– قابل توجه اینهایی که عاشق غذاهای گیاهی هستن و اونهایی که از غذای گیاهی بدشون میاد : انواع و اقسام سبزیجات ِ تُرد و بارون خورده اعم از کلم ، گل کلم ، کلم بنفش ، لبو ، شلغم ، کلم بروکلی ، کاهو و کاهو چینی جهت غذاهای گیاهی در بازار موجوده . 

– چرا گاهی اسم ِ «اعتماد بنفس» ِ ما میشه  «خودشیفتگی» ؟ 

– کلمه ی جدیدی یاد گرفتم : «کَر-بو» به معنی کسی که بویی حس نمی کنه . این کلمه می تونست «کور-بو» یا «لال-بو» باشه ! حس بویایی حسیه که بیشترین اجحاف در حقش شده ؛ همه ی حواس ، برای خودشون فعل دارن : تو رو دیدم ، صدات رو شنیدم ، طعم غذات رو چشیدم ، اون گل رو لمس کردم … حالا بویایی : بوی عطرت رو بوییدم ؟ بوی عطرت رو احساس کردم ؟ بوی عطرت به بینی م برخورد کرد ؟! خیر . باید گفت که بوی عطرت رو استشمام کردم . کلمه ی فارسی براش نداریم . بخاطر همینه که خیلی ها از یکی از 4 تا حس ِ دیگه وام می گیرن و مثلاً می گن بوی عطرت رو شنیدم !

– اگه زندگیتون تکراری شده ، اگه به بن بست رسیدین ، اگه احساس می کنین که مدتهاست اتفاق مهم یا جدیدی توی زندگیتون نیفتاده ، خلاصه اگه حالتون خیلی خرابه … دست نگه دارید ! لازم نیست خودتون رو از پنکه حلق آویز کنین یا از طبقه ی چندم بپرید پایین یا اینکه آدمکش استخدام کنین که وقتی حواستون نیست در خفا شما رو بکشه … نه . فقط کافیه یه تغییر کوچولو توی دکوراسیون خونتون بوجود بیارین . این ، یک تنوع بسیار اساسی به حساب میاد . چرا ؟ باید تجربه کرد .

– اینکه زندگی توی یک حلقه ی تکرار بیفته ، مثل این می مونه که به یک هزارتو تبدیل بشه که اگه این اتفاق بیفته ، یکی از هیجان انگیزترین حوادث در طول مدت زندگیه . چطور باید از این هزارتو گذشت ؟ چطور باید با اتفاقاتی که ممکنه پشت هر پیچ مخفی شده باشن ، روبرو شد ؟ چطور باید زنده موند ؟ فوق العاده ست . .. ! البته این یک نظر شخصیه .

– چند روز پیش در حالیکه غرق در خنده بودم ، به یکی از همکارها برخوردم . آدمیه که بصورت پیش فرض ، اخمو و عبوسه و همیشه در حال غر و لند کردنه . در همون حالی که بودم بهش گفتم «بخند» . اخم وحشتناکی تحویلم داد و گفت : «خنده م نمیاد ! » . به این فکر کردم که این آدم داره زندگیشو یعنی تنها چیزی رو که داره ، تباه می کنه و از دست میده و خودش خبر نداره . خندیدن دلیل میخواد ؟ زندگی دلیل خوبی نیست ؟

Advertisements

به چه چیز می اندیشد مأمور اعدام

شب هنگام که از سر کاربه خانه باز می گردد

آنگاه که با زن و فرزندانش می نشیند

تا فنجانی قهوه بنوشد

یا بشقابی نیمرو بخورد

آیا آنها از او می پرسند:

«روز کاری خوبی بود؟»

«همه چیز مرتب بود؟»

و یا برای پرهیز از این پرسش ها

از بیس بال و سیاست و هوا

و فکاهی خنده دار روزنامه ها و یا فیلم ها سخن می گویند؟

آیا آنها به دست هایش نگاه می کنند

وقتی برای قهوه یا نیمرو دراز می کند؟

اگر کودکان خردسالش بگویند:

«بابا، بیا اسب بازی کنیم. ایناهاش

این هم طناب.»

آیا او به شوخی خواهد گفت:

«امروز به حد کافی طناب دیده ام.»

و یا شادمانی در چهره اش موج برمی دارد و می گوید:

«معرکه است دنیایی که توش زندگی می کنیم.»

واگر ماه

با صورت سفیدش از میان پنجره

به دخترک کوچکی که در خواب است بنگرد

و روشنایی اش با مو و گوش های نوزاد درآمیزد

مأمور اعدام

چگونه رفتار خواهد کرد؟

باید برایش آسان باشد.

فکر می کنم

هرچیزی برای مأمور اعدام آسان است.

کارل سندبرگ، روزنامه نگار، شاعر و
نویسنده ی داستان های کودکان
چند هفته ست که سرم خیلی خیلی شلوغه . بسیار بسیار کار دارم ؛ اعم از فکری و غیر فکری . توی این مدت پیش اومد که به ناله بیفتم . ولی هیچوقت پیش نیومده که بگم خسته شدم یا دیگه توان ندارم ؛ حتی در اوج خستگی . یک عبارت تلقین آمیز ولی همیشگی توی تک تک سلول های مغز و جسمم لونه کرده : «مخلوط ِ خنده و انرژی میتونه نامحدود باشه و مال من اینجوریه » . به این ترتیب ، هیچوقت خستگی یا این قبیل صفات حتی از ذهنم برای تک ثانیه ای هم عبور نمی کنه و این ، تبعات خاص خودش رو داره ؛ شبها دقیقاً مثل جسد به صورت میفتم روی تخت و تا ساعت 6:15 که ساعتم موهای خودش رو بکَنه که بیدارم کنه ، می رم اون دنیا ! حتی خواب هم نمی بینم ! علاوه بر این ، اکثر اوقات ته ِ دلم از اینکه وقت اضافی میارم ، ناراحت می شم . ترجیح میدم دور و برم رو با انواع و اقسام کارها پر کنم . یه جور آرامش دوست داشتنی وسط این شلوغی هست که همیشه دنبالش می رم . هر روزی که برنامه م بیشتر فوول باشه ، خوشحالترم . دانشگاهم با شهری که در اون زندگی می کنم ، 100 کیلومتر فاصله داره . تمام همکلاسی هام این مسیر رو با ماشین های پژو میرن ولی من همیشه با اتوبوس می رم حتی توی اوج گرمای تابستون . به نظرم جوّ اتوبوس خیلی آرامش بخشه ! اگه مسیری رو بشه ظرف چند دقیقه با ماشین طی کرد ، من دوست دارم پیاده برم حتی اگه بارون ، شرجی یا آفتاب 60 درجه باشه . آخه عقیده دارم که پیاده روی تحت هر شرایطی لذتبخشه ! هنوز هم مثالهای بیشتری می تونم بیارم … به نظر من ، شادی ، خنده ، لذت ، آرامش و علاقه ، یک لایه بعد از سختی ها و خستگی ها قرار دارن و برای بدست اوردنشون گاهی لازمه که کمی سخت کشید . به خاطر همینه که بعضی اوقات واقعاً به این نتیجه می رسم که نکنه من یک مازوخیست هستم !؟

what I’ve done

25/10/2009

لینکین پارک در سال ۱۹۹۶ در لس آنجلس، شکل گرفت. راب بوردون به عنوان درامر ، براد دلسون به عنوان گیتاریست و مایکل شیوندا به عنوان ام سی و خواننده که دوستی قدیمی و مستحکمی باهم داشتند پایه‌های اصلی گروه را ریختند. اندکی بعد دی جی جوزف هان که
فارغ التحصیل هنرهای نمایشی بود و دیو فینیکس فارل به عنوان نوازنده گیتار الکترونیک به آنان ملحق شدند. این گروه ابتدا با نام زرو (xero) به کار پرداخت و پس
از مدتی به هایبرید تئوری تغییر نام داد اما در نهایت با نام لینکین پارک
شروع به کار کرد. این نام پیشنهاد آخرین عضو گروه یعنی چستر بنینگتون بود که به عنوان خواننده در سال ۱۹۹۹ به آنها پیوست. آنان هیپ هاپ اصیل،راک کلاسیک، سنتی و اصول الکترونیک را در هم آمیختند و از این کولاژ صدایی بیاد ماندنی ایجاد کرده‌اند. این گروه دوبار برندهٔ جایزه ی گرَمی شده . اعضای این گروه عبارتند از جو هان، دیو فینیکس فارل، راب بوردون، مایک شینودا، برَد دِلسون و چستِر بنینگتون. آلبوم های این گروه :

