چندی پیش با جمعی از دوستان سفری زمستانی داشتیم به ارتفاعات آبشار آرپناهی در حواشی شهر لالی . شرح سفر رو در ادامه مطلب نوشتم.

ادامهٔ مطلب »

گلهای آپارتمانیمان می پژمرند ،

استخوان های تو ، تا مغز درد می کند.

چرا…؟

29/12/2008

1. چرا از میان چندین راه و روش ، همیشه آسانترین راه ،
آخرین راهیه که به ذهنم میرسه؟

2. چرا همیشه
وقتی متنی رو می خونم ، به دنبال پیچیده ترین منظور نویسنده اش هستم؟

3. چرا
وقتی یک مسئلۀ ریاضی رو حل می کنم ، همیشه راه حل های چند صفحه ای به ذهنم میاد به
جای یه جواب  نیم صفحه ای؟

واقعاً چرا…؟

 

… imagine

21/12/2008


این
 موقعیت رو تصور کنید :

دمای
هوا ، منفی 5 درجه . هیچ نوری نمی بینید جز آتشی که در 10 متری روشنه . چمن ها یخ
زدن و سنگ ها هم . روی شیب کوه به پشت دراز کشیدید . صدای اپرایی ِ زیبای
Loreena McKennit  توی کوه اِکو شده . به هر
طرف که نگاه کنید ، آسمون سیاه رو می بینید . ستاره ها دارن می ریزن پایین . انگار
که توی آسمون فرو رفتید . با دوستتون مشغول بحث راجع به معنای «زیبایی»
هستید که…………. ناگهان جیغ می کشید 
واااااااااااااااااااای ی ی ….دیدیش ؟ دیدیش؟  یه شهاب سنگ ِ دیگه . خدایا !!! خیلی زیبا ست
 با دوستتون مسابقه گذاشتید ؛ هر کسی
که بیشتر شهاب سنگ ببینه برنده ست . من  7
تا و تو 8 تا …. وااااااااااای من 8 و تو 9 …..  تمام تنتون یخ زده ولی شمردن شهاب سنگ ها در
دمای زیر صفر رو به بودن کنار آتش ترجیح می دید.
Loreena McKennit و شما  … اُپرای اون  و جیغ های از سر خوشحالی ِ شما . لهیب آتش شما
رو صدا می زنه ولی ستاره ها ، کهکشان راه شیری ، خوشۀ پروین ، صورت فلکی جبار ،
شهاب سنگ ها
 ، سرما ، صدای دندون هایی که با شدت به هم می
خوره…. از ته ِ ته ِ دل می گید : «خدایا !!! شُکرت !! » چه لذتی می
برید از این موقعیتی که دارید !!!

  هر روز صبح كه ساعتش زنگ مي زنه ، انگار كه دستي از خفا مياد ، پشت يقه اش
رو ميگيره و ازدنياي خواب مي كِشدش بيرون.توي خواب و بيداري راز و نياز
ميكنه : «اي كاش امروز پنجشنبه بود» ، «اي كاش راديوتعطيل رسمي اعلام مي
كرد» ، «اي كاش…» در حاليكه به سختي از بستر خواب بيرون مياد و لباس مي
پوشه ، با خودش فكر مي كنه كه «باز هم يه روز تكراري ديگه مثل باقي ِ
روزهاي هفته ؛ باز تلفن هاي كاربرها و درخواست كارها ؛ باز هم رستوران و
ناهار گنديده ش ؛ باز هم فلاني و غرولُند هاش ؛ باز هم…» توي سرويس چرت
مي زنه و به گوينده راديو لعنت مي فرسته » تو رو به خدا ! يكي اين راديو
رو خفه كنه…» با چشم هاي پف كرده از سرويس پياده مي شه و تلو تلو خوران
سمت شركت ميره.ديروز رو توي ذهنش مرور مي كنه ، مطمئنه كه امروز با ديروز
هيچ فرقي نداره.با يه سلام ِ پر از خميازه سر جاش ميشينه.دستش يه صورت
خودكار سمت دكمه ميره . كامپيوترش روشن ميشه و ويندوز با صداي بي خود
هميشگيش بالا مياد. «كِي ساعت چهار مي شه ؟ » با بي ميلي ايميل هايي رو كه
گروه هاي مختلف فرستادن چك مي كنه ؛ فال هفته ، فال روز ، عكس هاي طبيعت ،
عكس هاي آخرين مُد و … يا اينكه روزنامه ها رو مرور مي كنه و به دنيا
فحش ميده … چند دقيقه اي به صحبت ها و بحث هاي بقيه گوش ميده ؛ سريال
ديشب ، تصادف اون روز صبح توي راه و … چند تايي نچرال باز مي كنه و
كارهاي نيمه انجام ِ ديروز و پريروز رو شروع مي كنه.براي چاي ريختن از جاش
بلند ميشه…. تلفن ، كاربر ، كار ، ايراد برنامه ، تلفن ، كاربر ، كار ،
جابجا كردن فيلد ، تلفن ، كاربر ، كار ، تعريف كردن مِنو ، تلفن ، كاربر ،
كار ، تلفن ، …. براي رفع گرسنگي از جاش بلند مي شه » امروز ناهار چي
بود ؟ » ناهارش رو مي خوره ، برميگرده و سر جاش مي شينه … صبح تكرار
ميشه ؛ ايميل ها ، صحبت ها ، نچرال ، تلفن ، كاربر ، كار …انگار كه
ثانيه ها فلج شدن…» پس كِي ساعت چهار مي شه ؟ » «اَه … اين بچه ها
چقدر سر و صدا مي كنن…» » اين چاي هم كه مونده س…» درخواست هاي تلفني
رو وارد مي كنه ، با بغل دستيش حرف مي زنه ، مي ره توي راهرو قدم مي زنه ،
مي ره توي آشپزخونه و … همونجا ميشينه …مي مونه…» پس كِي ساعت چهار
مي شه ؟ » حوصله سوال و جواب بچه ها رو نداره. برمي گرده سرجاش تا….
كارت مي زنه و سوار سرويس مي شه.توي سرويس چرت ميزنه . طوري توي كوچه راه
ميره كه انگار وزنه بهش آويزونه . خونه…»سلام…اِي …. بد نيستم…»
لباس هاشو عوض مي كنه و مي خوابه… فردا هم همينطوره و پس فردا هم …
تكرار و تكرار و تكرار…

شايد اغراق آميز باشه ولي زندگيِ كاريِ بعضي از ما
اينجوري شده…هر روز عيناً مثل ديروز…و فردا مطمئناً مثل امروز…اگه
همين طور پيش بره ، اگه ازحدوداً 18 ساعتي كه در شبانه روز بيداريم ، 10
ساعتش هر روز تكرار بشه ، تقريباً دو سوم ِ عمرمون رو در تكرار مي
گذرونيم. يه كم به خودمون بيايم .همين ثانيه هايي كه فلج مي شن ، همين
دقيقه هايي كه جلو نميرن ، همين ساعت چهاري كه انگار هيچ وقت نمياد
،…فكرنميكنيد يه جور آوانتاژ باشه يا يه جور وقت اضافه … يه فرصت كه
روزمون رو متفاوت كنيم ؟

پي نوشت 1 : اين رو در جواب دوستي نوشتم كه گفت مطمئنم فردا هم همين شكله…

پي نوشت 2 : هميشه كه نبايد طنز بنويسيم…


بالاخره بعد از کلی
بالا و پایین کردن برنامۀ زندگیم ، یه پنجشنبۀ خالی پیدا کردم که با دوستم ( و
همکار عزیزم) ندا به یه سفرکوچولو بریم . صبح بسیار زود بار و بنۀ سفر رو بستیم (
به این معنی که کوله هامون رو انداختیم روی دوشمون) و راه افتادیم . قصد کرده
بودیم که حتماً طلوع آفتاب رو توی اتوبوس باشیم که این طور هم شد.

وقتی به مقصدمون (
تا یادم نرفته بگم که شوشتر مقصدمون بود) رسیدیم ، پاهامون از سرما کرخت شده بود.
پیاده راه افتادیم سمت شهر و اولین جایی که رفتیم ، منزل شیخ شوشتری بود ( که مردم
شوشترخیلی به ایشون اعتقاد دارند). مطلقاً اجازه ندادند که داخل منزل رو ببینیم
… ما هم رفتیم دنبال باقی ِ جهانگردیمون . از زور گرسنگی دستامون می لرزید ( هنوز
صبحانه نخورده بودیم) . ندا ( که اهلاً شوشتری ِ ) جایی به اسم کلاه فرنگی رو برای
صبحانه معرفی کرد. مجدداً پای پیاده راهی رودخانه شدیم . هوا بسیار خنک و دلچسب
بود ؛ البته این باعث نمی شد که گرسنگی از یادمون بره . به فاصلۀ حدوداً یک متر از
رودخانه روی سنگ های خنک ، زیراندازی پهن کردیم و نشستیم . صبحانه شامل نان ، کره
، عسل ، گردو ، پنیر و چای تازه ( من یک فلاسک مسافرتی کوچیک برده بودم) می شد که
با ولع میل کردیم . نسیم فوق العاده ای می وزید و سنگهای خنک زیر پاهامون و بوی شن
های خیس هم خوشی ما رو صد چندان می کرد.حدود یک ساعت همانجا ماندیم تا این بهترین
صبحانۀ امسال رو هر چه بهتر در خاطر ثبت کنیم.

مقصد
بعدی رو مقبرۀ شیخ شوشتری انتخاب کردیم ( لازم به ذکر است که شارژ دوربین ندا
مرتباً و متعاقباً تمام می شد.در مقبرۀ حاج شیخ هم پریز موجود بود و …) . بعد
از اون نوبت به آبشارهای معروف و آسیابهای قدیمی شوشتر رسید. کنار در ورودی آبشارها ، یک پیرمرد مغازۀ
کوچکی داشت که صنایع دستی شوشتر رو می فروخت ( ناگفته نماند که برچسب هر کدام از
صنایع دستی اش رو که نگاه می کردیم ، نوشته شده بود
made in china!!) . سه ساعت یا بیشتر دور و بر آبشارها بودیم و به روش خودمون عکس گرفتیم.(منظور از روش
خودمون اینه که دوربین رو روی خودکار تنظیم می کردیم که از ما دو تا ، عکس بگیره و
خودمون می دویدیم که توی کادر بشینیم…وقتی عکس رو نگاه می کردیم …. فقط کادر
خالی و دیگر هیچ….ما کجا بودیم ؟ یک متر اون طرف تر از کادر !!!) همانجا استراحت
کردیم و چای نوشیدیم .

هنوز
ناهار نخورده بودیم و من باید به کلاسم
(دانشگاه شوشتر) می رسیدم . پس مقصد بعدیمون دانشگاه شوشتر تعیین شد. من چادر مشکی
(مجوز ورود) همراه داشتم ولی ندا خیر . به همین دلیل یه ربع ساعت با خانمهای با
حجاب دم در ورودی( که تصادفاً مسئول امر به معروف و نهی از منکر هم بودند) ، چانه زدیم که ندا رو به دانشگاه راه
بدهند. دلیلشون هم این بود که شاید ندا بره توی محوطۀ دانشگاه یا شاید بره توی
راهروها یا … خلاصه کار به جایی رسید که من شک کردم نکنه یه تروریست رو به عنوان
همسفرم انتخاب کرده بودم و خودم نمی دونستم . کلی کارت دانشجویی و کارت ملی و
گواهینامه و پاسپورت و ویزا و کارت سیبا و سپهر گرو گذاشتیم تا اینکه یه چادر ِ از
شدت استفاده سبز شده رو با هزار منت به ندا تحویل دادن و بالاخره دروازه های
دانشگاه رو به روی ما باز کردن . ناهار رو توی محوطۀ دانشگاه خوردیم . از هم جدا
شدیم و هرکدوم به یه سمت رفتیم ؛ ندا
نمازخانه و من سر کلاسم . عصر بعد از کلاسم چادر رو پس دادیم و کارت های هویتمون رو
پس گرفتیم . وقت دیدار از بازار ترشی فروش ها و ماست موسیر فروش ها رسید . بوی
سیرترشی ها و آلوچه ها از یک کیلومتری ِ بازار ، بیداد می کرد . چه ماست
موسیری..!!! موسیر رنده شده توی ماست ریخته بودن و روش سبزی کوهی پاشیده بودن….چه
بویی..!! بعد از حظ وافر از بازار و غروب خورشید ، وقت بازگشت به اهواز رسید. فلاسک
چای رو پر کردیم و بعد از یک ساعت که توی صف بلیط اتوبوس بودیم ( و کلی هم توی
ترمینال عکس گرفتیم تا حدی که همه به عقلمون شک کردن) ، سوار شدیم و به خونه هامون
برگشتیم.

یک سفر یک روزه ، کم
خرج ، دلچسب و مهیج … از طلوع تا غروب…