Green

29/08/2009

روز 5شنبه شب ساعت 9:30 ، تصمیم بسیار مهمی گرفتم . تصمیمی که زندگی آینده م رو به شدت تحت الشعاع قرار میده …

Advertisements

قبلاً گفته بودم که 2 هفته ی پیش ، پنجشنبه و جمعه ی بسیار پُر ماجرایی داشتم . ماجراهایش را در زیر می خوانید :

پنجشنبه شب ، مراسم عروسی یکی از پسر عمّه هام _ در شهرستان شوش _ بود . مدت ها بود که مراسم پایکوبی نداشتیم . در نتیجه من همانند یک مست لا یعقل ، به اجرای حرکات موزون می پرداختم . اصلاً معنی نمی ده که توی همچین مراسمی که فقط شادی و سرور و سرخوشی می طلبه ، گوشه ای به نظاره ی بقیه بنشینی …. این حرکات تا پاسی از شب ادامه داشت . حدود ساعت 3 که به خانه ی مادربزرگ برمی گشتیم ، اصلاً نمی تونستم راه برم . ولی خُ ُ ُ ُب ! می ارزید . 

روز جمعه صبح که نه ، روز جمعه ظهر بیدار شدیم و برای برگزاری یک مراسم شنا و آبتنی توی رودخونه ی کرخه برنامه ریزی کردیم . حدود ساعت 3 بعد الظهر ، به آب زدیم . آب بسیار خنک بود  ودر طرفه العینی آدم رو سر حال میاورد . من هم که عاشق مردم آزاری … هیچکس رو از خیس شدن بی نصیب نگذاشتم . بسیار بسیار خوش گذشت . جالب اینجاست که توی آب همانند یک مست لایعقل ، می رفتم زیر آب (درست مثل یک زیر دریایی روسی ) و هر کسی رو که توی آب ایستاده بود ، با کشیدن پاهاش ، به درون آب سرنگون می کردم . البته دختر بودنم باعث نشد که پسر عمه هام به قصد تلافی بر نَیان . غروب شد … شب شد … آب جاری چنان شور زندگی رو در خودش داره که به سختی میشه ازش دل کند . حتی کوفتگی و خستگی ناشی از آبتنی هم دلنشینه . شب شد و ما همگی خیس خیس . آتش بزرگی روشن کردیم و همانند سرخپوستان قوم آپاچی ، دور آتش به پایکوبی و حرکات موزون پرداختیم و من باز هم همانند یک مست لایعقل …

جمعه شب ساعت 10 تصمیم گرفتیم برگردیم به اهواز که مادر بسیار عزیز و گرامی گفت که باید سریالی به نام جومونگ رو ببینه و بعد حرکت کنیم . در نتیجه ساعت 12 به سمت اهواز راه افتادیم . در میانه ی راه ، من سرم رو روی پای خواهرم گذاشتم و سعی کردم کمی بخوابم که فردا صبح بتونم ساعت 6 بیدار بشم و برم سر کار . حدود ساعت 2 کم کم داشت خوابم می برد که خواهرم با تعجبی آمیخته به اضطراب گفت : «اِه . رفتن رو هوا !» . پدر ناگهان ماشین رو نگه داشت . اینجا بود که من سرم رو بلند کردم و به جاده نگاه کردم …. دو عدد گاومیش سیاه رنگ در سمت راست جاده و یک عدد پراید سفید رنگ در سمت چپ جاده پخش ِ زمین بودن . پراید سفید با سرعت به دو تا گاومیش سیاه ( که از قضا مادر و فرزند بودن ) زده ، هر سه باهم به هوا رفتن ، گاومیش ها با جسم آش و لاش شده به گوشه ای پرتاب شدن و  پراید هم بعد از اینکه چند تا معلق زد ، با سقف افتاد گوشه ای . اون وقت شب هیچ ماشینی جز ما توی جاده نبود . همه با عجله پیاده شدیم و به سمت پراید رفتیم . دو تا سرنشین داشت که خیلی زخمی شده بودن ولی داشتن تکون می خوردن . بعد از اینکه معلوم شد ستون فقراتشون آسیب جدی ندیده ، مامان و بابام بهشون کمک کردن و آوردنشون کنار جاده و به درازا خوابوندنشون . سر هر دوشون شکسته بود و چند تا دیگه از استخوانهاشون هم خُرد شده بود . کلی هم خون ازشون می رفت . من که عادت ندارم توی ماشین کفش بپوشم ، داشتم با پای برهنه روی آسفالت جاده دور و بر زخمی ها راه می رفتم که حس کردم توی تاریکی ِ شب ، پام رفت توی ماده ای خیس و لزج . کف هر دو تا پام ، خونی شده بود . در همون بین که من داشتم به 110 و 115 زنگ می زدم ، ترافیک  سنگینی درست شد . خیلی ها بچه بغل میومدن که ببینن چه خبره . ملت بیکار و فضول !در این میان ، یک کامیون هم ایستاده بود که کمک های اولیه داشت . مامان و بابا زخمی ها رو پانسمان کردن و اسم و آدرس ازشون پرسیدن . یکی دانشجو و متولد سال 61 و دیگری متولد 59 بود . هر دو به شدت شوکه شده بودن و تا 20دقیقه ی اول اصلاً توان حرف زدن نداشتن . آدرس دادن به  115 هم در نوع خودش مصیبتی به حساب میاد . بعد از اینکه 6 بار توی تلفن داد زدم : » 40 کیلومتری جاده ی شوش ! جاده ی شوش ! جاده ی شوش ! شوش ! شوش دانیال ! شوش !» ، اپراتور اون طرف خط گفت : «پس گفتید 40 کیلومتر بعد از شوشتر» !!! ولی آدرس دادن به 110 در زمره ی ساده ترین کارها ارزیابی می شه . توی تلفن گفتم : «40 کیلومتری جاده ی اهواز – شوش ، قبل از روستای الهایی ، سمت چپ جاده» و اپراتور جواب داد : «شوش ؟ هر جا دیدیم شلوغه ، شما همونجایید » !! ولی انصافاً هم 110 و هم 115 ظرف 20 دقیقه خودشون رو رسوندن . سه تا آمبولانس و یک ماشین 110 . زخمی ها رو راهی کردیم و خودمون به سمت خونه راه افتادیم .

همه خوشحال بودیم از اینکه در زمان مناسب برای کمک در مکان مناسب بودیم و از طرفی هم همه شوکه بودیم که اگر آقای پدر ، فقط ذره ای بیشتر پاش رو روی گاز فشار داده بود ، الآن ما بودیم که با آمبولانس می رفتیم و اون پراید از گاومیش ها رد میشد  . وقتی به خونه رسیدیم و مادربزرگم فهمید که چه ماجرایی از سر گذروندیم ، دستور داد که همگی یک فنجون دَم کرده ی گل گاوزبون بخوریم جهت آرامش و زدودن استرس . دستورش باید اجرا می شد و شد و از اونجایی که گل گاوزبون ، به همون میزان که ارامش بخشه ، خواب آور هم هست ، اینجانب و پدر اینجانب فردا صبح بیدار نشدیم که بریم سر کار . 

باز هم می گم از اینکه در زمان مناسب برای کمک در مکان مناسب بودیم و از اینکه آقای پدر نخواسته بود فقط ذره ای بیشتر پاش رو روی گاز فشار بده ، احساس بسیار نیکویی دارم .


طبیعت
، در هر جایی که ردّ پایی از خودش به جا گذاشته باشه ، عموماً ارزش و عمق هم به جا گذاشته
؛ حتی اگه اون اثر رو توی اسامی فیلم ها ببینیم . برای مثال به نام این فیلم ها
دقت کنید :

برگرفته
از عناصر طبیعی  : فرش باد – خانه ای روی آب – خاک آشنا 

برگرفته
از عناصر حیوانی : ماهی ها عاشق می شوند – زمانی برای مستی اسب ها – لاکپشت ها
پرواز می کنند – سگ کُشی

برگرفته
از عناصر گیاهی : زیر درختان زیتون – درخت گلابی – طعم گیلاس – بوی کافور ، عطر یاس


همگی
این فیلم ها ، باارزش و پُر مغز هستن . طبیعته دیگه … چه میشه کرد !


پی نوشت : ممکنه اسامی دیگه ای هم باشن …


دیروز کتابی خوندم با مشخصات زیر :

«قصه های از نظر سیاسی بی ضرر / نویسنده : جیمز فین گارنر / مترجم : احمد پوری / نشر مشکی»

به قدری زیبا با قصه های کلاسیک (bedtime) شوخی کرده که در هر وضعیت روحی اعم از مناسب یا غیر مناسب که باشی ، مطمئناً روی فُرم میای . 

… دو بار در اثر مشاهده ی عکس العمل های آدم های اطراف ، بهم شوک دست داد و چند دقیقه طول کشید تا تونستم به حال عادی برگردم . مازوخیسم رو به چشم دیدم . دوست داشتن که جیغ بزنن ، دوست داشتن که موهاشون رو بکنن ، دوست داشتن که خودشون رو روی زمین پرت کنن ، دوست داشتن اونقدر روی پاهاشون چنگ بزنن که پوست پاهاشون بکنه . اینجوری تخلیه می شدن . 

… سادیسم رو هم به عینه دیدم . بعد از گذشت 4 روز از فاجعه و در حالیکه عمه ی بیچاره ی من کم کم  داشت به حالت عادی بر میگشت ، یکی از همسایه های چند کوچه پایینتر اومد و توی صورت عمه بهش گفت : «دیدی چی شد ؟! حالا بدون پسرت می خوای چه کار کنی ؟ دیدی بدبخت شدی !»  روز از نو و روزی از نو …

… تمام مدت ، یک کشش حس می کردم در جهت بازگشت به طبع شاد و شنگول ِ خودم . اصولاً و باید ناراحت می بودم ، داشتم اشک می ریختم ولی همه اش به خودم می گفتم که این آخرین قطره ست  ( که البته نبود) .

… به این نکته پی بردم که شادی و غم ، هر دو یک منشاء دارن . در اوج غمگساری ، می تونی خودت رو در حالی پیدا کنی که داری از خنده اشک میریزی ( دلیلش می تونه هر چیزی باشه مثل طریقه ی عجیب و غریب بعضی از آدم ها برای عزاداری مثل غلت زدن روی زمین ) .

… تمام مدت نقش یک داروخانه ی سیار رو ایفا می کردم . کیفم پُر بود از انواع قرص مسکن ( استامینوفن ، استامینوفن کدئین ، بروفن ، ایبوبروفن ، ژلوفن ) ، قرص معده ( رانیتیدین ) ، قرص سرماخوردگی ( ادولت کولد) ، قرص ویتامین c ، آبنبات مخصوص گلو درد ، مختصری کمک های اولیه ، یک فلاسک کوچیک پُر از چای سبز ، شکلات و کاکائو…. برای اونهایی که میگرن دارن ، اونهایی که به چای خوردن عادت دارن ، اونهایی که سرماخوردن ، اونهایی که فشارشون میفته و اونهایی که (مثل خودم) با خوردن کاکائو حالشون بهتر میشه .

… خونه ی عمه ی من ، یک زیر زمین داره که بسیاری از خاطرات دوران کودکی من اونجا بوجود اومده . روز 4شنبه ، بعد از سالها ، از پله ها رفتم پایین . امواج حس نوستالوژیک به حدی قوی بود که سرم گیج رفت و برای اینکه نیفتم ، مجبور شدم بشینم روی پله ها . همه چیزش یادآور سالها پیش بود ؛ بوی نم ، هوای خنک ، وسایل ، انواع و اقسام ترشیجات و …

… جمعاً توی هفته ای که گذشت ، 3 تا از اقوام من به رحمت خدا رفتن . روز 5شنبه ، توی مراسم ، یکی از خانم ها با اعتماد بنفس فراوان گفت : «از پیامبر اسلام نقل شده و این حدیث سینه به سینه به ما منتقل شده که «تا 3 نشه ، بازی نشه «» !  حدیث جدید هم یاد گرفتیم !

