توضيح طرح ِ پست قبلي :

رنگ های گرم به خصوص قرمز و نارنجی ، اوج ِ آشفتگي ذهني رو نشون مي دن . رنگ هاي سرد مثل آبي براي نشون دادن آرامش يا حداقل براي ياري جستن از يك فضاي آروم ، بكار مي رن . در اين طرح ، رنگهاي قرمز و نارنجي ، كاملاً به رنگ آبي مسلط هستن و آبي نتونسته اون فضاي خنك كننده ي مورد انتظار رو براورده كنه . مي بينيم كه از رنگ سبز كه مظهر زندگي ، سرزندگي و اميده  ، اصلاً استفاده نشده . رنگ بنفش تركيبي از آبي و قرمزه يعني آرامش و آشفتگيه و يك جور تعادل رو مي رسونه . در اينجا ، رنگ بنفش به گوشه اي هل داده شده ( گوشه ي پايين شمت چپ) و كم كم داره از كادر خارج مي شه . تعادل داره از دست ميره .  آشفتگي ذهني در اوجه…
خطوط صاف هميشه تعادل كامل ذهني رو نشون ميدن . وقتي كسي هر گونه مشغوليت ذهني اعم از مثبت يا منفي داشته باشه ، اين خطوط ، انحنا پيدا مي كنن ، همديگر رو قطع مي كنن ، در هم مي پيچند و اَشكال نامرتبي رو بوجود ميارن . در بدترين حالت ، زاويه دار مي شن و اين نكته رو در مركز اين طرح به وضوح مي بينيم .
در عمود ِ سمت چپ طرح ، عواملي رو ميبينيم كه موجب اين آشفتگي شدن . ذهن سعي كرده مسيرش رو عوض كنه و طي چرخشي ، از اين آشفتگي ها دور بشه و دور بمونه . در مبارزه اي ميان ماندن و نماندن ، رفتن و نرفتن ، سعي كرده خودش رو مثل جنيني در رحم مادر جمع كنه (و اين اولين راه حل تدافعيه كه انسان ياد مي گيره) ولي به قدري در خودش پيچيده كه گرفتار شده .

عواملي آشفتگي محيط بيروني ، از جنس ِ آشفتگي ذهني دروني هستن ، از همون خطوط ذهني تشكيل مي شن . در هم ريختگي بيروني مي تونه علت يا معلول بهم ريختگي ِ دروني باشه . اين يك انتخاب ذهنيه …

Advertisements

confusion

29/07/2009


(به ترتیب از سمت راست : من و ندا)

 

صبح بسيار زود ساعت 5:20 دقيقه بيدار
شديم و در حاليكه هوا هنوز تاريك بود ، از خونه بيرون زديم . فلكه ساعت همديگه رو
ديديم  ، تاكسي سوار شديم به قصد ترمينال 3راه خرمشهر . مقصد اين جهانگردي ،
شهر دزفول يا به قول خودمون ، دزپيل بود . ماشيني كه ما رو به ترمينال مي رسوند ،
يا قصد داشت اين كار رو بكنه ، بسيار كهنه بود و با هر دنده عوض كردن ، طوري تكون
مي خورد كه به یاد كسي افتادم كه توي يك سيني برنج پاك مي كنه ، البته ما نقش برنج
ها رو داشتيم . به اين فكر كرديم كه با همين ماشين ، تا دزفول بريم …. فكر بدي
نبود .

ساعت 6:30 توي ترمينال بوديم . اولين
نفرهايي بوديم كه اسم نوشتيم و منتظر نشستيم كه اتوبوس 40 نفره پُر بشه . آخه كي
اون موقع صبح هوس رفتن به دزفول به سرش ميزد ؟! صبر كردن ِ ما داشت طولاني مي شد
به اين معني كه يك ساعت بعد ندا من رو درحالي صدا زد كه با دهان باز روي صندلي
خوابم برده بود . خلاصه اينكه سوار اتوبوس شديم . توي اتوبوس 2 تا بالش گردني بادي
رو باد كرديم ، قصد خواب داشتيم . مسير 2 ساعته بود و هردوي ما شب قبل دير خوابيده
بوديم ، به انرژيمون جهت جهانگردي به شيوه ي خودمون نياز داشتيم . چشمامون كه
سنگين شد و كم كم روحمون داشت از جسممون جدا مي شد ، آقايي كه با همسر و دختر
كوچولوش صندلي رديف پشت نشسته بود ، بطور ناگهاني پي برد كه استعداد بسيار شگرفي
در خوانندگي داره و با ترانه هاي ابي و داريوش و سياوش قميشي ، ما رو مستفيض
(مستفیظ ، مستفیذ ، مستفیز ، مثتفیظ ، مصطفیظ ، مسطفیز ، مصطفیذ) كرد ! اعتماد به
نفسش جداً قابل تحسين بود .

ساعت 9:30 رسيديم دزفول . بسيار گرسنه
بوديم پس به قصد جايي به اسم ِ چهار راه تاكسي گرفتيم و مستقيماً به سمت رودخونه و
پل قديمي دزفول كه روي آسياب هاي قديمي بنا شده بود راه افتاديم . براي اينكه جاي
دنج و راحتي پيدا كنيم ، كفشهامون رو درآورديم و به آب زديم . آب بسيار بسيار خنك
و زلال بود . راه رفتن توي آب و روي سنگ هاي كف رودخونه ، حس بسيار خوبي داشت .
(آسياب هاي آبي دزفول جزء آثار باستاني اين شهر هستن) . توي دل سنگ ها و آسياب هاي
قديمي ، جايي پيدا كرديم كه مثل يك غار بدون سقف داخل يكي از  ديواره هاي
آسياب ها تعبيه شده بود . براي رسيدم به اونجا ، كمي صخره نوردي هم كرديم . 
بله . حتماً لازم نيست براي صخره نوردي ، بريم ديواره هاي سبلان ! كفش و جوراب
هامون رو كناري گداشتيم ، سفره ي مخصوص جهانگرديمون رو پهن كرديم و بساط صبحانه رو
به راه انداختيم . چاي و نون تست و قند و مربا از من ، گردو و پنير خامه اي و قاشق
و چنگال و سفره از ندا . عجب صبحانه اي بود . بسيار بسيار بسيار لذيذ بود ، بسيار
بسيار چسبيد ، بسيار …

صبحانه تمام شد و وقت به آب زدن و
عكاسي به شيوه ي من و ندا رسيد . البته قابل ذكر است كه مثل 2 تا دختر خوب ، ظرف
هامون رو توي رودخونه شستيم .  همين جا بگم كه قصد ما فرهنگ سازي براي
دخترهاي دزفول بود كه راحت و بدون نگراني به تفريحاتشون بپردازن ، براي مثال ،
خيلي راحت كنار آب بيان و تفريح كنن .اين رو هم بگم كه 2 تا آقا هم اون دوردورا
بودن كه باعث شدن براي چند دقيقه احساس راحتي نكنيم .  خلاصه از اونجايي كه
ما ، 2 تا دوربين اشتيم و 2 نفر بوديم ، توي دوربين من ، عكس هايي از ندا و توي
دوربين ندا ، عكس هايي از من وجود داره و براي عكس هاي دو نفره ، دوربين رو روي
سنگ ها تنظيم مي كرديم يا اينكه دوربينهامون رو توي دستمون مي گرفتيم ، كله هامون
رو به هم مي چسبونديم و خودمون از خودمون عكس مي گرفتيم . نتيجه ي اين دوربين به
دست گرفتن ، عكسهايي بود كه يا سر نداشت  و يا يك دست و پا بيشتر نداشت . مدتي
گذشت كه ندا گفت :»كيميا ! اون كفش تو نيست كه توي آبه ؟! » يك لنگه
كفشم توي آب شناور بود و داشت ميرفت . گفتم : «آره. اِ . كفش منه . داره ميره
» .  پريدم توي آب و دنبالش رفتم . فاصله داشتم و بهش نمي رسيدم (البته
اگه مي دويدم شايد بهش مي رسيدم ) در حاليكه فاصله ام با كفشم 3 متر بود ، به اين
فكر كردم كه اگه به كفشم نرسيدم ، با يك پاي با جوراب و كفش و يك پاي بدون جوراب و
كفش ، بايد همين راهي رو كه اومديم بر مي گشتيم ، (نزديكترين بازار به پل قديمي ،
بازاري بود به اسم بازار كهنه كه كاسب هاي اونجا مربوط مي شدن به نسل پدربزرگ
هامون در نتيجه اجناسشون هم مربوط مي شد به دوره ي پدر بزرگ هامون .) با يك پاي
برهنه مي رفتيم توي بازار كهنه كه يك جفت گيوه يا گالش يا كفش لاستيكي بخرم و با
يك تيپ فشن 2009 برگردم اهواز . اونوقت اگه خانواده گفتن پس كفشت كو ؟ بهشون مي گم
آب برد … تمام اين فكرها ظرف 3 ثانيه از مغزم گذشت . اين فكر كه با گيوه برگردم
اهواز به قدري برام جذاب بود كه ديگه دنبال كفشم نرفتم و گفتم : «بهش نمي رسم
ندا . چه كنيم ؟» و برگشتم سر جاي قبليم . ندا گفت : » چه ريلكس ! بدو
بگيرش » گفتم : » چه كاركنم خُب ؟ بهش نمي رسم . چه كنيم؟ » ( تمام
اين مكالمه ها با خنده رد و بدل مي شد . حالمون اونقدر خوب بود كه دليلي نداشت
براي يك لنگه كفش ناراحت بشيم . رفت كه رفت ) . اينجا بود كه ندا داد زد : »
آقا ! آقا ! ميشه اون كفشي رو كه اون دوردورا داره مي ره برامون بگيريد ؟ »
يكي از همون 2 تا آقايي بود كه حضورشون ناراحتمون كرده بود . اون آقا پشت سنگ هاي
آسيابها از نظر دور شد و بعد از چند دقيقه با كفشم برگشت و از دور كفش رو برامون
پرت كرد . ما تشكر كرديم و به اين نتيجه ي اخلاقي رسيديم كه همه ي آدما چه خوب و
چه بد ، خوب و بد رو از هم تشخيص مي دن . توي اين فاصله كه كفشم خشك بشه ،
عكس  گرفتيم با ژست هاي مختلف . حتي اين صحنه رو كه مثلاً من دارم دنبال كفشم
مي دوم ، بازسازي كرديم و عكس گرفتيم …

ساعت 11 بود كه تصميم گرفتيم محل
صبحانه رو ترك كنيم و به بازار كهنه هم سري بزنيم . در حاليكه توي آب را ميرفتيم و
بلند بلند مي گفتيم كه داريم فرهنگ سازي مي كنيم و دختراي دزفول بايد ياد بگيرن
مستقل عمل كنن ، ديديم كه حاشيه ي رودخونه پُر از خانواده ها و مردها و زن ها و
دخترهايي بود كه براي گذران وقت و ماهيگيري و آب تني ، كنار آب اومده بودن ! رسماً
ضايع شديم و به اين نتيجه رسيديم كه دفعه ي بعد كه خواستيم در جايي فرهنگ سازي
كنيم ، قبل از هر كاري ، راجع به فرهنگشون بپرسيم .

بازار كهنه ، بازاري تنگ و سرپوشيده
بود كه دكان هاي ساخت ظروف مسي و آلمينيومي ، ساخت قليان هاي چوبي و كلاه نمدي و
پارچه فروشي و خشكبار فروشي داشت . اكثر دكان دارها پير بودن و اگه از اونها مي
پرسيدي كه مشغول چه كاري هستي ، يا جواب نمي دادن و يا مي گفتن : » رو ردّ ِ
كارِت !» (برو پی کارِت). من از اونجايي كه اصالتاً دزفولي هستم ، با بعضي از دكان دارها ،
دزفولي صحبت مي كردم ، ندا هم كه اصالتاً شوشتريه ، شوشتري صحبت مي كرد . منظره ي
دو تا دختر با تيپ هاي ما كه عينك آفتابي و كلاه آفتابگير و دستكش سفيد و كوله
پشتي داشتيم ، در حاليكه محلي صحبت مي كرديم ، خودمون رو هم به خنده انداخت چه
برسه به اونايي كه به ما نگاه مي كردن !

 توت ، دون انار ، كلوچه و نون شيري محلي خريديم . ضمن خريد ،
نشاني محلي براي ناهار خوردن رو هم پرسيديم . آدرس رستوراني به نام احسان رو به ما
دادن و گفتن جاي بسيار شيك و راحتيه و غذاهاش حرف نداره . گرسنه تر از اون بوديم
كه بخوايم راجع بهش مختصر تحقيقي بكنيم . به نظر مي رسيد كه رستوران معروفي باشه
چون از هر كسي مي پرسيديم ، آدرسش رو مي دونست . توي يك كوچه ، يك تابلوي كوچيك
ديديم ، رستوران احسان . در شيشه اي تيره رنگ رو باز كرديم و وارد سالني شديم
 به مساحت 20 متر در 20 متر كه قريب به 50 نفر آدم داخلش بود . خيلي ها غذا
مي خوردن و خيلي ها غذا مي بردن . لژ خانوادگي و غير خانوادگي ، همونجا توي همون
سالن بود . ما چي سفارش داديم ؟ 2 پُرس خورش سبزي ، 2 كاسه ماست محلي ، يك كاسه
زيتون پرورده ، 2 تا دلستر سيب . حدود 15 ميز توي سالن بود كه غير از ميز من و ندا
، بقيه ي مشتري ها و آدم هاي گرسنه اي كه پشت ميزشون نشسته بودن يا توي صف بودن ،
آقا بودن . واقعاً جاي بسيار شيك و راحتي بود ! ولي غذاش بسيار خوشمزه بود . ما
حدود يك ساعت اونجا بوديم و حدود 200 نفر مشتري اومد و رفت . ظاهراً رستوران پُر
طرفداري بود . مشخص بود كه آشپز قديمي و با تجربه اي داره .

ساعت 1:30 غذامون تمام شد ، جهت پياده
روي در آفتاب سوزان ، مسلح شديم به عينك آفتابي و كلاه آفتابگير و كرم ضد آفتاب و
دستكش . قصد داشتيم ظهر رو در امامزاده اي به نام سبز قبا بگذرونيم . تصميم خوبي
بود . چون اونجا به وسايل خنك كننده مجهز شده بود و به راحتي تونستيم توي مسجد
استراحت كنيم و حتي كمي بخوابيم . داشتيم از باد خنك كولر لذت مي برديم كه صدايي
گفت :»اَر گفتي ايانَ چند خِريدُمَه ؟» (اگه گفتي اين رو چند خريدم ) .
برگشتيم و ديديم كه خانم مسني يك كِش يك متر و نيمي رو دستش گرفته و ميگه :»
دِ گوو . يَه چه گوو . گوو چند خِريدُمَه ؟» (بگو . يه چيزي بگو . بگو چند
خريدم ) . واقعاً چي بايد بهش مي گفتيم . ما بايد از قيمت ِ كش باخبر باشيم ؟ من
گفتم 500 تومن ؟ با خوشحالي گفت : » نه . 250 تِمِن » ( نه . 250 تومن)
. بعد هم شروع كرد به نصيحت كردن ما . گفت : «شي كُردينَ ؟ » ( شوهر
دارين ؟) گفتيم نه . شروع شد ، به مادر شوهراتون احترام بذارين ، اونا بودن كه
شوهراتون رو به دنيا اوردن و … بعد هم راجع به احاديث امام علي و … صحبت كرد .
من وقتي ديدم ندا صورتش رو به سمت اون خانم برگردونده و ظاهراً داره گوش مي ده ،
از فرصت استفاده كردم و خوابيدم . وقتي بعد از يك چرت كوتاه بيدار شدم ، هنوز داشت
صحبت مي كرد ! ندا هم داشت سرش رو به نشانه ي تأييد تكون ميداد . همصحبت فوق
العاده اي بود !

ساعت 4 بود كه تصميم گرفتيم به جاهاي
ديگه هم سر بزنيم . از سبز قبا كه بيرون اومديم ، آفتاب شديدي همه جا رو گرفته بود
. پرنده پر نمي زد . خيابون ها همه خلوت ، فقط يكجا اثري از آدم ديده شد ، اون هم
جايي بود كه حليم نذر كرده بودن و مردم ظرف ميبردن و حليم مي گرفتن . همه جا تعطيل
بود . تنها گزينه ي پيش روي ما ، يك تاكسي به قصد ترمينال دزفول-اهواز بود .

ساعت 5:20 سوار يك اتوبوس ولوو ويژه
شديم . فيلمي كه توي اتوبوس پخش كردن ، يك فيلم بود با 8 جايزه ي اسكار و سيمرغ
بلورين و … فيلمي به اسم سرگشته ، گمشده ، سرگيجه ، سرگردان يا چيزي توي همين
مايه ها ! فيلم به حدي بيخود بود كه راننده تصميم گرفت هنوز ده دقيقه نگذشته ،
خاموشش كنه . ما بعد از خوردن تنقلات ، دوباره خوابيديم . بايد مسير 2 ساعته رو به
نحوي مي گذرونديم .

ساعت  7:20 ، به اهواز رسيديم .
سفر 12 ساعته ي ما ، جهانگردي دوم به شيوه ي من و ندا ، به پايان رسيد . چرا به
دنبال يافتن جايي در دوردست ها باشيم وقتي شادترين تجربه ها به فاصله ي فقط چند
قدم دورتر از ما جا خوش كرده اند ؟

 

– چرا پيش از پرسيدن يك پرسش از كسي ، در مورد جوابي كه خواهد داد ، پيشاپيش قضاوت مي كنيم ؟ چرا به اين فكر مي كنيم كه چه خواهد گفت ؟ چرا از پيش به احساس خود در برابر پاسخ هاي احتمالي ، جهت مي دهيم ؟ 

– تا به حال حتي يكبار هم از واژه ي «متنفرم» استفاده نكرده ام .

– بهترين و متناسبترين و مناسبترين و پُر فايده ترين خوراكي در فصل تابستان ، «سالاد خيار و گوجه» و بهترين و كم حرف و حديث ترين نوشيدني براي تمام فصول ، «چاي سبز» .

– ديروز دختر دايي هاي ۲ قلوي اول دبستانيم از من پرسيدند : «چرا وقتي سر مرغ رو مي بُرن ، هنوز هم تنش بالا و پايين مي پره و تكون مي خوره ؟» . وقتي سيستم عصبي و گردش خون رو در بدن انسان براشون توضيح دادم ، براي اينكه ثابت كنن كه حرفاي من رو فهميدن ، براي من توضيح دادن كه چرا وقتي  سر گوسفند رو مي بُرن ، بدنش هنوز تكون مي خوره . فهميدم كه فهميدن و براي عوض كردن ِ بحث ، فرق بين مارهاي سمّي و غير سمّي رو براشون گفتم و اينكه حتي پرنده ها هم دندون دارن .

– عاشق خريد وسايل خانه هستم ؛ خريد هر چيزي حتي سطل آشغال .

– جديداً نوعي رقص تكنو با آهنگ مخصوصش رو تمرين مي كنم . چه كِيفي مي ده … !

– به تازگي پي بردم كه خواهر عزيزم به هيچ وجه به اتاق مرتب شده علاقه نشون نمي ده . چون بعد ازمرتب كردن اتاق ، هميشه ميبينم كه مثلاً جوراب هاش روي ميز تحرير هستن و يا اينكه اصلاً عادت به بستن هيچ كشويي نداره يا اينكه مي گه » من از پتوي تا شده خوشم نمياد» . چه مي شه كرد ؟!

– عصر جمعه ، هيچ چيز به اندازه ي يك ليوان چاي داغ با ليمو ترش نمي چسبه  …

 

* نام آخرين كتاب چاپ شده از مصطفي مستور

 

اینجا توی محل کار ِ ما ، موش میاد ، خفاش
میاد ، گنجشک میاد ، پروانه میاد ، بید میاد ، مگس میاد ، پشه کوره میاد ، گاهی
سوسک میاد ، مارمولک هم میاد . تا وقتی که کسی قصد جونشون رو نکرده ، می شه از
شرایط پیش اومده برای fun استفاده کرد و
گفت : «آخِی ، اینو ببین . چه خوشگله ! » ولی وای به اون روزی که از این
شرایط پیش اومده ، صدای جیغ بشنویم . اون موش ، خفاش ، گنجشک ، پروانه ، بید ، مگس
، پشه کوره ، سوسک یا مارمولک ،  is dead  !!

lovely lizard

12/07/2009

امروز یک بچه مارمولک کوچولو که یکی از پاهاش می لنگید اومده بود توی اتاق کار ما . بیچاره از ترس ِ سر و صدا و جیغ های بچه ها ، زیر یکی از کِیس های کامپیوتر مخفی شده بود . همکارها می خواستن بکشنش . من گفتم بذارید بیرونش کنم . بچه ها می گفتن مارمولک رو باید کشت . من گفتم هر موجودی رو که اومد به سمت شما ، یا حتی از دور به شما نگاه کرد یا حتی نگاه نکرد ، باید کشت ؟ بچه ها گفتن اگه مارمولک باشه  ، آره . من گفتم راه رو باز کنین تا بیرونش کنم . بچه ها گفتن بیا این هم راه ِ باز . من با پا به زمان کوبیدم تا مارمولک کوچولو از زیر کِیس بیرون بیاد . به محض اینکه خودش رو نشون داد ، بچه ها با کفش کوبیدن روش و … من نایستادم که ببینم چه طور متلاشی شد . فقط صدای بچه ها میومد که با خنده می گفتن ببین دُمش  که کنده شده ، چطور تکون می خوره ، چه بامزه تکون می خوره !

شدیداً بغض گلوم رو گرفت . چقدر راحت یک موجود زنده رو از هستی ساقط کردن و حق حیات رو ازش سلب کردن … فقط چون برای چند لحظه نگاهشون با هم تلاقی کرده بود . موجود بیچاره !

good feeling

11/07/2009

بيحوصله

يك هفته ي تمام ، بي حوصله ي بي حوصله ي بي حوصله بودم ، به هزار و يك دليل ِ ريزريز و بعضاً كم اهميت . از زمين و زمان عصباني ، بدتر از همه از دست خودم كه نمي دونستم چرا اين وضع رو پيدا كردم .

تا اينكه… امروز ظهر فيلم «باغهاي كندلوس» رو ديدم . پاك قاطي كردم . مغزم به كلي هنگ كرد ؛ آخه..هيچي ازش نفهميدم . يا دركش براي من خيلي مشكل بود و يا اينكه اصلاً حرفي براي درك كردن نداشت . حتي نمي دونم كه از اين فيلم خوشم اومد يا نه . تمام اطلاعات مربوط به بي حوصلگي از توي مغزم پاك شد . واقعاً يك هفته ي تمام ، اين وضع رو داشتم ؟ من ؟ من ؟ باورم نمي شه . برام مهم نيست كه اين فيلم چي بود يا من ازش چي فهميدم . مطلب اينه كه مغزم رو شستشو داد ( بدون اينكه اين قصد رو داشته باشه كه مطمئناً نداشته ) و اين نتيجه ي خوبي براي يك فيلمه .

دوباره پُر حرفيم شروع شد . هميشه بعد از يك دوره آشفتگي ، تمام حرفهايي رو كه پشت حنجره م صف كشيده بودن ، بي وقفه و به ترتيب ميگم . الآن هم تا اين پست به يك پست ِ چند صفحه اي تبديل نشده ، …

? tomorrow

04/07/2009

اگه بخواهیم با این تفکر زندگی کنیم که «ممکنه فردایی در کار نباشه…» ، چه روشی رو برای زندگی ِ از این لحظه به بعد ، انتخاب می کنیم ؟