«بارها اندیشیده ام ، چرا آنچه می بینیم ، آنچه هست نیست ؟ و هر بار کوشیده ام حقیقت را از درون ِ  نگاره ها بیرون بکشم . اما نگاره ها همانند که هستند . همچون امروز ، که آیندگان و روندگان ، شاید فقط پیرمردی خاموش را ببینند که در برابر مزرعه ی گندمی به زانو درافتاده است و دیگر هیچ …» *

*اندوه و ماه/آرش حجازی/انتشارات کاروان

?!

28/09/2009

                                                                                                                                        

 : him

…….

 : me

Attention to your red line please , every woman has red lines , and men must respect them . So … don’t cross it

 : him

! I’m color blind

بالاخره هوای اهواز هم خنک شد اون هم یک جور خنکی ِ دلچسب ! توی تراس که ایستاده باشی ، نسیم ِ خنکی به گونه ات می خوره و قلقلکت میده . توی خیابون که راه می ری ، مردم رو می بینی که تا دیروقت ِ شب بیرون هستن و می گردن ؛ چه بی هدف و چه هدف دار ؛ همه در تلاشن که این هوای عالی رو که با دلخونی و نمه نمه جای اون هوای شرجی و گرم رو گرفته ، با تمام وجود و نفَس ، به درون ِ ریه ها راه بدن . دوباره همه خوش اخلاق شدن ، کمتر کسی توی خیابون به آدم تنه می زنه ، هر کسی که از کنارت رد می شه ، ته چهره ش ، یه جور لبخند ِ پنهونی داره . ماشین ها هم کمتر بوق می زنن . راننده تاکسی ها هم دیگه دست از ناسزا گفتن به باقی ِ ماشین ها برداشتن . رودخانه مهمان آدماییه که برای ورزش یا پیکنیک یا تماشای اون اومدن . سوپر مارکت ها مملو از آدمه . حتی dvd  فروشی های کنار خیابون هم سرشون شلوغ شده . کتابفروشی ها هم پرطرفدار تر شدن ؛ شاید اینجور برداشت بشه که همه یادشون اومده باشه : اِی وای ! تابستون تمام شد و ما کتابی نخوندیم ! ولی خیر . هوای خوب ِ اینجا ، خیلی تبعات داره . فرصت خوبیه برای گشودن ِ باب ِ دوستی های جدید ، اتمام کارهای ناتمام ، شروع ِ پروژه های جدید و  حتی شروع  سَبک زندگی ِ جدید … خلاصه اینکه دوباره کار و زندگی ِ واقعی در اینجا شروع شده . همه می دونن که این هوای عالی ، مدت زیادی دوام نمیاره … همه با تمام وجود ، مزه مزه ش می کنن و قدرش رو می دونن . ما هم این هوای خوب و متعلقاتش رو پاس می داریم .

چقدر اندک است فاصله ی میان شادی و غم . چه بسا باریکتر از یک تار مو …

در حال نوشتن این مطلب بودم که «چقدر لذتبخش است خوشحال کردن یک دوست …» که دوستی دیگر خبری بسیار غمگنانه آورد : «یکی از همکاران در اثر ابتلا به cancer درگذشت» . خدایش بیامرزد . دیروز چشمانم خیس شد به خاطر شاد شدن یک دوست ، و امروز باز چشمانم خیس شد … شادی ، همیشه از پیش خبر می دهد  ولی غم را پس از رخدادش می فهمیم …

این روزها از شنیدن ِ خبرهای بد ، اُوردوز کرده ام . مخصوصاً این خبر آخر . این مورد ، کمابیش به مشکلی شباهت دارد که پدر عزیزم قریب به یکسال است با آن ، دست و پنجه نرم می کند . نه . این مورد آخر را اصلاً نمی خواهم درک کنم . اصلاً نمی خواهم بشنوم . برای درک ِ موردهای مشابه با این ، اصلاً آمادگی ندارم . من به قوای کافی ، روی خندان و خبرهای شادی آور نیاز دارم ؛ پدر به اینها نیاز دارد . شاید نشانی از خودخواهی باشد ولی … نمی خواهم به دیدن ِ پدر ، به یاد ِ همکار از دست رفته بیفتم و بالعکس . 

پی نوشت : کسی چه می داند ، شاید این هم یک زنگ خطر باشد که همیشه به یاد داشته باشیم  :

هر وقت خوش که دست دهد غنیمت شمار               کس را وقوف نیست که انجام ِ کار چیست

چقدر لذتبخشه لحظه ای که دوستی رو شاد کنی …

دیروز به یکی از دوستانم خبری دادم . عکس العمل و خوشحالیش به حدی بود که چشمام خیس شد . خیلی براش خوشحالم . این اتفاق می تونه یه شروع خوب باشه برای اون . … تبریک ، دوست من ! این واقعاً شروع خوبی برای پیشرفت در یک عرصه ی جدیده .

آخر چقدر تفاوت ؟ چقدر تبعیض ؟ دیگر کافی
نیست ؟ به میزان کافی از حق ِ ما نخوردید ؟ کار را می انجام می دهیم ، عرق
از پیشانی ِ ما جاری ست ، همیشه تمام پیکان ها به سمت ما نشانه رفته … شما تشویق می شوید ، شما پاداش می گیرید ، شما ارتقاء می یابید ، شما در ازای انجام یک کار بسیار ساده ، تا مدت ها در یادها و خاطره ها می مانید … ما همیشه جزء قوای پشت صحنه باقی می مانیم ، ما همیشه
در لایه های زیرین هستیم ، در چرخه ی حیات سازمان ، شاید ما در آخرین حلقه
و در قسمت زباله ها باشیم ، ما کارکنانی نامرئی هستیمکه وجود یا عدم وجود ما در هر صورت و در هر شرایطی نامحسوس است . نام ما هیچگاه بصورت دائم در لیست اسامی کارکنان ثبت نخواهد شد . ما ، همیشه در سایه و قسمت تاریک وجود داریم . ما دیده نمی شویم . شما ما را نمی بینید . اگر یک سازمان را به مثابه ی یک سه پایه در نظر بگیرید ، ما یکی از پایه های آن هستیم بدین معنی که هستی و بقای سازمان ، بدون ِ ما امکان ناپذیر است و شما این را به وضوح می دانید . قانونی که میان ما حکمفراست ، چیزی کم از قانون جنگل ندارد ؛ ضُعفا در راه قَویان کار می کنند و چه بسا جانشان به هدر می رود .
البته شاید خُرده گرفتن به شما ، کار بیهوده ای باشد چرا که شما زیر
مجموعه ای از هستید از یک سازمان بسیار بزرگتر که توسط شخص اول و دوم کشور
اداره می شود .ما در شاخ و برگ یکی از بیلیون ها درخت ِ این جنگل مشغول ِ دست و پا زدنیم . به کجا پناه ببریم ؟ چه بگویم بیش ، که دلم خون است . سخن بیهوده چرا ؟ شما کجا و ما کجا ؟ما کارمندان پیمانکار هستیم و شما …

نام کتاب به نام او ست»مارگریتا دُلچه ویتا» * ؛
مارگریتا نام یک گل و دُلچه ویتا به معنی زندگی شیرین است . دختری 14 ساله
با 8 کیلو اضافه وزن ، موهای فرفری و قلبی بیمار ولی سرشار از زندگی .
دنیایی از ستاره ها ، کتاب ها ، اشعار و شخصیت های خیالی دارد که ساخته و
پرداخته ی ذهن خود ِ او ست . ادبیاتش نیز خاص خود اوست . تشبیهاتی به سبک
خودش ؛ برای مثال در مورد پدرش می نویسه :

«می
تونست یه مرد خوشتیپ باشه ، اما موهاش کم پشتن و همیشه سعی می کنه به ترتیبی این
عیب رو بپوشونه . دو هزار تا مویی رو که نزدیک گوش چپش زندگی می کنن مجبور کرده که
به بیابون ِ نیمکره ی راست ِ سرش مهاجرت کنن . این جوری یه شال مو درست کرده و
اونو با اُوردوزی از بریانتین به کله اش چسبونده .»

اشعاری به سیاق خودش ، کتاب هایی که وجود خارجی ندارند ولی از آن ِ خودش ؛ مثلاً

«
«دفترچه ی راهنمای شکار روح» اثر هکتور پلازما رو خوندین ؟ نه ، خُب
معلومه ، چون از خودم در آوردم . «

به همراه مادر ، پدر ، پدربزرگ ، یک برادر بزرگتر از خود ، یک برادر
کوچکتر از خود و سگی کوچک و از قول ِ خود ِ او ، بی اصل و نصب در خانه ای
در حومه ی یکی از شهرهای ایتالیا زندگی می کند . پدربزرگش گاهی صحبت هایی
دارد که از نظر مارگریتا ، او را تا حد سقراط بالا می برد . از عرایض پدر
بزرگش :

« گاهی اوقات ، تو پرتوی نوری
که از پنجره میاد تو اتاق

 
زندگی رو می بینیم و اسمش رو می ذاریم غبار»

دنیایی دارد شامل بازی های نامتعارف ، دوستان نامتعارف ، عشق
نامتعارف ، روابط نامتعارف و دیدگاه های نامتعارف . از احساسات شاعرانه و
عاشقانه ی مارگریتا :

«امّا حالا که قلب کج و کوله ی من باید با ریتم ِ عشق بدُوه ، چه اتفاقی می افته ؟ سه تا احتمال وجود داره که تو شعرم برات می گم :

عشق نافرجام                رنج می برم و لاغر می شم

عشق نیمه فرجام            تغییر وزن نمی دم

عشق بافرجام                این عشق رو نمی شناسم»

عاشق
هر گونه موجود زنده اعم از کک ها ، پشه ها ، شب پره ها ، پروانه ها ، سوسک
ها ، سگ ها ، پرنده ها ، خزنده ها ، چرنده ها و …البته آدمها . جسور ،
فعال و ماجراجو ست و در قبال یکی از ماجراجوییهایش ، بهای گزافی می پردازد
. فی البداهه اشعاری می گوید که با وجود سادگی و معصومیت ِ نهفته در آنها
، فضا و موقعیتی را که در آن قرار دارد ، به بهترین وجه توصیف می کند .
خیال پرداز است . دوستی خیالی دارد که به عقیده ی خودش ، بارها او را از
مرگ حتمی نجات داده . گاهی حرف هایی بر زبان می آورد که از ادب به دور است
:

گوردن گفت : «دختر خانوم ، خوب دیدن مهمّه
: شما وقتی می ری کنسرت ، دوست داری ردیف اول بشینی یا ردیف آخر ؟ » من جواب
دادم : «آقا وقتی یه گاو دمش رو بلند می کنه ، شما ازش دور می شین یا می رین
از جلو سیاحت می کنین ؟!»

در
مورد این شخصیت دوست داشتنی ، می توان صفحه ها صحبت کرد ولی بهترین توصیف
و تعریف را شخص مارگریتا از خودش دارد . پس از خواندن چند صفحه ، با
ادبیات و شوخی ها و زندگیش خو می گیریم و تا انتهای کتاب ، بی وقفه پیش می
رویم چنان که گویی دانستن سرنوشت او برای ما حیاتی ست . سرزندگی ، شوخی و
خنده ، تخیّل ، ماجراجویی ، هیجان ، شادی … و غم ، تا انتهای کتاب چنان
در کنار هم پیش می روند که در آخر با یکدیگر عجین می شوند و پایانی غیر
قابل پیش بینی را برای این کتاب رقم می زنند . خواندن این کتاب می تواند
برای کسانی که کودکی پر ماجرایی داشته اند ، لحظاتی نوستالوژیک به همراه
آورد .

پی
نوشت 1 : روزهایی بود که می خواستم از اتفاقات اطرافم ، بیخبر باشم . نمی
خواستم بدونم شخص اول و دوم ِ مملکت چی می گن . دوست داشتم با بی خیالی ،
درگیر ماجرایی بشم که فکرم رو برای مدتی از متعلقات آزاد کنه . روزهایی
بود که دوست داشتم به کتابی که می خونم ، بخندم . کتابی می خواستم که به
سان روزهای نوجوانی و خوب ِ گذشته ، من رو درگیر ماجراجویی ها و حوادث ِ
مهیج بکنه . روزهایی که برای تحمل حضور افرادی ، نیاز به مدد جویی از
کتابی داشتم … انتخاب این کتاب ، بهترین گزینه بود .

پی
نوشت 2 : بعد از خواندن این کتاب و پذیرش سبک نویسنده اش ، تصمیم گرفتم
کتاب دیگه ای رو که از او ترجمه شده بخونم : کافه ی زیر دریا / ترجمه ی
رضا قیصریه / نشر کتاب خورشید 

* مارگریتا دُلچه ویتا / استفانو بنّی / ترجمه حانیه اینانلو / 261 صفحه / نشر کتاب خورشید / کمی گران 5400 تومان

دومین کار مورد علاقه ی من در زندگی ، بعد از طبیعت گردی ، رانندگیه . وقتی پشت فرمون مینشینم و موسیقی ِ مورد علاقه م رو با صدای بلند گوش می دم ، حسّ ِ بسیار بسیار نیکویی دارم . گوش دادن به موسیقی در حال رانندگی ، لذت مخصوص به خودش رو داره . وقتی اُپراهای پاواراتی ، شیشه های ماشین رو به لرزه در میاره ، مو به تنم سیخ می شه . وقتی متناسب با ریتم ِ موسیقی ، با انگشت های دستم رو روی فرمون ِ ماشین ریتم می گیرم یا وقتی با خواننده ، همخوانی می کنم یا وقتی که فقط دست چپم روی فرمونه و دست راستم متقابلاً و متناظر با نوع موسیقی ، بی حرکت نمی مونه … به معنای واقعی ، لذّت می برم.(البته این همه احساس سرخوشی و لذت رانندگی ، بدون موسیقی ، بی معنا می شه . )
تمام لحظات رانندگی رو دوست دارم : زمانی که با سرعت ِ زیاد می رونم ، زمانی که سرعتم به قدری پایینه که صف ِ ماشین های پشت ِ سرم بوق می زنن ، زمانی که موبایلم زنگ می زنه و نمی دونم چه طور باید جوابش بدم ، وقتی توی ترافیک می مونم ، وقتی توی خیابونهای خلوت رانندگی می کنم ، زمانی که بارون میاد ، حتی زمانی که جریمه شدم ( که فقط یکبار اتفاق افتاد ) و زمانی که تصادف کردم ( که این هم فقط یکبار اتفاق افتاد ) . همه چیز رو در مورد رانندگی دوست دارم .

پی نوشت : ناگفته نماند که همه ی این هیجان ها و خوشی ها ، فقط مربوط هستند به «دومین» کار مورد علاقه م و نکته اینجاست که تمام کارهایی که انجام می دم ، توی لیست ِ «مورد علاقه ها» قرار دارن و فقط اولویت بندی ِ اونها با هم تفاوت داره .

 «بابا میگه انسان مالک زمین خلق شده امّا یه چیزی کم داره : یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه ، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب ، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد ، یه ارّه واسه بریدن از گذشته . امّا این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق و تولوق کردن ، بالاخره دیر یا زود خراب می شیم .»

**(داستان های ایتالیایی) مارگریتا دُلچه ویتا – استفانو بنّی

پی نوشت : بهتره که هر چه سریعتر به دنبال این ابزار باشیم در غیر این صورت ، نهایت کار ِ ما میشه تلو تلو خوردن و …