یادمان

28/02/2009

9 ماه از در كنار هم نوردان بودن گذشت ؛ با هم بوده ايم ، با هم پاي بر آستانه اش نهاده ايم و پاي بر نهاده ايم . زانو را به زاويه ي اميد خم كرده ايم و به ارتفاع آرزو فراتر رفته ايم . كف دست بر سنگ ها ساييده ايم و پلشتي هايمان را جاي جاي حفره هاي صخره ها وانهاده ايم .در اين راه، كودكي ، خُرد بوده ايم و به تازگي راه ِرفتن آموخته ايم . دست هاي يكديگر را گرفته ايم و به نيروي رشد و بالندگي ، خود را مرتفع ساخته ايم . كوهنوردي ، ورزشي است به وسعت روح انسان و به بلنداي جاه طلبي هاي آدمي . قله گاهش ، رستنگاه اوج بشر و مسح گاه طهارت جان .

آغوش بازَش ، زاویه بسوی هر آنکسی دارد که نیازمند تغییر است …

Advertisements

my desk

23/02/2009

میز کارم :

1. اسم من و عنوان واحدي كه در اون مشغول
به كار هستم

2. محلي براي نگهداري cd ها و كاغذهایی
در قطع كوچك

3. گياه عزيز من كه بيش از 2 ساله
همدم من شده

4. جاي چسب

5. ليوان نیم لیتری ِ من به همراه قاشقش

6. زير مانيتور كه براي تنظيم ارتفاع
مانيتور بكار ميره

7. جاي مداد و خودكار

8. جاي شكلات

9. File holder

10. كرم مرطوب كننده ي دست

11. توپ تنيس براي مواقعي كه عصباني ميشم … محكم
فشارش ميدم

12. سررسيد جهت استفاده ي يادداشت

W55013. موبايل من

14. زير ليواني

Natural15. محيط برنامه نويسي من ، برنامه نويسي به زبان

16. آهنربا . چون رنگي بود نگهش داشتم . کاربرد دیگه ای نداره

موارد 2 – 6 – 7 – 8 – 9 رو خودم درست كردم . مواد
بكار رفته ، همگي باقيمانده هاي پوشه ها و طلق هايي هستن كه سر كار استفاده مي شه
.

پی نوشت : سعی کردم باقی همکاران رو هم در جهت رنگی کردن محیط اطرافشون وسوسه کنم . ولی … به محیط طوسی رنگ پیرامونشون خو گرفتن . طوسی . طوسی رنگ نیست . موجود کدر و یکنواخت و بی ریشه ایه . حاصل تلفیق مشکی و سفیده ؛ ترکیبی از ابتدای پوچی و غایت صفات خودپسندانه … چی بگم … انتخاب خودشونه . از تغییر گریزان و از هر چیز هراسان .

cloudy

22/02/2009

کی می دونه که پشت یک ابر
غلیظ ، چه چیزی در انتظار ماست ؟
بارون ؟ برف ؟ تگرگ ؟ ابری که وضعیتش به نظر ، خیلی آشکار و واضحه . ما از وضعیت یک هوای ابری ساده هم بی
خبریم چه رسد به وضعیت زندگی خودمون . نمی دونیم در پس
این ابر چه خبره ،
بنابراین تا جاییکه امکان داره از لذت یک هوای ابری سرشار می شیم بدون اینکه توجه کنیم هر لحظه ممکنه با چه
واقعۀ پس ابری روبرو بشیم . لذت
زندگی در همینه ؛ ناآگاهی از حتی 2 دقیقۀ دیگه … اطلاع نداشتن از
وضعیت
یک علامت سوال
مبرهن … وقتی ندونیم که برای مقابله با غیر منتظره به چه

چیزی باید مجهز بشیم ، لذت ریسک رو می فهمیم ؛ لحظه به
لحظۀ دقایقی رو که
می گذرونیم ؛ مزه مزه می کنیم

زندگی همیشه یه هوای ابریه

از طرف محل کارم به مدت 2 روز برای شرکت در «سمینار بین المللی مدیریت فن آوری اطلاعات و ارتباطات» ، به تهران اعزام شدم . پروازم رو یک روز عقب انداختم تا یک روز بدست آمده رو هر جور که دلم خواست بگذرونم . از این سفر ، نتایج زیر نصیبم شد :

  1. دوست : به تعاریفی که از دوست دارم ، این رو هم اضافه می کنم ؛ «دوست خوب کسیه که از همصحبتی باهاش لذت ببرم» (اصولاً تا با کسی راحت نباشم اصلاً حرفی ندارم که باهاش بزنم)
  2. هیجان : یکی از بهترین انواع هیجان این بود که در حالی که پروازم ساعت 16:50 بود ، ساعت 16:45 به فرودگاه رسیدم .
  3. انقلاب : به انقلاب علاقمند شدم البته از نوع میدان . از اینکه یک روز باقیمانده رو با یه دوست خوب توی انقلاب چرخ زدم ، مطلقاً پشیمون نیستم.
  4. ترافیک : ترافیک های تهران ، هم حسابی حالم رو گرفت و هم وقت عزیزم رو . الهی هر چه زودتر مشکل ترافیک تهران حل بشه .
  5. علاءالدین : پاساژ علاءالدین ، یه چیزی بود توی مایه های پاساژ کربلایی خودمون ولی در ابعاد وسیعتر و تعداد طبقات بیشتر و البته و صد البته قیمت های پایین تر .
  6. سمینار : سمینار خیلی پربار و خوبی بود . با آدم های جدید بسياري آشنا شدم . از اینکه اکثر افرادی که اونجا بودن ، به کسب علم علاقه داشتند ، بسیار خوشم اومد .
  7. تاکسی سرویس : با اتوبوس خط واحد از جمهوری تا تهرانسر را طی کردم با مبلغ 40 تومان (2 عدد بلیط 20 تومانی) . همون مسیر رو روز قبلش با تاکسی سرویس طی کرده بودم با مبلغ 13000 تومان !!
  8. اتوبوس تندرو BRT و اتوبوس معمولی : اتوبوس های طرح تندروی BRT خیلی دوست داشتنی هستن چون ترافیک شامل حالشون نمی شه .
  9. SMS : SMS بعضی وقت ها می تونه خطرناک هم باشه ؛ از طرف یکی از همکارام که با هم اعزام شده بودیم و به فاصلۀ یک متر از من ایستاده بود ، SMS ای برام اومد که در مورد خودم بود ولی خطاب به یک نفر دیگه نوشته شده بود . جالب اینجاست که من به روی خودم نیاوردم .
  10. تأخیر پرواز : پروازی که 5 دقیقه قبل از TAKE-OFF بهش رسیدم ، یک ساعت و نیم تأخیر خورد و پرواز هواپیما هم به جای 50 دقیقه ، یک ساعت و ده دقیقه طول کشید .
  11. شام هواپیما : معمولاْ از غذایی که توی پرواز سرو مي كنن زياد خوشم نمياد ، ولي شام هواپیما هم بعضی وقت ها می تونه خیلی خوشمزه باشه .
  12. کاه و کاهدون : یک شب تصمیم گرفتیم شام فست فود بخوریم . قارچ برگر سفارش دادیم . من به قدری خوردم که شب تا ساعت 3 نتونستم بخوابم . معمولاْ این بلا رو سر خودم میارم .
  13. پروفسور ریچارد مالوی : یکی از افرادی که سمینار میدادن ، پروفسوری از انگلستان بود به نام ریچارد مالوی . نحوۀ ارائه و طرز بیان این مرد به قدری زیبا و شیوا و رسا و پر هیجان بود که تصمیم گرفتم اون رو در سمینارهام الگوی خودم قرار بدم .
  14. کوه های برف گرفته : برفی که تا نیمۀ رشته کوه رو پوشونده بود ، چنان منظرۀ زیبایی بوجود آورده بود که هیچ بعید نیست دوباره بلیط بگیرم و برم تهران فقط به قصد تماشای این منظره .
  15. ابر برف یا ابر بارون ؟ مسأله این است… : روز سه شنبه هوا ابری شد . غلظت ابرها به حدی بود که شک نداشتم حتماً پشت این همه ابر ، برف قایم شده . به این فکرِ خودم چنان اطمینان داشتم که با لباس گرم و دستکش از مهمانسرا بیرون رفتم . شب که زیپ آسمون باز شد ، چیزی جز بارون نبارید .
  16. در کل سفر خیلی خوبی بود در نوع خود پر از تنوع و هیجان و البته ترافیک …

  مدتی ، بی حوصله و کسل بودم . میل به انجام هیچ کاری نداشتم . کم کم  صحبتهایی که از روزمرّگی می شنیدم تأثیر بدی روی من می گذاشت . راه حلی نداشتم . تمام روش هایی رو که بلد بودم پیاده سازی کردم ؛  ولی همانقدر در من تأثیر داشت که در سنگ . انواع و اقسام راه های متنوع ساختن یک زندگی مجردی 26 ساله ای ِ دانشجویی ِ کارمندی همراه با خانواده رو امتحان کردم . دکوراسیون میز کارم رو برای بار هزارم تغییر دادم ، هیچ . چیزهایی رو که دوست داشتم برای خودم خریدم ، هیچ . خانواده و دوستان ، 3 بار با جشن تولدهای ناگهانی ، غافلگیرم کردند ، هیچ . با کادوهایی که هدیه گرفتم ، فقط کمی سورپرایز شدم . حتی دو عدد نمرۀ 20 درخشان توی کارنامه هم حالم رو خوب نکرد . این حالی که داشتم برای خودم بسیار غریب بود . من و بی حوصلگی ؟! تا اینکه دلم هوای مادربزرگ رو کرد و یک سفر رفتم شهرستان شوش به دیدار مادر بزرگ . پنجشنبه صبح رفتم و جمعه ظهر برگشتم . همین . حالم خوب شد . انگار نه انگار که اون آدم کسل و دپرس ، من بودم . یک راه حل بسیار ساده داشت . باید برای مدتی هرچند کوتاه ، از محیط اطرافم دور می شدم .  اشتباه نکنید . فرار نکردم . فقط برای چند ساعت دور شدم و به یک محیط فوق العاده آروم رفتم که زمان در آنجا بسیار دیر می گذره و ریتم زندگی خیلی کنده . نه رادیو، نه ماهواره ، نه کتاب ، نه فیلم ، نه کار نه بازار ، نه دوست ، نه سرو صدا…آرامش ِ محض .فقط من و مادربزرگم .