the others

30/11/2009

گاهی ما منیت خود را در گرو نگاه دیگران می دانیم و این نابود کننده است و مانع تبلور حس ارزشمندی درون و منشاء خودگریزی و خود ترسی و خود پرهیزی … می بینیم که تفکر بسیار هولناکی ست . وقتی سعی بر این داریم که دیگران را از خودمان راضی نگه داریم ، مانند این است که همیشه در انتظار تأییدیه از سوی آنها هستیم . آیا می توان این را برداشت کرد که «هنوز مورد تأیید خودمان قرار نگرفته ایم» ؟ 
در اطراف هر کدام از ما ، انسان های بسیاری با تفکرات و نظرات بسیار و متنوعی وجود دارند که ایده های آنان برای ما اهمیت دارد ولی گاهی این توجه بیش از حد به آمال دیگران ، ما را از هدف اصلی خود دور می کند . دائم راضی نگه داشتن همه ی اطرافیان ، کاری غیر ممکن است . چه بسا در برخی موارد ، با ترس از به شکست انجامیدن ِ کاری و بازتاب نظرات منفی ِ دیگران ، هرگز آن کار را آغاز نمی کنیم و پرونده اش هرگز گشوده نمیشود . تا به حال ، پرونده ی چه کارهایی را در بایگانی ِ فکرمان نگه داشته ایم ؟
باید به خود بیاییم و فکرمان را آسوده کنیم . عزت و اعتماد به نفس ِ ما نباید در گرو دیدگاه دیگران باشد که در غیر این صورت ، «اعتماد به دیگران» نام میگرفت نه «اعتماد به نفس» . به خاطر داشته باشیم که حتی خداوند هم نمی تواند تمامی بندگان خود را راضی نگه دارد چنانچه پس از بارش باران ، عده ای راضی و خوشنود از باران و خیس شدن هستند و عده ای ناراضی و ملول !  بهتر است بدانیم که تلاش براي خشنود سازي همه آدمها، كليد بسیاری از درجازدن ها و ناکامی ها ست . البته ممکن است توجه نکردن به نظرات دیگران نیز مانع از پی بردن به اشتباهاتمان شود . نگرانی و سعی در پیش بینی عکس العمل های دیگران و فکر آنها را خواندن ، جز پریشانی ِ فکر ، حاصلی ندارد . باید بسیار منطقی و بدون درگیر کردن احساساتمان به نظرات مختلف گوش بدهیم و نکاتی را که در حل مسأله ی ما به کار می آیند ، استخراج کنیم . الباقی بماند برای دیگران . و برای حُسن ختام ،  نقل قول معروفي است که مي‌گويد «راز موفقيت را نمي‌دانم اما راز شکست در راضي نگه داشتن همگان است 

Advertisements

 بانویی همیشه خندان که با چتری گشوده  در آسمان ها پرواز می کند . خانه اش بر فراز ابرها ست . با باد شمال می آید و همراه با باد جنوب ، می رود . یک ساک دستی بهمراه دارد پر از همه چیز . هر چیزی که هر کسی آرزویش را در سر می پروراند و جای گیری اش در آن ساک کوچک ، غیر ممکن به نظر می رسد . هرگز نباید از روی ظاهر قضاوت کرد . هیچ چیز آنگونه که به چشم می آید نیست . آینه ای دارد که کمی در آن به ستایش خود بپردازد . هر کسی نیاز به تمجید از خود را دارد . جملۀ معروفش ، «یک قاشق پُر از شکر ، دارو را پایین می برد» . اندکی شادی ، تلخ ترین مزه ها و ناراحتی ها را قابل تحمل و قابل حل می کند . دوستی به نام بِرت دارد که رؤیاهایش می خواند و نقاشی می کند و می فروشد و گاهاً درون آنها به سفر می رود . حتی دورترین رؤیاها نیز قابل تجسم هستند و شاید دست یافتنی . می توان با رؤیاهای شخصی نیز دیگران را به وجد آورد . همه را به رقص و آواز و خنده وا می دارد . در این اثنا ، فقیر و متمول ، یکی می شوند . دست در دست هم پایکوبی می کنند و می خوانند . عقیده دارد که می توان خندید و خندید . آنقدر که تمامی مصایب روحت جدا و دور شود . آن وقت است که بی وزن می شوی و پاهایت از زمین بلند می شود . به پرواز در می آیی . فقط کافی ست فکری دوست داشتنی در ذهن داشته باشی و به آن بیندیشی که تبسم بر لب تو آورد و سبُکت کند . آنگاه است که همچون بادبادکی ، رقص کنان به هوا می روی و بالا و بالاتر . دور می شوی . (به قول پینک فلوید در آهنگ «های هوپس» ) از شر موجودات کوچکی که سعی دارند تو را به زمین زنجیر کنند ، رها می شوی . نام این بانو که راهنماییت می کند که چگونه به سبکبالی روح دست یابی ، مری پاپینز است . 

 فیلم کلاسیک موزیکال مری پاپینز، تجسّم یک زندگی شاد و لذتبخش و در عین حال ، ایده آل است و دیدن آن به هر کسی که قصد «زندگی» دارد ، توصیه می شود .

این شعر رو امشب پدرم بهم هدیه داد :

 

» به چرک می نشیند

                      خنده

به نوار زخمبندی اش اَر

                      ببندی

رهایش کن

رهایش کن

                     اگر چند

قیلولۀ دیو

                    آشفته شود

…. «

(تعویذ/ ا.شاملو)

الف) حالتون گرفته ست و حوصله ندارید . بهترین کمکی که می تونید به خودتون بکنید اینه که یک کتاب رو که اسم خودش و نویسنده ش رو فقط شنیدید و هیچ زمینه ی فکری ای راجع بهش ندارید ، بخونید . هم با یک کشف تازه خودتون رو سورپرایز می کنید و هم از خوندنش لذت می برید . باور کنین ، این ، راه حلّیه که امتحانش رو پس داده .

ب) کتابی که من خودم رو با کمکش سورپرایز کردم ، نمایشنامه ی «پزشک نازنین» از «نیل سایمون»  بود . عبارتهای زیر ، های لایت های من از این کتابه :

۱. می دونین ، زندگی برای همه یکسان نیست . همیشه یک عده خدمت می کنن ، یه عده بهشون خدمت میشه . عده ای فرمان میدن و عده ای اجرا می کنن و در یک همچین زندگی ای ، یک حادثه اتفاق میفته که باعث اهانت و توهین می شه .

۲. واقعاً مگه میشه آدم این قدر ساده باشه ! این قدر معصوم … این قدر … معذرت می خوام . رُک بهت بگم . این قدر ساده لوح و احمق ، چطور ممکنه ؟!

۳. انسان تنها مخلوقیه که قادره بخنده و همین اصله که انسان رو از بقیه ی مخلوقات جدا می کنه .

۴. اوه خدای من … می بینین چقدر داره بهم سخت می گذره ؟ این قدر ناامید شدم که دست به دامن خدا شدم …

۵. سرگرمی ؟ نمی دونین چیه ؟ مشغولیت … سرگرمی . یا شاید بهتر باشه بگم تفریح . حالا فهمیدین منظورم چیه ؟

۶. تا حالا یه معدنچی رو بعد از کارش دیدین ؟ کثافت و خاک ِ ذغال تمام بدنش رو گرفته . حتا تو سوراخهای دماغش ، تو گوشهاش پر از دوده ست ، دندوناش مثل ذغال سیاهن ، حال آدم بهم می خوره … یا کشاورز ، پاش رو کجا می ذاره ؟ هر کسی هر حرفه ای داشته باشه بالاخره یه جاییش کثیفه …

۷. حتا اگه قبول نشم مهم نیست ، مهم اینه که خاطره ی امروز خوش ترین خاطره ی تمام زندگیم میشه .

۸. روزی روزگاری مردم می دانند چرا اینجور چیزها اتفاق می افتد و مقصود از این همه رنج چیست … آن وقت دیگر معمایی وجود ندارد . تا آن وقت ما باید به زندگی ادامه بدهیم … و کار کنیم . آره ، فقط باید کار کنیم !

 

به پرده ی دوم،صحنه ی سوم که رسیدم … بهترین قسمتش همینه … 

 

نمایشنامه پزشک نازنین –  نویسنده نیل سایمون – مترجم آهو خردمند – کتاب ، همینقدر کوچیکه !

 

 

 

پی نوشت : با تشکر ویژه از تجربه های آزاد که این نویسنده رو بهم معرفی کرد .

بخش اول : مشغول راه رفتن در خیابان هستید . آرام آرام راه میروید و فقط به ویترین مغازه ها نگاه می کنید . گاهی هم سرتون رو بر می گردانید و با دوستتون که کنار شما راه می ره صحبت می کنید . در کل سرتون به کار خودتون گرمه و کاری به کار مردمی که از کنار شما رد می شن ندارید . تا اینجای کار مطمئناْ شما یک دختر خانم هستید !

بخش دوم : تفاوتی نداره که تنها در خیابان راه برید یا با دوستانتون بصورت گله ای و گروهی . تنها جایی رو که نگاه نمی کنید مسیریه که دارین توش راه می رین . اصلاْ شما رو به ویترین مغازه ها چه کار ؟ بلا به دور ! مگه شما برای خرید میاین اینجا ؟ هر موجود زنده ی اطرافتون نظرتون رو جلب می کنه . تفاوتی نداره یک خانم با شخصیت باشه یا یک موجود مونث . وقتی در راستای مسیرش قرار می گیرین استخوان فک پایینتون رو حرکت می دید و چند سانتی متر دهانتون رو باز می کنید . اولین کلمه یا جمله ای رو که روی زبونتون جاری میشه پیش از اینکه جهت پالایش به مغزتون بره در هوا آزاد می کنید . گاهی بسیار پیشرفته و مدرن عمل می کنید . از کیلومترها جلوتر وقتی یک بانو در دیدرستون قرار می گیره یک عبارت و یا حتی یک پاراگراف آماده می کنید که اون خانم رو بهش مزین کنید . این کلمات یا عبارات می تونه هر چیزی باشه . می تونه احوال پرسی باشه : «سلام» «سلام خسته نباشید»  می تونه نظرات کارشناسی باشه : «چه خوشگل شدی امشب» » عزیزم این رنگ خیلی بهت میاد»  می تونه نظرات فنی-تخصصی باشه : «خانم اگه دماغ نداشتی عینکت رو کجا میذاشتی ؟» «خانم گواهینامه داری پشت عینک نشستی؟» «میگم خانم با این پاشنه چطور راه میری ؟ من میمیرم که توی راه رفتن کمکت کنم» «بابا این قدر ندو لاغر میشی» «بیا مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر میرسه» . گاهی فقط به یک آوا بسنده می کنید چون با ماشین دارید رد میشید و فرصت زیادی ندارید . پس درست وقتی که از کنار یک بانو رد می شید سرتون رو از پنجره ی ماشین بیرون میارید و به تقلید صدای موجودات چهارپای مختلف ( اعم از گربه سانان و سگ سانان و چهارپایان اهلی ) می پردازید . توانایی های شما بسیار محیرالعقول است . باید به خودتون افتخار کنید . نه نه . جامعه باید به شما افتخار کنه . مشکل شما چیه ؟ کمبود همصحبت دارید ؟ کمبود توجه دارید ؟ کمبود محبت دارید ؟ کمبود خواهر دارید ؟ دچار نقصان اعتماد به نفس هستید  ؟ جامعه به شما بد کرده ؟ مشکلتون چیه ؟ چرا باعث می شید بعضی از نسوان محترم در دفاع  از خودشون و حق خودشون دهان به بیان خشونت باز کنن ؟ وقتی در یک روز بارانی و زیبا مشغول پیاده روی هستید لطفاْ فقط راه برید و از هوای عالی لذت ببرید و اجازه بدید خانم ها هم بدون کمک سخنان نغز شما از هوا لذت ببرن . هر چقدر که فکر می کنیم به نتیجه نمی رسیم . دلیل اصلی این اعلام نظر و سخن رانی های شما چیه ؟ اگه حرفی نزنید می گن لال از دنیا رفت ؟   راستی … یادم رفت بگم . شما مطمئناْ یک پسر هستید !

 

پی نوشت ۱ : هر خانمی که تا به حال به همچین مواردی برخورد نکرده مطمئناْ هرگز از خونه خارج نشده !

پی نوشت ۲ : هر آقایی که این خصوصیات و عادات رو نداره می تونه از خودش دفاع کنه …

هنر ، در طول حیات خود – که تا ابد ادامه خواهد داشت – دوره های مختلف زمانی را پشت سر گذاشته که هر دوره ، به نامی منتصب است : 

دوره ی رنسانس که شامل سالهای ۱۴۰۰ تا ۱۶۰۰ میلادی می‌شود . نقاش‌ها به مطالعهٔ کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیو‌هٔ واقع‌گرایانه‌ای نقاشی می‌کردند (داوینچی) . فرمانروایان ساختمان‌ها و کارهای بزرگ هنری (میکل آنژ) را سفارش دادند . به تعبیری دوره رنسانس دوره خردگرایی،ریاضیات،منطق و انسان مداری است . در این دوره کلیسا و تفکرات مذهبی کنار می رود و یک جنبش دموکراتیک به وجود می آید . قطعات موسیقی در این دوره ، ریتمیک نیستند بلکه عمدتاً آوازی می باشند . لئوناردو داوینچی  (تابلو های شام آخر ، مونالیزا) و میکل آنژ یا مایکل آنجلو  (مجسمه ی سوگ مریم )، از نمونه های بارز خالقان آثار بصری – نقاشی و مجسمه سازی – در این دوره هستند . 

دوره ی باروک که از سال ۱۶۰۰ میلادی شروع وتا حدود ۱۷۶۰ میلادی ادامه می‌یابد . باروک به معنی زینت دادن است و مشخصه ی اصلی اهالی هنر ( موسیقی و نقاشی ) در این دوره ، زینت بخشیدن به آثارشان می باشد . کلیسا ، اثر مهمی در آثار این دوره ایفا کرده است ؛ همانند آثار موسیقیدان ، یوهان سباستین باخ که به موسیقی کلیسایی معروف است و عمدتاً با ارگ های کلیسا نواخته می شد . قطعات چهار فصل ویوالدی که مخصوص ویولون ساخته شده اند ، معرف این دوره می باشند .

دوره ی کلاسیک که سالهای ۱۷۳۰ تا ۱۸۲۰ میلادی را شامل می‌شود . در این دوره ، این تفکر ظهور پیدا کرد که موسیقی همانند هنرهای دیگر نیست که به علتی بوجود آمده باشد ، تا نقصی را بپوشاند یا هنرهای دیگر را تکمیل کند بلکه موسیقی فقط بخاطر هنر موسیقی بوجود آمده است و در راستای تکمیل طریق آن می باشد . نقاشان این دوره ، بر خلاف سبک زینتی ِ باروک ، سادگی را پایه ی کار خود قرار داده اند . در حالی که حالت‌های مختلف و متضادی در ارائه احساس در موسیقی وجود دارد . سونات های لودویگ وان بتهوون (مهتاب ، طوفان ، انقلاب ) ، نمونه های بارزی برای تعریف و توصیف هنر موسیقی در این دوره می باشند .

دوره ی رمانتیک که سالهای ۱۸۲۰ تا ۱۹۱۰ را شامل می‌شود . هنر و موسیقی در این دوره وسیله ای ست جهت بیان احساسات نهفته ی هنرمندان . هارمونی رنگارنگ از خصوصیات  آثار نقاشان این دوره همانند ونسان ونگوگ و کاسپار داوید فردریش است . در موسیقی نیز والس ها ، پرلودها و نکتورن های فردریک شوپن و فرانتز لیست ، دانوب آبی از اشتراووس ، دریاچه ی قو از چایکوفسکی ، لالایی از برامس ، از نمونه های بارز این دوره هستند . ژان ژاک روسو از مهمترین متفکرین رمانتیک می‌گوید: «در نهایت، عقل راهی را در پیش می‌گیرد که قلب حکم می‌کند» . 

