در سه بند

13/05/2009

بند الف ) «… احساس می کنم منطق ِ من دچار مشکل شده .»

این جمله ای بود که من روزی از روزها ، گفتم و  یکی از دوستانم پس از شنیدنش بهم گفت : «ذهنت حسابی قاطی کرده . احساس و منطق هیچوقت یکجا نمیان . مثل اینه که بخوای آب و روغن رو قاطی کنی.»

نمیشه گفت که این دو هیچ وقت در کنار هم نیستن و مثل شب و روز ، در حضور یکی ، دیگری غایبه ؛ نمیشه گفت. ! این تفکر ، بیشتر به غرق شدن در کلمات می مونه و اینکه تو عمداً بخوای خودت رو در قفس کلمات و معنای اونها زندانی کنی .باید به ذهن اجازه داد که خودش کلمات رو انتخاب کنه . آدم به خودش می گه » بذار زندگیمو ادامه بدم و ازش لذت ببرم و از هرچه قید و بند ِ اینگونه ست ، رها بشم . درگیر شدن در این مباحث ، نتیجه ای جز خستگی ِ ذهنی و روحی برای من در پی نداره .»

بند ب) «از اینکه فلانی اینقدر حرف برای گفتن داره و اینقدر صحبت می کنه ، احساس خفگی بهم دست میده.»

این جمله ای بود که یکی از دوستانم گفت و من پس از شنیدنش گفتم :»معمولاً افرادی که حرفی برای گفتن ندارن ، زیاد حرف میزنن .»

چه طور می شه راجع به زمین و زمان صحبت کرد و از دیوار همۀ ملت ، بالا رفت و در عین حال ادعا کرد که من با حرفام و بحث هام ، گره ای از مشکلات دنیا می گشایم ؟! آدم جداً دلش می خواد دیگه حرف نزنه که قاطی اینجور افراد نباشه .

بند پ) یکی از دوستانم به مدت 20 روز ، روزۀ سکوت گرفت و فقط با یک قلم و یک دفترچه ، با دیگران ارتباط برقرار می کرد.

هرچند پس از شنیدن ِ قضیه ، اولین چیزی که به ذهنم رسید ، فیلم ِ «little miss sunshine» بود ولی من هم دلم خواست این تجربه رو داشته باشم . منتظرم تا فرصتش جور بشه (نمیشه که سمینار و کنفرانس رو بدون کلام ارائه داد !) . حتی فکر کردن به این کار هم جالبه ؛ در یک بازۀ زمانی ، راجع به هیچ کسی صحبت نمیکنی ، هیچ حرف ِ اضافه ای به زبون نمیاری ، اطرافیانت وقتی با تو باشن ،خواه ناخواه آروم هستن ، خلاصه اینکه بعد از سالها زندگی ، برای مدت کوتاهی ، روش زندگیت رو تا حد ِ زیادی عوض می کنی . 

تنیجۀ منطقی     : آدم باید گاهی روال زندگیش رو عوض کنه تا در رفتارش تغییرات مثبتی بوجود بیاره .

نتیجۀ احساسی : آدم باید جوری زندگی کنه که از زندگیش لذت ببره و به قولی با زندگیش حال کنه .

Advertisements

یک پاسخ to “در سه بند”

  1. مسعود said

    یاد یکی از بهاریه های قدیمی کیومرث پوراحمد افتادم… که روزه ی سکوت گرفته بود و عاشق دختر همسایه شده بود و توی همون روز دختر هسمایه و خانواده اش می خواستن از اون محله برن و پوراحمد نوجوان توی برزخ ادامه دادن به روزه ی سکوت و اعتراف به عشق گیر کرده بود…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: