lovely

28/04/2009

ساعت 2:30 بعدالظهر ، روز جمعه ، 4 اردیبهشت ماه 1388 ، روستای مالاقا ، باغملک ، خوزستان

وقتی از طبیعت عکس میگیرم ، به هیچ وجه اجازه نمیدم موجود انسانی در کادر عکسم قرار بگیره . احساس می کنم عکس رو از حالت طبیعی ِ خودش ، به دنیای غیر طبیعی و مصنوعی وارد می کنه و دیگه اون حس دوست داشتنی رو بهش نخواهم داشت . ولی استثناً موقعیت ویژه ای پیش اومد :

در این عکس ، غیر از رنگ سبز و زیبای درختان گردو و حنا ، رنگ قرمز کوچکی هم به چشم می خوره که تصادفاً و بدون اینکه متوجه بشم در عکس ثبت شده . این رنگ سرخ ، متعلقه به یکی از دوست داشتنی ترین موجوداتی که دنیا به چشم خودش دیده و خواهد دید ؛ پدر عزیزم . 

گاهی باید استثنا قایل شد و استثنا رو دوست داشت . در این عکس ، همه چیز «دوست داشتنیه»

پی نوشت1 : بعد از گرفتن این عکس ، به دلیل آلرژی به گلهای زرد ساقه بلند ، به قدری عطسه کردم که احساس کردم به زودی تمام مغزم از بینی ام بیرون میاد !

پی نوشت2: رنگ سبز این درختای گردو و حنا ، رنگ خاصیه که بهش رنگ سبز «پوست لیمویی» می گن . از تمام طیف رنگ سبز ، به شدت به این یکی علاقه دارم . احساس می کنم روح ِ زندگی باید این رنگی باشه .

پی نوشت3: اگه با دقت به عکس نگاه کنین ، روی زمین ، گلهای بابونۀ سفید رو می بینین . دَم کردۀ گل بابونه ، هزار جور خاصیت درمانی داره ؛ باعث تسکین و انبساط خاطر میشه ، برای سرماخوردگی مفیده ، برای آلرژی و زکام خوبه ، خوردنش قبل از خواب باعث میشه خواب بسیار راحت و بدون فکری داشته باشیم . جدا از اینها ، دَم کردۀ گل بابونه ، به رنگ سبز پوست لیموییه و بوی خیلی خوبی داره .

پی نوشت4 : شاید روزی به پیشۀ «عطّاری» رو بیارم !

Advertisements

 parents

يك دنيا تشكر بابت اينكه دلتون خواست و تصميم گرفتيد براي ورود من به اين دنياي پر هياهو ، مجوز بگيريد.

يك دنيا تشكر بابت اسمي كه برام انتخاب كرديد و باعث شُديد هميشه با افتخار بگم اسمم «كيميا» ست .

يك دنيا تشكر بابت اينكه درس و تفريح و خواب و خوراك خودتون رو كنار گذاشتيد تا من بزرگ بشم .

يك دنيا تشكر بابت اينكه يه خواهر كوچولو بهم هديه داديد و اينجوري از ۴ سالگي پذيرفتن ِ مسئوليت ِ يه آدم ِ ديگه رو بهم ياد داديد .

parents

  يك دنيا تشكر بابت اينكه از همون زمان كه در بطن مامان بودم ، برام موسيقي پخش مي كرديد كه گوشم آشنا بشه . مي دونستيد كه من دارم مي شنوم . اولين موسيقي اي كه يادم مياد ، نواي پيانوي ریچارد کلایدرمن ِ .

يك دنيا تشكر بابت اينكه از ۴ سالگي برام كتاب خونديد . مي دونستيد كه چشمم با كلمات و اشكال كتاب ، آشنا مي شه . اولين كتابي كه يادم مياد ، قلقلي ِ كله قارچي ِ .

يك دنيا تشكر بابت اينكه هميشه با هم به گنجشك ها و گربه هاي توي حياط ، آب و غذا مي داديم . مي دونستيد كه دستم با پوست حيوونا آشنا مي شه و ترسم مي ريزه . يادم مياد كه گربه ي حياطمون ، دستم رو ليس مي زد .

يك دنيا تشكر بابت اينكه هميشه با هم به گياه هاي توي حياط آب مي داديم و خاك و كودشون رو عوض مي كرديم . مي دونستيد كه با بوي گياه ها آشنا مي شم و به برگ هاشون دست مي كشم . يادم مياد كه يه پيچك رو توي يه ليوان نگه مي داشتم .

يك دنيا تشكر بابت اينكه اگه غذايي رو نمي خوردم ، بجاش ، هيچي بهم نمي داديد . مي دونستيد كه زبونم با تمام مزه ها آشنا ميشه و بد غذا نمي شم . يادم مياد كه هميشه مي گفتيد اگه سنگ هم جلوي روت گذاشتن و گفتن غذاست ، بايد بخوري .

parents

يك دنيا تشكر بابت اينكه توي جنگ و بمبارون ها ، سنگرم بوديد . جون خودتون ، براتون هيچ بود و جون ِ من ، از خودتون عزيزتر .

يك دنيا تشكر بابت اينكه وقتي اولين نقاشيم رو كشيدم ، چنان به وجد اومديد كه به همه نشونش داديد و باعث شديد هر زمان كه با مداد طراحي روي كاغذ ، تك خطي هم مي كشيدم ، مطمئن باشم كه كار خوبي از آب در مياد .

يك دنيا تشكر بابت اينكه اگه گاهي چيزي رو خراب مي كردم يا مي شكوندم ، دعوا نمي كرديد . باعث شديد كه هر وقت چيزي رو خراب مي كردم ، وسيله ي بهتري رو ازش مي ساختم .

يك دنيا تشكر بابت اينكه وقت تعمير لوازم برقي و غير برقي خونه ، ازم مي خواستيد كه براتون ابزار بيارم . باعث شديد كه از بچگي ، انواع آچارها و فازمترها و پيچ گوشتي هاي چند سو رو بشناسم و گاهي هم خودم وسيله اي تعمير كنم .

 

parents

يك دنيا تشكر بابت اينكه اجازه مي داديد كمكتون بعضي وسايل رو رنگ كنم . باعث شديد از همون زمان ، تركيب رنگها رو ياد بگيرم و بفهمم رنگ مكمل چيه .

يك دنيا تشكر از اينكه اگر يكبار آشغال روي زمين انداختم ، باهام دعوا كرديد و از تكرارش ، براي هميشه پيشگيري كرديد .

يك دنيا تشكر بابت اينكه از زماني كه من به دنيا اومدم ، هيچوقت هيچ حرف و كلمه ي زشتي نگفتيد . اينجوري ياد گرفتم هيچوقت به كسي فحش ندم و حرف زشتي نزنم .

 يك دنيا تشكر بابت اينكه طوري پابه پاي من ، درس خونديد كه باعث شُديد دومين علاقه منديم بعد از شما ، درسم باشه .

يك دنيا تشكر بابت اينكه باهم خطر مي كرديم و هيجان ها رو تجربه مي كرديم . نمي گفتيد «اين كار رو نكن ، خطرناكه» . باعث شُديد كه از انجام هيچ كاري هراس به دلم راه ندم و هميشه به دنبال هيجان باشم .

parents

يك دنيا تشكر بابت اين ۲۶ سالي كه تا الآن نفس كشيدم و زندگي كردم و از زندگيم به معناي واقعي لذت بردم و همچنان خواهم برد .

يك دنيا … نه … تمام كهكشان ها هم موقع تشكر از شما ، كم ميان .

 

پي نوشت : دوست دارم هميشه مثل همون كيميا كوچولوي دو كيلو و هفتصد گرمي براتون باقي بمونم ؛ دوست دارم معصوميت و پاكيم مثل همون موقع باشه كه هنوز دندون نداشتم و لثه گير ، استفاده مي كردم . دوست دارم هنوز مثل همون موقع كه دنبالتون تاتي تاتي مي كردم ، پا به پاتون تا آخر زندگي بيام . به معناي وسيع ِ كلمه ، چاكرتونم تا ابد …

«پاسخ»

چه می کنی ؟ چه می کنی ؟

درین پلید دخمه ها


سیاهها ، کبودها


بخارها و دودها ؟


ببین چه تیشه میزنی


به ریشه ی جوانیت


به عمر و زندگانیت


به هستیت ، جوانیت


تبه شدی و مردنی

به گورکن سپردنی
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟

«چه می کنم ؟ بیا ببین


که چون یلان تهمتن


چه سان نبرد می کنم


اجاق این شراره را


که سوزد و گدازدم


چو آتش وجود خود


خموش و سرد می کنم


که بود و کیست دشمنم ؟


یگانه دشمن جهان


هم آشکار ، هم نهان


همان روان بی امان


زمان ، زمان ، زمان ، زمان


سپاه بیکران او


دقیقه ها و لحظه ها


غروب و بامدادها


گذشته ها و یادها


رفیقها و خویشها


خراشها و ریشها


سراب نوش و نیشها


فریب شاید و اگر


چو کاشهای کیشها


بسا خسا به جای گل


بسا پسا چو پیشها


دروغهای دستها


چو لافهای مستها


به چشمها ، غبارها


به کارها ، شکستها


نویدها ، درودها


نبودها و بودها


سپاه پهلوان من


به دخمه ها و دامها


پیاله ها و جامها


نگاهها ، سکوتها


جویدن برو تها


شرابها و دودها


سیاهها ، کبودها


بیا ببین ، بیا ببین


چه سان نبرد می کنم


شکفته های سبز را


چگونه زرد می کنم «

مهدي اخوان ثالث (م.اميد)

پي نوشت : ديروز حس كردم نياز دارم به مطلبي پاسخ بدم كه … اخوان مثل هميشه به فريادم رسيد .

————————————————–شروع سوالات——————————————————–

۲۴۱. در زير ، چند فيلم نام برده شده است كه همزمان اكران شده اند . كدام را بايد ببينيد ؟

الف)اخراجي ها۲      ب)اخراجي ها۲    ج)اخراجي ها۲         د)گزينه ي الف و ج

۲۴۲. در زير ، نام چند كتاب را مي بينيد . كدام را بايد بخوانيد ؟

الف)آشپزي يانگوم    ب)پريچهر             ج)گندم                   د)همه ي موارد

۲۴۳. در زير ، از چند مكان تفريحي در شهر شما ياد شده است . كدام را بايد براي تفريح انتخاب كنيد ؟

الف)جاده ساحلي    ب)بلوار ساحلي    ج)پارك ساحلي        د)سينما ساحل

۲۴۴. در زير ، از چند كانديداي روز دوم خرداد نام برده شده است . كدام را بايد برگزينيد ؟

الف)…                   ب)…                   ج)…                       د)همه بجز …

۲۴۵. شما در حال پياده روي هستيد . چند نفر انسان اراذل به شما حمله كرده و خواهان گوشي موبايل شما هستند . چه عكس العملي بايد نشان دهيد ؟(توضیح اینکه سیم کارت ِ ایرانسل روی گوشی شماست.)

الف)سيم كارت ايرانسل ِ خود را نجات داده و گوشي را با سيم كارت دايم به آنها تحويل مي دهيد.

ب)چون از سرعت تماس خود مطمئنید ، به ۱۱۰ زنگ نمي زنيد بلكه پيام كوتاه برايش مي فرستيد .

ج)به آن انسان هاي اراذل تأكيد مي كنيد كه «يا سيم كارت ايرانسل يا نعش من».

د)چون پَر در دسترس نيست ، سيم كارت ايرانسل خود را مي سوزانيد تا سيمرغ سر برسد .

۲۴۶. شما در مقابل تلويزيون نشسته ايد . كدام برنامه را بايد نگاه كنيد ؟

الف)جومونگ           ب)يوزارسيف        ج)مسابقه ي ۳۰۳     د)کارتون یانگوم

۲۴۷. قصد داريد از اينترنت ، آهنگ دانلود كنيد . كدام خواننده را بايد انتخاب كنيد ؟

الف)فرزاد فرزين        ب)ساسي مانكن    ج)تي . اِم               د)تتلوو

۲۴۸. صبح شنبه است و شما سر كار هستيد . در مورد كدام موضوع بايد با همكارانتان بحث كنيد ؟

الف)يوزارسيف ِ ديشب    ب)جومونگ ِ امشب    ج)هيچ موضوعي    د)همه ي موضوعات علمي-فرهنگي الف و ب

۲۴۹. مي خواهيد در اينترنت سايت گردي كنيد . از كدام سايت بايد بازديد كنيد ؟

الف)تبيان                ب)سايت مُد لباس   ج)كلوب                  د)سايت خريد جومونگ۱و۲

۲۵۰. شما مشغول تهيه ي ليست كتاب براي خريد از نمايشگاه كتاب هستيد . چه كتاب هايي بايد در ليست خود وارد كنيد ؟

الف)دانستني هايي براي يك زن خانه دار  ب)آشپزي ساناز و سانيا  ج)چه كسي پنير مرا برداشت؟ 

د)فيلمنامه ي جومونگ

————————————————–پايان سوالات——————————————————-

unreasonable

23/04/2009

سوال از خودم : چون وارد ماه «ارديبهشت» شده ايم و اسم وبلاگ من هم «ارديبهشت» است ، آيا لازم است مطلبي در اين زمينه بنويسم ؟

پاسخ به خودم : مطلقاً و الزاماً دليلي وجود ندارد … پس … ننويس .

کیث اوربان (keith urban) در تاریخ 26 اکتبر 1967 در نیوزلند متولد شد . او از سال 1990 تا کنون به کار آهنگسازی و خوانندگی به سبک کانتری1 (country)  اشتغال دارد . تخصصش در نواختن سازهایی همچون گیتار الکتریک ، گیتار آگوستیک ، گیتار باس ، پیانو ، عود ، طبله ، سیتار و … می باشد . از آلبوم های او می توان به موارد زیر اشاره کرد : عشق ، درد و همۀ چیزهای دیوانه وار – راههای طلایی – روزها در گذرند – مزرعه و …

صداش رو خیلی دوست دارم ، دقیقاً سبک کانتری رو تداعی می کنه .

آهنگ زیر ، آهنگ مورد علاقۀ منه :

You’ll think of me

I woke up early this morning around 4am
With the moon shining bright as headlights on the interstate
I pulled the covers over my head and tried to catch some sleep
But thoughts of us kept keeping me awake
Ever since you found yourself in someone else’s arms
I’ve been tryin› my best to get along
But that’s OK
There’s nothing left to say, but

Take your records, take your freedom
Take your memories I don’t need’em
Take your space and take your reasons
But you’ll think of me
And take your cat and leave my sweater
‹Cause we have nothing left to weather
In fact I’ll feel a whole lot better
But you’ll think of me, you’ll think of me

I went out driving trying to clear my head
I tried to sweep out all the ruins that my emotions left
I guess I’m feeling just a little tired of this
And all the baggage that seems to still exist
It seems the only blessing I have left to my name
Is not knowing what we could have been
What we should have been
So

Take your records, take your freedom
Take your memories I don’t need’em
Take your space and take your reasons
But you’ll think of me
And take your cat and leave my sweater
‹Cause we have nothing left to weather
In fact I’ll feel a whole lot better
But you’ll think of me

Someday I’m gonna run across your mind
Don’t worry, I’ll be fine
I’m gonna be alright
While you’re sleeping with your pride
Wishing I could hold you tight
I’ll be over you
And on with my life

So take your records, take your freedom
Take your memories I don’t need’em
And take your cat and leave my sweater
‹Cause we have nothing left to weather
In fact I’ll feel a whole lot better
But you’ll think of me

So take your records, take your freedom
Take your memories I don’t need’em
Take your space and all your reasons
But you’ll think of me
And take your cat and leave my sweater
‹Cause we got nothing left to weather
In fact I’ll feel a whole lot better
But you’ll think of me, you’ll think of me, yeah

And you’re gonna think of me
Oh someday baby, someday

خواننده و نوازندۀ گیتار الکتریک: keith urban

دانلود آهنگ از این سایت  آلبوم live NCY

سایت رسمی keith urban

پانوشت 1 : موسیقی کانتری (country) ، سبک موسیقی محلی در آمریکا است که به صورت بسیار گسترده در بسیاری از ایالت‌ها نواخته شده و طرفداران بسیاری نیز دارد . از آلات اصلی این سبک می‌توان به بانجو، ویلن ، گیتار و هارمونیکا (سازدهنی) اشاره نمود.

 


پرده ي اول :

[مكان : اتوبوس ‍]

[زمان : حدوداً دو ماه قبل از عيد]

خانم ل
: «نمي دونم چه جوري بگم … تو كه متعلق به دهه ی شست هستي بگو كه كار درستي
كردم يا نه .چند روز پیش ، يكي از آقایون كلاس ازم خواست شماره موبايلم رو بهش بدم
. گفت كار غير درسي داره . ولي … من بهش شماره ندادم . گفتم چه معني داره ؟ من
دهه ي پنجاهي هستم و اون دهه شستي . لابد سن من رو نمي دونسته .»

خانم ك
: «بگو كي بود؟»

– «امكان
نداره . اصرار نكن . بيچاره لابد نمي دونسته چند سالمه . لابد به قيافه م رفته .
آخه من كوچكتر از سنم به نظر ميام مثل تو كه اصلاً بهت نمياد بيست و شش سالت باشه
… ولي حتماً فهميده ، حتماً از كسي پرسيده ؛ چون ديگه سراغي نگرفت . به نظرت كار
اشتباهي كردم شماره بهش ندادم ؟»

– «به
نظر من ، نبايد كاري رو انجام بدي كه پشيموني به بار بياره . ولي نگران نباش .
آقايون هيچوقت بدون پرس و جو ، پا پيش نمي گذارن . مطمئناً  مي دونسته چند سالته . ازت خوشش اومده و اين
مسأله هم ، سن و سال نمي شناسه . حتماً دوباره مياد سراغت . تازه اينجوري بهتره . «

– «اون
موقع ، به خودم گفتم كه با اين اختلاف سني – آخه من ده سالي ازش بزرگترم – نمي شه
زندگي كرد ؛ ولي الآن كه بيشتر بهش فكر مي كنم مي بينم كه شايد طرف دهه شستي باشه
ولي ممكنه فكر و دركش بالاتر از سنش باشه . بايد شمارمو بهش مي دادم . از اين به
بعد بايد به كوچكتر از خودم هم فكر كنم . احساس 
مي كنم يه فرصت رو از دست دادم . اَه…چرا اينكار رو كردم ؟!»

– «ديگه
بهش فكر نكن . گفتم كه ، اينجور كه معلومه ، از تو خوشش اومده و سن و سالت هم براش
اهميت نداره . حتماً مياد سراغت . تازه دنيا كه به آخر نرسيده . نشد هم ، نشد .»

– «ولي
هيچوقت اين سهل انگاري از يادم نمي ره .»

– «بي خيال
ديگه . گذشت…»

 

پرده ي دوم :

[مكان :
محوطه ي دانشگاه ‍
]

[زمان : سه هفته بعد از عید]

آقاي ح
: «خانم ك ! خيلي وقت بود كه مي خواستم راجع به اين موضوع باهاتون
صحبت كنم ولي خُب…روم نمي شد . راستش … الآن هم خيلي خجالت مي كشم . چه جور
بگم ؟»

خانم ك
: «راحت باشين لطفاً .»

– «راستش
… اينجور بگم كه براي امر خير مزاحمتون شدم . قصد ازدواج با شما رو داشتم . از
قبل از عيد مي خواستم بهتون بگم ولي…همش امروز و فردا مي كردم . تلفني هم كه نمي
شد . نمي دونم منظورم رو خوب رسوندم يا نه ؟»

– ‌»بله
، مطمئناً.» (توی ذهنش میگه : ديگه اينقدر هم شووت نيستيم ها!)

– «نمي
دونستم چطور بايد بهتون بگم .ببخشيد ! شما چند سالتونه ؟»

– «بيست
و شش .»

– «پس
تقريباً هم سن هستيم . مي خواستم موضوع رو با يكي از دوستانتون مطرح كنم كه بهتون
بگه ؛ ولي خُب….نشد . . راستش توي دوره ي امتحانات بود ، حدوداً دو ماه پيش از
عيد … از خانم ل خواستم شماره موبايلش رو بهم بده كه باهاش در مورد شما
صحبت كنم و گفتم كه كار غير درسي دارم . ولي حالا..به دلايلي (؟) شمارشون رو ندادن
. من هم ديگه پيگير نشدم و تصميم گرفتم شخصاً باهاتون در ميون بذارم …»

– (!!!)

 

پشت پرده :

1: خانم ك همان روز به آقاي ح
جواب رد می دهد و به این فکر می کند که ماجرا را هرگز به خانم ل نخواهد گفت.

2: تمامی شخصیت ها و مکالمات بین آنها ، واقعی بودند .

1.

2.

3.

4.

پی نوشت 1 : دشت سوسن در فاصلۀ 30 کیلومتری شهرستان ایذه واقع شده .

پی نوشت 2 : من به گل های زرد وحشی ساقه بلند ، شدیداً آلرژی دارم ؛ ولی دلیل نمیشه سراغشون نَرَم .

پی نوشت 3 : عکس از خودم .

اگر من جای این چترباز بودم ، واقعاً چه میکردم ؟

f.r.i.e.n.d.s

13/04/2009

دیروز بعد از 9 سال با دو دوست صمیمی ِ
دوران مدرسه ملاقات کردم . تمام تجربه های خوب 7 سال قبل از دیپلم ِ ما با
هم بود . چه دوران خوبی …! سالها بود که دنبالشون می گشتم ولی نمی
دونستم چطور می شه پیداشون کرد . تا اینکه … هر روز صبح مطابق معمول
ایمیلهامو رو چک می کردم که نامی بسیار آشنا به چشمم خورم . باورم نمی شد که خودش باشه . از طریق یک سایت علمی من رو پیدا کرده بود و من و اون دوست سوم رو به خونشون دعوت کرده بود .

دیروز همزمان با خروجم از خونه به قصد منزل دوستم ، بارون شدیدی شروع شد . این بارون و خیس شدن ، هیجانم رو چندین برابر می کرد . نمی
دونستم اگه ببینمشون از کجا باید صحبت کنیم ، از کدوم تجربه ؟ از کدوم
اتفاق ؟ از کدوم امتحان ؟ از کدوم دبیر ؟ از کدوم شیطنت ؟ لحظه شماری می
کردم که ببینمشون . رسیدم و در زدم . در باز شد . فقط می تونم بگم که از
بس جیغ کشیدیم ، صِدام گرفت . به محض دیدنشون ؛ تمام 7 سال مدرسه مثل برق از جلوی چشمم گذشت . وای ! چقدر حرف برای گفتن داشتیم و چقدر ماجرا برای تعریف کردن … چه دورانی بود و چه تجربه ای .

-یادم میاد روزی رو که بنا بود برای گروه
کلاس هنر اسم انتخاب کنیم ، در مورد اسم گل ها به توافق نرسیدیم در نتیجه
اسم گروهمون رو گذاشتیم » آهار – ناز»و باعث شد هر زمان که دبیر هنر می خواست ما رو صدا کنه ، کلی بخنده.

-یادم میاد جام جهانی سال 1998 ، ایران و
استرالیا . به قدری برای دیدن بازی هیجان داشتیم که از کلاس فرار کردیم و
رفتیم بازی رو در منزل سرایدار مدرسه نگاه کردیم . مدیر هم کم لطفی نکرد و
اسممون رو  به عنوان بچه های شرور نوشت .

-یادم میاد یک روز یه توپ با خودم برده بودم مدرسه . نمی دونم چرا ناظم مدرسه ، توپم رو گرفت و اسمم رو به عنوان بر هم زنندۀ نظم یادداشت کرد . چرا ؟ این راز تا ابد سر به مُهر باقی خواهد ماند .

-یادم میاد دیوار به دیوار مردسۀ ما ، یک مدرسۀ پسرانه بود . ما
مجوز نداشتیم به دیوار بین این دو مدرسه نزدیک بشیم ( اون قدیما خیلی
سختگیری می کردن ) . یکی از کلاسهای ما در طبقۀ دوم برگزار می شد . من
داشتم از پنجره بیرون رو تماشا می کردم و چیزی در دستم بود ( یادم نیست که
چی بود ) . حواسم پرت شد و چیزی که در دست داشتم افتاد و مستقیم روی دیوار
بین دو مدرسه نشست . خودم رو از میله های  حفاظ پنجره بیرون کشیدم و رفتم
روی دیوار تا وسیله م روبردارم ! جالبه که این قسمت رو نه مدیر دید و نه
ناظم !عجب شانسی! 

-یادم میاد مدرسۀ ما از دو طرف به «دو» تا
مدرسۀ دیگه منتهی می شد ؛ یکیش که گفتم ، مدرسۀ پسرونه و اون یکی مدرسۀ
دخترونه بود . دیوار بین ما و مدرسۀ دخترونه ، کمی ، فقط کمی ریخته بود . گاهی از سوراخ دیوار رد می شدیم و به مدرسۀ دیگه می رفتیم . این دیوار برای ما سه نفر پر از خاطره ست . جلسات بحث و گفتگوی ما اونجا تشکیل می شد . زمان تصمیم گیری در مورد موضوعی ، همدیگه رو اونجا ملاقات می کردیم .

خیلی چیزها یادم میاد … خیلی … هنوز هم هیجان ملاقات دیروز ، تک تک سلولهای بدنم رو مرتعش می کنه . 

چه دوران خوبی بود … !

پی نوشت : وقتی دیروز تجربیات این 9 سال رو برای دوستانم تعریف می کردم … به پُر بودن این چند سال پی بردم . متوجه شدم که خیلی تجربه از سر گذروندم و در خیلی از اتفاقات دخیل بودم . به این نتیجه رسیدم که پوچ شدن ِ زندگی ، حالا حالاها سراغ من نمیاد .