دوره ای که به سده ی بیستم معروف است . این دوره را دوره مدرنیسم یا نوگرایی موسیقی کلاسیک می‌دانند . هنرمندان این دوره ، سعی بر این داشتند که آثارشان را هر چه بیشتر از آثار هنرمندان دوره های پیشین متمایز نمایند و اصطلاحاً به تابو شکنی و قانون شکنی در هنر روی کردند . رنه ماگریت و اثر فوق العاده مشهورش ، پسری از انسان ، از شاخص های این دوره می باشد .

دوره ی معاصر از سال ۱۹۷۰ میلادی آغاز شده‌ است و تا کنون ادامه دارد . ویژگی بارز آثار موسیقی این دوره در این است که تقارن و نظمی که در آثار دوره های پیشین همچون رمانتیک رعایت می شد ، در این دوره وجود ندارد و هنر به سمت بی نظمی پیش می رود . اعتقاد بر این است که نظم را در بطن ِ بی نظمی بیابیم . خلاقیت و نوآوری در آثار این دوره مشهود است . از آهنگسازان این دوره می توان اشتاخهوزن ، شنیتکه و شوستاکوویچ را نام  برد . 


نمونه هایی از آثار دوران مختلف :

1. مجسمه ی سوگ مریم اثر میکل آنژ (مایکل آنجلو) که نمونه ایست از آثار دوران رنسانس :

2. در زیر ، نقاشی معروف «مهاجر بر فراز دریای ابرها» اثر فردریش از هنرمندان دوره ی رمانتیک را ملاحظه می کنید . دوره ی رمانتیک ، به کلی در این اثر تعریف شده و نمایان است :


3. لینک دانلود کنسرتو پیانوی شماره یک در E مینور اثر فردریک شوپن ، آهنگساز دوره ی رمانتیک


4. نقاشی معروف پسری از انسان اثر رنه ماگریت نقاش سده بیستم . این یکی از آثار یست که نمود سوررئالیسم (فراواقع گرایی) نیز می باشد .



دوره ی  رمانتیک ، دوره هنری مورد علاقه ی منه . آثار این دوره ، نقطه ی مقابل مکتب رئالیسم  بودند . هنرمندان این دوره سعی بر این داشتند که خشکی و انعطاف ناپذیری ِ رئالیست ها رو لطافت و نرمی ببخشند ؛ با احساس آهنگ می ساختند و با احساس رنگ ها را ترکیب می کردند . 

از زمانی که انسان بوجود آمد ، هنر هم پا به عرصه ی وجود نهاد ؛ همگام با انسان رشد کرد  و بالنده شد . یک اثر هنری ، جزئی ترین تفکرات و احساسات و تلقیات ِ خالق خود را در بر دارد . وقتی به یک اثر هنر بصری می نگرید ، گویی دست بر قلب خالقش می کشید . هنگام گوش فرا دادن به یک اثر سمعی ، گویی صدای پر زدن سنجاقک کنار برکه ای را از قرن ها پیش می شنوید . هنر ، تجسم ساده ی معنای زندگی ست ؛ زندگی بدون هنر ، اشتباه محض است .

آسمون به اهواز رو کرده .

پی نوشت ۱ : وقتی بارون می باره ، اینکار رو نباید انجام بدیم : «بنشینیم توی خونه و بارون رو از پشت پنجره یا توی تراس تماشا کنیم .» وقتی بارون می باره ، این کار رو باید انجام بدیم : «ننشینیم توی خونه که بارون رو از پشت پنجره یا توی تراس تماشا کنیم . باید دل رو به دریا زد و زیر بارون رفت … «

 پی نوشت ۲ : خانم مرضیه ، ترانه ای برای بارون خونده که در حال حاضر ،ملکه ی ذهن و گوشم شده : بارون می باره ، بارون می باره ، بارون رو گل و گلدون می باره …

پی نوشت ۳ : مردمان ِ شریف ِ دزفول ، اصطلاحاتی برای انواع و اقسام بارش بارون به کار می برن ؛ به ترتیب ِ سرعت بارش : نیف نیف – تیپ تیپ – شِلَقلَقی – تیپی گُلُپی – تیپی تأسی – دُمب اسبی. جا داره همینجا از این قومیت به خاطر خلاقیت در ساخت و استفاده ی کلمات برای رسیدن به بهترین توصیف از موارد ِ خاص ، تشکر کنم .  

plan

24/11/2009

چند روز پیش ، بعد از تفکرات فراوان و سنجیدن ِ تمامی ِ جوانب ِ امر ، برای بیست و هفت تا سی سالگیم برنامه ریزی کردم ؛ تغییراتی در کار ، تحصیل و امور هنری بوجود خواهم اورد . مدتهاست که در فکر ِ ایجاد تغییرات بزرگ در زندگیم هستم . تصمیم دارم تا پیش از تمام شدن ِ یک چهارم ِ اول ِ زندگیم *، کمی روال زندگیم رو جابجا کنم .حتی فکرکردن به اینکه چه کارهایی در پیش رو دارم و چه زحمتهایی باید بکشم ، کلی هیجان انگیزه چه برسه به اینکه بخوام انجامشون بدم ! انگار که خط کشی های خیابون ِ زندگیم** کاملاً مشخص شده . فقط منتظرم که درسم تموم بشه …

* گفتم یک چهارم … بنا رو بر صد و بیست سال عمر گذاشتم !

** قبول دارم … تشبیه ِ خلاقانه ای نبود !

ME

23/11/2009

من به شدت با این پست همزاد پنداری می کنم !

سورپرایزو

23/11/2009

دیروز تولد پنجاه سالگی مامان رو با یه سورپرایز جشن گرفتیم . همیشه سن پنجاه از نظر من ، یه سن خاص و مرزی بوده به همین خاطر دوست نداشتم مثل تولد های عادی باهاش برخورد بشه . 

وقتی وارد رستوران هدیه شدیم ، از مدیر گرفته تا گارسونها ، هر کدوم میومدن و به مامانم می گفتن «تولدتون مبارک ! همیشه پاینده باشین !» . بعد ما رو به سمت میزی هدایت کردن که از قبل رزرو کرده بودم . روی میز ، یه کیک بود با نوشته ی «مادر تولدت مبارک» ، یک دسته گل ، یه شمعدون با سه تاشمع که وقتی ما رسیدیم ، روشنشون کردن . خیلی خوش سلیقه میز رو چیده بودن . هر کسی از کنار میز ما رو می شد ، یه تبریک هم به مامان می گفت . بعد از شام ، برامون ظرف کیک خوری آوردن و یک چاقو که با گل تزیین شده بود برای بریدن کیک . همکاری و سلیقه شون خیلی خوب بود . همه چیز عالی پیش رفت . 

جالب اینجاست که من بیشتر از مامانم ذوق زده شده بودم . همیشه وقتی کسی رو سورپرایز می کنم ، خودم بیشتر هیجان زده میشم ؛ انگار که خودم سورپرایز شده باشم . از مدتها قبل نقشه می کشم و برنامه می چینم که کسی رو که دوستش دارم غافلگیر کنم و وقتی عملیات موفقیت آمیز باشه ، شروع می کنم و پشت پرده و اسرار کار رو توضیح  میدم : «یادته اون روز که گفتم داره میرم ورزش … ، رفته بودم رستوران رزرو کنم ، یادته اون روز که باهات بحث کردم … ، نزدیک بود نقشه م لو بره ، بخاطر همین گفتم یه جوری حواست رو پرت کنم ، یادته … » شاید همه ی این تلاش ها از اینجا سرچشمه می گیره که خودم عاشق اینم که کسی بتونه سورپرایزم کنه .