مقداری بی ربط

12/10/2009

1. در روزهایی که گذشت ، بارها از زبان خیلی ها خطاب به خودم شنیدم که «اگه از فلانی کتابی نخوندی ، یعنی تا به حال هیچی نخوندی» یا «اگه از فلان کارگردان فیلمی ندیدی ، بهتره فیلم دیدن رو تعطیل کنی» ، بعضی ها هم دیگه کار رو راحت کردن و گفتن «فلان کار رو نکردی ، نصف عمرت بر فنا ست «… نمی دونم ، شاید این یکی از مدرن ترین روش های معرفی ِ سلیقه ی خودمون به بقیه باشه !

2. یکی از اساتیدمون ، دکترای علوم سیاسی داره . همیشه از ریزترین اخبار مطلعه . این ، یکی از کلاسهاییه که به هیچ قیمتی حاضر نیستم غیبت کنم . وقتی سر کلاس این استاد می نشینم ، در طول سه ساعت و نیم کلاس ، یک بند به استاد چشم میدوزم و صحبت هاشو با ولع گوش می دم . به قدری اطلاعات سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی داره و منتقل می کنه که احساس می کنم اگه سرم رو یک لحظه پایین نگه دارم و بنویسم ، ممکنه کلمه ای رو از دست بدم .هر جلسه از این استاد مثل ده ساعت گوش دادن به اخبار ایران و جهانه . مثلاً دیروز از دلیل گرون شدن نان باگت تا دلیل عدم حمله ی آمریکا به ایران رو تشریح کرد .

3. مطلع شدم که رئیسم توی شرکت ، یک پست جدید گرفته و ارتقا پیدا کرده ؛ شده معاون مدیر پروژه . بچه ها بهم تبریک می گفتن و می خواستن که شیرینی بدم . راستش من خوشحال نشدم , یعنی برام فرقی نمی کنه . اوضاع من نه به لحاظ مالی تغییر می کنه و نه به لحاظ معنوی ؛ مثل قبل می مونه . فقط برای این خوشحال شدم که می دونم رئیسم به خاطر این پیشرفت خوشحاله . ان شاا… درجات بالاتر . من که با این وضع دانشگاه و کلاس ها و مرخصی ها ، حالا حالا ها هیچ نوع ارتقایی در ذهنم نمی گنجه . 

4. یکی دیگه از دوستان هم ارشد قبول شد . خیلی خیلی براش خوشحال شدم ولی وقتی باهاش تماس گرفتم جهت تبریک ، گفت که خوشحال نیست و بی تفاوته . آخه چند سال زحمت کشید که قبول بشه و نهایتاً شد . چند سال ، «قبول شدن» هدفش بوده و حالا که بهش رسیده ، فهمیده که هدفهای دیگه ای هم داره و این یه نیمچه هدف معمولی بوده . این شاید از این خاصیت ما ها سرچشمه بگیره که هیچ وقت سیرمونی نداریم . به هر چی که می رسیم ، چیزهای بیشتری می خوایم . درست مثل این قضیه که وقتی چیزی رو آرزو می کنیم و بلافاصله اجابت می شه ، می گیم «کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم» ! ما همیشه متوقع و آرزومند هستیم و می مونیم ؛ این شاید خلق و خصلت طبیعی ِ آدمها باشه . 

5. من همیشه این ادعا رو داشتم که به «چای» معتاد نیستم . دیروز از صبح تا عصر رو اجباراً بدون نوشیدن چای صرف کردم ( دانشگاه بودم ) و عصر چنان سردردی به سراغم اومد که تا شب شاید پنج لیوان بزرگ چای خوردم تا کمی بهتر شدم ؛ البته شاید از خستگی ِ زیاد بوده . در هر صورت ثابت شد که من هم معتادم به چای . ولی هنوز مشخص نشده که چای بخوریم یا نخوریم !

6. همه ماجرای شیر و غزال رو میدونیم ؛ که غزال هر روز صبح که بیدار می شه ، باید سریعتر از سریعترین شیر بدوه و شیر که هر روز صبح بیدار می شه باید سریعتر از کندترین غزال بدوه . حالا قضیه عوض میشه اگه غزال جای خودش رو به یه گورخر ِ موتور سوار بده . چرخه ی حیات به کلی تغییر می کنه !

پی نوشت : زیاد از کلمه ی شاید استفاده کردم . به جای همه ی «شاید» ها ، «به نظر من» یا «به عقیده ی من» بذارید .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: