي شود.
تانكا نويسان معروف ژاپن، Ono no Komachi، Ki no Tsurayuki، Ikago no Ttsuyki، Teika Basho وIshikawa Takuboku هستند. Takuboku يكي از شاعران ژاپني است كه در ۲۰ فوريه ۱۸۸۶ به دنيا آمد و در اثر ذات الريه در ۱۹۱۲ در سن ۲۶ سالگي درگذشت.

 

 

 

۱
در گورستان
همه در مورد مرده حرف مي زنند
و مردن-
چقدر غريب است كه ناگاه
آرزو كني داشتن يك بچه را…
۲
حواصيل آبي رنگ فرياد مي زند،
امواج سفيد شنل پوش ساحل را جستجو مي كنند
ما دست در دست هم قدم مي زنيم
با پيدا كردن سازگاري لطيفي
يك زندگي را با هم شكل مي دهيم.
۳
از ژاپن
دوستي كه سرطان دارد
بالاخره برايم مي نويسد كه «موهايم رشد كرده»
اشكهايم روي لبخندم مي لغزند.
۴
آفتاب تابيده بر روي برف ها
اكنون مدتهاست كه بدون تو
تقريباً مي توانم
كه لذت ببرم از خاطراتت
بدون ريختن اشكي.
۵
پيرمردي كه آلزايمر دارد
ملاقات كننده اي ندارد
او بيشتر از همه عمر كرده
حتي از خودش.
۶
در قطعه زميني خالي
گل هاي كم رنگ بنفش
خار پنبه
تو سنگ كرده اي دلت را، اما
كسي چه مي  داند شايد روزي شكوفه بدهد.
۷
بسيار ساكت و آرام
قدم برمي داري در تاريكي  شب
من نه براي صدا
بلكه به خاطر رايحه اي كه
تو در آنجا بوده اي، برمي خيزم.
۸
وقتي كه باز كردي
نامه ام را
تعجب نكردي كه قلبم
بيرون افتاد؟
۹
باران پاييزي
نامه اي ديگر مي اندازم
براي تو داخل آتش
ماجراي ديگري در زندگي ام
ناتمام ماند .
۱۰
گيسوانت
روزي صورتم را اين چنين لمس كرد
در باد
تماس دانه هاي برف هم خوشايند است.
۱۱
مي نوشم چايي
از فنجان چيني سفيد
به بيرون پنجره خيره مي شوم
به خيابان پوشيده از برف
و خاطراتم.
۱۲
آيا اين دست تو بود
كه با مهرباني دستم را نگه داشت
ديشب در رويا
درست مانند گل هاي داوودي كه
نگه مي دارند رد باران بهاري را.
۱۳
با گفتن كلمه «او»
لبانت شكلي مي گيرد
مثل اين كه آماده مي شوي براي يك بوسه.
 ۱۴
نگاهي به بالا مي اندازم
ابرها عوض كرده اند شكل هايشان را
زماني كه در مورد عشق مي خواندم
و احوال آشفته.
۱۵
اگرچه تو هيچ گاه دور از ذهنم نيستي
اينجاست كه بيشتر احساس مي كنم تو را
جايي كه زمين مي چسبد به آسمان.
۱۶
از بالاي شانه هايم
درخواست او براي نسرودن شعرهايي
در مورد وداع
اما وقتي برمي گردم كه نگاهش كنم
حتي پرنده ها هم پرواز كرده اند.
۱۷
نگاهي به صورتت
اي كاش كلماتم
ناگفته
باقي مانده بود.
۱۸
آژير حمله هوايي
دوباره…
لگد مي زند. لگد مي زند
بچه
در شكمم.
۱۹
آيا اين باد است
يا كه مدت سكوت تو
كه مي آورد اين سرما را
برگ ديگري را تماشا مي كنم
كه از آسمان پاييزي افتاد.

رمز ادامۀ مطلب = اسم خواهر دوست داشتنی من (با caps lock ِ خاموش)

/\

– اولین کتابی که خودم خوندم . اون موقع ، شش سال سن داشتم :

اولین کتابی که خوندم

 

– این عکس رو آخرین روز دورۀ ارشدم گرفتم . مسیر برگشت از دانشگاه به اهواز:

از دانشگاه به اهواز 

توی این دوتا عکس ، حدفاصل بین این دو ، خاطرات و تجربیاتِ 20 سال درس خوندن و خوندن رو پیدا می کنم … البته این طور که بنظر میرسه ، حالا حالا ها ادامه داره . فعلاً قصد ندارم خودم رو بازنشسته کنم !

خبر رسید که آبادان تا زانو برف اومده ! اینطوری شد که من و ندا تصمیم گرفتیم مقصد سفر بعدیمون رو آبادان در نظر بگیریم .

ترمینال آبادان پیش در ورودی ِ بهشت آباده !  من با ربع ساعت تأخیر رسیدم به ترمینال . در نتیجه ندا جون ، ربع ساعت وقت داشت که برای کلیۀ اموات خسبیده در اونجا و امواتی که بعدها به اونجا می پیوندن ، فاتحه قرائت کنه .

ساعت ۷ صبح اتوبوس راه افتاد . من و ندا ، روی صندلی پشت سر راننده نشسته بودیم و این توفیق نصیبمون شد که بتونیم چهارچشمی به جاده چشم بدوزیم . تصمیم گرفتیم کمی بخوابیم تا برسیم . من هرازچندگاهی لای چشمم رو باز می کردم و جاده رو نگاه می کردم . عجیبه که این احساس بهم دست می داد که اتوبوسمون از جاش تکون نخورده و اصلاً به آبادان نزدیک نشدیم . یکبار که به تابلوی کنار جاده نگاه کردم ، نوشته بود «آبادان ۸۵ کیلومتر» . خوابیدم و بیدار شدم و دوباره به تابلوی بعدی نگاه کردم «آبادان ۷۵ کیلومتر» . راننده با سرعت ۸ لاکپشت در ساعت رانندگی می کرد ! جاده رو که دیگه نگو . صاااااااااااااااااااااااااااف ِ صااااف . بدون هیچ پیچی ، بدون حتی یک دست انداز ! مستقیم می رفت به سمت آبادان . جاده به قدری صاف بود که از همونجاییکه نشسته بودیم ، می تونستیم آبادان رو ببینیم !!دریغ از یه بوته ، یه تک درخت خشک ، هیچی . هیچ موجود زنده ای توی مسیر ندیدیم . توی راه تُک و نُکی بارون زد و من خوشحال بابت اینکه چتر همراه برده بودم . اون موقع نمی دونستم که اون چتر چیزی نیست جز یک بار سنگین تا آخر سفرمون !

ساعت ۸:۴۵ دقیقه رسیدیم آبادان . اتوبوس ، ما رو یه جایی توی مایه های حومۀ شهر پیاده کرد . به نظر می رسید تازه بارون اومده ، چون تمام اون منطقه پر از آب گل بود . وقتی از اتوبوس پیاده شدیم ، چند دقیقه ای فقط ایستاده بودیم و به اطراف نگاه می کردیم . هیچ تصوری از جایی که باید می رفتیم و جایی که ایستاده بودیم نداشتیم . اونجایی که ما بودیم ، چند تا گوجه فروشی و گوسفند فروشی با بوی بسیار مطبوع وجود داشت . بالاخره راه افتادیم و هر کسی رو که می دیدیم ، این سؤال رو می پرسیدیم «ما می خوایم بریم کنار رودخونه . یه جایی که بتونیم بشینیم و صبحانه بخوریم . از کدوم طرف باید بریم ؟ اونجا امنه؟» جدای از اینکه آدرس دهیشون وحشتناک بود ، به این کلمۀ «امنه» خیلی حساسیت داشتن . احتمالاً اونجا یه جور فحش محسوب می شه ! آدرس اسکله رو گرفتیم . به نظر می رسید تنها جاییه که دو تا خانم می تونن برن اونجا و صبحانه بخورن . آی گرسنه بودیم ! سوار یک تاکسی شدیم و نمی دونم کجا پیاده شدیم ولی تا اسکله ، کلی راه رفتیم . توی راه ، تمام مغازه ها و پاساژها بدون استثنا تعطیل بودن ! پرنده توی خیابونا پر نمی زد . ما هیچوقت دلیلش رو نفهمیدیم احتمالاً این راز تا ابد سر به مهر باقی خواهد ماند …

نمی دونم ساعت چند بود که به اسکله رسیدیم . اسکله کنار گمرک و دادگستری بود . تنها آدمایی که اونجا بودن ، کسایی بودن که مشکل گمرکی یا دادسرایی داشتن . بماند . اسکله پر از لنج های قدیمی بود . یه راهی پیدا کردیم که بریم و لنج ها رو از نزدیک ببینیم و ضمناً خلوت باشه که بتونیم صبحانه هم بخوریم . بعد از اینکه کمی ژانگولربازی دراوردیم و عکس گرفتیم و مرغ های دریایی رو تماشا کردیم ، از اونجایی که کم کم به این وضع رسیدیم که پرنده های توی آسمون رو به شکل مرغ سوخاری می دیدیم ، تصمیم گرفتیم همونجا بشینیم . ندا زیرپایی معروف سفرهامون رو پهن کرد . بساط صبحانه رو برپا کردیم ؛ چای ، نون ، پنیر پرورده ، مربا ، گردو ، کیمیا ، ندا ! با ژل ضدعفونی کننده ، دستهامون رو تمیز کردیم و آماده شدیم صبحانه بخوریم که احساس کردیم کسی ما رو صدا می زنه . یک سرباز که القضا نگهبان اون منطقه بود و کارش این بود که به افراد متجاوزی مثل من و ندا که از حد رد شده بودیم ، تذکر بده و بگه «نمیتونین اینجا بشینین . اینجا منطقۀ مرزیه »  ، داشت نزدیک می شد . خیلی مؤدبانه به این معنی که «جل و پلاستون رو جمع کنین و برین . اینجا هنوز جا نیفتاده که دو تا خانم اونم تنها ، بیان و بشینن و تازه ، صبحانه هم بخورن» . اینجا بود که من و ندا فهمیدیم که درست اومدیم . همینجاست که به فرهنگ سازی برای خانم ها نیاز داره . خلاصه اینکه بساطمون رو بردیم و روی یک صندلی توی یک پارک مجاور اسکله نشستیم . از اونجاییکه اگر زمین و زمان هم به هم دوخته بشن ، به تریج قبای من و ندا برنمی خوره ، چنان صبحانه ای زدیم که نگو . هوا عالی…صبحانه عالی…چای عالی…همسفر عالی…! بسیار بسیار چسبید ! حتی اینجا هم از شر صحبت های آقایون در امان نبودیم . کنار اسکله نشسته بودیم . یک عده آقای آبادانی رد شدن و به من که عینک زده بودم گفتن » عینک میزنه … انگار اومده فیلادلفیا » ! من نمی دونم . این «فیلادلفیا» چطور به ذهنشون رسید ؟!

ساعت ۱۱ ، بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم بریم توی شهر دوری بزنیم و به اصطلاح نقبی بزنیم به زیر پوست شهر . از کنار چند کارگاه چوب بری رد شدیم و چند تایی هم تعمیرگاه ماشین . از توی یکی از مکانیکی ها ، صدای کنسرتو ویلون ویوالدی میومد ! من چند دقیقه ای همونجا میخ شدم . توی اون شهر تعطیل ، توی اون خیابون خلوت ، اون موقع روز ، اونم توی یه مکانیکی ، موسیقی کلاسیک ؟! بعد فهمیدم که رادیو بوده . ولی در هرصورت باعث شد حال و هوایی عوض کنم . پیش خودمون این فکر رو کرده بودیم که لابد الآن که لنگ ظهره ، مغازه دارها تشریف آوردن توی مغازه هاشون . زهی خیال باطل ! تعطیل اندر تعطیل اندر تعطیل ! یه مغازه باز بود که اونم گفت داره تعطیل می کنه ! تو کی اومدی که حالا داری می ری ؟! خلاصه . از مغازه ای که احتمالاً اشتباهی باز بود ، m&m خریدیم و خوردیم . من و ندا ، راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم . از این پاساژ به پاساژ بعدی ، از تندیس به مرکزی به کاروک به کادوکس ۱ به کادوس۲ به چهارراه امیری به ته لنجی ها … واقعاً قصد خرید خاصی نداشتیم . آخه اگه مغازه ها باز باشن ، مردم هم میان توی شهر . بابا! از مردم هم خبری نبود . تنها یه مغازه باز بود . رفتیم و شکلات و کافی میکس و چای سبز و ترشی انبه خریدیم . بعد دوباره رفتیم و رفتیم و رفتیم … دویدیم و دویدیم ، سر پیچی رسیدیم ، یه رستوران رو دیدیم . تا همینجا بسه . اینقدر راه رفته بودیم که انگار نه انگار که اون همه صبحانه خورده بودیم . پریدیم توی رستوران «پاکستان مرکزی» . به پیشنهاد یک سری از دوستان که آزادانه عرصه های مکرر رو تجربه می کنن ، قلیه میگو سفارش دادیم با دوغ و ماست و سالاد . وااای ! چقدر خوشمزه بود ! کمی تند بود ولی خیلی خیلی خوشمزه بود ! خستگیمون کاملاً به در شد . همونجا نشستیم و تا زُق زُق ِ پاهامون بخوابه . رستوران شلوغ شد و مردم به جای ما نیاز داشتن . اینطور بود که بلند شدیم .

ساعت ۱۲:۳۰ بود که از رستوران اومدیم بیرون . شهر ، مرده ، ساکت ، خاموش ! دوباره راه رفتیم و رفتیم و رفتیم . اینجا رو بخونید از زبون ندا :

«نزدیک یه ادویه فروشی (محمد جلالی) بودیم که کیمیا گفت این مغازه ، بهترین ادویه رو داره و خیلی توی آبادان معروفه . منم بعد از تماس با مامان تصمیم گرفتم از اون فروشگاه خرید کنم (و کلی ذوق کرده بودم که از معروفترین و قدیمی ترین ادویه فروشی خرید می کنم) . خلاصه بعد از خرید از اون مغازه و طی کردن بقیۀ مسیر … یه ادویه فروشی دیدیم که نوشته بود «اولین و قدیمیترین سازندۀ ادویه حاج محمد جلالی» . من هم پیش خودم گفتم که انگاری باید از این خرید می کردم … چند قدمی که جلوتر اومدیم ُ یه مغازۀ دیگه دیدیم که اون هم نوشته بود «اولین و قدیمی ترین سازندۀ ادویه حاج محمد جلالی» ! نشون به اون نشون که چهار پنج مغازه با این عنوان توی اون خیابون بود ! «

کلاً اون خیابون ، خیابون شعبه های مختلف ادویه فروشی حاج محمد جلالی بود . گُل به گل خیابون بوی ادویه میومد . شاید اسم کوچه محمد جلالی بوده . نمی دانیم . رفتیم . دنبال یه مسجد بودیم برای استراحت و نماز . حتی مسجد ها هم تعطیل بودن ! آدم بره به کی بگه ؟! یه حسینیه دیدیم . که بعد از اصرار ، در رو برامون باز کرد . البته در انتها با چای از ما پذیرایی کرد . دوباره راه افتادیم و رفتیم و رفتیم . البته فقط «نرفتیم» . در بعضی مواقع ، داشتیم «برمی گشتیم» . چون یک مسیر رو چند بار بالا و پایین رفتیم که چهار تا آدم به چشممون بخوره . از یه قهوه خونه به اسم «شاهین آبادان» آب جوش گرفتیم ، چای سبز دم کردیم و دوباره رفتیم کنار اسکله که اونجا چای سبز بنوشیم . چایمون رو با شکلات سفارش شدۀ فلیک خوردیم . خوشمزه بود . فقط زود پودر می شد . هوا بسیار عالی بود و مدّ دریا هم داشت شروع می شد . چای بسیار چسبید … بسیار …

ساعت ۳:۳۰ بود . هوا ابری بود و کم کم داشت تاریک می شد . تصمیم گرفتیم بریم سمت ترمینال . دوباره راه افتادیم و رفتیم و رفتیم . مغازه ها همچنان تعطیل بودن . دیگه کنجکاویمون به حد اعلا رسیده بود . به همین خاطر از یه فروشنده که تصادفاً مغازه رو باز کرده بود ، پرسیدیم که چرا همه جا تعطیله . جوابش هنوز هم که هنوزه برام جای سؤال داره «مگه نمی دونین . امروز هفتم محرمه ، تعطیل رسمیه» !!!!! چی بگم . لابد اونجا اینجوریه . چه می دونم وا… ! تک و توک مغازه ها داشتن کرکره رو می کشیدن بالا . من و ندا هوس کرده بودیم سمبوسه بخوریم و  قصد نداشتیم بدون خوردن سمبوسۀ معروف آبادان ، اونجا رو ترک کنیم . گذشته از اینها ، آب جوش برای دم کردن یه چیز خاص(!) هم می خواستیم . از یکی آدرس گرفتیم . گفت «اون درخت سبزه رو می بینی؟» به مسیری که نشون میداد نگاه کردیم . فقط دوتا درخت توی خیابون بود و طبیعتاً هردو سبز بودن . حالا منظورش کدوم یکی بود ، خدا عالمه ! پُرسون پُرسون به یه سمبوسه فرشی رسیدیم که تازه باز کرده بود . گفتیم سمبوسه می خوایم . گفت «ربع ساعت دیگه آماده می شه» . دنبال آب جوش رفتیم سراغ یه کافی شاپ که تازه باز کرده بود . گفتیم آب جوش می خوایم . گفت «نیم ساعت دیگه آماده می شه» . از یه کافی شاپ دیگه پرسیدیم . گفت «نداریم» . کلاً اون روز توی آبادان ، همه قرص «نه» خورده بودن ! خیابونها رو بالا و پایین رفتیم و بعد از ربع ساعت برگشتیم . آخ جون ! سمبوسه ! آماده بودن . کوچولو و خوش بو ! گرفتیم و رفتیم یه تاکسی پیدا کردیم که ما رو ببره ترمینال .

ساعت ۴:۳۰ توی ترمینال بودیم . نیم ساعتی طول کشید تا اتوبوس پر بشه . به محض اینکه توی اتوبوس نشستیم ، سمبوسه ها رو خوردیم . خیلی خوشمزه بودن ! اصل آبادانی . نه . اصل آبوددانی ! وقتی سمبوسه از گلومون پایین رفت ، نوبت خوردنی ِ بعدی رسید . دیگه نوبتی هم که باشه ، نوبت ِ لواشک های مخصوص ندا بود . از اون لواشک های سفره ای و بزرگ که آدم دلش می خواد شب جای پتو بندازه روش !! قرچ قرچ لواشک از پوست جدا می کردیم و می خوردیم تا جاییکه دندونامون درد گرفت . لواشک که تموم شد ، نوبت خوراکی بعدی بود . یکی از محصولات klassno رو خریده بودیم که پودر ذرت بود . ریختیم توی فلاسک تا دم بکشه . بعد ریختیم توی لیوانهامون . یه چیزی توی مایه های پورۀ ذرت رقیق شده و کمی شیرین . مزه ش بد نبود . در هر صورت به امتحانش می ارزید . بویی توی اتوبوس راه انداخته بودیم ! این دیگه تیر خلاصمون بود . چون هنوز میوه هامون مونده بود ولی اصلاً جا نداشتیم که بخوریمشون . به قول ندا تا چند روز اگه چای هم بهمون تعارف کنن ، میگیم «جا نداریم» ! راه برگشت رو اینجوری پر کردیم .

ساعت ۶:۳۰ رسیدیم اهواز . بارو بنه رو جمع کردیم ، پیاده شدیم و دوباره به بهشت آباد نگاهی انداختیم . شب شده بود . آخه کی ترمینال رو کنار بهشت آباد میسازه ؟! یه تاکسی گرفتیم به مقصد چهارراه نادری . از اونجا هم پیاده رفتیم تا طالقانی که ندا بره خونشون . بعد هم رفتم تا میدان شهدا و یه تاکسی گرفتم به سمت کیانپارس و خونه . یه سفر راحت و کم خرج داشتم . مثل همیشه خوش گذشت . جای تعجب داره ، وقتی به این راحتی میشه مسافرت رفت ، حتی اگه همیشه حداکثر ۱۳ ساعت طول بکشه ، چرا خیلی از آدمها چسبیدن توی خونشون و بهونه میارن و از جاشون تکون نمی خورن ؟

پی نوشت ۱: من یه نتیجه ای گرفتم . توی این سفرهایی که رفتیم ، توی اون شهرهایی که فرهنگشون بیشتر به فرهنگ من و ندا نزدیک بود ، راحتتر بودیم .

پی نوشت ۲: سفر اگه بخواد خوب باشه ، یه همسفر خوب می خواد که خوشبختانه من این رو دارم . ندا یکی از بهترین همسفرهاست . شاد و سرحال ، پایۀ پیاده روی های طولانی و مثل خودم هَپَلی و خستگی ناپذیر !

پی نوشت ۳: مامان و باباها همه ش می گن : «اگه بدونین اون موقعها آبادان چه صفایی داشت ! چه شکوه و عظمتی ! یه ایران بود و یه آبادان !» متأسفانه ، انقلاب و جنگ و یکسری بی عدالتی ، چیزی از اون آبادان قدیم ، باقی نگذاشته !

پی نوشت ۴ : این سفر ، پیش درآمدی بود برای شروع فرجه های امتحانیم . آخرین امتحانهای دورۀ ارشدم . درسهام به قدری زیادن که اگه بدون یه سفر شروع کنم به خوندن ، وسطش کم میارم !

پی نوشت ۵ : توی مسیر برگشت ، مقصد سفر بعدیمون رو مشخص کردیم !

انتزاع در معناي لغوي خود به مفهوم فروكاستن ارزش و اعتبار چيزي به كار رفته است. در اصطلاح اهل نظر انتزاع عبارت است از زبده گزيني از واقعيت و طبيعت. در اغلب موارد انتزاع و يا تجريد ، به تجربه اي اطلاق مي شود كه تقليد، بازنمايي و تجسم در كارهايي تجسمي به حداقل رسيده و يا اصلاً در قلمرو به كارگيري رنگ ، نور و به طور كلي تكنيك هاي بصري ناپديد شود. در واقع مي توان گفت ورود به ساحت انتزاع ، متضمن آفرينش گسترده اي است ، بديع و بي سابقه در ادراك ديداري. در واقع انتزاع به عنوان تجربه اي مدرن به وجهي چالش در برابر طبيعت انگاري و واقعيت گرايي تعبير شده است. 

هنر انتزاعی ، به هنری اطلاق می شود که هیچ صورت یا شکل طبیعی ای در جهان در آن قابل شناسایی نیست و فقط از رنگ و فرم های تمثیلی و غیر طبیعی برای بیان مفاهیم خود بهره می گیرد . معنای وسیع هنر انتزاعی ، می تواند به هر نوع هنری اطلاق شود که اشیاء و رخدادهای قابل شناخت را نمی نمایاند ولی از هر گونه تقلید طبیعت یا شبیه سازی آن روی گران است .

کاندینسکی ، نقاش روسی ،اولین نقاشی ست که در سال 1910 نخستین نقاشی در این ژانر را عرضه کرده است و پرورش و پیشرفت ِ این سبک هنری ، پس از ظهور آثار کاندینسکی آغاز شد . بر روی سفید 2 :


کازیمیر ماله ویچ ، نقاش روسی ، در سال 1913 ، اثر معروف خود به نام مربع سیاه را به دنیا عرضه نمود :


آثار وابسته به این سبک هنری ، بسیار زیبا هستند و تفکر و قضاوت صحیح و عمیق ِ بیننده را می طلبند . برای مثال ، یکی از آن نقطه های روشن درون کادر سیاه در طرح مربع سیاه ، می تواند نشان از چه چیزهایی باشد … برداشت ها گوناگون است . این نقاشی ، ساعت ها مرا به فکر فرو برد . هر گونه برداشت و دیدگاهی در مورد این آثار ، به قضاوت شخصی بستگی دارد .

با سخنی از کازیمیر ماله ویچ ، این مطلب را به پایان می رسانم : «هنرمند زمانی آفرینشگر است که شکل های موجود در تصویرش ، هیچ وجه اشتراکی با شکل های طبیعی نداشته باشند . شکل های انتزاعی یعنی واقع گرایی جدید در نقاشی که نشانگر ساخت و ایجاد شکل ها از هیچ هستند که توسط عقل اشراقی کشف شده اند .»



پی نوشت : به این دو نقاشی ، خوب نگاه کنیم . از هر کدوم ، هزاران معنی و مفهوم برمی خیزه . قوۀ ادراکمان را تقویت کنیم ، دیدمون رو پرورش بدیم و به معانی که نهان است ، بیندیشیم . یاد بگیریم که هیچ چیز توی دنیا بی دلیل خلق نشده ، حتی یک نقطه ی سفید وسط یک کویر سیاه .