holocaust

28/10/2008

داوطلبانه موضوع سمیناری برای درس «مدیریت تطبیقی» انتخاب کردم : «ارتباط میان هولوکاست و مدیریت»!! از روزی که به دنبال کشف این رابطه کاوش اینترنت و کتابخونه ها رو شروع کردم ، هیچ چیز جز عکسهای تکان دهنده و مطالب آزار دهنده در مورد واقعۀ هولوکاست نصیبم نشد.واقعاً نوع بشر این همه خشونت رو از کدوم مادر یا توی کدوم مدرسه آموخته؟

بعد از خوندن مطالب بسیار ــ که خوندنشون بعضاً با اشک همراه بود ــ تونستم ارتباط مورد نظر رو پیدا کنم :وقتی اقلیت های مذهبی رو در امور مدیریتی کنار می گذارن ، وقتی خانم ها به خاطر جنسیتشون امکان حضور در بسیاری از رو رئوس رو ندارن ……… وقتی ایران به خاطر امضا نکردن نامۀ سازمان ملل برای جهانی کردن روز قربانیان هولوکاست یا امضا نکردن حقوق جهانی کودکان ، از لیست کشورها حذف می شه ، برای ما ایرانی ها هم یه جور هولوکاست رخ داده که البته ما مقصر نبودیم.

زندگی…

27/10/2008

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

                                                          » ویکتور هوگو»

مردم


مسألۀ یک – حدود یک ساله که آخر هر هفته برای درس خوندن میرم شوشتر.همیشه تنها و همیشه هم با اتوبوس(چون به خانواده قول دادم که هرگز با سواری نرم).چون تنها هستم همیشه یه خانم روی صندلی کناریم میشینه.من و این خانم ، یک ساعت و ربع کنار هم هستیم.مقصدمون یکیه شاید هم توی یه دانشگاه باشیم، شاید بچه ش توی دانشگاه باشه و … تا به حال هیچ وقت حضور نفر کناری برام مهم نبوده؛چون همیشه موسیقی گوش می دم ، کتاب می خونم و یا می خوابم.چطور میشه که آدم با یک نفر برای مدت یک ساعت و ربع ، فقط ۵ سانتی متر فاصله داشته باشه ولی حضور اون فرد رو اصلا حس نکنه ؟ اگه این نفر ِ کناری نبود ، کی می خواست روی اون صندلی بشینه ؟

مسألۀ دو – هممون گاهی می ریم مسافرت و پیش میاد که توی مکان های دیدنی ٍ شلوغ ، عکس می گیریم.شلوغ یعنی پر از آدم ، مردم.اصلاً برامون مهم نیست که این آدما کی هستن ، از کجا اومدن و کجا می خوان برن.ما فقط تفریح می کنیم و عکسی هم می گیریم.عکس ها چاپ می شن.بعد ها که عکس ها رو نگاه می کنیم، توی عکس ، خودمون رو می بینیم که توی یه جای شلوغ ایستادیم و برای دوربین فیگور گرفتیم.شلوغ یعنی آدمهای پشت سرمون یا کنارمون.همون آدمایی که اصلا حضورشون برامون اهمیت نداشته ، توی عکسمون هستن و تا آخر عمر هم به زندگی ما پیوند خوردن. هر زمان که عکس رو ببینیم ، ناخودآگاه چشممون به آدمای دور و برمون توی عکس میفته.الآن هم می شه اون ها رو و حضورشون رو نادیده گرفت ؟؟

آهان . . . دقیقاً اینجاست که می بینیم  دیگه نمی شه مردمی رو که دنیای ما رو می سازن ، مردمی رو که بدون اون ها ما نه کار و شغلی داشتیم ، نه درسی برای خوندن داشتیم و نه هیچ چیز دیگه ، نادیده بگیریم….

اینجاست که میریم تو فکر……………………………

پارادوکس

23/10/2008

من با دو عقیده به تناقض رسیدم :

۱ – آدم تا وقتی جوونه و می تونه  ، باید کار کنه و برای فردای روزش پشتوانه جمع کنه

۲ – اگه آدم تا وقتی جوونه و می تونه ، باید کار کنه ، پس با این شرایط ، جوونیم همش با کار می گذره

دیشب تا ساعت ۱۱:۵۰ شب سر کار بودم و با توجه به خستگی دیشب ، توی پتوی گرم و نرمم پیچیده شده بودم و از نسیمی که از پنجره داخل میومد لذت می بردم که…موبایلم زنگ خورد…خدایا..از شرکته .. اونم ساعت ۸  صبح پنجشنبه : » به حضورتون نیازه . لطفا تشریف بیارین شرکت»!در نتیجه الآن سر کارم… ساعت۱۱:۳۰ روز پنجشنبه ، بهترین روز هفته ام بعد از ۲ هفتۀ پیاپی کار و دانشگاه بدون استراحت…

 

شرکت ما مسابقه ای ترتیب داده تحت عنوان «شناخت مواد اعتیاد آور».یک کتابچۀ کوچولو شامل انواع مواد مخدر ، نحوۀ مصرف اونها و عوارض مصرفشون ، بین تمام کارکنان توزیع کردن.قراره از این کتاب ، پرسشنامه ای تهیه کنن و اون رو هم توزیع کنن و ما هم جواب بدیم….این هم روش شرکت ما  جهت مبارزه با مصرف مواد مخدر!

.

.

.

کتابچه ها ، فیلم و سریال ساختن راجع به مواد اعتیاد آور و این قبیل موارد ، فقط حکم یه چیز رو داره : «پاک کردن صورت مسأله»

کودکی و …

19/10/2008



امروز به طرز بسیار غریبی ، احساس کردم که به تمام دوران کودکی و نوجوانی ام افتخار می کنم.به تمام کارهایی که انجام دادم.تجربه هایی داشتم که بسیاری از آدمها ، هنوز در دوران جوانی و بالاتر هم کسب نکردن.هیچ تجربه ای رو انجام نداده نگذاشته ام.از این بابت خیلی خوشحالم.هر چند که الآن زندگیم از بیرون شاید عادی و معمولی به نظر بیاد و کسی نفهمه که چه تجربه هایی از سر گذروندم….ولی…خودم یه نکته رو می دونم….دوران کودکی و نوجوانیم به هیچ وجه تلف نشده و به بطالت نگذشته.
چه حس خوبی الآن بهم دست داد……
 
خدایا شکرت بابت همه چیز