Reanimation – Hybrid Theory – Meteora- Live in Texas – Collision Course – Minutes to midnight – what I’ve done

آهنگ زیر ، مورد علاقه ی منه :

What I’ve Done

In this farewell
There’s no blood
There’s no alibi
‘Cause I’ve drawn regret
From the truth
Of a thousand lies

So let mercy come
And wash away
What I’ve done

I’ll face myself
To cross out what i’ve become
Erase myself
And let go of what i’ve done

Put to rest
What you thought of me
While I clean this slate
With the hands of uncertainty

For what I’ve done
I start again
And whatever pain may come
Today this ends
I’m forgiving what I’ve done!!!

What I’ve done
Forgiving what I’ve done


لینک دانلود این آهنگ

وب سایت رسمی گروه linkin park

24/10/2009

من دوست دارم تاریخ 8/8/88 برام به یک روز فراموش نشدنی و پر شور و حرارت تبدیل بشه . باید برای اون روز برنامه ریزی کرد . باید به بهترین ها فکر کنم . به اینکه چه گزینه هایی در پیش دارم …

… kind of

24/10/2009

اینجا ، محلیه برای تبادل نظر و بحث در مورد همه ی موارد و نکات جدید ؛ برای به روز ترین مکالمه ها در مورد زیرخاکی ترین مقوله ها ؛ برای اکتشافات و ابداعات ؛ برای کسب آخرین اخبار در مورد بچه هایی که بدون اجازه ی مامان و باباشون سوار  ِ بالن های خانواده می شن و دست آخر سر از گاراژ در میارن ؛ برای بحث های انتخاباتی ؛ برای تبلیغات کاندیدای مورد علاقه و سرکوفت زدن به کاندیدای مورد تنفر ؛ برای بحث و بررسی در مورد اینکه آخرش ویکتوریا با انریکه می مونه یا جرونیمو ؛ برای اینکه چرا شخصیت دختر سریال دلنوازان نمی خواد حالا حالاها ازدواج کنه  ؛ برای دونستن ِ اینکه پول یک ساعت غواصی توی سواحل کیش ، چنده ؛ محلیه برای تمرین روابط اجتماعی ؛ برای ماراتون ِ » کی میتونه در ثانیه ، بیشتر از اون یکی صحبت کنه» ؛  اینجا محلیه برای تسهیل امر خطیر و ثقیل ِ ازدواج و دیدار مادرشوهر ها با هزارتا عروس کاندید شده ؛  محلیه برای اطلاع رسانی در مورد آخرین اجناسی که وارد بازار کشور شده ؛ اینجا جاییه که می فهمی «نایسر دایسر» ی که تو  سی و نه هزار تومن از تلویزیون خریدی ، توی «بانه» ده هزار تومن بوده ؛ اینجا بصورت اتوماتیک ، دو تا راه بیشتر  نداری ، یا سکوت حاصل کنی و هدفون هاتو توی گوشِت فرو کنی و یا بصورت داوطلبانه در نظر سنجی ها و بحث ها شرکت کنی  که اگر راه اول رو انتخاب کنی ، در اون صورت آدم بسیار اُمّل و خجالتی و با روابط اجتماعی بسیار ضعیف هستی که حتی به این درد  نمی خوری که به دید ِ عروس  برای پسر کاکل زری شون نگاهت کنن ، و اگر راه دوم رو در پیش بگیری ، به این معناست که تو یک انسان بسیار با کمالات و با فضیلات و کدبانو هستی که از هر انگشتت هزار و سیصد و شش تا هنر می ریزه بیرون و فوق العاده مردمی هستی و میشه به عنوان یک گزینه برای آینده بهت نگاه کرد ؛ محلیه برای اینکه موقتاً عوض بشی و یا اینکه یک تغییر دائمی توی زندگیت بوجود بیاری ؛ اینجا جاییه که اگر در مورد هنر نقاشی یا فیلم سازی صحبت کنی ،… هّه ِ ! بیخیال بابا ! … اینجا محلیه که … دست بردار دیگه ! … اینجا یک «آرایشگاه زنانه» ست .

24/10/2009

یک هفته ننوشتم . باید توضیح بدم دلیلش رو . باید برنامه های کاری هفته ی پیشم رو بگم . باید بگم چرا وقت  ِ نوشتن نداشتم .  … نه . فقط میگم : I’m back

18/10/2009

این هفته هیچی نمی نویسم …

2

17/10/2009

معمولاً زیاد برای من پیش نمیاد که بمونم سر ِ دو راهی . الآن موندم ؛ و این به معنی ِ خیلی خاص بودن ِ شرایطه . هزاران برنامه برای زندگیت ریختی و منتظری که طبق صف زمانی ، نوبت هر کدومشون که شد ، به ترتیب انجامش بدی اونم با عشق و علاقه و هزار امید و آرزو … و ناگهان … این جور مواقع ، چی چی می گن :

«بدجور زده شده توی کاسه و کوزه م .»

 تصمیم گیری با شرایط سخت رو خیلی دوست دارم  ولی تصمیم گیری با شرایط ِ خیلی سخت ، یه خورده اعصابم  رو می ریزه به هم . امیدوارم این حس و حالم کاملاً موقتی باشه و هر چه سریعتر از این شرایط ِ تمرکز بهمزن ، بیام بیرون .

I am a vegetarian

14/10/2009

چنانچه گیاهخوار هستید ، چنانچه به غذاهای گیاهی علاقه دارید و یا حتی اگر به گیاهان علاقه دارید و در به در به دنبال مکانی مناسب برای رسیدن به این علایق ِ خود هستید …… دست نگه دارید ! رستوران گیاهی گوویندا با انواع و اقسام اغذیه و مأکول های گیاهی آماده ی پذیرایی از شما و دوستان شما و خانواده ی محترم شما می باشد .

غذای گیاهی

وقتی از دور به محل رستوران نزدیک می شوید ، امواج نوستالوژیکی به صورت شما برخورد می کند بطوریکه از شدت ضربه ، یک لحظه اخم می کنید و سرتان را برمی گردانید (و نمی دانید که امواج ِ اینچنینی مجدداً با صورت شما برخورد خواهند کرد ) . چیدمان میزها و صندلی ها و حتی جنس صندلی ها ، شما را به یاد دوران کودکی و حتی نوزادیتان می اندازد . اینجاست که فوّاره های آبی که با موسیقی ، حرکات موزون انجام می دهند و کم از فواره های لاس وگاس ندارند ، به کمک شما می شتابند و از خیال و دوران کودکی ِ شیرین ، به درتان می آورند . بی درنگ جایی برای نشستن انتخاب می کنید و چه انتخاب سختی ست . در حالیکه منوی غذا را در دست دارید ، خدمه ی مهربان آنجا ، غذاهای ویژه و دلپذیرشان را به شما معرفی می کنند و در این اثنا به شما پیشنهاد چلوکباب هم می دهند ؛ ولی شما با نگاه ِ سریعی به منو ، غذای صد در صد گیاهی مورد نظرتان را انتخاب می کنید ؛ برای مثال ، اولین غذا در لیست به نام  «گیتا» . عجیب است که امواج نوستالوژیک دائماً به صورت شما برخورد می کنند چرا که نمکدان ها و فلفل پاش ها را دیده اید ! ثانیه ای از نشستن شما نگذشته که یک پیشخدمت با لباس فرمی بسیار شیک و برازنده با سینی غذای گیتا به نزدیک می شود . هنوز غذا را روی میزتان نگذاشته که از شدت ِ سورپریز ، چشمهایتان گرد می شود . چنین تنوع غذایی در مخیله ی هیچ نوع ِ بشری نمی گنجید . دو عدد سینی قلمکار اعلاء که به تعدادی کاسه ی کوچک ِ مملو از انواع و اقسام غذاهای گیاهی مزیّن شده . ابتدا از اعماق دل ، نگاهی به ظرف ها می اندازید و … یاد مادر بزرگهایتان به خیر . باز هم امواج نوستالوژیک به صورت شما برخورد می کند . خاطرات دو دهه ی پیش در ذهن شما بیدار می شوند ، چه دوران خوشی بود وقتی سر بر دامان مادربزرگهایتان می گذاشتید و به قصه های شب ، با جان و دل گوش می دادید … هِّی… چه دورانی ! ولی … نه ، دست نگه دارید . عجب ! این ظروف بسیار آشنایند . بله ، به یاد سفرتان به موزه ی لوور فرانسه می افتید و بیاد می آورید که چنین طروفی را در آنجا هم مشاهده کرده اید . فوق العاده ست و یا به قول فرنگی ها : fantastic .

اگر امواج نوستالوژیک شما را رها کنند ، به غذاها توجه می کنید . اینهمه تنوع غذایی آنهم فقط روی یک میز غذا ؟! غذای گیاهی گیتای شما شامل چه غذاهای گیاهی ای ست ؟

یک برش پیتزا در ابعاد وسیع

یک قطعه لازانیا برای 8 نفر

یک کاسه سوپ کلم و سیب زمینی

یک کاسه ماست و گردو و کشمش که با آویشن و گل و بهارنارنج تزیین شده

یک کاسه خورش سبزی با رنگ سبز روشن زیبا

یک کاسه نشاسته که در ضمن ، حکم دسر را نیز دارد

یک کاسه اسپاگتی با سس قارچ و زیتون که به سویای غنی از آهن و فیبر نیز مزین شده

یک بشقاب برنج زعفرانی دانه بلند محسن

سه قطعه ماده ی خوراکی ِ قهوه ای رنگ ِ ناشناخته که سورپریز ِ مدیر رستوران برای شما هستند

یک کاسه سالاد با سس مایونز صد در صد گیاهی

یک بشقاب سیب زمینی سرخ شده در روغن زیتون و سس گوجه ی صد در صد گیاهی

نوشیدنی صد در صد طبیعی گیاهی آب پرتقال

دو بطری دوغ با نام تجاری بسیار مشهور «ایشملی»

اگر با دوست خود باشید ، ابتدا نگاهی به غذای گیاهی گیتا می اندازید و سپس نگاهی به دوستتان . چگونه می توانید همه ی این غذاهای خوشمزه را برای خودتان و فقط خودتان تصاحب کنید بطوریکه ذره ای هم نصیب دوستتان نشود ؟ تصمیمتان را گرفتید . فقط یک راه می ماند ؛ باید او را به هلاکت برسانید !! بوی خوشی که از غذای گیاهی گیتا بر می خیزد ، توان فکر کردن را از شما سلب کرده . اجرای تصمیمتان را به بعد موکول می کنید چرا که معده ی شما دیگر تاب تحمل ندارد . دست بکار می شوید . چه موقعیت دشواری ! نمی دانید با کدامین غذا شروع کنید . ابتدا غذاهای گیاهی گیتا را یکی پس از دیگری تِست می کنید . بالاخره شروع می کنید . به حدی غرق در امر خوردن هستید که اتفاقات پیرامون ، برایتان بی اهمیت جلوه می کند ؛ مثلاً اینکه چرا میزهای اطراف ، همگی چلوکباب سفارش داده اند … کم کم آثار اندوه در چهره ی شما پدیدار می گردد ؛ غذای گیاهی گیتا رو به اتمام است . چه مصیبتی ! چه باید کرد ؟ چه می توان کرد ؟ هر چیزی روزی به سرانجام می رسد و غذای گیاهی گیتا نیز . دوستتان در فکر است که کم کم دلیل اصرار مدیر مهربان ِ رستوران گیاهی ، در انتخاب چلوکباب ، بر او هویدا و روشن گشته . نگاهی سرشار از امواج نوستالوژیک و مملو از حس و حال ِ غذای گیاهی گیتا به او تحویل می دهید و او را از تفکری بیجا که در آن غوطه ور بود ، رهایی می بخشید .

تمام شد ! گیتا به پایان رسید و غم بر شما مستولی گشت . بر می خیزید . از مدیر مهربان تشکر می کنید و در مورد اسرار پُخت و مواد مستعمله ی غذای گیاهی گیتا پرسش می کنید . شگفتا ! چه اسراری در پس ِ پرده نهفته بود ! برای آخرین بار امواج نوستالوژیک به صورت شما برخورد می کند چرا که برای آخرین بار به آن محیط دلنشین خیره می شوید و سعی می کنید تمامی زوایای آن رستوران گیاهی در ذهنتان نقش ببندد …

ناگهان شما را صدا می زنند . به خودتان می آیید . در تاکسی نشسته اید و به سمت رستوران گیاهی گوویندا در حرکتید . به آنچه در ذهنتان گذشته می اندیشید . به راننده ی تاکسی دستور توقف می دهید . به آن سوی خیابان می روید ، یک تاکسی در جهت عکس می گیرید و بدون فوت وقت ، به منزلتان بازمی گردید تا شام را همانجا میل کنید .