confusion : يك گرداب ذهني

30/07/2009

توضيح طرح ِ پست قبلي :

رنگ های گرم به خصوص قرمز و نارنجی ، اوج ِ آشفتگي ذهني رو نشون مي دن . رنگ هاي سرد مثل آبي براي نشون دادن آرامش يا حداقل براي ياري جستن از يك فضاي آروم ، بكار مي رن . در اين طرح ، رنگهاي قرمز و نارنجي ، كاملاً به رنگ آبي مسلط هستن و آبي نتونسته اون فضاي خنك كننده ي مورد انتظار رو براورده كنه . مي بينيم كه از رنگ سبز كه مظهر زندگي ، سرزندگي و اميده  ، اصلاً استفاده نشده . رنگ بنفش تركيبي از آبي و قرمزه يعني آرامش و آشفتگيه و يك جور تعادل رو مي رسونه . در اينجا ، رنگ بنفش به گوشه اي هل داده شده ( گوشه ي پايين شمت چپ) و كم كم داره از كادر خارج مي شه . تعادل داره از دست ميره .  آشفتگي ذهني در اوجه…
خطوط صاف هميشه تعادل كامل ذهني رو نشون ميدن . وقتي كسي هر گونه مشغوليت ذهني اعم از مثبت يا منفي داشته باشه ، اين خطوط ، انحنا پيدا مي كنن ، همديگر رو قطع مي كنن ، در هم مي پيچند و اَشكال نامرتبي رو بوجود ميارن . در بدترين حالت ، زاويه دار مي شن و اين نكته رو در مركز اين طرح به وضوح مي بينيم .
در عمود ِ سمت چپ طرح ، عواملي رو ميبينيم كه موجب اين آشفتگي شدن . ذهن سعي كرده مسيرش رو عوض كنه و طي چرخشي ، از اين آشفتگي ها دور بشه و دور بمونه . در مبارزه اي ميان ماندن و نماندن ، رفتن و نرفتن ، سعي كرده خودش رو مثل جنيني در رحم مادر جمع كنه (و اين اولين راه حل تدافعيه كه انسان ياد مي گيره) ولي به قدري در خودش پيچيده كه گرفتار شده .

عواملي آشفتگي محيط بيروني ، از جنس ِ آشفتگي ذهني دروني هستن ، از همون خطوط ذهني تشكيل مي شن . در هم ريختگي بيروني مي تونه علت يا معلول بهم ريختگي ِ دروني باشه . اين يك انتخاب ذهنيه …

Advertisements

3 پاسخ to “confusion : يك گرداب ذهني”

  1. مینا said

    . مرسی از توضیحاتت کیمیا جونم . عالی بود .

  2. مسعود said

    دوربین عکس سونی بود، ضمنا اون پست جهانگردیتون هم خیلی باحال بودمرسی

  3. من چه نویسم که در دلت بنشیندمن چه سرایم که در تو همهمه ریزدبرگ دریغی ز شاخ فکر تو افتدچشمۀ مهری ز سنگ چشم تو خیزدآن همه کم بود ، شعرو شور و کنایه ؟با رگ سرد تو این ترانه چه گوید ؟شخم زند خاک سینه را تپش دلجز گل یادت در این عقیم نرویداز من هر کوره راه وسوسه بگسستجانب شهر تواش روانه نمودمهر روز از خویشتن بریدم پیوندهر شب در کوچه های یاد تو بودمخانه ام از خندۀ غریبه خموش استخاطرم آزرده از نوازش یاراننام تو غلطد درون خونم کافیستاز پس این در چه ضرب پنچه چه بارانبا همه مهتاب هایی که پای تو را شستبا همه خورشید ها که چشم مرا سوختچون گل تصویر سر به راه تو ماندمهر تپشم حسرت پیامتو اندوختگفتم شاید شبی تو ، چون همه شب منچشمت پرپر زند به صبح و نخوابدپنجره بر باد سرد بگشاییماه به رخسار وهمناک تو بادگفتم شاید شبی ز خشمی زیباپاره کنی پردۀ شمایل پرهیزگیسو افشان کنی به صفحۀ دفترکاغذ بی جان کنی به نامه گل انگیزشاید تنها منم به یاد تو خرسندشعرم شاید نه غم دهد نه ملالتنامم چون میوه ای فراموش از چشمخشک شده لای شاخسار خیالتشاید اما گمان بد نکنم هیچآن همه افسانه های مهر هوا نیستچشم تو سوگندش ار دروغ آیدیک سخن راست در زمین خدا نیست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: