مثلث : داستان یک سوءتفاهم واقعی

20/04/2009

 


پرده ي اول :

[مكان : اتوبوس ‍]

[زمان : حدوداً دو ماه قبل از عيد]

خانم ل
: «نمي دونم چه جوري بگم … تو كه متعلق به دهه ی شست هستي بگو كه كار درستي
كردم يا نه .چند روز پیش ، يكي از آقایون كلاس ازم خواست شماره موبايلم رو بهش بدم
. گفت كار غير درسي داره . ولي … من بهش شماره ندادم . گفتم چه معني داره ؟ من
دهه ي پنجاهي هستم و اون دهه شستي . لابد سن من رو نمي دونسته .»

خانم ك
: «بگو كي بود؟»

– «امكان
نداره . اصرار نكن . بيچاره لابد نمي دونسته چند سالمه . لابد به قيافه م رفته .
آخه من كوچكتر از سنم به نظر ميام مثل تو كه اصلاً بهت نمياد بيست و شش سالت باشه
… ولي حتماً فهميده ، حتماً از كسي پرسيده ؛ چون ديگه سراغي نگرفت . به نظرت كار
اشتباهي كردم شماره بهش ندادم ؟»

– «به
نظر من ، نبايد كاري رو انجام بدي كه پشيموني به بار بياره . ولي نگران نباش .
آقايون هيچوقت بدون پرس و جو ، پا پيش نمي گذارن . مطمئناً  مي دونسته چند سالته . ازت خوشش اومده و اين
مسأله هم ، سن و سال نمي شناسه . حتماً دوباره مياد سراغت . تازه اينجوري بهتره . «

– «اون
موقع ، به خودم گفتم كه با اين اختلاف سني – آخه من ده سالي ازش بزرگترم – نمي شه
زندگي كرد ؛ ولي الآن كه بيشتر بهش فكر مي كنم مي بينم كه شايد طرف دهه شستي باشه
ولي ممكنه فكر و دركش بالاتر از سنش باشه . بايد شمارمو بهش مي دادم . از اين به
بعد بايد به كوچكتر از خودم هم فكر كنم . احساس 
مي كنم يه فرصت رو از دست دادم . اَه…چرا اينكار رو كردم ؟!»

– «ديگه
بهش فكر نكن . گفتم كه ، اينجور كه معلومه ، از تو خوشش اومده و سن و سالت هم براش
اهميت نداره . حتماً مياد سراغت . تازه دنيا كه به آخر نرسيده . نشد هم ، نشد .»

– «ولي
هيچوقت اين سهل انگاري از يادم نمي ره .»

– «بي خيال
ديگه . گذشت…»

 

پرده ي دوم :

[مكان :
محوطه ي دانشگاه ‍
]

[زمان : سه هفته بعد از عید]

آقاي ح
: «خانم ك ! خيلي وقت بود كه مي خواستم راجع به اين موضوع باهاتون
صحبت كنم ولي خُب…روم نمي شد . راستش … الآن هم خيلي خجالت مي كشم . چه جور
بگم ؟»

خانم ك
: «راحت باشين لطفاً .»

– «راستش
… اينجور بگم كه براي امر خير مزاحمتون شدم . قصد ازدواج با شما رو داشتم . از
قبل از عيد مي خواستم بهتون بگم ولي…همش امروز و فردا مي كردم . تلفني هم كه نمي
شد . نمي دونم منظورم رو خوب رسوندم يا نه ؟»

– ‌»بله
، مطمئناً.» (توی ذهنش میگه : ديگه اينقدر هم شووت نيستيم ها!)

– «نمي
دونستم چطور بايد بهتون بگم .ببخشيد ! شما چند سالتونه ؟»

– «بيست
و شش .»

– «پس
تقريباً هم سن هستيم . مي خواستم موضوع رو با يكي از دوستانتون مطرح كنم كه بهتون
بگه ؛ ولي خُب….نشد . . راستش توي دوره ي امتحانات بود ، حدوداً دو ماه پيش از
عيد … از خانم ل خواستم شماره موبايلش رو بهم بده كه باهاش در مورد شما
صحبت كنم و گفتم كه كار غير درسي دارم . ولي حالا..به دلايلي (؟) شمارشون رو ندادن
. من هم ديگه پيگير نشدم و تصميم گرفتم شخصاً باهاتون در ميون بذارم …»

– (!!!)

 

پشت پرده :

1: خانم ك همان روز به آقاي ح
جواب رد می دهد و به این فکر می کند که ماجرا را هرگز به خانم ل نخواهد گفت.

2: تمامی شخصیت ها و مکالمات بین آنها ، واقعی بودند .

Advertisements

4 پاسخ to “مثلث : داستان یک سوءتفاهم واقعی”

  1. علیرضا said

    خیلی جالب بود , ولی حیف که شخصیتا همه مجهول بودن!!!!مجهول بودن ولی نچندان به آن صورت …

  2. دمش گرم که نگفت بهش و گرنه خون طرف میموند گردنش!والا!

  3. سی و اندی دقیقه پیش وارد ماه بهشت شدیم. وظیفه بود که تبریک عرض کنم. به قول تینا: حالا ما حاکم بلامنازع جهانیم.شما شاهزاده کدوم روزی؟من به صورت انتزاعی اردیبهشتی هستم ؛ ماه تولدم نیست . در هر صورت ، مرسی

  4. امیر said

    استقلال از شخصیتهای داستان به پرورش کامل داستان کمک شایان زیادی می کنه گرچه همیشه توی داستانهامون به نوعی هستیم!استقلال كمك مي كنه به شرطي كه خودت توي بطن ماجرا نباشي.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: