lovely lizard

12/07/2009

امروز یک بچه مارمولک کوچولو که یکی از پاهاش می لنگید اومده بود توی اتاق کار ما . بیچاره از ترس ِ سر و صدا و جیغ های بچه ها ، زیر یکی از کِیس های کامپیوتر مخفی شده بود . همکارها می خواستن بکشنش . من گفتم بذارید بیرونش کنم . بچه ها می گفتن مارمولک رو باید کشت . من گفتم هر موجودی رو که اومد به سمت شما ، یا حتی از دور به شما نگاه کرد یا حتی نگاه نکرد ، باید کشت ؟ بچه ها گفتن اگه مارمولک باشه  ، آره . من گفتم راه رو باز کنین تا بیرونش کنم . بچه ها گفتن بیا این هم راه ِ باز . من با پا به زمان کوبیدم تا مارمولک کوچولو از زیر کِیس بیرون بیاد . به محض اینکه خودش رو نشون داد ، بچه ها با کفش کوبیدن روش و … من نایستادم که ببینم چه طور متلاشی شد . فقط صدای بچه ها میومد که با خنده می گفتن ببین دُمش  که کنده شده ، چطور تکون می خوره ، چه بامزه تکون می خوره !

شدیداً بغض گلوم رو گرفت . چقدر راحت یک موجود زنده رو از هستی ساقط کردن و حق حیات رو ازش سلب کردن … فقط چون برای چند لحظه نگاهشون با هم تلاقی کرده بود . موجود بیچاره !

Advertisements

2 پاسخ to “lovely lizard”

  1. مسعود said

    این مارمولک بیچاره هم بد موقعی سروکله اش اونجا پیدا شده، میگن بعضی وقت ها لحظه ها چه نقش مهمی توی زندگی شما بازی می کنند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: