حسّ ِ …

22/06/2009

در حاليكه از هر طرف ، اخبار بد بهم ميرسه ، دارم سعي مي كنم افكارم رو روي درسم متمركز كنم . آخه امتحان دارم !! صدبار به خودم نهيب دادم كه » امروز موبايلت رو خاموش كن و درسِت رو بخون ! » .. ولي اگر كسي خواست خبر مهمي بهم بده و من در دسترس نباشم ، بعداً با پشيمونيش چه كنم ؟… فعلاً كه دارم سعي مي كنم حواسم به خودم و زندگيم و درسم و دوستام و خانواده م و اخبار جورواجور و هزار تاچيز ديگه باشه ، اين ديگه آخر ِ تمركزه ، نه ؟! 

بيشتر وقت ها با نوشتن حالم خوب ميشه . ولي اين دفعه فرق داره . دلم يه كتاب ِ شنگول ِ از همه جا بيخبر مي خواد با يه سوژه ي معمولي حتي تكراري با شخصيت هاي خل و چل كه اصلاً فكر نمي كنن . آره الآن دوست دارم همچين كتابي بخونم . بايد ببينم پيدا مي كنم …

Advertisements

واقعاْ حیفم میاد اینها رو نگم :

بي خبري شماره ۱ : دو سه روز پیش ، یکی از همکلاسیهام ازم خواست آدرس ايميلم رو براش اس ام اس كنم . وقتي بهش گفتم سيستم اس ام اس قطع شده ، گفت : «اِ… از كِي ؟!»

بد خبري شماره ۲ : روز جمعه ، يكي از اقوام ، مشغول صحبت با پدرم بود . (پدرم ، هر جايي ، موضعش رو لو نمي ده ) . اون آقا شروع كرد به صحبت و گفتن و گفتن و بد گفتن از اتفاقات اخير و ناگهان گفت : «يك مشت دختر ِ فلان فلان شده ي …. و … و … كه به دستشون پارچه (!) ي سبز مي بندن و داد و هوار راه ميندازن ، آخر الزمون شده . دختراي … ِ … ِ …. !» . گفت و گفت و گفت . صحبتش كه تموم شد ، پدرم به آرومي بهش گفت :»ببخشيد … دختراي من هم از همين پارچه هايي كه مي گي به دستشون مي بندن …. خُب . داشتي مي گفتي … دختراي چي … ؟!» و پدر نايستاد كه صورت سرخ شده ي اون آقا رو ببينه .

خوش خبري شماره ۳ : امروز توي دانشگاه ، يكي از بچه هاي كلاس رو ديدم . به محض اينكه من رو ديد ، ناگهان به طرفم دويد و گفت : «وااااي ! كيميا ! خيلي ناراحتم ! ديدي چي شد ؟ به نظرت چه كار ميشه كرد ؟ واااي ! بدبخت شديم ! وااي !» من آهي كشيدم و گفتم :»هِي ي ! چه مي شه كرد ؟فعلاً اينطور پيش اومده . به نظرت ما چه كار مي تونيم بكنيم ؟» گفت :»خُب معلومه . بيشتر ميخونيمش .» گفتم :»چي رو ؟ كدوم بيانيه رو مي گي ؟» گفت :»تو چي داري مي گي ؟! من دارم از «مديريت استراتژيك» مي نالم . چه جوري تا سه شنبه تمومش كنم ؟ تو چه جوري خونديش ؟ » !!! من هيچي نگفتم و رفتم .

 

فعلاً فیلتر هستیم تا اطلاع ثانوی …

در مورد خودم : هیچ وقت دوست نداشتم یک حالت روحی ِ بد ، در من تثبیت بشه و به درازا بکشه . دیروز عصر خودم رو سپردم به دست بی خیالی ؛ زندگی در هر شرایطی و در هر صورت ادامه داره … یادم باشه که حالات حسی ، چه خوب و چه بد ، پایدار نیستن و دائماً در حال تغییرن . تبدیل اخم به خنده ، خیلی راحتتر از خنده به اخمه .

خطاب به یک دوست : این رو از طرف من باور کن … هر شرایطی و هر کسی ، ارزش اشکهای ما رو نداره .

یک جمله که در هر شرایطی صادقه : I think I can live with that

خطاب به خانوما : روزتون مبارک !

فعلاً …

بدجور حالم خرابه…حالا اگه تونستید ، لبخند بزنید .