… روی زمین دراز کشیده بودم که خستگی در کنم . یکی از خانم ها اومد نشست بالای سَرم و بدون مقدمه شروع کرد به صحبت راجع به انواع و اقسام عقاید مذهبی و غیبت و ظهور امام زمان و این قبیل صحبت ها . لابلای حرفهاش گفت : «بعضی ها که میگن امام زمان نه غیبت رفته و نه روزی بر می گرده ، باید بدونن که امام زمان شاید یه جایی همین طرفا زندگی می کنه ، شاید هم توی کوه ها توی یه چادر صحرایی مشغول عبادت باشه ، شاید ازدواج کرده باشه ، شاید تا به حال همسرش فوت کرده باشه ، شاید  بچه داره ، شاید توی یه آپارتمان زندگی می کنه … نه … مطمئناً الآن توی کره ی ماه نشسته و داره به ما نگاه می کنه . فضانوردها ، جای پاشو توی ماه دیدن » ! علم چشم پزشکی و هوافضا و خیلی چیزای دیگه ، برن جلو بوق بزنن !

… اینکه توی اوقات خوشی ، با دوستت باشی ، آسونه . دوست واقعی رو وقتی می شناسی که زمان ناخوشی کنار خودت حسش کنی . یا اونا کسایی هستن که توانایی ِ این رو دارن که در اوج اندوه ، ذهن تو رو به سمت فضاهای دلخواه و دلپذیر هدایت کنن . دوستایی که با این شرایط کنارم بودن ، 5 تا بودن … همشون رو دوست دارم .

… الآن که دارم می نویسم ، جداً حالم داره بهتر می شه .

داشتم فکر می کردم که ماجرای سفر دلپذیر روز 4شنبه تا جمعه ی هفته ای رو که گذشت بنویسم ، بعد از اون هم ماجرای 5شنبه تا جمعه ی پُر ماجرای قبلی رو بنویسم . روزهایی که بسیار بسیار دلچسب و بیاد ماندنی بودند …. ولی مجبورم فعلاً لینکهای زیر رو بذارم

http://www.inrooz.com/archives/031058.php

http://peiknet.net/09-augusti/news.asp?id=40286&sort=Iran

روز یکشنبه هنوز مشغول تعریف کردن خوشگذرونی روزهای قبل برای دوستانم بودم که مامانم بهم زنگ زد و گفت 3 تا از کشته های تصادف ، پسر عمه ی من و دخترش و مادر خانومش هستن ؛ زخمی ها هم خانم پسر عمه و دختر کوچولوش . (دختر بزرگش توی بیمارستان فوت کرد) . آدم واقعاً چی بگه . تصادفی که با افسوس ازش یاد می کردم و می گفتم : «آخی . بیچاره ها !» و بعد می فهمم که 3 تا از عزیزانم رو در اثر همین از دست دادم … پسر عمه ی بیچاره م . همیشه در حال گشت و گذار و پیدا کردن نقاط جدید در طبیعت بود . واقعاً عاشق طبیعت … نمی دونم چی بگم …اَه …………………………………..

… lovely

09/08/2009

پنجشنبه و جمعه ی بسیار پر ماجرایی داشتم . بعداً راجع بهش می نویسم . 

فعلاً حس بسیار نیکویی دارم … بسیار نوستالوژیک … بسیار رؤیایی … حالی که الآن دارم ، من رو به یاد روزهای سرد و دوست داشتنی زمستون میندازه … روزهای خُنک خاطره انگیز ، روزهای درس و دانشگاه و امتحانای پایان ترم ، روز تولدم ، روزهایی که بهترین اتفاقات زندگیم در اونها رخ داده ، روزهایی که اینجا سر ِ کار از سرما می لرزیدم و انگشتای یخ زده ام به سختی روی کیبورد حرکت می کرد ، روزهایی که مدت ها به بخاری که از لیوان چاییم بلند می شد خیره می شدم ، روزهای که با شال گردن رنگارنگ از خونه بیرون می رفتم ، شبهایی که توی کوه از سرما تا صبح میلرزیدیم و هیچ تن پوشی چاره ی اون سرما نمی شد ، روزهایی که هیچی بهتر از یک کاسه سوپ داغ نبود ، روزهایی که تا صبح از آبریزش بینی نمی خوابیدم … اون حس و حال نوستالوژیک که الآن دارم اینه : سرما خوردم !

مهمترین مشغله ی ذهنی و مسأله ی حل نشدنی در دنیا بعد از اینکه آیا حیات در سیاره های دیگه وجود داره یا نه ، اینه که باید چای نوشید یا نه . بالاخره مشخص شد ! اطلاعات فعلی اینطور میرسونن که باید چای سبز نوشید . حالا ، چرا … ؟ به این دلایل :

چاي سبز ضدسرطان و آنتي‌اكسيدان است.
اين خصوصيات مربوط به ماده‌اي به نام كاتچين است كه فعاليت آنتي‌اكسيداني
آن بسيار بالا بوده و نسبت به آنتي‌اكسيدان‌هاي معروفي چون ويتامين‌هاي C
وE بسيار قوي‌تر عمل مي‌كند. نوشيدن چاي سبز مي‌تواند احتمال ابتلا به
بيماري‌هاي مختلف را كاهش دهد، از بيماري‌هاي ساده باكتريايي گرفته تا
بيماري‌هاي مزمني چون بيماري‌هاي قلبي، سكته، سرطان، دهاني دنداني، و
استئوپرز.

جلوگيري از بيماري‌هاي قلبي عروقي
همچنين مصرف چاي سبز مي‌تواند از بروز بيماري‌هاي قلبي عروقي جلوگيري كند.
مصرف روزانه 5 فنجان يا بيشتر از اين چاي مي‌تواند تا 61 درصد از بروز
بيماري‌هاي قلبي بكاهد. وجود راديكال‌هاي آزاد در سرخرگ مي‌تواند منجر به
بروز بيماري‌هاي قلبي عروقي شود. در حالي‌كه كاتچين موجود در چاي سبز قادر
است از پوشش دروني سرخرگ در برابر راديكال‌هاي آزاد محافظت كرده و به اين
وسيله از بروز بيماري‌هاي قلبي جلوگيري كند. در ژاپن با وجود اينكه
استعمال سيگار بسيار رايج و معمول است اما كم‌ترين آمار بيماري‌هاي قلبي
در آنها گزارش شده است.
همچنين از آنجائي‌كه چاي سبز موجب كاهش كلسترول بد)LDL(، تري‌گليسيريد و
فيبرينوژن (پروتئيني در خون كه در شكل‌گيري لخته خون نقش دارد.) مي‌شود،
به اين وسيله قادر است آرترواسكلروز (سخت شدن سرخرگ‌ها) را مهار كند.

كاهش تري‌گليسيريد
كاتچين موجود در چاي سبز،‌فعاليت آنزيم ليپاز(آنزيم مسئول هضم چربي‌ها)
پانكراس (لوزالمعده) را مهار مي‌كند. در نتيجه، شكسته شدن چربي و تبديل آن
به اجزاي قابل جذب با سرعت بسيار كمي صورت مي‌گيرد. با توجه به اينكه
افزايش تري‌گليسيريد خون بعد از مصرف هر وعده غذايي يك ريسك فاكتور در
بروز بيماري‌هاي قلبي است، مصرف يك فنجان چاي سبز در بين وعده‌هاي غذايي
روشي مناسب در كاهش تري‌گليسيريد خون است.

ضدانعقاد
چاي سبز منجر به رقيق شدن خون شده و از لخته شدن خون جلوگيري مي‌كند. با
مصرف گوشت و روغن‌هاي غير اشباع گياهي مثل روغن ذرت و سويا،‌تركيباتي در
بدن ايجاد مي‌شود كه منجر به ايجاد پلاك‌هاي خوني مي‌شود. در حالي كه با
مصرف چاي سبز مي‌توان از ايجاد لخته‌هاي خوني جلوگيري كرد.
نكته ديگر اين است كه معمولا بعد از حمله قلبي،‌ پروتئين‌هايي در بدن
توليد مي‌شود كه منجر به مرگ سلولي مي‌شوند. در حالي كه كاتچين موجود در
چاي سبز فعاليت اين پروتئين را بلوكه و متوقف كرده و به اين وسيله
سكته‌هاي مغزي و قلبي را به حداقل رسانده و سرعت بهبود را افزايش مي‌دهد.

كاهنده فشارخون
مصرف نيم تا 5/2 فنجان چاي سبز در روز احتمال بروز پرفشاري خون را تا 64
درصد كاهش مي‌دهد. در حالي‌كه مصرف بيش از 5/2 فنجان در روز،‌از بروز اين
بيماري تا 56 درصد مي‌كاهد. بنابراين روزانه مصرف‌4 فنجان چاي سبز توصيه
مي‌شود.

جلوگيري از ديابت
معمولا با افزايش سن، قندخون هم كم‌كم بالا مي‌رود،‌خصوصا اگر به رژيم
غذايي خود توجه كافي نداشته باشيم، وزن به مرور زمان بالا رفته و به دنبال
آن احتمال بروز ديابت نوع 2 هم افزايش مي‌يابد. مصرف روزانه 5 فنجان چاي
سبز مي‌تواند از بروز ديابت جلوگيري كند. چاي سبز قادر است از عوارض ناشي
از ديابت همچون آب مرواريد و بيماري‌هاي كليوي هم به طرز معجزه‌آسايي
جلوگيري كند. اما چاي سبز چطور قادر به كاهش قندخون است؟ به نظر مي‌رسد،
‌اصلي‌ترين مكانيسم، ‌مهار كردن فعاليت آنزيم آميلاز بزاق و روده (آنزيم
مسئول هضم نشاسته) است. با مهار شدن فعاليت اين آنزيم،‌نشاسته با سرعت
بسيار آهسته‌اي مي‌شكند و در نتيجه قندخون با سرعت كمي بالا مي‌رود. مصرف
چاي به همراه يك وعده غذايي سرشار از كربوهيدارت منجر به كاهش سرعت رها
شدن گلوكز و كاهش جذب آن مي‌شود و به اين وسيله از ترشح انسولين جلوگيري
مي‌كند.
همچنين چاي سبز قادر است جذب روده‌اي گلوكز و چربي را كاهش دهد و به اين
وسيله منجر به كاهش وزن در فرد مي‌شود. وزن افرادي كه چاي سبز مصرف
مي‌كنند 01 تا 81 درصد كمتر از افرادي است كه چاي سبز مصرف نمي‌كنند.

ديگر فوايد
چاي سبز قادر است از بروز سرطان جلوگيري كند. ميزان شيوع سرطان‌هايي چون؛
پستان،‌ كولون، ‌پوست، پانكراس و معده در بين افرادي كه چاي سبز مي‌نوشند،
بسيار كمتر است. در ژاپن با وجود بالاترين آمار در استعمال سيگار كمترين
مقدار سرطان ريه در آنها مشاهده شده است. مطالعات حاكي از آن است كه مصرف
بيشتر چاي سبز با كاهش بروز سرطان سينه ارتباط دارد. چاي سبز همچنين قادر
است كبد را سم‌زدايي كرده و از تجمع چربي در كبد جلوگيري كند. چاي سبز نقص
و كمبود استروژن را در دوران يائسگي جبران كرده و از پوكي استخوان جلوگيري
مي‌كند. در نهايت اينكه چاي سبز منجر به ايجاد آرامش روح و روان شما
مي‌شود و در نتيجه مصرف عصرانه آن براي رفع خستگي توصيه مي‌شود.
براي تازه و معطرماندن چاي سبز بهتر است آن را در ظرفي تيره ريخته و در
كابينتي به دور از نور و رطوبت قرار دهيد. براي هر نفر يك قاشق مرباخوري
چاي سبز را در قوري ريخته و به ازاي هر قاشق يك ليوان آب با دماي 08 درجه
(از آب جوش كمي خنك‌تر) به آن اضافه كرده در قوري را گذاشته و پس از 6 تا
7 دقيقه مي‌توانيد آن را مصرف كنيد. يادآوري اين نكته ضروري است كه چاي
سبز مانند چاي سياه احتياجي به دم كردن ندارد.

برگرفته از سایت نیک صالحی

نکته ی تجربی 1 : شاید بوی چای سبز باعث بشه کسی رغبت نکنه استفاده کنه ، ولی با چند دونه هِل ( سفید یا سبز) میشه این مشکل رو برطرف کرد .

نکته ی تجربی 2 : چای سبز بسیار مدرّ می باشد ! نگی نگفتی …