چه بگويم از اين شبهاي سبز ِ آكنده از شور و شادي و اميد ِ اهواز كه حتي مرا با وجود كوهي از درسها ، به خيابان ها كشانده . گويي هيچ چيز حتي بهترين خبرها ، نخواهد توانست جايگزين لذت ناشي از مشاهده ي چهره هاي خندان مردم شود . همه بر اين باورند كه اين چند روز را خداوند به آنها هديه داده تا عقده هاي ۴ساله شان سربگشايد و در قالب شعار و بزم و طرب نمود يابد . همه ي مردم ، يك زبان ، اشعار في البداهه اي را فرياد مي زنند كه وزن و قافيه در آنها مطرح نيست ؛ همين كه «سبز» در آن جايي داشته باشد ، كفايت مي كند . هر شيئ ِ سبز رنگي كه در مخيله بگنجد ، از سر تا پاي مردم ، آويخته است ، از برگ درختان گرفته تا قوطي سبز خالي ماء الشعير تا روبان هاي سبز … هر چيزي…حتي جاي جاي خيابان ها ، دست در گردن نيروهاي انتظامي دارند به واسطه ي رنگ سبز لباسشان و چه نيكوست سكوت و لبخندهاي اين كاركنان سبزپوش .

گمان نمی کنم کسی چنین روزهایی از اهواز را در ذهن خود به یاد داشته باشد . نتیجه هر چه که می خواهد باشد ، باشد … مهم اين بي قيدي ِ شيرين است كه ديرپايي ندارد و بايد و مي توان از آن بهره جست ؛ چرا كه مردم بالاخره توانستند اينچنين آزادي در بيان و اعمال را حتي براي مدت زماني اندك ، تجربه كنند و مزه ي آن را بچشند … شايد كه تا سال هاي سال ، اين تجربه برايشان تكرار نشود .

پی نوشت : در اين ميان توانستم عكسهاي فراواني بگيرم . وجه اشتراك تمامي عكسها ، چهره هاي شاد و نشان پیروزی ست که با دستان خود به سمت دوربین نشانه رفته اند .

 

در این حال و هوای داغ  و فضای متشنج ِ انتخابات ، یکی از بهترین راه حل ها برای فرار  و آرامش ، پرداختن به امور مورد علاقه ست . من علاقه ی زیادی به آشپزی و شیرینی پزی دارم و اخیراً شیرینی زیر رو درست کردم که خیلی هم خوشمزه بود . دستورش رو در زیر می بینید :

شیرینی جوپرکی

مواد لازم :

1- جو پرک شده         (نیم لیوان)

2- شکر                    (نیم لیوان)

3- عسل                  (نیم لیوان)

4- کره ، ترجیحاً گیاهی (100 گرم)

5- کشمش طلایی      (نیم لیوان)

6- مغز گردو               (نیم لیوان)

دستور کار :

جو و کشمش رو خوب بشویید ( چون یک لایه فیبر روی اونها هست) . در یک ظرف نچسب ، کره رو روی شعله ی کم ، آب می کنید . پیش از اینکه به جوش بیاد ، عسل و شکر رو میریزید و خوب ِ خوب هم میزنید . وقتی از اطراف ظرف شروع کرد به حباب ساختن ، بقیه ی مواد رو می ریزید و هم می زنید . به خاطر وجود عسل ، مواد باید به هم بچسبن . وقتی جو ها کمی نرم تر شدن و  رنگ کشمش ها رو به تیرگی گذاشت ، شعله رو خاموش می کنید و می گذارید مواد خوب ِ خوب ، سرد بشن . بعد از اون ، مواد رو در یک ظرف ِ پیرکس پهن می کنید و در دمای 150 به مدت 15 دقیقه در فر می گذارید . بگم چند دقیقه دیگه آماده ست ؟ 15 دقیقه !!! فر رو خاموش می کنید و می گذارید مواد ، توی همون ظرف ، سرد و سفت بشن . ( توی یخچال هم می تونید بذارید) . بعد هم با چاقو تکه تکه می کنید و می خورید و کِیف می کنید . 

May it be

07/06/2009

enya ، با نام اصلی Eithne Ní Bhraonáin (که گاهی در رسانه‌ها با نام انگلیسی Enya Brennan معرفی می‌شود) یکی از سولیست (تک‌خوان‌)های ایرلندی است. انیا تلفظ تقریبی کلمهٔ Eithne در زبان ایرلندی است.

انیا در سال‌های 2001 و 2002 به عنوان پرفروش‌ترین خوانندهٔ زن سال شناخته شده‌است . او با ادغام ملودی‌های فولکلوری، پس‌زمینه‌های سینتی‌سایزری و موتیف‌های کلاسیک ، سبک کاملاً متمایزی را به وجود آورده‌است که در ظاهر بیشتر از موسیقی سلتی به موسیقی عصر جدید شباهت دارد ولی خودش از طبقه‌بندی آهنگ‌هایش در سبکی خاص اجتناب می‌کند.

وی تا کنون چهار جایزه گرمی (grammy) را از آن خود کرده‌است که آخرین آن‌ها برای آلبوم آمارانتاین در مصاف با آلبوم‌هایی چون آ پوستریوری از پروژهٔ موسیقی انیگما بود.

آهنگ زیر ، آهنگ مورد علاقه ی منه که برای فیلم the lord of the rings : the fellowship of the ring خونده ، نامزد جایزه ی اسکار شده و در مراسم اسکار هم بطور زنده اجرا شد .

May it be

May it be An evening star
Shines down Upon you

May it be When darkness falls
Your heart Will be true

You walk a lonely road
Oh how far you are from home

Mornié Utúlié [Quenyan: ‹Darkness has come]
Believe and you
Will find your way

Mornié Alantié [Quenyan: ‹Darkness has fallen›]
A promise lives Within you now

May it be The shadow’s call
Will fly away

May it be You journey on
To light the day

When the night is overcome
You may rise To find the sun

Mornié Utúlie [Quenyan: ‹Darkness has come]
Believe and you
Will find your way

Mornié Alantié [Quenyan: ‹Darkness has fallen›]
A promise lives
Within you now

…A promise lives Within you now

دانلود آهنگ از این سایت

enya در سایت رسمی اش : http://www.enya.com

شرح آلبوم ها و مختصری از زندگی نامه در :  «ادامه ی مطلب»

ادامهٔ مطلب »

mission & vision

06/06/2009

مأموریت شما در زندگی چیست ؟ در اینجا کلمه ی مأموریت به معنای عبارت و یا جمله ای ست که از شما می پرسد : «در زندگی به چه کارهایی مشغولید ؟«

چشم انداز شما در زندگی چیست ؟ در اینجا کلمه ی چشم انداز به معنای عبارت و یا جمله ای ست که از شما می پرسد : «در زندگی می خواهید به کجا برسید ؟«

این عبارت یا جمله بایستی شرایط زیر را دارا باشد :

1. بسیار ساده و واضح قابل فهم برای عموم باشد .

2. اطرافیانتان را به مشارکت و یاری در مأموریت/چشم انداز تان تشویق کند .

3. توصیفی کاملی از کارهایتان را ارائه بدهد .

 خانواده

خانواده …  به خانه معنا مي بخشد  . خانه ، هر جايي ست كه همه ي افراد خانواده در آن گرد هم حضور داشته باشند ولو بياباني خشك و دور افتاده … خانه همان جاست . همه چيز از خانواده شروع مي شود و در گذر زمان نيز الهام گرفته از آن است . با اين مقدمه ، دو سوال مطرح است 😦 الف) از بودن در كنار خانواده ي كنوني ، چه  احساسي داريم ؟ احساس رضايت و خوشنودي ، احساس لذت ، احساس افتخار ، احساس در اوج بون ، احساس آزادي و رهايي ، احساس آرامش و يا احساس ناراحتي و عذاب ، احساس دربند بودن ، احساس محدوديت ، احساس سرخوردگي ، احساس خستگي ؟ ( ب) چنانچه همه مي دانيم ، انتخاب خانواده از ابتدا بر عهده ي ما نبوده و ما در شكل گيري آن نقش چنداني نداشته ايم . اگر حق انتخاب با ما بود ، آيا از ابتدا همين خانواده را براي رشد و بالندگي ِ خودمان برمي گزيديم ؟

برخي براي  پاسخ دادن به اين سوال ، به بيش از چند لحظه تفكر نياز ندارند حال آنكه جواب دادن به  اين سوال ، در بعضي ديگر ، زمان زيادي مي طلبد تا همه ي جوانب را بررسي كنند .

شما به چه مقدار زمان نياز داريد ؟

 

پي نوشت : منشاء نوشتن اين پست شايد اين باشد كه به تازگی كتاب «خانواده ي پاسكوآل دوآرته» اثر «كاميلو خوسه سلا» را خواندم .